|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Monday, October 31, 2005
● تذکره نامه احمدی نژاد :
ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا اصلاح طلبا دزدن عشق ملتو میدزدن ![]() در طرفه العینی پدیدار شد : آن دُر معانی , آن آیت خدایی , آن خوش تیپ بکش خوشگلم کن , آن اهل تدبیر و علم سیاست , آن مرید مهدی فراری " امام تایمر الزمان " , آن یگانه دوستدار زنان و ضعفا و آن دارنده چهره ای زیبا , حضرت آغا سید محمود احمدی نژاد , از زباله دان به ریاست گام نهادی , همانطوری که رهبر انقلاب از طویله بر اریکه تکیه زدندی ! گویند چون بدنیا آمدی همه جای این گیتی را نگریستی الا آسمان را و چون بپرسیدند چرا ؟ پاسخ بدادی ما خود ز بالاییم و بالا میرویم ! و اما شیوا نامی ملقب به قطامه از ملتزمان رکابت حق , بر آن شدیم تا تذکره ای بنویسم و شرح حال این مردک خوش تیپ را برای عموم خلق الله عیان سازیم باشد که رستگار شویم . انشاء الله ... روزی , وی را پرسیدند جمعی از مریدان ماتحت چاک که دشمن شما که باشد ؟ بگفتا : به خدای احد و واحد اول از همه هر چه زن خدا بیافرید کفر بوُد و ما را خوش نیامدی ! الا آن شهرزاد گشادینه کام شکر شکر و آن آفتابه نمای تابنده خسوف نما , مظهر نجابت و حیا زهرای اطهر !!!!! دیُوم : خودمان دشمن خودمان بودیم چونانکه به سایگان خود رشک بردندیم و مثل شیطان طاقت همدمی نداشتندیم ! و اما چون باب انتخابات در ایران باز شدی و این قوم به دستاورد دیگری از شیاطین صورت پشمی دست یافتندی , و طبق معمول قبل از آنکه برای آن قانونی وضع کنند , هر عمله گدای پا پتی ای را به حوزه های انتخاباتی راه دادندی , این شیخک مکتب رفته هم خواست خودی بنمایاند و باب گفتگوی تمدن ها را در لوای کوفتمان مذهبی باز کند , پس بنای آن گذاشت تا خود نیز کاندید شود تا هم به پولی رسیده باشد و هم شهرتی به هم زند و اگر هم نشد در رکابت حضرت آیت الله عظمی خامنه ای رئیس حکومت شاهنشیخی و ولی وقیح مسلمین جهان در آید ! الغرض ستادی گرد آورد و عده ای ملیجک " بسیجی و سپاهی و سگ و خر و عره اوره و شمسی کوره " و تبلیغاتی کردی و به ناگه برنده انتخابات شدندی ! العجب ثم العجب ... در کرامات وی من باب نهی از معروف و امر به منکر گویند : در ایام الله قدیم روزی شیخک گذرش بر جمکران افتادی و پسرانی دیدی شوخ و شنگ که بنای رابطه با دخترکانی چادری و زیبا روی و سیمین تن و مرمره سینه نهاده بودند و فرج آنها را با آب زمزم و کوثر طهارت میکردند ! پس با خود عهد کردی زمانی که به منسبی رسیدی مسجد جمکران را توسعه دادی و در آن پسرکان و دخترکان زیبا روی مسلمان را به بهانه ظهور امان زمان ( لج ) گرد آوردی و یاران امت اسلام را خوشنود گردانندی !!!! - ضرب المثل : دخترکان زیبا روی سیاه چشم چادری , رقیب خدایانند در زمین ! علی ایها ؛ شیخ احمدک را روزی گذر بر بالای شهر افتادی و جمعی دخترکان و پسرکان را بی چادر دیدی و این حالت خوش نیامد و به رسم نهی از منکر , خود سوی منکر گام نهادی و شروع به کوفت و کوب فرهنگی کردی ! تنی چند از آن دختران و پسران را فرا خواندی و ترتیب دادی و گفتی : ما این مملکت بنا نهادیم و تیرهای خلاص در بکردیم از برای گفتگوی تمدنها نه از برای مخ زدن ها !!!! آنها را گوش بمالید و سر دسته آنها را با یک تیر خلاص کردندی و گفتی : نتوانم هرگز به او حق حیات دادن که نه تنها شهر ما , که امت اسلام را لجن مال کند ! و از آن تاریخ به بعد تیر خلاص کن نام گرفتی ! و اما در باب تولد این اسطوره وجاهت و زیبایی آورده اند : روزی در سنه ای از سنوات ایام الله هجری قمری , موجودی دیده به جهان گشودی که نامش را محمود گذاشتندی , مثل چهارپایی که با پا به زا میآید , در بوی شاش و سرگین و خاکروبه به رسم چارپایان . وی در احوال خویش میگوید : - من سینه مادر به دهان نگرفتم . گوساله ای در طویله می داشتیم که پدر نام صاحب الزمان بر آن نهاده بودی . صاحب الزمان مرا لیسیدی و مادرش ( گاومان را می گویم ) پستان چرک آگینش را در دهانم گذاشتی و من اولین جرعه شیر و سرگین را به کام تشنه محبت خود فرو فرستادم .لابد از خود می پرسید چرا در طویله ؟؟؟ گفتم که : سینه ام از شرح چهره شرحه شرحه است ... وی در احوال پدر خود می فرماید : پدری داشتم بنام حاج رستم . منتها اندام ریزش از شرم نام رستم , عرق بر زهار شرمگاهش ( با نام علمی پوبیس ) می آورد و آنگونه که سروران گرامی دانند آن هنگام به عهد و ولایت ما از آداب شستشو و استحمام و غسل و غسال و واجبی و تیغ و Epilady و ژیلت به طریق مرسوم , آثاری نبود . این بود که حاصل از تعریق این شرم بر زهار پدر ( با نام علمی پشم ) گندابی شد که شپشکان بی نوا را نواله ای بود بر خوان رنگین نعمت که یه قُل دو قُل بازی میکردند . پدرم را با مادر عُلقه ای نبودی . از این رو همه وقت به هنگام کفیدن بول , خدویی بر دست می زد و نشسته بر حجر مستراح به یاد حوریان موعود , نرینه خویش را به خشونت و شتاب هر چه بیشتر نوازشی می نمود از آن نوع که بعدها استمناء یا جلق نامیده شد .پدر سخت پای در آداب طهارت و نماز و روزه داشت و از این روی در ایام حرام جنابت بر خود نمی خواست و نیز بیم آن داشت که مبادا استهلاک منی , خود کفران نعمتی باشد به روایت لِسان سعدی شکر سخن رحمة الله علیه و آله ! قال مصلح الدین سعدی ( ع ) : شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند ! و به شکرانه قدرت زاد و ولد خویش , معجون نرینه خود را به بطالت نمیداد , اصلا و ابدا ! که سخت از عقوبت کفران موائد در هراس بودی و خوفناک تا روزی که گویند سقز بر کام داشتی و آرواره یک بند گرم جویدن بودی تا عادت دیرپای از کف رفت و منی بر زمین مستراح افتاد . دو دست بر فرق کوفت و نالیدی که : ای هوار ... خانه ام بر سرم باد , چه کردم به این نعمت ؟ بی درنگ دست آورد و چون طفلی گریان و هراسیده , منی را برداشتی و شتابان به اندرون دوید همچنان که فریاد می زد : ضعیفه هووووووو . باش تا نعمت از کف نرود . مادر , لته بر قاعدگی داشت به یوم شش . لته بر گرفت و فریاد کرد : خانه مان خراب شد ای مرد .... بشتاب ... حی علی الفرج ... و پای گشودی به غایت 180 درجه و منتظر ماندی ...پای پدر درگاه را بوسید و منی نعمت از کف ش بر فرش افتاد . مادر لنگ در هوا , ویارانه کاچی در کام و قاشقی در دست با چشمانی اشک آلود آن گوهر ناب که من سوارش بودمی را همراه با شپش عانه پدر , عاشقانه به دالان فرج خویش تازاند و آن شد که نباید میشد و من ساخته شدم . فکر می کنید اگر شما هم در وضع من بودید قیافه تان بهتر از اینی که من هستم میشد ؟ ترکی را گفتند : احمدی نژاد را چگونه دیدی ؟ بگفتا : خداوندا ... چه آفریدی ؟؟؟؟؟؟ ررررررریدی !!!!!! و اما باقی داستان ... از خاطر گذشت شرحی که دادم از علق تا فلق زندگانیم . اولین جفتک را بر زهدان مادر به یوم 24 جمادی الثانی – به گاه قمر در عقرب کوفتم بدین قرار که خواهد آمد : پدر در خواب بود که مادر را سودای شهوت در سر در گرفت . مادر , خلق تنگ پدر را نیک می دانست . از اینرو لب گزید و گفت اطفای این شهوت را چاره ای دیگر باید و آن نوبت , جنینی پنج ماهه بودم . مادر دست در تنبان کردی و لابلای زهار چرکین و پر شپش بدنبال عورت گشت . یافت و انگشت اشارت در آن چپاند . افاقتی نکرد . پس با خود اندیشید باید انگشتان دیگر را چاره ساز کرد . شست و سبابه و میانی و حلقه و کوچک همه به یک باره در فرج خود نمود . باز هم افاقتی نکرد . تا مشت همت نمود . افاقتی نکرد . دست در فرج تابانیدی تا آرنج . به ناگه سگی هار خفته در گرماگرم مرطوب آن پیسه , بپرید و دست و ساعدش گزید . مادر بانگ بر آورد : آی ی ی ی که ای کلب !!!!!!!! از چه می گزی مرا ؟ مگر نه اینکه همه وقت در این دالان تنگ تو را میهمان مشتریانم نمودم ؟ وفایت همین بود ؟ و آن سگ که من , یعنی محمود باشم , در آن تاریکنا می غریدم و زوزه می کشیدم بسان سگی هار . شنیدم که مادر پدر را گفت که ای بی پدر ! گر بجنبی رواست تو را پشت در بستر کردن چراست ؟ مگر اهل قزوینی تو ای اُبنه ای ؟ فلانت را به کونم چرا مینهی ؟ بیدار شدن پدر همان و شمارش دردناک رج های قالی خرسک اتاق حقیرمان تا نماز صبح توسط مادر همان . پدر خسته سر بر بالین گذاردی از فتح آن قلل مرتفع که لمبرهای مادرم بود . فتح خونین را یاد آر . چشمم بی خواب شد و این چشمان خمار گواهی ست بر آن ماجرا و شب شوم ! ای مسلمانان با شما هستم ؟ مرا به سُخره گرفته اید ؟ از من نبود . بر من برفت . باشید تا بگویمتان چگونه در من رفت راست بدان ایام که جنینی بیش نبودم : آن مرد و رفیق گرام آن اُسکُل بی مرام آن پای سفت کرده به دخول در ماتحت مام آن ابتدا و آخر در مغز خام پدر قدس سره ابن جدم مش غلام شبی از شبهای یک ماه حرام کرد نرینه اش را به ماتحت مادر به طرز تام وانگه که از نمودنش ز صبح تا شام آب صلب وی نگردید تمام رو نمود در شاهنامه به جد رستم سام گفتش که دانم تا مرا نامی خام لیک قصد آن دارم تا زنم بر بام هیچ ازمن نپرسید لام تا کام قصد دارم تا دهم از این (!) " اشاره به آلت تناسلی " به ضعیفه کام مادر " این " را به عشق پدر در دل گرفتی غافل از اندیشه ابلیس وار وی که مرا قصد نموده بودی اندر رحم . وضعیتم در زهدان , آلت پدر را به دهانم رهنمون شدی و تا به خود آمدم آلت پدر در دهانم بود . پس برای فرار از آلت پدر روی به بالا نهادم . افسوس که نمی دانستم مقعدم نیز سوراخی دارد که پدرم را اطفای شهوت می کند و اینگونه شد که با پا به این عالم آمدم به رسم چارپایان ... به هشتمین روز از برج سرطان دیده بر جهان گشودم , جفت پا ! پدر بعد از آمدن من برفت و من بی پدر به سان حرامزادگان پای بر خاک سفت نمودم و این خود آیتی است بر همشیره روسپی گری من ! نام محمود را بر من نهادند و چون پدرم مشخص نبود به تقلید از مریم باکره و پدر و پسر و روح القدس نام مرا از اسامی خداوند گرفتند که احمد بود و تبار مرا از آل احمد بر وزن غرب زدگی قرار دادند و احمدی نژاد نامی شدم ! و این گونه بودی که سگی هار و زیبا روی دیده بر جهان گشود که من باشم . 5 ماهه بودم که مرا آل بُرد و همه گریستند . ولی در نیمه راه نمی دانم بر آل (ره) چه گذشت که مرا پس آورد و گفت : گویمتان که از چه وی را بازنهادم ؟ از بوی تعفنی که دارد . خالویم گفت : که ای آل ! وی را با خود ببر ! آیا لایق همراهی تو نیز نباشد ؟آل گفت : مرا از وی مرض در جان سرایت خواهد کرد . بگفتا سرش رو با چی می شورید ؟ با شامپو گُلرنگ ؟خالو گفت نی برادر ! محمود , بر خاک طویله تیمم کند به وقت نماز ! در میانمان هیچ گاه رسم نگشادیم به استحمام و نظافت که بد حرامیست میان ما و گویند عبادت باطل کند ! پس آل دستمالی برابر بینی گرفتی و رفت تا خود را به نوشاب زمزم و کوثر بشوید .گویند بزرگی , آل را دیدی که همه وقت مویه کنان میان جمکران و حسینیه ارشاد می رفت شتابان و سر بر خاک و سنگ و علف می کوفت و به تضرع خدا را می خواند که بار الها !!!!! چه کردم به درگاهت که بوی تعفن این سگ را از من ازاله ننمایی ؟؟ و اینگونه بود که سگ آستان احدیت پا گرفت و این شد که میبینید . فتبارک الله احسن الخالقین . نوشته شده در ساعت 1:30 PM توسط shiva
........................................................................................
● هویت بخشی :
با بامداد رفته بودیم امامزاده صالح ! " یک معمایی رو نتونستم هنوز حل کنم و اونم اینه که چرا در کنار آدمهای ضد دین و لامذهب همیشه آدمهای مذهبی مآب وجود داره ! نمونه ش مادر زن همین بامداد یا خانواده پدری من هستن که همشون از اون مذهبی های تیرن و این خیلی غیر عادیه " هر کسی رو میدیدی چادری به سرش کرده بود و بسته ای هم نذورات زیر بغل زده بود و میرفت تو تا حاجت بگیره ! از کی ؟ الله اعلم !!!! البته بقول بامداد : نذورات تخصصی ! نمک و نون و پنیر جزو نذورات تخصصی ش هستن که نمیدونم حکمتش چیه ؟ اگه همین امام زاده مادر مرده الان زنده بود هوار میزد که آخه پدر سگا ! از نمک بدتر و شورتر و ارزون تر و بدرد نخور تر چیزی نبود نذر من کنین ؟؟؟؟؟ هر وقت نذری دادن امت اسلام رو میبینم یاد عمه م می افتم : من یکی از عمه هام از اون آدم های مذهبی خرافیه که دومی نداره ! از اونها که همیشه مواظبه با پای چپ وارد مستراح بشه و باسن مبارکه رو بعد از ریدن 3 دور آبکشی کنه و بعد از حمام کردن هم غسل بکنه و ... ! این آدم هر وقت میاد ایران , باید بره مشهد و هفشده تا امام زاده رو سر بزنه و از قفس هاشون لب بگیره تا آرامش پیدا کنه ! بنظر من آدم با یه قرص ایمی پرامین 10 میلی 4 برابر این دیوونه بازی ها به آرامش میرسه ... ! همیشه هم وقتی که از این تور زیارتی بر میگرده یه خورجین (!) پر از آت و آشغالهای مذهبی اونجا رو بار کرده و آورده و شروع میکنه به تقسیم کردن غنائم ! از یه قاشق برنج خشک کرمو بگیر تا یک مشت نمک و تکه پاره های پارچه های زریح کدوم امامزاده مادر مرده ای که با هزار زور و بدبختی و چریک بازی دور از چشم مردم و نوکران خانه زاد امامزاده ها کنده بعنوان تبرک ! تسبیح هایی که مالیده به زریح و انگشترها و مُهرهای نماز و چادر نماز و عطرهای مشهدی بو گندویی که به سگ بزنی , آسم میگیره ! کیف هم میکنه نورانی شده و پاک و مطهر و مثل بچه تازه متولد ... بهش میگم آخه این دیوونه بازیها چیه میکنی ؟ بهم میگه : من اعتقاد دارم , تو کافری مثل مادرت ! همیشه هم به زور چیزهایی که آورده رو میخواد به من قالب کنه که هیچ وقت موفق نمیشه یا اگر هم بشه راهشو بلدم و در راه صحیح ازشون استفاده میکنم ! مثلن یکبار داشتم برنج آبکش میکردم که یهو دیدم رفت پای گاز و یه چیزی ریخت تو برنجم و در رفت ! فوری پریدم بالا سرش و گفتم : این چی بود ریختی تو قابلمه ؟ - یه مشت نمک بود از مشهد آورده بودم ! تبرکه ! نشون به اون نشون همه برنجها رو ریختم دور !!!!!!!! هر چند مخالف این چیزهایی که میاره نیستم مثلن چادرهایی که برام میاره همشونو میکنم دستمال گردگیری یا باهاشون زمین تمیز میکنم و انصافن هم عالی تمیز میکنن ! همین چند وقت پیش وقتی اومده بود ایران بهم گفت بهش دستمال بدم گردگیری کنه خونه رو ! دستمالی هم که دادم دستش تکه چادر گل منگلی ای بود که پارسال برام آورده بود و کلی چپ چپ نگاهم کرد !!!!! یا تسبح هایی که میاره خواهرم باز میکنه و باهاشون گردنبند و دستبند درست میکنه ! خلاصه مکافاتی داریم با این جماعت دیوانگان مذهبی ! مرتیکه و پسر بامداد , بامدادک , هر کدومشون به تنهایی برای ایالتی کافی هستن و چون همسن هستن وقتی به هم میرسن دیگه میشه واویلا و زلزله 8 ریشتری میاد تو اون منطقه ! باید دائم دنبالشون بود تا آتیش نسوزونن ! نکته وحشتناک هم اینه که بچه ها با هم نوعی تله پاتی روانی دارن که اگه یکیشون از چیزی خوشش بیاد , اون یکی هم فوری خوشش میاد ! بامدادک هم افتاده بود دنبال یکی از نوکران خانه زاد امامزاده صالح و گیر داده بود به گردگیر پشمالوش و هی میگفت : الا و بلا اونو میخوام و کم مونده بود از دست مرده بکشه و در بره ! مرتیکه هم تا دید اون اینو خوشش اومده اونم شروع کرد مثل فنر بالا و پایین پریدن که منم میخوام !!!!! خلاصه با کلی لطایف الحیل تونستیم این شر رو از دامنشون پاک کنیم !!!! رفتیم به سمت زری خانم " زریح " . من تا حالا امامزاده نرفته بودم و دلم میخواست برم تو و ببینم چیه که اینقدر خل و چل وقت میذارن میرن اونجا ! ولی دم در ورود به ضریح , یکی از نوکرها گفت : بدون چادر نمیشه و چادر داد بهمون ! این یکی غیر قابل تحمل بود و گفتم من نمیام تو و شما برین ! عیال بامداد چادر رو گرفت و سرش کرد و با هم رفتن تو ! مادر زنش هم که چادر سرخود بود و نیاز نداشت ! موندم پیش بامداد و مشغول صحبت شدیم ! تو این فاصله زنهای زیادی می اومدن و چادر میگرفتن و میرفتن تو ! چادرها هم خیلی باحال بود ! روشون یا شماره خورده بود و آدم رو یاد زندانی های زن می انداخت یا اینکه روشون پر از لکه های خاک و رنگ و نقش و نگار و کثافت بود . آدم خیال میکرد با 101 سگ خالدار طرف شده !!!!!!! کمی بعد یه خانواده اومدن که ریختشون نشون میداد آدم حسابی هستن و سر و وضع درستی داشتن ! خواستن برن تو که نوکر و کلفتهای آغا گفتن : دخترتون هم باید چادر سرش کنه ! پدره شروع کرد باهاشون بحش کردن که دختر ما هنوز بالغ نشده و به دختر نابالغ چادر اجبار نیست و کلن در اسلام چادر اجباری نیست ! بامداد رو کرد به من و گفت : - میبینی ؟ اینها از قماش روشنفکران دینی هستند ! یعنی چی ؟ - یعنی اینکه اینها یک پله از آن مذهبی های دو آتشه بالاتر هستند و Upgrade شده اند !!!! رفتیم کمی قدم بزنیم . کمی جلوتر تابلویی زده بودن و روش نوشته بود : محل جمع آوری نذورات !!!! مردم نمک بود که کیلو کیلو میآوردن ! چند تایی لیچار بار مردم کردم که بامداد گفت : - بشر کفر نگو در اینجا ! آنوقت مثل زن لوط که به مجسمه نمک تبدیل شد میشوی ها !!!! چه بهتر ! اونوقت منو میذارن تو موزه و زیرش هم مینویسن : نماد زن بی حیا !!!! کمی گشت زدیم و صحنه های مضحک دیگه ای هم دیدیم و برگشتیم . بیست دقیقه ای ایستادیم و کلی بحث های فلسفی در مورد دین کردیم تا مادر زن و عیالش اومدن . مادر زنش رو کرد به من و گفت : - دختر جان خلوته بیا چادر منو سرت کن برو زیارتی بکن ! عمرن !!!! من اگه بمیرم هم نمیذارم کفن تنم کنن چه برسه به چادر !!!!!!!!! اونقدر صبر میکنم تا حکومت عوض بشه و بعد همینطوری میرم تو ! بعد رو کرد به بامداد و گفت : اقلن تو برو تو مادر ! - مگر میخواهید سنگ بشوم ؟ غش کرد از خنده ! خلاصه کمی قدم زدیم و بعد هم رفتیم به آش فروشی میدون تجریش و آش خوردیم و خداحافظی کردیم و رفتیم .. .. .. آقا دقت کردین این ما هستیم که به هر چیزی هویت و تقدس میدیم ؟ خیلی ها خیال میکنن بعضی از اشیا یا بعضی از افراد ارزش خیلی بالایی دارن و خودشون رو میشکنن و سر تعظیم در برابرشون فرود میارن . در تعاریف اسلامی نقل شده سر فرود آوردن در مقابل هر ساخته دست بشر کفره و بت پرستی ! ولی جالبه که هرگز عنوان نشده سر فرود آوردن در مقابل انسانها کفره ! و فقط پادشاهان رو مورد نفرت قرار دادن و موجوداتی خیالی بنام پیغمبر و امام رو مجاز دونستن برای تعظیم و تکریم در صورتیکه میبینیم همین پیغمبران و امامان هم دست کمی از شاه نداشتن !!!!! ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز اون هم بی ارزشه و هم با ارزش ! یک قطعه سنگ برای من و تو شاید بی ارزش باشه اما همون سنگ در موقعی که برای آدم تبدیل به نیاز میشه , بینهایت با ارزش میشه ! وقتی که به دیدن تخت جمشید میرید بعضی افراد سود جو هستن که قطعاتی از سنگهای تخت جمشید رو کندن و بصورت قاچاقی به توریست ها میفروشن . این قطعه سنگ ها بطور معمول هیچ ارزشی ندارن تا وقتی نمیدونید چی هستن ! یک تکه سنگ با حجم هندسی نا منظم مثل تمام سنگهای دیگه . ولی وقتی که میشنوی این سنگ رو از بقایای تخت جمشید که قدمت چند هزار ساله داره , جدا کردن حاضری خیلی براش پول بدی !!!!! - وقتی شخصی از فامیل شما می میره یا حتا پدر یا مادرتون , دیدین چقدر لوازم و عکس های اون فرد براتون یهو با ارزش میشه ؟ و اصلن چقدر یهو این آدم مهم میشه ؟ مادری که تا دیروز لباسهاش و حتا خودش براتون بی ارزش بود و هزاران بار در طول سال از کنارش بی تفاوت رد میشدین , حالا یهو براتون چنان ارزشی پیدا میکنه که حاضرین جونتون رو بدین اما مثلن یکی از بشقابهای یادگار مادرتون نشکنه و توی صد تا سوراخ و چفت و بست نگهداریش میکنین و یا دوست دارین زندگیتون رو بدین و فقط یکبار دیگه مادرتونو ببینین ! - این مسلمونهای احمق رو دیدین ؟ میرن و از کربلا تسبیح ها و خشت هایی " مُهر " میارن که با خاک مثلن کربلا ساخته شده رو با قیمت بالا میخرن و میارن و رو سرشون نگه میدارن و مرتب بهش عطر و گلاب میزن و چُسان فسانش میکنن . وقتی نگاهش میکنن خیال میکنن مولکولهای حسین و 72 تا خل و چل مونگولش توی این تسبیح و مُهر جا گرفته و ذوق مرگ میشن و نور ایمانشون مشعشع میشه ! در صورتیکه بین این مُهر با مُهرهای معمولی چه تفاوتی وجود داره ؟؟؟؟ و یا بعضی ها که پیازداغش رو بیشتر میکنن و میگیرن قطعاتی از مهر نماز رو توی آب میریزن و بهش فوت و دعا میکنن و مواقع ترس و وحشت مقداری از این آب و گل رو میخورن تا قوت قلب بگیرن !!!!!!!! - مساجد و امامزاده ها و معابد و ... تمام اینها از نظر فقط کسانی مقدس هستن که بهشون اعتقاد دارن و ایمان . وگرنه وقتی یک مسلمون رو ببرن به یک معبد بودایی , مثل این میمونه که رفته باشه یه اتاق رنگارنگ و موزه رو نگاه کنه ! و یا همینطور یک مسیحی رو ببرن کعبه رو نشونش بدن براش مثل یک سرسرای بزرگ یا قوطی کبریتی میمونه که معماریش باشکوهه و بس !!!! - آدم ها و افراد ! رهبر انقلاب رو دیدین ؟ همون ولی وقیح مسلمین جهان و امام 14 شیعیان و رئیس حکومت شاهخنشیخی ؟ یک آدم که وقتی دقیق تر نگاهش میکنی میبینی آدم هم نیست و یک حیوونه ! یک ابلیس مُجسم ! اما همین آدم برای خیلی ها مقدسه و پشت سرش نماز میخونن و تو کونش هم میرن . ولی وقتی ماهیت همین آدم رو میبینی , میفهمی که جنایتکارترین انسان روی زمینه که روی هیتلر و صدام رو هم سفید کرده ! علی , امامی که برای مسلمونها عزیزه و هر کاری میخوان بکنن میگن یا علی !!!!! در واقع کاتالیزور خر حمالیه و هر موقع میخوان بیل بزنن یا چیز سنگینی بلند کنن میگن یا علی !!!! پشت سرش افسانه ها میگن و غول بی شاخ و دمش میکنن و نسبت های عجیب و غریبی به نافش می بندن که اگه خودش زنده بود خیال میکرد خداست !!!!! اما اینکه این آدم طبق اسناد تاریخی بخاطر مخالفت گروهی بنام خوارج که اومدن و واقعیات دین رو آشکار کردن و گفتن ما نمیخواهیم مسلمون باشیم , به جنگ با اونها پرداخت و همه اون 2000 نفر رو گردن زد و کل اصول دموکراسی و انسانی رو زیر سوال برد و جزو جنایتکاران تاریخ در اومد !!!! حسین مظلوم ! همونی که هر جا شکم چرونی و بخور بخور و گدا سالاری میشه میگن یا حسین ! که اگه مظلوم بودن به این باشه که آدم ثروتمند ترین مرد عرب باشه و 5000 ایرانی و ده هزار عرب و حرمسرایی پر از ضعیفه و صدها شتر پر از جواهرات در رکابش خدمتگذاری کنن , پس بیل گیتس هم مظلومه و فلک زده !!!! آخودها و ملاها و حاج آغا هایی که مردم براشون احترام قائل هستن هم مظلومن ! بری توی داخل زندگی اینها به حقایق وحشتناکی بر میخوری که کافر پیش اینها شرف داره !!!! ولی چی ؟ فقط ظاهر موجه داشته باش تا امامزاده ت کنن ! مثل این میمونه که سر زن فاحشه ای چادر کنن و بفرستنش حوزه علمیه !!!! یا مهدی فراری یا مرد نامرئی یا همون امام تایمری که نه کسی دیده ش نه کسی میدونه از کجا ظاهر شده که حتا مقامش از پیغمبر هم بالاتره ! یا امام زاده هایی که مثل قارچ سمی گوشه و کنار ایران سبز شدن ولی در هیچکدوم از سرزمینهای دیگه اسلامی امامزاده ای وجود نداره و این نکته ظریفیه که بدونیم این امامزاده ها , بر وزن آغا زاده ها , در واقع یاغیانی بودن که به ایران فرار کردن یا مردم ابله ایران با مقدس مآبی افرادی که بنا بر شانس کار مثبتی انجام دادن , امامزاده کردن و این چندان هم دور از ذهن نیست با این سابقه درخشان ایرانی جماعت !!!! پس میبینین این ما هستیم که به هر چیزی هویت و تقدس میبخشیم و در واقع هیچ چیزی در این دنیای مادی وجود نداره که ذاتن مقدس باشه جز خود ذات و روح انسان . این ما هستیم که به دیگران هویت میدیم و اونها رو از انسانهای دیگه برتر و یا متمایز میکنیم در صورتیکه از دیدگاه انسانی , تمام انسانها با هم برابرن و هیچ انسانی بر انسان دیگه برتری نداره و حق هم نداره خودش رو برتر بدونه و تنها این قوانین و مقررات هستن که برای برقراری نظم در اجتماع انسانها برتری هایی رو وضع میکنن . مسلمون و کافر با هم برابرن و هرگز مسلمونی دلیلی بر برتر بودن نیست و نبوده که اگر واقعیت رو بخواهین مسلمون بود پست ترین بودنه و بس ... تکبیر. نوشته شده در ساعت 1:25 PM توسط shiva
........................................................................................
● حکایت تقویت آنتن :
آقا نمردیم و فهمیدیم تقویت آنتن یعنی چی ! اونهایی که مثل من اهل جدول حل کردن توی مستراح هستن لابد پیش خودشون میگن تقویت آنتن میشه : رله !!!!!!! زهی خیال باطل که این تقویت آنتن یه معنی دیگه ای میده : امروز گرسنگی به طرز فجیعی داشت منو از پا می انداخت ! صبح خواب مونده بودم و هیچی نتونسته بودم برای خودم درست کنم و بیارم اداره . این بود که صبحانه فقط یه لیوان شیر خوردم و زود از خونه زدم بیرون . نزدیک ظهر هم روده بزرگه داشت ترتیب روده کوچیکه رو میداد ! داشتم از پشت میزم بیرون رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به میوه فروشی روبروی اداره و موز هایی که از در و دیوارش آویزون کرده بود ! فوری کیف پولمو از تو کیفم برداشتم و رفتم پایین . دم در حاج آغا حراستی جلومو گرفت و گفت : بدون کارت زدن نمیشَد برید بیرون ! - فقط 2 دقیقه میخوام برم همین داروخونه روبرو و برگردم ! - پس حالا که میروید برای بنده هم یک قرصی بخرید برای سر درد ! اجرتان با امام حسین ! چشم حتمن میخرم . پس با اجازه .... زدم بیرون و رفتم اونطرف خیابون ! تو دلم گفتم یک قرصی برات بگیرم که کیف کنی !!!!! اول رفتم میوه فروشی و 4 تا دونه موز گرفتم و چپوندم تو جیب های مانتوم ! بعد رفتم داروخونه که 2 تا مغازه اونطرف تر بود و یه بسته قرص بیزاکودیل 25 میلی گرفتم که 2 تاشو که بخوری مغزت هم از ماتحتت خارج میشه !!!!! بعد هم برگشتم اداره . حاج آغا حراستی ایستاده بود کنار میزش و تا منو دید اومد جلو و منم قرص رو بهش دادم و اومدم برم که بهم گفت : - اینها چقدر کوچک شدن ! چرا زرد است ؟ قبلن انگار سفید بودن ! آها ... چیزه ! اینا قرص های جدیده . خود دکتره گفت . گفته که بعد از افطار 2 تا بخورین و بعد از سحری هم 2 تا دیگه و کاملن خوب میشین ! - ماشا الله ... دست شما درد نکند . دستتان برسد به زریح کربلا ! بماند چطوری جلوی خنده م رو گرفتم ! به محض اینکه یکی از اینها رو بخوره تمام روده و معده ش خالی میشه و تا فردا توی مستراح باید اطراق کنه ! رفتم تو اتاقم تا با خیال راحت موزها رو بخورم و چشمم افتاد به منشیم که عین برج زهر مار نشسته بود پشت میزش ! - تو مگه نمیخواستی نماز بخونی ؟ چرا خانم .. خوندیم و زود اومدیم ! - آها .. صحیح .. ! " خاک تو سر " من میرم یه سر بیرون زود بر میگردم . کسی اومد پرونده ش رو آماده کن تا من بیام ! رفتم بیرون و مستقیم رفتم به سمت میعاد گاه عاشقان امام زمان , مستراح ! درو که باز کردم خیل عاشقان آغا رو دیدم که توی صف ایستاده بودن و اگه میخواستم منتظر بشم تا بتونم برم توالت و موزهامو بخورم نیم ساعتی معطل میشدم ! خیر سرشون روزه گرفتن که اینقدر شاش دارن !!!!!! معلوم نیست موقع سحری چند گالون آب میخورن که مثل شتر ذخیره داشته باشن !!!!!! سوار آسانسور شدم و یهو به ذهنم رسید که وسط راه آسانسور رو متوقف کنم و همون تو مشغول خوردن بشم ! زدم طبقه آخر و وسط طبقات هم دکمه ایستش رو زدم و آسانسور ایستاد و بعد هم با خیال راحت یکی از موزها رو در آوردم و مشغول خوردن شدم ! دومی رو در آوردم که بخورم یهو دیدم صدای عربده های رئیس انجمن اسلامی داره میاد که میگه : این آسانسور که باز خراب شد ! یالا برین درستش کنین ! دیدم اگه 2 دقیقه معطل بشم الانه که بریزن تو و آبروریزی میشه و سریع دکمه رو زدم و رفتم یه طبقه بالاتر پیاده شدم ! توی راهرو کسی نبود و پوست موز رو از جیبم در آوردم و انداختم کنار شوفاژ ! چند دقیقه ای قدم زدم و دوباره سوار آسانسور شدم تا برم پایین و بین راه بعدی رو هم بخورم . دکمه رو زدم و موز دوم رو هم خوردم و دوباره آزادش کردم بره پایین . طبقه پایین رئیس انجمن اسلامی اومد تو آسانسور و یهو شروع کرد بو کشیدن ! - یک بوی عجیبی اینجا می آید ؟ بوی حضور شماست حاج آغا ! معطر شده !!!! - لطف عالی مزید ... ولی انگار یکی از کارمندان روزه خواری کرده اند ! بوی موز می آید ! نه حاج آغا اشتباه میکنین ! - به جد سیدم قسم که بوی موز می آید ! این دماغ اشتباه نمیکند . طبقه بعدی پریدم بیرون و در رفتم ! مثل سگ بو کشیده بود !!!!! رفتم تو اتاقم و مشغول کارام شدم ! یکساعت بعد دلم دوباره ضعف رفت و شروع کرد غار و غور کردن ! سرمو پشت مانیتور قائم کردم و یکی از موزها رو چپوندم تو حلقم ! درست همین موقع در باز شد و رئیس انجمن اسلامی اومد تو ! کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید ! فوری سرمو کردم زیر میز و تند تند شروع کردم به جویدن و به زور قورتش دادم و سرمو آوردم بالا ! - حالتان خوب است ؟ ها .... بله ! چطور ؟ - صورتتان قرمز شده است ! آها .. هیچی نیست یکمی گرمم شده بود ! کاری داشتین ؟ - خواستم بگویم امروز آخر وقت تشریف داشته باشید عصر افطاری همه کارمندان دعوت هستند . کارم در اومده بود ! خیلی خوشم میاد از این جور مراسم , به زور هم آدمو دعوت میکنن ! نمیرفتم هم بد میشد ! خلاصه زنگ زدم به خواهرم و گفتم عصر دیر میام و باید بمونم و تو برو مرتیکه رو از مهد کودک بردار بیار ! بعد هم مشغول کارام شدم تا وقت افطاری برسه ! تو این فاصله اون یکی موز رو هم رفتم توی توالت خوردم و پوستش رو هم انداختم توی چاه مستراح ! واویلا ! هر چی سیفون میکشیدم نمیرفت تو که نمیرفت !!!!! آخر هم یواشکی زدم بیرون و گذاشتم به حال خودش بمونه !!!! عصر موقع افطار همه جمع بودیم توی سالن کنفرانس . میز چیده بودن و زنها و مردها همه جمع بودن و بخور بخور فجیعی بود ! میوه و زولبیا بامیه و حلوا و حلیم و آش رشته و ... ! اول از همه چایی دادن با خرما ! من و دوستم کنار هم نشسته بودیم و دو تا از همکارهای مرد هم روبروی ما بودن ! خرما که آوردن اون دو تا آقا برگشتن گفتن : به به ! تقویت آنتن هم رسید !!!!! پرسیدم : تقویت آنتن چیه ؟ دوستم محکم کوبید تو پهلوم و اون دو تا غش کردن از خنده ! سر در نمیاوردم و دوباره پرسیدم ! آخر یکیشون گفت : - ببخشید بی ادبی نباشه ! ولی تقویت آنتن یه اصطلاح مردونه ست ... ! خاک تو سرشون ! منظورشون تقویت کمر بود که بهش میگفتن تقویت آنتن یعنی دودول مبارکه شون با خودن خرما تقویت بشه !!!!!!! کلی سرخ و سفید شدم ! خلاصه افطاری که تموم شد , رئیس انجمن اسلامی رفت پشت میکروفن و شروع کرد کمی صحبت کردن و در ادامه صحبتهاش برگشت گفت : - من از کارمندان گرامی تقاضا میکنم اگر نمی توانند روزه بگیرند و خوراکی هایی را میخورند , لطفن نظافت را رعایت بفرمایند . ما امروز هر جای اداره که پا گذاشتیم یا بوی موز می آمد یا پوست موز دیدیم ! حتا یک بنده خدایی رفته بود در موال خانه و موز خورده بود و پوستش را در چاه انداخته بود و راه آب را گرفته بود ! نکنید از این کارها ! شایسته مسلمان نیست ... کل سالن کنفرانس منفجر شده بود و همه داشتن قهقهه میزدن و فقط من بودم که صورتم مثل لبو سرخ شده بود و شرشر عرق میریختم !!!!!!!!!!! خلاصه اینم از حکایت تقویت آنتن ... نوشته شده در ساعت 3:31 PM توسط shiva
........................................................................................
● افطاری در منزل مادر شوهر :
شاید احمقانه باشه اسمی از مادر شوهر به میون بیارم وقتی که ازدواج نکردم ولی ما تو فرهنگمون لغتی معادل مادر دوست پسر نداریم و برای همین یه همچین لغتی رو بکار میبرم !!!!!!! این خانواده دوست پسر من آدم های نسبتن مذهبی ای هستن . البته نه به شوری مسلمونهای بی همه چیز که تا توی رختخواب هم چادر سرشونه . درست برخلاف خانواده پدریم که مذهبی و جانماز آبکش هستن و نمیدونن چرا و به چه علت مسلمون هستن !؟! " همون مشکلی که گریبان 99/99% از مردم ایران رو گرفته و بصورت آبا و اجدادی خودشونو مسلمون خطاب میکنن در صورتیکه مسلمون نیستن و مسلمون زاده هستن " . مادر و پدرش آدم های ساده و باحالی هستن مخصوصن پدرش که اسم بچه هاشون رو پیغمبر - امامی انتخاب کرده . فقط تو خانواده ما شانس با ما یار بوده که مادرم جلوی خانواده پدریم ایستاد و اجازه نداده بود اسم های ما رو فاطی ماطی بذارن ! " طبق لیستی که به مادرم داده بودن اسم من قرار بوده بشه زینب و خواهرهام هم به ترتیب : فاطمه و کبرا و زهرا !!!!! اما خانواده این دوست پسر گرامی اسم های فجیعی رو بچه هاشون گذاشته بودن و خواهرشون شده بود زهرا و 2 تا پسرهاشون هم به ترتیب محمدرضا و غلامرضا ! آرتین ما هم اسم واقعیش غلامرضا بوده که خودش رفته و اسمش رو تغییر داده !!!!!! دیشب مادرش زنگ زد و گفت فردا برای افطاری بیایین خونه ما ! هر چی گفتیم ما روزه نمی گیریم و باشه یه وقت دیگه و ... تو گوششون نرفت و خلاصه قرار شد ساعت 5 عصر اونجا باشیم تا افطار رو با اونها صرف کنیم !!!!! شب آرتین کلی تو گوشم خوند که اونجا میریم تو رو به ارواح هر کسی که میپرستی حواست به لباس پوشیدن و رفتارت باشه چون خانواده م روی بعضی چیزها تعصب دارن و در کل باید خیلی سنگین رفتار کنی و با مردها زیاد قاطی نشی و حرف نزنی و سیگار نکشی و خودتو بگیری و روسریت رو در نیاری و دامن نپوشی و شلوار پات باشه و جوراب پات کنی و ... ! اگه هر کس دیگه ای بود محال بود قبول کنم و یه بلایی هم سرش میآوردم ولی ... اما , ولی , چونکه , زیرا ... کار دله دیگه !!!!!!!! خواهرم رو هر کاری کردم باهام بیاد و تنها نباشم نیومد و گفت من اینجور جاها نمیام . مرتیکه هم که یکبار رفته بود اونجا و بچه همسن ش نداشتن حوصله ش سر رفته بود و از در و دیوار بالا رفته بود و آتیش سوزونده بود و گفت منم نمیام ! از خدا خواسته این جانور شر رو گذاشتم پیش خواهرم و راه افتادیم رفتیم !!!!! لباسی که انتخاب کرده بودم به نظر خودم مسخره ترین لباسی بود که در عمرم توی مهمونی ای پوشیده بودم ! چون هر لباسی که داشتم یا ماکسی بود یا چاکدار بود یا نازک بود یا دکلته و ... یه لباس مناسب حال خانواده های مذهبی نداشتم ! ناچار همون شلواری که با مانتو میپوشم برای محل کارم رو پوشیدم و یه بلوز نازک هم روش تنم کردم که باز صدای آرتین در اومد که این بلوزت تنگه و سینه هات بدجوری تو چشم میزنه و آخر هم مجبور شدم یه بلوز گل و گشاد آویزون تنم کنم بلا نسبت دلقکهای سیرک ! بین راه اینقدر حرف زدیم و خندیدیم که زمان رو حس نکردیم و یهو دیدیم رسیدیم به خونه شون ! پیاده شدیم و رفتیم داخل . بعد از احوالپرسی و روبوسی مانتومو در آوردم و روسریمو اومدم در بیارم طبق عادتم که چشم و ابروی آرتین رفت بالا و شروع کرد راهنما زدن که یعنی در نیار ! دوباره رو سرم محکمش کردم و رفتیم اتاق پذیرایی . بجز ما خیلی های دیگه از فامیلشون هم اومده بودن ! خاله هاش و دایی هاش با زن و بچه هاشون و یه ایل بودن ! خوشبختانه مثل خانواده پدری من که از اون ترکهای چادر چاقچوری خفن هستن , نبودن و فقط زنهاشون سرشون روسری بود و با لباس عادی نشسته بودن . خیلی هاشون منو نمی شناختن و مادر آرتین هم شروع کرد به تک تکشون منو معرفی کردن و اسم عروس آینده رو هم به زور رومون گذاشت , همون چیزی که من بهش آلرژی دارم و الکی گفت که خصوصی عقد کردیم و خلاصه کلی هم تبریک شنیدیم و اینکه چرا خبر ندادین و ... کلی عرق کرده بودم . بعد از مراسم معارفه نشستم پیش زنهای دیگه . مجلس رو دو قسمت کرده بودن و مردها با هم بودن و زنها هم تو جمع خودشون ! خوبیش این بود که همه فارس بودن و مثل فامیل های پدریم ترکی حرف نمیزدن و میشد باهاشون حرف زد و دو کلمه هم حرف حساب شنید ! کمی صحبت کردیم . صحبت ها حواشی شوهر کردن فلانی و پختن شله زرد و آش رشته پختن و برنج آب کش کردن و شوهر داری و بچه داری و لنگ در هوا شدن و حاملگی و مزخرفاتی از این دست دور میزد که من ازش متنفرم و هر جا از این صحبتهای خاله زنکی باشه در میرم ولی چیکار میکردم ؟! به آرتین نگاه کردم که برادرش و پسرهای فامیل دوره ش کرده بودن و حسابی سرش به اونها گرم بود ! دلم میخواست میرفتم تو جمع اونها ... زمان به همین ترتیب گذشت و کم کم زمان افطار رسید . همه بلند شدن و وضو گرفتن و شروع کردن نماز خوندن ! نسیته بودم که مادرش برام یه چادر گل مَنگلی آورد و گفت بیا تو هم زودتر نمازتو بخون تا بشینیم سر سفره افطاری !!!! حالا من بدبخت تو عمرم نماز نخوندم و وضو و هیچی هم بلد نبودم ... و نمیدونستم چیکار کنم و رفتم سراغ آرتین که اون بدبخت رو هم به زور برده بودن نماز بخونه و بهش گفتم من چیکار کنم ؟ - تو بگو من چیکار کنم که هیچی بلد نیستم ؟ صد دفعه گفتم نیاییم ! هی گفتی خوش میگذره ! - نمیدونستم اینطوری میشه ولی حالا هم چیزی نشده که برو اونجا هر کاری اونا میکنن تو هم همون کارو بکن ! بد هم نمیگفت و خلاصه منم رفتم پیش زنهای دیگه و دیدم چطوری چادر سرشون کردن و منم این نماد فاحشگی رو سرم کشیدم ولی هی ول میشد و نمیدونستم چطوری این کثافت رو باید رو سرم نگه دارم ! آخر از زیر چونه م دو طرفشو گرفتم و مثل شنل گره زدم و ایستاد ! خلاصه منم هر کاری اونا میکردن انجام میدادم ! خم میشدن منم خم میشدم ! دولا میشدن منم دولا میشدم و ... ! تا آخر تموم شد و بلند شدن . سریع اون لکه ننگ رو از سرم در آوردم و مچاله کرده دادم دست مادره در حالیکه روسریم نصفش ول شده بود و موهام هم سیخ از زیر روسری زده بود بیرون و شکل عجیب و غریبی پیدا کرده بودم ! مادرش چپ چپ نگاهم کرد و چادرو ازم گرفت و رفت ! هر چی سر و کله زدم نفهمیدم این تکه پارچه مثلثی قناص رو چطوری باید تا میکردم !!!!!!! رفتم کمکشون کنم برای چیدن سفره . روی میز آشپزخونه چشمم افتاد به خارک های براق و زرد رنگی که چیده بودن و یدونه رو برداشتم و گذاشتم دهنم ! خواهر آرتین , زهرا , یهو گفت : ای وای روزه ت رو خوردی !!!!!! - روزه ؟ من که روزه نبودم !!!! تا اینو گفتم همه زنها زل زدن بهم !!!!! سوتی بدی داده بودم و به بهانه ای از آشپزخونه پریدم بیرون ! خاله بزرگ آرتین که بدجنسی از چشمهاش فوارن میکرد هم دنبالم اومد و جلوی مردها با لحن مسخره ای برگشت گفت : - راستی شما چرا کمی رو به قبله نماز نخوندین ؟ منم که تحمل ندارم از یه همجنس حرف بخورم تو جوابش گفتم : - مهم نیست ثوابش ضرب در کسینوس آلفا میشه و به حساب رهبر واریز !!!!!!!!! آقا اینو که گفتم یهو چنان سکوتی شد و همه ساکت شدن و زل زدن بهم ! آرتین هم از دور با دست کوبید تو پیشونیش ! فکر کنم زیادی گند زده بودم !!!!! به روی خودشون نیاوردن و دوباره مشغول صحبت شدن !!!!! خاله ش هم تا لحظه ای که اونجا بودیم چشم ازم بر نمیداشت و شرط میبندم اصلن نفهمید که منظورم از این تیکه چی بوده !!!!! خلاصه سفره چیده شد و همه ریختن سرش و دعایی خوندن و بعد هم شروع کردن . اول برای هر کس یه فنجون آب جوش ریختن ! من بدبخت آب جوش رو باید چطوری میخوردم معلوم نبود ! بقیه انگار دهنشون آستر داشت و قلپ قلپ آب جوشی که از روش بخار بلند میشد رو میخوردن ! حالا من از چایی خوردن متنفرم و اصلن چایی سیاه دوست ندارم و اونوقت باید آب جوش هم میخوردم با شکر که نشون بدم روزه م و این دیگه فاجعه بود ! بماند با چه وضعی این آب جوش رو پایین دادم . پشت سرش خرما و حلوا و باقلوا بود که دست به دست میگشت و هر کسی یه مشت از اینها رو بر میداشت و میریخت تو بشقابش ! حالم داشت به هم میخورد و اینها هم به زور هی میچپوندن تو حلقم . هی میگفتم بابا نمیخورم , میل ندارم , دوست ندارم , ولی مگه ولم میکردن ؟ حالت تهوع گرفته بودم ! بعد نون پنیر سبزی و آش رشته آوردن ! آخر هم حالم به هم خورد و بلند شدم بدو بدو رفتم دستشویی ! مادر آرتین و خود آرتین هم اومدن دنبالم و مادره توی دستشویی محکم زد تو سر پسرش و گفت : - پسره چشم سفید ! تو مگه قرار نبود بدون عقد و عروسی کاری با این دختره نکنی ؟ خجالت نمیکشی ؟ پدرت بفهمه دق میکنه ! مامان جان مگه من چیکار کردم ؟ - چیکار میخواستی بکنی دیگه ؟ دختره که حامله س ! سرمو آوردم بالا و با حرص گفتم ! نخیر حامله نیستم ! از بس دادین تو خوردم حالم بد شد ! صد دفعه گفتم نمیخورم , مگه گوش دادین ؟ - پس چرا کسی طوریش نشد ؟ بابا من عادت ندارم به این غذاهای چرب و شیرین شماها !!!!!! بعد هم دیشب که گفتیم ما روزه نمیگیریم !!!!!!! کمی که حالم بهتر شد اومدیم بیرون و دست از سرم برداشتن ! معده م هنوز کمی پیچ میزد ولی احساس خوبی داشتم که دیگه کسی کاریم نداره ! داشتم خوردنشونو تماشا میکردم .... جدن نمیدونم هدف از روزه گرفتن چیه ؟ قرار باشه آدم صبح تا عصر غذا نخوره و بعد به تلافی این غذا نخوردن یکباره اندازه 4 وعده غذا بریزه تو شکمش , سنگین تره که روزه نگیره !!!!!!! بیخود نیست که میگم مسلمونها الاغن !!!!!!! تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! بعد از افطاری هم مادره منو به بهانه اینکه برام پیرهن خریده و بیا بپوش ببینم اندازه ت هست یا نه , برد تو اتاق و شروع کرد قسم دادن که حامله ای یا نه و پسرم کاریت کرده ؟ و هی دست گذاشت رو شکمم و معاینه فنی کرد و ... منم هی قسم و آیه که حامله نیستم و یکبار هم با پسرتون نخوابیدم (!) تا آخر دست از سرم برداشت ! بیچاره اگه بفهمه همین پریروز به قصد حاملگی با پسرش رفتیم سانفرانسیسکو , شش تا سکته پشت سر هم میزنه !!!!!!! بعد از صرف افطاری چایی و شیرینی آوردن و دخترها و پسرها هم پاسور آوردن و مشغول بازی شدن و منم به زور بردن بینشون که بیا بازی کن . بازیهایی که میکردن مسخره بود ! چهار برگ و 26 تایی ! انگار هیچ بازی دیگه ای بلد نبودن ! همچین هم جلوی من چُسی می اومدن انگار که من گاگولم و دیگه نمیدونستن من یه پا قمارباز حرفه ای هستم و هر جور بازی ای رو بلدم از قاپ بازی و تاس بازی و تخته نرد و پوکر و هفت کثیف و حکم و بی بی سلام و 12 مدل فال گرفتن و ... ! وقتی نوبت به من رسید ورقها رو پخش کنم چنان براشون بر زدم اونم به روش روسی که چشمهاشون 4 تا شده بود و آرتین بازم از دور شروع کرد چشم و ابرو اومدن که یعنی بیخیال شو ! دیگه محلش نذاشتم ! اصلن نمیتونم وانمود کنم خود واقعیم نباشم !!!! کمی که بازی کردیم حوصله م سر رفت و گفتم بیایین چند تا بازی جدید یادتون بدم . شروع کردم آموزش دادن و از همه بیشتر پوکر و حکم رو خوششون اومد ! منم که سرم درد میکنه برای این بازیها و عاشق قماربازیم و خدای تقلب و جر زنی و شب زنده داری , برای اینکه بازی قشنگ تر بشه گفتم هر کسی هزار تومن بذاره و همه پولهاشونو گذاشتن و بازی شروع شد . شدیدن ویار ویسکی و سیگار کرده بودم . وقتی اسم پوکر میاد این 2 تا نباشه اصلن بازی معنی پیدا نمیکنه !!! دو دست اول تمام پولهاشونو بالا کشیدم , البته برای شوخی و دوباره میخواستم برگردونم بهشون که پدر آرتین و مردهای دیگه که ما رو زیر نظر گرفته بودن صداشون در اومد که چرا دارین قماربازی میکنین و ... واویلا ! یک بحث داغ مذهبی راه افتاد بر ضد مضرات قمار و ... آخر هم از خیرش گذشتم و بلند شدم رفتم پیش بقیه ! تا این لحظه 2 تا سوتی فجیع داده بودم و امیدوار بودم دیگه ادامه پیدا نکنه ! یکساعت بعد همه نشستن و چایی و شیرینی آوردن و موسیقی گذاشتن و دخترها هم بلند شدن رقصیدن ! منم که وقتی صدای موسیقی می شنوم سلولهای بدنم به رقص در میاد , بلند شدم و شروع کردم پا به پای اونها رقصیدن و روسریمو باز کردم و بستم دور کمرم و ... آرتین که داشت مشت مشت موهاشو میکند ! مادرش هی خودشو وشگون میگرفت و خواهرش هم موهای ابروشو میکند و برادرش سبیل هاشو میجوید و پدرش هم تند تند تسبیح می انداخت و بقیه هم حال و روزی بهتر از اینها نداشتن و مردها هی در و دیوار و سقف رو تماشا میکردن که چشمشون به من نیفته و زنها هم هی پچ پچ میکردن و لب میگزیدن !!!! بعد که حسابی عرق کردم و به نفس نفس افتادم اومدم نشستم و تازه اون موقع بود که دوزاریم افتاد چیکار کردم !!! مادرش یه خنده زورکی کرد و گفت : چقدر شما هنرمندین ! قمار بازی و رقص و ... خدا بده برکت !!!! مثل لبو سرخ شده بودم و شرشر عرق میریختم از خجالت ! برادر آرتین اومد جو رو عوض کنه و گفت : هر کی جوک بلده بگه دیگه ... هه هه هه ... الکی هم خندید ! دخترها دستهاشونو بردن بالا و گفتن ما بگیم و خلاصه جو عوض شد و شروع کردن جوک گفتن ! اما چه جوکهایی ! آبکی و لوس و خنک !!!!!! 2 تا چینی خوردن به هم شکستن !!! ها ها ها ! مردم از خنده !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه همه یه جوک گفتن و رسید به من . برادرش رو کرد بهم و گفت : خوب زن داداش شما جوک بلدین ؟ منم کلی ذوق کردم و گفتم : - پس چی ! الان براتون چند تا جوک دست اول میگم !!! آرتین دیگه کارش از چشم و ابرو گذشته بود و دیگه با دست اشاره میکرد که نگو و پدرش دید و گفت : - چیکار داری عروسمو ؟ بگو دخترم ! منم گفتم : یه ترک مذهبی میخواسته وقتی مرد بره با اماما و پیغمبرا محشور بشه ! خلاصه میمیره و میره بهشت پیش اونا ! یه شب پسرش که خواب بوده پدره میاد به خوابش و پسره ازش میپرسه : پدر اونجا چه خبره ؟ خوش میگذره ؟ پدره هم میگه : بر پدرشون لعنت ! از وقتی اومدم اینجا یا دارم زخم فرق سر علی رو میبندم یا کهنه علی اصغر رو عوض میکنم ! یا به حسین آب میدم ! یا حسن رو میبرم بیمارستان مسمومین ! یا رقیه رو میبرم کودکستان ! شبها هم که باید در به در بگردم دنبال مهدی فراری !!!!!!! انتظار داشتم الان همه از خنده منفجر بشم ! ولی نفس از کسی در نمیاومد و سکوت بدی همه جا رو گرفته بود !!!!! آرتین داشت میزد تو سرش و مادرش چپ چپ منو نگاه میکرد و پدرش هم ارث اجدادش رو از من طلب داشت و بقیه هم با چشم های وق زده نگاهم میکردن انگار که آدم مریخی دیدن ! آخر برادرش به حرف در اومد و گفت : - خب ... مرسی ! جوک جالبی بود ! فکر کنم دیگه جوک بلد نباشین و از کس دیگه بپرسم ! چرا اتفاقن خیلی بلدم بذارین اینو بگم : - آخونده تو قزوین داشته بچه ها رو نصیحت میکرده , به یه پسره میگه : پسرم , بالام جان . تو چرا با این کون قشنگت نماز نمیخونی ؟؟؟؟؟ 4 – 5 نفری از اتاق رفتن بیرون و صدای شلیک خنده هاشون اومد و بقیه هم سعی کردن خودشونو بی تفاوت نشون بدن ! منم که تازه سر شوق اومده بودم دوباره شروع کردم : حالا اینو گوش بدین : - از دفتر خاطرات یک بسیجی : یاد شبهای جبهه بخیر . شب با رویا میخوابیدیم . با سپیده بیدار میشدیم با سحر عملیات میکردیم جاجی رو مینا میخوابید ما سیما رو لخت میکردیم .... آخر مادرش به حرف در اومد و گفت : خیلی خب دیگه ! حالا یکمی هم حرفهای دیگه بزنیم ! پدرش در اومد که : خب دخترم تعریف کن ببینم اهل ورزش هم هستی ؟ - نه زیاد ! راستش یه مدت صخره نوردی میکردم ولی هیجان نداشت و گذاشتم کنار ! بعد رفتم کلاسهای پاراگلایدر اسم نوشتم ولی منو ارضاء نمیکرد ! بعد رفتم سراغ اسب سواری و اسکی ! اونم جذاب نبود ! یه مدت هم تیراندازی و اتومبیل رانی رفتم که بخاطر اینکه برای زنها اهمیت قائل نمیشدن ولش کردم و حالا هم چند ساله کلاس کنگ فو میرم هفته ای 2 بار و گاهی هم وقت کنم شنا و پیاده روی و تنیس ! زیاد اهل ورزش نیستم در کل !!!!!! مادرش در اومد که : خوبه ورزشکار نیستی ! اگه بودی چیکار میکردی ؟ دختر هم دخترهای قدیم ... آرتین هم که دید اوضاع خیلی قمر در عقرب شده و احتمال داره کار به جاهای باریک بکشه , بلند شد و گفت : خب ما دیگه بریم و فردا باید روز کاریه و باید زود بخوابیم !!!!!! منم از خدا خواسته فوری بلند شدم و مانتومو پوشیدم و از همه خداحافظی کردیم و رفتیم ! بماند که توی راه چقدر خندیدیم و کم مونده بود بشاشم تو شورتم ! خلاصه اینم یکروز جمعه در جوار مذهبی جماعت !!!!! نوشته شده در ساعت 2:23 PM توسط shiva
........................................................................................
● سخنرانی های جنجالی :
هر از گاهی مسئولان حکومت اسلامی که در پشت تربیبون ها قرار میگیرن , دُر فشانیهای فجیعی انجام میدن که اثر و نتیجه این شکر پراکنیها چنان آبرویی از ایران و ایرانیان میبره که آدم انگشت به دهن میمونه که واقعن اینهایی که شدن مسئولین و اداره کنندگان کشور ایران , واقعن آدمیزادن ؟ نمونه از این دست خیلی زیاد داریم ! یادش بخیر در دوران پر شکوه پهلوی وقتی شاهنشاه آریامهر رحمت الله , در پشت تریبون های داخلی و خارجی قرار میگرفت و سخنرانی میکرد , آدم کیف میکرد از طرز بیان سلیسی که داشت . در سخنانش کلمات و لغات کتابی و رسمی بکار می برد و هر کسی میتونست گفته هاش رو درک کنه ! از آدم بیسواد تا آدم تحصیل کرده ! از طرفی هم مترجمانی که سخنانش رو میخواستن به زبانهای دیگه ترجمه کنن هیچ مشکلی نداشتن : مقدمه : در گفتمان و پاسخها و درخواستهای سیاسی و دیپلماتیک همیشه سعی میشه سخنان بصورت شفاف و بدون استفاده از استعارات ادبی و یا بکار بردن زبان فلکلوریک یا عامیانه گفته بشه تا منظور رو بطور کامل و صریح و روشن برسونه و جلوی هر خطایی رو بگیره . وقتی که مقامی سیاسی و یا سخنگوی دولتی در پشت تریبونی بین المللی قرار میگیره و میخواد پاسخ بسیار مهمی به همتای خودش یا به سران کشورهای دیگه بده و بیاد از اصطلاحات زبان مادری خودش استفاده کنه , اوضاع میشه قمر در عقرب و احتمال داره که کار به جاهای باریک بکشه و تا حد جنگ هم پیش بره ! شاید بعضیها بگن مقصر مترجمه که بد ترجمه کرده ! در صورتیکه مترجم بدبخت , زبان رو بلده ولی دیگه اصطلاحات و ضرب المثل ها و استعارات و ایهام و مجاز و ... لغات غریبه عجیب ایرانیها رو که حتا خود فارسی زبونها هم با درک اونها مشکل دارن , رو بلد نیست ! در این موارد گاهی اوقات مترجم وقتی به این جملات میرسه امکان داره درجا سکته کنه و ریق رحمت الهی رو بنوشه و به لقا الله پرتاب بشه : چند وقت پیش لاریجانی بُز در سخنرانی سالانه در رابطه با طرح آژانس بین المللی انرژی اتمی این جمله " گُه هر " بار رو گفتن که در سطح جهان انعکاس عجیبی پیدا کرد : جراید : لاریجانی درباره موضع ایران نسبت به طرح آژانس انرژی اتمی به شورای حکام گفت : - با نشان دادن لولوی شورای امنیت , مردم ایران رو به قبله نمی شوند !!!!!!! - نیوزویک : علی لاریجانی گفته است : اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را میترسانند ظاهر شود , مردم ایران به سوی قبله مسلمانان دراز نمیکشند ! - نشریه فرانسوی زبان اومانتیه : علی لاریجانی گفت : دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند ! - نشریه اسپانیایی ال پائیس : علی لاریجانی گفت : اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد , باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمیخوابند !!!! در حاشیه این خبرها هم روزنامه کیهان اومد این گند رو درست کنه درسته رید به قافیه ! کیهان در مطلب کوتاهی اشاره کرده بود که این مترجمین دست و پا چلفتی هستن ! هر چند همه ما بهتر میدونیم که اشکال از فرستنده بوده نه از گیرنده و مسئولان کشور ما اونقدر بی فرهنگ و اُمُل و بیسواد هستن که بلد نیستن سخنرانیهاشونو بزبان رسمی فارسی بیان کنن و دست به دامن واژه ها و اصطلاحات عامیانه کوچه بازاری و عربی میشن که نشون دهنده سطح فرهنگی – خانوادگی اونهاست که از بطن چاله میدون سر بر آوردن !!!!! اما تصور نکنین فقط همین جانور از این شکر پراکنیها کردن ! وقتی که کودتای اسلامی اتفاق افتاد و مشتی جانور انسان نمای قابلمه به سر ریشو بنام آخوند روی کار اومدن و سوار الاغهای مسلمون شدن , اوضاع بجای 180 درجه , 360 درجه چرخید : اولین کسی که در جمهوری اسهالی شروع به سخنرانی های آتشین کرد کسی نبود جز جاکش کبیر , خمینی , لعنت الله که طرز بیان و صحبتهاش از یک آدم دهاتی و بیسواد هم بدتر بود و با لهجه ای که نه فارسی بود و نه عربی و نه شباهتی به هیچ گویش محلی ایران داشت الفاظی رو بکار برد که هر کسی رو از خنده روده بر میکرد و در عین حال اصلن برای عموم قابل درک و فهم نبود جز برای مشتی مسلمون بی همه چیز از تیر و تبار خودش و همچنین دستور زبان بسیار وحشتناکی که در گفته هاش بکار رفته بود , درک و فهم رو برای مخاطب مشکلتر میکرد . در همین زمینه به قسمت هایی از سخنرانی این مردک در روز ورود به کشور ایران توجه کنید و تصور کنین که یه مترجم میخواد این صحبتها رو ترجمه کنه : - من تو دهن این دولت میزنم ! " آیت الله خمینی با دست توی دهن همه اعضای دولت زد " - آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ! خمینی گفت آمریکا هیچ کار غلطی نمیتونه انجام بده " - ما اسرائیل را از صحنه روزگار محو می کنیم ! " خمینی گفت ما اسرائیل رو تیره و تار و نامرئی میکنیم از دنیا " - ما علاوه بر اینکه میخواهیم زندگی مادی شما مرفه بشَد , زندگی معنوی شما را هم میخواهیم مرفه بشَد ! " خمینی گفت : میخواهد زندگی پولی مردم را بالا ببرد و زندگی خدای آنها را پولدار کند " - ما مبارزه با فساد میکنیم " خمینی گفت با چیزهای خراب و آلوده مبارزه میکند " - فحشا را قطع می کنیم " خمینی گفت فاحشه ها را قطعه قطعه میکند " این از بنیان گذار جمهوری اسهالی ! یکی دیگه از چهره های خیلی باحال این حکومت که الان توی دنیا از قطب شمال بگیر تا جنگلهای آمازون و سیاره مریخ که همه خلق الله میشناسنش , کسی نیست جز آیت الله حسنی امام جمعه ارومیه !!!!! این جانور سخنرانی هایی که میکنه آدم رو دچار عارضه شاش زدگی میکنه از خنده ! قسمتی از شاهکارهای این آدم رو براتون مینویسم که شاید خیلی هاتون نشنیده باشین و ببینین یک همچین آدمی باید هم چنان سخنرانیهای بکنه : پسر همین آیت الله حسنی رئیس گروه فدائیان خلق بود و به پاسدار کش معروف , اوایل انقلاب این آقا برای اینکه بیاد ارواح عمه ش جون پسرش رو نجات بده , مخفی گاهش رو به دولت لو میده و بعد از سپاه میخواد که پسرش رو زندانی کنن تا در امان بمونه ! یکماه بعد خبر میارن براش که پسرتو تو زندان کشتن و حتا جنازه ش رو هم بهش ندادن !!!!! ببینین آدم چقدر باید احمق باشه ! حالا سخنرانیهاش بکنار که همتون شنیدین و میدونین که سید کریم پیش این آدم لنگ می اندازه ... خرکی را به عروسی خواندند خر بخنديد و شد از قهقهه مست گفت : من رقص ندانم به سزا مطربی نيز ندانم به درست بهر حمالی خوانند مرا کا ب نيکو کشم و هيزم چست نفر بعدی که خیلی باحاله نیاز به معرفی نداره , همون سرور خوش تیپان زمین و آسمان , شهردار مادلن سابق و رئیس جمهور فعلی یعنی احمقی نژاد هست که سخنرانیهاش نه تنها آبروی حکومت ایران رو برده که آبروی تمام ایرانیها رو هم به شکل فجیعی در سطح جهانی لکه دار کرده ! این جناب در سخنرانی معروفشون در مجمع عمومی سازمان ملل فقط به قرائت قرآن و تهدید آمریکا و کشورهای غربی به خشونت بر ضد اونها و ترور و ... خلاصه شد , باعث شد 99% از حضار , مجمع رو ترک کنن , و جناب پسته خندان , رفسنجانی کوسه هم قدرت مضاعفی پیدا کنن و جنگ داخلی شدیدی در داخل بین جناح ها اتفاق بیفته و جناح طرد شده اصلاح طلب ها یکبار دیگه قدرت بگیره ! این جناب رئیس جمهور اماله نشان که دائم مثل سگ یوسف ترکمن آیه نازل میکنه حالا هم کلی هارت و پورت و عر و گوز و تيز و اشتلم و الدرم بلدرم و توپ و تشر راه انداخته و در اقدامی نمادین اسرائیل یا بهشت موعود رو تهدید به نابودی و محو شدن از روی نقشه جهان کردن . این جانور میمون نما دیروز در کنفرانس " جهان بدون صهیونیسم " در تهران گفته : اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود ! در حالی این سخنان گفته شده که تمام جهان و 90% کشورهای عربی اسرائیل رو به رسمیت شناختن و فقط سوریه و ایران , اسرائیل رو قبول ندارن , صحبت از حذف کشوری مثل اسرائیل که عضو شواری امنیت هم هست باعث موضوع گیری کشورهای جهان بر ضد ایران شد بطوریکه انگلیس سفیرش رو از ایران احضار کرد و کشورهای آلمان و اسپانیا و استرالیا و کانادا و فرانسه و روسیه و ... با احضار سفرای ایران مراتب اعتراض شدید خودشون به ایران رو اعلام کردن و در همین رابطه شیمون پرز و شارون , دامن اضافه تو , خواستار اخراج ایران از عضویت سازمان ملل شدن و ایران رو لایق عضویت در این مجمع ندونستن !!!!!!!!! ببين دنيا چه فيسه , خر چسونه رئيسه ! خیلی خوش سابقه بودیم , از فردا تو منطقه خاور میانه هر کی بگوزه میگن کار ایران بوده ! با این اقدامات این شبهه پیش میاد که انگار این آدم قسم خورده جمهوری اسهالی رو منقرض و سرنگون کنه . معلوم نیست باید ازش ممنون باشیم یا چی ؟ ولی چیزی که مشخصه اینه که اگه به همین ترتیب پیش بره زودتر از اونی که انتظار میرفت آخوندیسم منقرض میشه ! آمین . نوشته شده در ساعت 2:28 PM توسط shiva
........................................................................................
● آدم ربایی در روز روشن :
چند وقت قبل وقتی داشتم روزنامه میخوندم , در قسمت حوادث خبری رو خوندم که نوشته بود 2 نفر موتور سوار در روز روشن زن جوانی را در خیابان از دست شوهرش ربودند . تحقیقات آگاهی در این زمینه ادامه دارد و ... وقتی این خبر رو میخوندم خنده م گرفته بود و پیش خودم میگفتم که ببین طرف , شوهرش چقدر پپه بوده که گذاشته تو روز روشن زنشو سوار موتور کنن و بعد هم بدزدن و صد تا بلا سرش بیارن ! اما امروز اتفاقی که برای خودم افتاد باعث شد بفهمم که در ایران انگار هر اتفاقی که به ذهنتون میرسه و تخیلتون تا هر جایی که اجازه پر کشیدن میده , اون اتفاق می افته و بقول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! بطور 100% به این یقین رسیدم که شایعات در ایران خیلی قوی تر و درست تر از اخباری هست که صبح تا شب از سیما و صدای ایران برای مردم با هزینه های نجومی پخش میشه و باید مردم ما قدر شایعات رو بدونن و بهش توجه بیشتری نشون بدن : عصرها عادت به پیاده روی دارم . قبلن هر روز عصرها خودم میرفتم بیرون قدم میزدم و مرتیکه رو هم می بردم پارک تا دوچرخه سواری کنه و بستنی ای بخوریم و کمی قدم بزنیم و بر میگشتیم خونه ! حالا مدتیه که سه تایی با هم میریم و از تنهایی در اومدم . مرتیکه بازی میکنه و ما هم پشت سرش قدم میزنیم و صحبت میکنیم . ساعت 5 عصر بود که طبق معمول پیاده از خونه راه افتادیم به سمت پارک جمشیدیه . نرسیده به پارک یه موتور که دو نفر سرنشین ریشو با تیپ حزب اللهی و چفیه به گردن بودن , جلومون ایستادن و یکیشون رو کرد به آرتین و گفت : - این خانم با شما چه نسبتی داره ؟ عیالم هستن ! چطور ؟ - مدرکی هم دارین ؟ اینو که گفت قلبم ریخت ! چون ما نه عقد کردیم و نه ازدواج و نه هیچی ! با اینهمه خودمو نباختم و یاد اون نصیحت پدرم افتادم که همیشه میگفت وقتی چیزی برای باختن نداری , سعی کن بلوف بزنی !!!!! با اعتماد به نفس بجای اون من جواب دادم و گفتم : مدارک خونه ست و هیچ آدم عاقلی عقد نامه و شناسنامه ش رو تو جیبش نمیذاره ! بفرمایین بریم دم خونه تا مدارک رو نشونتون بدیم !!!!! - از کجا معلوم راست بگین ! باید با ما بیایین ستاد نهی از منکر ! اصلن شما کی هستین ؟ - ما عضو پایگاه مقاومت بسیج شهدای هفتم تجریش هستیم !!!!!! " اسمی که اصلن وجود خارجی نداشت " میشه کارتتون رو ببینیم ؟ - به شما ربطی نداره ! خانم سوار موتور شو و با ما بیا بریم ! دستم رفت تو جیب مانتوم که همیشه یه کاتر باریک میذارم و چند بار حسابی به دادم رسیده . بازش کردم و همونطوری دستمو توی جیبم نگه داشتم . کافی بود میاومدن طرفم تا خدمتشون میرسیدم . آرتین گفت : من الان زنگ میزنم به پلیس 110 و شماره پلاک موتور شما رو به اونها اعلام میکنم و هر چی اونا گفتن ما قبول میکنیم و بعد هم موبایلشو در آورد و شروع کرد شماره گرفتن . یهو هر دوتاشون سوار موتور شدن و فرار کردن !!!!!! دوتامون حسابی ترسیده بودیم ! درست همین موقع چشمم افتاد به ماشین گشت کلانتری که داشت با چراغهای خاموش تو خیابون گشت میزد و فوری رفتم وسط خیابون و با دست اشاره کردم و اومدن کنارمون و پیاده شدن . جریان رو بهشون که گفتیم , رئیسشون گفت سوار شین !!! - ما که کاری نکردیم چرا سوار بشیم ؟ شما سوار بشین تا بگم ! با ترس و نگرانی سوار ماشین شدیم و راه افتادن . عقب یه سرباز نشسته بود و راننده و خود رئیسشون هم جلو . رئیسشون گفت : قیافه هاشون یادتونه ؟ گفتیم : آره ! گفت شماره موتور رو هم دارین ؟ گفتیم : نه ! رفتیم کمی جلوتر و از دور یه موتوری رو نشونمون داد که داشت می اومد سمت ما و گفت : همینا بودن ؟ نزدیک تر که رسیدن گفتم : بله همین دو تا بودن ! ماشینو زد کنار و با بیسیم گفت که جلوی موتور رو بگیرن . نیم ساعتی توی ماشین نشسته بودیم که بیسیم به صدا در اومد و اعلام کردن که مورد دستگیر شد ! راه افتادیم . وقتی رسیدیم و پیاده شدیم دیدم 2 تا موتور پلیس با 4 تا مامور هر دوتاشونو با دستبند گرفته بودن و رو زمین نشونده بودن ! پیاده شدیم و دوباره پرسید همینا بودن ؟ گفتیم : بله ! رفت جلو و ازشون سوال کرد : شما کی هستین ؟ - ما از پایگاه مقاومت بسیج ... هستیم ! کارتتون رو ببینم ! - کارت نداریم ! جلوی این خانم و آقا رو چرا گرفتین ؟ - این خانم دامن پاش بود و بدون جوراب داشت راه میرفت ! به شما چه مربوطه ؟ مگه شما وکیل وصی مردمین ؟ - امر به معروف و نهی از منکر کردیم ! در ضمن ما رو آزاد نکنین به حاج آغا ...... اگه گزارش بدیم پدرتونو در میاره ! اینو که گفت رئیسشون چنان کشیده ای زد تو صورتش که برق از کله ما پرید ! و بعد رو کرد بهشون و گفت : پدری از شما دو تا در میارم که دیگه تو منطقه من آرتیست بازی در نیارین ! بعد رو کرد به ما و گفت : شما از اینها شکایت دارین ؟ من زودتر جواب دادم و گفتم بله !!!!! - پس سوار بشین بریم کلانتری تا شکایت نامه رو تنظیم کنین ! اینو که گفت دوتاشون افتادن به غلط کردن و شروع کردن التماس کردن که منظوری نداشتیم و اومدیم ثواب کنیم و ... خلاصه سرتونو درد نیارم که آخر معلوم شد نه تنها چنین پایگاه بسیجی وجود خارجی نداره که اصلن یک همچین حاج آغایی هم نداریم و اینها هم دو تا آدم سابقه دارن که از این راه مردم رو سر کیسه میکردن و از پسر و دخترهای جوون پول میگرفتن به بهانه بد حجابی و وقتی هم که توی کلانتری از آگاهی استعلام کردن معلوم شد یک پرونده کلفت هم اونجا دارن و چند مورد تجاوز به عنف و ... ! تا داشتیم فرم ها رو پر میکردیم , 4 تا مامور آگاهی اومدن که یکیشون اتفاقن از همکارای خودم بود و کلی آبروم جلوش رفت و چنان با چشم های وق زده منو نگاه میکرد انگار آدم ندیده و منم کلی سرخ و سفید میشدم " هر چند اون آدم مومیایی شده توی مانتو و مقنعه وقتی اینجا با یه مانتوی کوتاه و دامن و صندل و موهای بیرون افتاده و آرایش ... دیده بشه واقعن هم جای تعجب داره " خلاصه جفتشونو بردن و خدا به دادشون برسه که چه پذیرایی ای از اینها میکنن اونجا ... .. .. آقا وقتی مملکت صاحبش امام زمان باشه و نایت امام زمان هم مدفوع خوش رنگ و لعابی بنام احمدی نژاد خوش تیپ و خود امام زمان هم کسی نباشه جز مهدی فراری یا مرد نامرئی که دائم تو خیابون ناصر خسرو دنبال داروی ظهور میگرده تا ظاهر بشه , اوضاع از این بهتر نمیشه ! حالا تصور کنین اگه ما هم مثل اون زن و شوهر وا میدادیم و کوتاه می اومدیم چه بلایی سرمون میاومد ؟! هر چند من میتونم از خودم دفاع کنم و از پسشون بر می اومدم و چند ساله مدام کلاسهای رزمی میرم , ولی یه زن عادی و ساده میخواد چطوری در برابر خودش از این حیوون ها دفاع کنه ؟ یاد زمان انقلاب افتادم و کمیته های انقلاب سکسلامی و فردی معلوم الحال بنام حاح آغا ابو اشتری که توی کمیته های اوایل انقلاب اسمش معروف بود و یه کپه ریش داشت و پوز میرزا کوچک خان جنگلی و گوریل رو زده بود ! این آدم بیشرف تو همون دوران مبارزه با بدحجابی زنها و بگیر بگیر و زمان قرون وسطی اسلامی , به حدود 50 نفر زن و دختر بقول خودش بد حجاب تجاوز کرده بود و بعدن که گندش در اومد , معلوم نشد چی شد و کجا رفت و چطوری یهو اسمش از صحنه روزگار محو شد ! حالا هی صبح تا شب برین تو کون اسلام ! وقتی بنام اسلام و خدا و پیغمبر و قرآن افرادی به خودشون اجازه میدن تا اینطور با آبرو و زندگی مردم بازی کنن , باید هم شررررررررر شاشید به همه اینها ! اصلن سوال من اینه که به چه حقی اقلیت مسلمون به خودشون اجازه میدن دین خودشونو اینقدر مهم جلوه بدن یا اینکه ازش تعریف کنن ؟ یا اصلن ما چند درصد مسلمون داریم ؟ فردا بیان بگن همه زنها بی حجاب باشن 98% جمعیت ایران بی حجاب میشن و همه کاری میکنن حتا از خانواده همین مذهبی های بی همه چیز که اینها از همه سلیطه تر و دریده ترن ! این جریان درست مثل اینه که یهودی ها و مسیحی ها هم یه حکومت بزنن و بعد ولایت مسیح یا ولایت روح القدس راه بندازن ! یا ولایت موسی و یه الاغی رو هم بکنن رهبر و پیشوای خودشون که شکلش شبیه پیغمبرشون باشه و بعد هم هر چی مسلمونه بزنن تار و مار کنن و به صلابه بکشن ! اگه رو اصل دموکراسی قراره پیش بریم پس این بوق و کرنا کردن اسلام چه معنی داره ؟ اگه احترام به اعتقاداته , پس پیروان تمام ادیان باید خفه بشن و اعتقاداتشونو توی دل خودشون نگه دارن نه اینکه طرف مردم رو به اسلام بیاره اون یکی پوفیوز مردم رو به مسیحیت بخونه و اون یکی هم مردم رو به موسی ! این که شد هرج و مرج . بابا تو مسلمونی ؟ تو اعتقاد به خدا و پیغمبر داری ؟ تو فکر میکنی علی با انگشتش ماه رو از زمین مثل پنیر قارچ (!) کرده ؟ تو خیال میکنی حسین تو کربلا به ناحق کشته شده ارواح عمه ش ؟ تو خیال میکنی یه زمانی مهدی فراری میاد و امام زمان میشه ؟ تو خیال میکنی افقی شدی و به لقا الله پرتابت کردن یه حوری میدن زیر شکمت و صبح تا شبم بادت میزنن ؟ پس بچسب به همون دین و اعتقاداتت و اینقدر هم دیگرانو تشویق به پیروی از دین و فرامین دینت نکن ! آخه پوفیوز تو اگه میخوای روزه بگیری منو سنه نه ؟ تو میخوای اذان بشنوی منو سنه نه ؟ همین چند وقت پیش بود که یه ملای جاکشی میگفت شنیدن موسیقی در سطح شهر آلودگی صوتی اینجا میکنه ! یکی نبود بگه که مادر صلواتی ! وقتی که نصف شب مسلمونها عربده میکشن و یا حسین و یا علی میگن , اون آلودگی صوتی نیست ؟ یا روزی 3 بار موذن بد صدا عربده میکشه و اذان میگه تو بلندگو این آلودگی صوتی نیست ؟؟؟؟ ای خاک بر سر اون مسلمونی که خودش بیمار دله و برای رفع این بدبختی خودش میاد و حجاب سر همه زنها میکنه تا نلغزه و بعد هم از فرج مادرش قانون در میاره که اسلام گفته حجاب بر زن واجبه ! اگر هم فرض محال واجبه بر زن مسلمون واجبه ! یا اون مردک بیشرف طالبان که بنام قرآن و خدا میاد سر بری میکنه و الله اکبر هم میگه و حال میکنه که داره مثلن سر یه آمریکایی رو میبره ! ای ریدم به اون اسلامی که پیروانش اینها باشن ! نه شیعه نه سنی نه 12 امامی و حنفی و شافعی و وهابی و ... همه سر و ته یک کرباسن ! مسیحیت هم همینطور یهود هم همینطور ! اگه دین نبود اینهمه جنایت در طول تاریخ اتفاق میافتاد ؟ که مسیحی ها بنام مسیح چند میلیون نفر رو به صلیب بکشن ؟ یهودی ها ترتیب مسلمون ها رو بدن ؟ مسلمونها هم ترتیب هم خودشونو و هم دیگرانو بدن ؟ اگه مسلمونی اینه , که مرگ پیشش شرف داره ! ننگ نايد مر شما را زين سگان پر فساد ؟ دل نگيرد مر شما را زين خران بی فسار ؟ نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط shiva
........................................................................................
● حاملگی جنجالی :
این مطلب رو تقدیم میکنم به عاشق و سینه سوخته اسلام یعنی خُسن آقای عزیزم که تازگیها از مقام حجت الاسلامی به مقام آیت اللهی Upgrade شدن : جراید : یکی از وزرای کابینه احمدی نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزیستی خواستار آن شد که روابط جنسی زوج و زوجه در ساعات معینی باشد تا مطابق آیات و روایات ، معلولیتها کاهش پیدا کند ! آقا تصمیم گرفتم حامله بشم ! حالا هر چی میخواهین پشت سرم بگین ! همش بخوره تو سر رهبر مافنگی انقلاب و طرفدارانش . فحش ها هم طبق معمول به حساب 100 امام و بنیاد گدایان و ضایعان واریز میشه ! اما این حاملگی از اون حاملگی هاست و حکایتیه برای خودش ! یک مقدمه ای رو بگم و بعد بریم سر اصل موضوع و جریان حاملگی : تا حالا این سوال رو از خودتون کردین که چرا مسئولین کشور ایران همشون یه مورد اخلاقی و ظاهری و عقلی و ذهنی و جسمی و حرکتی دارن ؟ یا بعبارتی همشون دچار معلولیت و مونگولیسمی حاد هستن ؟ براتون توضیح میدم : - همه شون شکم هاشون مثل زنهای حامله ورم کرده ست ! حاج آغاها و ملاها و آخوندها ! - صورتهاشون دچار معلولیت چهره ست و پر از ریش و پشم ! نمونه ش حلقه گمشده داروین یا احمدی نژاد که شامپانزه پیشش فرشته ست ! - زنهاشون بلا نسبت جن بوداده , از خدا هم رو میگیرن ! همین زنهای چادری یا زینت کوماندوها ! - کار نمیکنن و عملی انجام نمیدون و پول مفت میره تو جیبشون و حتا از یه آدم قطع نخاع هم بی عرضه ترن ! همین نماینده های مجلس که الاغ های آدم نما هستن و راست راست راه میرن و پول مفت میگیرن ! - از لحاظ عقلی مشکلات سیستماتیک دارن ! نمونه اش رئیس این تشکیلات : آقای خامنه ای رهبر حکومت اشهنشیخی و امام 14 شیعیان جهان اسلام یا همون پاپ ژان پل گدا ! لابد جواب میدین خب شاید جانباز هستن و دچار معلولیت شدن ! اما اشتباه میکنین ! اگه رسالة جاکش کبیر , خمینی ملعون رو خونده باشین توی اون نوشته شده که : - به وقت آمیزش و غلبه نیروی شهوت بر مردان , لازم است ابتدا زن و مرد غسل نموده و سپس مرد (!) با گفتن بسم الله الرحمان الرحیم , شیطان را از فرج همسرش دور نماید و سپس عمل دخول را انجام دهد تا فرزندی شایسته ساخته شود !!!! " دقت میکنین ؟ همیشه این مرد هست که تقاضای سکس میکنه در اسلام و کسر شان مسلمانان هست که بنویسن شاید زنان هم طالب سکس باشن میترسن یه وقت زنها به شخصیت مردها تجاوز کنن خوبه حالا خدا مرد رو شناخت و بهش اون چیززززز فجیع رو داد " و همچنین نوشته شده : ساختن اولاد در ماهها و روزهایی از سال حرام و باعث نزول بلا میشود و شیطان در روح اولاد حلول میکند و آن ایام , ایام الله شهادت حسین شهید کربلا و روز وفات ائمه اطهار و معصومین میباشد و زن و مرد نباید در چنین روزهایی با هم مقاربت داشته باشند به نیت بچه ساختن ! اما این دکترین سکسولوژی سکسلامی وقتی تکمیل میشه که میفهمیم علاوه بر اینها , سکس و روابط جنسی و پروسه کور و کچل سازی در ساعت های خاصی از شبانه روز هم نباید انجام بگیره ! برای نمونه مسلمونها توجه کنن : - ظهرها با شکم پر نباید بچه ساخت چون احتمال داره بچه چاق و فربه و پرخور بشه و قحطی در امت اسلام بیفته و از طرفی وجود آروغ و باد پیچیدن توی معده ممکنه باعث چاییدن بچه بشه ! - بعد از غذا هم بچه سازی ممنوعه چون پروسه هضم غذا در حال انجامه و احتمال اینکه بچه شما تبدیل به مدفوع بشه خیلی زیاده " همون سرنوشتی که احمدی نژاد بهش دچار شده " - عصرها غذا هضم شده و هوا خنکه و امکان داره بچه سرد مزاج بشه و دائم گلاب به روی رهبر بالا بیاره ! - اما شبها ! آیت الله اندی علیه رحمان فرمودن : شب شده پر ستاره - حشری شدیم دوباره - یه بوسه از لب تو - امشب چه حالی داره آما ولی چونکه زیرا ... شب ها هم نمیشه سکس داشت ! چرا ؟ چون شبها موقع نماز شبه ! و از طرفی پیچیدن باد در معده یا همون به اصطلاح عامیانه " گوز " باعث میشه بچه دچار موج انفجار ناشی از تخلیه باد بشه و عقلش پاره سنگ برداره " رهبر انقلاب " . پس طبق توصیه امام کاذب ( ع ) بهترین زمان برای داشتن رابطه جنسی صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح و ناشتا و بعد از نرمش و جنبش صبحگاهی با اسافل مبارکه است که شیطان به واسطه نماز و نیایش مومن و روشنایی روز از انسان دور شده است !!!!! جل الخالق ... - سوال ویژه : مسلمونها ادعای عقل و شعور ژنتیکی میکنن , همون چیزی که ندارن ! من این سوال برام پیش اومده که چرا اینقدر آدم های ناقص العقل و اُسُکل و شاسکول و مشنگ و عقب افتاده و مونگول بین مسلمونها زیاده ؟ در این زمینه جناب آیت الله خسن آقا , دامن اضافه تو , مساله ای رو کشف رمز یا زهرا کردن که قابل تامله ! ایشون فرمودن : " مسلمانان اکثرن با خانوادههای خود ازدواج میکنند و این مساله باعث میشود که به علت نزدیکی ژنتیکی بین زوجین فرزندان این زوجها از معلولیتهایی رنج ببرند که برای زوج های دیگر کمتر اتفاق میافتد " . و اما مسلمونها ! مسلمونها رو دنیا قبول نداره , ما که عددی نیستیم ! ولی با اینهمه اینقدر اینها دچار معلولیت ذهنی هستن که 1400 ساله نه تنها با خودشون , بلکه با دیگران و تمام ادیان و اقلیت ها و مذهب ها و باورها درگیر این مساله هستن که نشون بدن اونها هم وجود دارن و برای اثبات این وجود دست به هر جنایتی میزنن از ترور و سنگسار و شلاق و قطع عضو و اعدام و عملیات استشهادی و سر بریدن و تظاهرات و تفرقه و نفاق و عوام فریبی و دزدی و پدر سوختگی و آدم فروشی و زنا و ... حتا اوضاعشون اونقدر وخیمه که به خودشون هم رحم نمیکنن و حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! حالا میتونین بفهمین که چرا افرادی مثل احمدی نژاد , سرور خوش تیپان زمین و آسمان , دچار معلولیت چهره شده ! هر چند که دلیلش میتونسته این باشه که والدینش در زمان دخول و بچه ساختن یا به جن و آل نگاه کردن و یا اون کلمه مقدس یاعلی رو بکار نبردن و از همه مهمتر در اون ساعت مخصوص (!) بچه نساختن و نتیجه شده تفاله ای بنام احمدی نژاد !!!! - آخه میگن هر جا بانگ یاعلی میشنوین بدونین اونجا خر حمالیه و هر جا یا حسین میگن بدونین شکم چرونی و بخور بخوره !!!!!! .. .. اما حکایت حاملگی من ! - من بدون هیچ سند و مدرک ازدواجی میخوام حامله بشم و بعد از فارق شدن در خارج از کشور , همونجا ازدواج میکنیم ! " طبق اصول آزادی فردی و اینکه خصوصی ترین روابط هر انسانی یعنی سکس , فقط به خودش مربوطه نه به کس دیگه و اینو بدبختی خودم میدونم که بخوام با گرفتن یک برگه سند و مبلغی بعنوان مهریه به عقد مردی در بیام و در واقع خودمو به اون مرد بفروشم طبق قراردادی محضری و فجیع تر از هم اینها اینکه من سایه هر چی آخونده با تبر از وسط نصف میکنم حالا اینکه یه ملای پوفیوز هم بخواد بیاد و عقد و ازدواج منو ثبت کنه , واقعن نفرت انگیزه و غیر قابل تحمل ! - خط بطلانی به روزی فرضیات خرافی مبنی بر حلول ارواح خبیثه به جنین و گناه بودن آمیزش در روزهای شهادتین بکشم با دلایل علمی بسیار قوی . فرض بر محال که اگر این اعتقادات درست باشه : از نظر علمی تشکیل جنین بین 6 تا 8 روز طول میکشه ! فرایندش به این صورته که وقتی آمیزش صورت میگیره و مرد و زن آمیزش میکنن و اسپرم مرد در واژن زن ریخته میشه , اگر شرایط مناسب باشه و تخمک وجود داشته باشه , اسپرم و تخمک بین 4 تا 5 روز در درون لوله های زن باقی میمونن تا وقتی که یکی از اسپرم ها به درون تخمک نفوذ کنه و تازه توی این مرحله تخمک شروع به حرکت به سمت رحم میکنه که این حرکت هم بین 2 تا 3 روز طول میکشه تا تخمک به دیواره رحم بچسبه و تازه از این مرحله به بعد فرایند ایجاد جنین بدون روح که فقط یک یاخته تک سلولیه , آغاز میشه . در ضمن 90% احتمال داره بنا به چند دلیل حاملگی صورت نگیره : سطح قشای تخمک ضخیم باشه و اسپرم نتونه واردش بشه و یا لوله زن به دلایلی که معمولن عفونت های خفیف باعث ش میشه یا تنگی لوله و معیوب بودنش , از حرکت تخمک به سمت رحم جلوگیری کنه و یا اسپرم ها قدرت کافی نداشته باشن و نتونن به تخمک برسن و نابود بشن و همینطور بعد از ورود تخمک به رحم , خود تخمک نتونه به دیواره رحم بچسبه ! که حالا فرض کنیم همه این مراحل پیچیده طی بشه تازه میشه امیدوار بود بعد از 8 روز زن دوران حاملگیش شروع میشه و تازه جالبتر اینکه تا 3 ماهگی این نطفه بسته شده اصلن هیچ چیزی نیست و حرکتی نداره و فقط یک توده گوشته ! از 3 ماهگی به بعد تازه نُسج حیاتی جنین شروع به تشکیل و شکل گرفتن میکنن و از این مرحله و ورود به چهار ماهگی روح به جنین وارد میشه !!!!! * البته بر طبق نظر عرفا روح تا زمانیکه نوزاد به دنیا نیومده و به تکامل کامل نرسیده مدام وارد جنین میشه و خارج میشه و همین نشون دهنده اینه که سقط جنین نه تنها گناه نیست که به نظر من اگر مادر یا پدر توانایی نگه داشتن بچه رو نداشته باشن , ضروری و واجبه ! زمانیکه جنین متولد میشه تازه از اونوقت روح بطور کامل در بند جسم قرار میگیره و قدم به دنیای سراسر زشتی و تلخی و سختی و کثافتی , بنام دنیای ماده میذاره !!!!!!!!!! و حالا چطور یک آدم مشنگ میاد و ادعا میکنه در ساعتی خاص اگه حاملگی صورت بگیره فرزند آدم معلول میشه ؟ در صورتیکه در اون لحظه فقط ترکیبات شیمیایی در داخل بدن زن قرار میگیرن و از نظر زمانی 6 تا 8 روز وقت لازمه تا جنین تشکیل بشه ! حماقت تا چه حد ؟ اما اینکه چرا در روزی حامله شدم که همه زمین و زمان میگن نباید در چنین روزی حامله شد و حرامه و ... اونهم وسط ماه رمضون و درست روز کشته شدن علی , دلیلش این بود که میخواستم این خرافات رو از بین ببرم و ثابت کنم که چنین تصوراتی چرند و خرافاتی بیش نیست ! یک دلیل بسیار ساده : - همزمان با ما ایرانیها , میلیاردها انسان دیگه هم در روی کره زمین زندگی و آمیزش میکنن . روزی که در ایران مثلن عاشورا ست , در کشورهای دیگه اون روز , روزی عادی به حساب میاد ! میلیونها زن در همون روز حامله میشن و میلیونها زن و دختر رابطه جنسی برقرار میکنن در چنین روزی ! آیا بچه های اونها معلول میشن ؟ آیا مونگول میشن ؟ آیا بلایی سرشون میاد ؟ نمیدونم چرا مردم ما اینقدر بیشعور هستن که اعتقادات رو با واقعیات و خرافات در هم ادغام میکنن و نتیجه میشه معجونی بنام دین ! یاد یک خاطره یادم افتاد : پدرم همیشه روزهای شهادت که میشد بهم میگفت : موسیقی گوش نده گناه داره ! آخر یکروز حرصم گرفت و بهش گفتم : رو چه دلیلی میگی موسیقی گوش ندم ؟ تو جوابم گفت : چون گناهه ! گفتم فقط همین ؟ گفت آره پدر و مادرم هم میگفتن !!!!!! جالب اینکه نه تنها پدرم که پدر بزرگ و مادر بزرگم هم نمیدونستن چرا گوش کردن به موسیقی حرامه در چنین روزهایی و فقط میگن چون روز عزا ست نباید موسیقی گوش کرد !!!!!! یک نمونه باز هم جالب تر : به مادر بزرگم یکبار گفتم : چرا نماز میخونی ؟ یعنی واقعن اعتقاد داری ؟ بهم گفت : نه والا ! ولی تو اگه چیز دیگه ای سراغ داری که بدی من سرمو باهاش گرم کنم , مطمئن باش نماز نمیخونم و اون کارو میکنم !!!!!! مسلمونهای الاغ هم واقعن نمیدونن چرا نماز میخونن چرا روزه میگیرن چرا نذری میدن و چرا نباید در روزهای خاصی حامله بشن و چرا در فلان روز نباید ازدواج کنن و ... ! مگه نه اینکه ما ایرانی هستیم ؟ پس چرا باید روزهای حرام در فرهنگ اعراب و تقویم قمری عرب ها برای ما ایرانیها ملاک باشه ؟ علت اینکه 1400 ساله مردم ما گرفتار مذهب اسلام شدن و هر روز بیشتر از قبل در فلاکت فرو میرن همین جهل اونهاست . عده ای که بنام اسلام و دین و خدا و پیغمبر اونها رو سرکیسه میکنن و صدای مخالفان اسلام رو خفه میکنن . کسانیکه میان و مردم رو میخوان آگاه کنن همیشه سرکوب میشن و به همین دلیله که ما هنوز که هنوزه گرفتار بلایی بنام اسلام هستیم . واقعن دنبال چی هستیم ؟ اینکه تو بهشت رستگار بشیم ؟ حالا بدونین که اصلن بهشت و جهنمی وجود نداره و همه اینها زاییده افکار انسانهای مجنونی بنام آخونده , چه عکس العملی نشون میدین ؟ اگه بدونین همه کارهایی که میکنین هیچ فایده ای نداره و اصل چیز دیگه ایه , چیکار میکنین ؟ اگه بدونین خبری از ویلا و حور و پری و قلمان در بهشت نیست , میخواهین چه خاکی تو سرتون بریزین ؟ یعنی اگه پی به این حقایق ببرین افسار پاره میکنین و دست به هر جرم و جنایتی میزنین ؟ هر فسادی انجام میدین ؟ و اینجاست که این سوال بزرگ پیش میاد که آیا مذهب چوب تعلیم انسانهاست و برای کنترل انسانها ساخته شده ؟ آیا اگر انسانهای امروزی مثل اجداد باستانی خودشون حقیقت زندگی های متواتر رو میدونستن , نسل آدمی از روی کره خاکی منقرض میشد ؟ اگر میدونستن مرگ نهایتی نیست و صدها بار انسان میمیره و دوباره متولد میشه و ترس از مرگ و جهان پس از مرگ نبود , آیا میتونستیم حد خودمون رو نگه داریم ؟ یا اجداد ما چون از جنبه کم ما آگاه بودن ابزاری ترسناک و دست و پا گیر بنام مذهب رو برای کنترل ما ایجاد کردن ؟؟؟؟ پس اینجا این سوال پیش میاد که تکلیف قوانین چی میشه ؟ عقل و شعور به شما داره میگه که بابا ! در چنین روزی میلیونها انسان در سراسر جهان به همین کارها مشغولن و آب از آب تکون نمیخوره پس چه حکمتیه که بلایا باید فقط رو سر شما نازل بشه ؟ اگه بگین که چون ما مسلمونیم , پس باید این نظر رو هم قبول کرد که حق زندگی فقط با مسلمونهاست و باقی انسانهای روی زمین لایق مرگ هستن ؟!؟ یکساعت قبل پروسه حاملگی در بدنم شروع شده ... هر چند هنوز معلوم نیست حامله بشم یا نه ... حاملگی و رابطه جنسی زیباترین و مقدس ترین لحظه بودن دو جنس مخالف با همه . وقتی عشق به نهایت خودش میرسه و هر دو طرف از صمیم قلب همدیگه رو دوست دارن و میپرستن , وجودشون چنان در هم ادغام میشه , مثل اینکه یک روح در یک بدن هستن . بالاترین لذت جسمانی رو در اون لحظه با تک تک سلولهای بدنشون احساس میکنن .. عشق و شهوت .. معجونی از خوی حیوانی و مقدس ترین ها در هم می آمیزه و حاصل این آمیزش و یکی شدن , بوجود اومدن موجود دوست داشتنی ایه که از وجود هر دوی این دو انسان تشکیل شده . میوه عشق که هر کدوم تکه ای از بدن خودشونو به اون موجود دادن و عشق رو به نهایت خودش رسوندن ... حالا امشب من چشم انتظار شیطون هستم که داخل رحمم حلول کنه و نطفه منو متبرک کنه ! 9 ماه و 9 روز و 9 شب دیگه به اطلاعتون میرسونم که دست پخت امشب چی از آب در اومد ... فقط خودم خیلی دوست دارم دختر باشه :) نوشته شده در ساعت 1:58 PM توسط shiva
........................................................................................
● مستاجر رند :
یک توضیح : نظر به تغییرات ساختاری وبلاگستان و همینطور افزایش تصاعدی تعداد بیننده ها و لطفی که حسین درخشان عزیز به من داشتن و برنامه آشتی ملی در وبلاگستان در صبحانه و عضویت در VOA و نوشتن مطلب برای رادیو قاصدک , از هفته آینده این وبلاگ تبدیل به سایت رسمی با 5 دامین مجزا میشه برای جلوگیری از فیلتر شدن . همینطور کسانیکه دچار فیلتر حکومت آخوندی شدن میتونن از وب سایت www.falgosh.com روزانه پراکسی های جدید رو دریافت کنن . این سایت به همت و توصیه شهبانو فرح دیبا ایجاد شده برای هموطنان داخل کشور و در آینده نزدیک با معرفی و ارسال برنامه های ضد فیلتر که توسط برنامه نویسان ایرانی مقیم خارج از کشور تهیه میشه , شما رو بیشتر از قبل در عبور از فیلتر کمک میکنه . تا سرنگونی اسلام و انقراض نسل تمام مسلمانان و حکومت آخوندی , نهضت ادامه دارد ... تکبیر. آقا بعضی آدمها هستن که جون به جونشون کنی آدم نمیشن و از ذات گدا صفتشون دست بر نمیدارن ! حالا جالب اینه که این آدمها هر چقدر که بقول خودشون زرنگی یا صرفه جویی یا بزبون کلانتری " چُس خور بازی " در میارن , باز هم هشت شون به طرز فجیعی گرو نُه شونه و مدام مثل خر عصاری دور خودشون میچرخن : یه آپارتمان 16 واحدی دارم حوالی مرکز شهر و تمام واحدهاش رو اجاره دادم . البته اجاره دادنش خودش حکایتی داره غریب . بعد از انقلاب بنیاد گدایان و مُزلفان " مستضعفان " انگشت گذاشته بود روی تکه زمینی که پدرم در مرکز شهر داشت و میخواست طبق معمول اونو جزو اموال مسلمونهای گدا گشنه در بیاره و شکم حاج آغاها رو بیشتر بالا بیاره , پدرم وکالتی فرستاد برای وکیلش و سریع اونو بنامم کرد تا از شر مفت خوران اسلامی در امان بمونه . چند سالی همینطوری بایر مونده بود تا اینکه از شهرداری منطقه 6 نامه دادن که به منظور زیباسازی شهر تهران این زمین رو میخواهیم تبدیل به پارک کنیم مگر اینکه مبلغ 10 میلیون تومان به حساب شهرداری کل تهران واریز و سپس اقدام به ساخت آن بنمایید ! بر پدرشون لعنت الله ... پول رو واریز کردم و بعد هم دوره افتادم بین دوستان و آشنایان برای پیدا کردن یه معمار مطمئن و نقشه کش تا این زمین رو تبدیل به آپارتمان کنه ! یکماه طول کشید تا مقدماتش فراهم شد و جواز و کوفت و زهرمارهای شهرداری گرفته شد و چند ماهی هم نقشه ش طول کشید و در نهایت سال 80 شروع به ساخت کردن و یکسال و نیم بعد تموم شد و حساب و کتابها رو کردیم و بعد هم واحدها رو گذاشتم برای فروش که همزمان شده بود با رکود مسکن در ایران و اون طرح احمقانه تراکم که باعث رکود فروش ساختمان در تهران شد ! خلاصه مشتری ای پیدا نشد و آخر مجبور شدم تمام 16 واحد رو بذارم برای اجاره !!!!! از شانس منم هر چی بدبخت بیچاره و مادر مرده بودن , می اومدن برای اجاره ! یه حساب سر انگشتی کردم و دیدم اگه 16 واحد رو زیر 10% قیمت واقعی اجاره های معمول , اجاره بدم بعد از 5 سال پولم بر میگرده و از طرفی هم بکوری چشم اسلام و مسلمین ثوابی هم بردیم بدون دو آ و سه آ و نماز و روزه و نذری و حج و مردم فریبی , خیرمون به خلق الله رسیده و دل آدم های زنده (!) رو شاد کردیم و این از یک میلیارد بار نماز خوندن و قرآن خوندن و نذری دادن ثوابش بیشتره ! رفتم به همون بنگاهی که خونه رو برای فروش گذاشته بودم و گفتم پشیمون شدم از فروش و میخوام همه رو اجاره بدم ! اونم از خدا خواسته از فرداش شروع کرد مستاجر آوردن و من بدبخت هم کارم شده بود دائم با این جماعت خل و چل سر و کله زدن ! همه هم آدم های جنوب شهری و گرِ گوری و حزب اللهی و زینب کوماندوهای چادری و معتاد و ... ! آخر به بنگاه گفتم : - ببین حاج آغا من خونه به هر آدمی نمیدم ! بعد هم از کیفم یه طومار در آوردم و دادم دستش و گفتم : مستاجر هایی که میاری باید تابع این شرایط باشن ! وگرنه ولشون کن و نه اونا رو اذیت کن نه منو ! توی منشور نامه م نوشته بودم : - اجاره دادن به افراد مذهبی و با پوشش چادر و یا آراسته به ریش و پشم اکیدا" ممنوع ! " مبارزه با ارتجاع سیاه و فاحشگی و هرزگی و همینطور زیبا سازی اجتماع " - جوانان تازه ازدواج کرده در اولویت قرار دارند ! " حمایت از زوج های جوان " - اجاره به مردان مجرد ممنوع ! " نشون دادن شست باد کرده به مردان و نمایش قدرت و اقتدار زن " - اجاره به دختران مجرد مجاز است به شرط داشتن ضامن از خانواده درجه یک ! " حمایت از دختران و جلوگیری از ایجاد خانه عفاف شرعی " - اجاره به خانواده های بیش از یک فرزند ممنوع ! " برای تشویق به کنترل جمعیت " - اجاره به شهرستانی ها ممنوع ! " برای جلوگیری از فرار مغزها و چهره ها (!) و سرمایه ها به شهرها " - اجاره به زنان مطلقه یا بیوه به شرط داشتن فرزند مجاز است ! " حمایت از زنان بی سرپرست " - ظاهر مستاجر در اولویت قرار دارد , اجاره دادن به افراد گره گوری اکیدن ممنوع " جلوگیری از تخریب کلاس فرهنگی مرکز شهر و رعایت حال مستاجرین " . - افزایش اجاره سالانه به ازای 2% و بخشودگی از این افزایش قیمت در صورت سالم و تمیز نگهداشتن آپارتمان " برای تشویق و ارتقای سطح فرهنگی خانواده ها " . قیمت تعیین شده خیلی عالی و منصفانه بود با توجه به محلی که قرار داشت ! یعنی پول پیش از هر نفر یک میلیون تومن گرفته بودم و اجاره هم ماهانه 80 هزار تومن که اون موقع هم بقول بنگاه ها اُکازیون بود !!!!!!! خلاصه وقتی این منشور حقوق بشرمو دادم دست بنگاهی یکساعت داشت میخندید و بعد هم قول داد طبق این قرارداد مستاجر بیاره ! از اون به بعد تعداد تماس ها کمتر شد و هر وقت هم کسی رو پیدا میکرد که شامل اون شرایط میشد و مطمئن میشد خونه رو میخوان , بهم زنگ میزد و میرفتم و خودم رو در رو باهاشون صحبت میکردم و اگه شرایطش درست بود , قولنامه رو مینوشتیم ! بخاطر قیمت های پایین و محل خوب و طراحی عالی خونه که همه چیز داشت مخصوصن پارکینگ و انباری و شمالی بودنش , در عرض 4 ماه تمام واحدها پر شد و منم راضی بودم . شماره حسابم رو داده بودم به مستاجرها و هر ماه خودشون پول اجاره رو واریز میکردن . جالب این بود که تمام 15 واحد رو زن و شوهرهای تازه ازدواح کرده اجاره کرده بودن و فقط یکی از واحدها رو زن و شوهر میانسالی با 2 تا بچه اجاره کرده بودن و کلی آه و ناله که نداریم و تو رو خدا و ... دلم سوخته بود و قبول کرده بودم . مشکل هم از همینجا شروع شد : مدتی بود وقتی حسابمو چک میکردم , میدیدم موجودی نمیخونه و کسری دارم ! بالاخره یکروز تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم بانک و با رئیس بانک صحبت کردم و تقاضای بررسی دقیق حساب رو کردم و اونم مسئولشو صدا کرد و کلی سر و کله زدیم تا آخر مشخص شد آقای فلانی که همون جناب بچه دار باشه , 5 ماهه پول اجاره ش رو پرداخت نکرده ! تعجب کردم ! با توجه به افزایش اجاره که شده بود 90 هزار تومن , در صورتیکه توی همون محل میانگین نرخ اجاره 450 هزار تومنه در حال حاضر , مبلغی نبود که بخواد پرداخت نکنه ! کنجکاو شدم که شاید مشکلی براش پیش اومده و بهش تلفن کردم و ازش دلیل خواستم و گفت : - خانم خونه شما تعمیرات میخواد و منم دارم مدام خرجش میکنم و برای همین اجاره نمیدم ! گفتم لابد حق داره و یکروز بلند شدم رفتم اونجا ببینم این تعمیرات چیه که 500 هزار تومن خرج داشته !!! انتظار نداشتن منو اونجا ببینن ! رفتم داخل و مرتیکه سیفون دستشویی رو نشونم داد که بقول خودش عوض کرده بود و یه رنگ پلاستیک هم زده بود به دیوارها و 500 تومن چپونده بود بهم ! چیزی به روش نیاوردم و فقط گفتم اجاره رو از ماه دیگه پرداخت کنه و قبول کرد ! ماه بعد باز هم از اجاره خبری نبود ! این مساله تا 3 ماه ادامه پیدا کرد تا اینکه آخر یکروز به وکیلم زنگ زدم تا بره تکلیفمو باهاش روشن کنه و اگه قصد نداره اجاره بده خونه رو تخلیه کنه !!! اونم پیغام فرستاد که خالی میکنه ! ولی همچنان خبری از اجاره نبود تا آخر یکروز با وکیلم مستقیم رفتم سراغش برای اتمام حجت ! 9 ماه اجاره عقب افتاده داشت ! مشکلی هم تو زندگیش نداشت ! برای پسر و دخترش ماشین خریده بود و صدای همسایه ها رو در آورده بود که ماشینهاشون دائم تو پارکینگه و جای دیگرانو میگیرن و .... ! خلاصه تهدید موثر شد و قرار شد فرداش بریم اجاره رو بگیریم . رفتم اجاره رو بگیرم . ساعت حدودای 7 بود . زنگ زدم و درو باز کردن و رفتم داخل . بر خلاف همیشه با روی باز ازم استقبال کردن و زنه به زور منو برد تو و مرده زنگ زد و چلوکباب سفارش داد و گفت پشیمون شده و فعلن میخوان بمونن . غذا رو که آوردن زوری منو نشوندن که باید بخوری و منم چند قاشق زوری خوردم که ناراحت نشن و بعد هم بلند شدم برم . مبلغ اجاره های عقب افتاده رو بصورت تراول بهم داد و 100 تومن باقیمونده رو بصورت نقد ! منم به تصور درست بودنش رو حساب همون تراول ها نشمردم و گذاشتم کیفم و تشکر کردم و اومدم خونه ! شب داشتیم حساب کتاب میکردم و پولها رو می شمردم ! 4 تومش کم بود ! فکر کردم اشتباه شمردم و دوباره شمردم ! بازم 4 تومن کم بود ! چهار هزار تومن رقمی نبود ولی برای اینکه طرف حساب دستش بیاد که هالو نیستم و اشتباهی هم باشه یه تومن دو تومن میشه نه 4 تومن , زنگ زدم بهشون و گفتم 4 هزار تومنش کمه ! مرتیکه هم در کمال وقاحت بهم گفت : - خانم براتون چلوکباب خریدم و 4 تومنو برای همون کم کردم !!!!!!!!! نشون به اون نشون ماه بعد و ماه بعدش هم اجاره رو نداد و آخر تصمیم گرفتم عذرشو بخوام به بهانه آزار همسایه ها وکیلمو بفرستم سراغش چون انگار این قضیه سر درازی داشت و حالا حالاها با هم درگیری داشتیم ! بالاخره حکم تخلیه ش رو وکیلم گرفت و امروزم شرشونو از سر همشایه ها کم کرد . آدمی که قدرت مالی داره و بتونه 3 تا ماشین بخره , نباید توی یه همچین خونه ای زندگی کنه و حق افرادی که نیازمندن رو بخوره ... هنوزم وقتی چلوکباب میبینم یاد اون قضیه می افتم که 3 قاشق خوردم و 4 هزار تومن پیاده شدم :) ... نوشته شده در ساعت 2:31 PM توسط shiva
........................................................................................
● شب احیا در رختخواب :
باده فروشان می و مستی میخوام عمرمو با باده پرستی میخوام عاشق عشقم منو باور کنین باز دو سه جرعه میُ بیشتر کنین عاشق و دیوونه بدونین منو باز به حقیقت برسونین منو دیشب شب احیا بود ! شبی مقدس برای همه ما ایرانیهای میهن آریایی – اسلامی . بر طبق این رسم اصیل و باستانی که سابقه 1400 ساله داره (!) , ایرانیان باید در مساجد از بوق سگ تا صبح علی الطلوع از تمام کار و زندگی و وقت طلا و بهترین زمانهای زندگیشون بزنن و با زور و کتک و من بمیرم و تو بمیری بیدار بمونن تا ثابت کنن مسلمون هستن و این فرایند اونها رو آماده پرتاب به لقا الله بکنه ! در چنین شبی رسمه که ایرانیان شراب هایی رو که در فصل تابستان عمل آوردند در تنگ ها و قدح های بلورین و زرین میریزن و تا صبح به عیش و نوش میپردازن ! همچنین بسیار مستحبه در این شب همخوابگی با رجال و مستفیض شدن از حضور یار . از " امام کاذب " نقل شده در چنین شبی عزب اوغلی ها مجاز به خود ارضایی میباشند و بسیار بر انجام آن تاکید شده است : تابستون دو تا خمره بزرگ شراب درست کرده بودم و کمی هم یست یا همون خمیر مایه بهش زده بودم تا درجه الکلش بالانس بشه و آدمو با یک جرعه به بهشت برین پرتاب کنه و اونها رو گذاشته بودم تو انبار ته باغ که تاریک و خنک بود و سرشو حسابی بسته بودم و چشم انتظار بودم تا کم کم کهنه بشه ! هر چند وقت میرفتم سر یکی از خمره ها و ناخنکی بهش میزدم . ولی قسم خورده بودم که یکی از خمره ها رو اصلن دست نزنم و بذارم کهنه و چند ساله بشه ! دیشب بعد از شام آرتین گفت : امشب شب احیا ست میدونی ؟ - خب به جهنم ! منو سنه نه ؟ خب گفتم امشب یکم مهربون تر باشی با من ! یکم فکر کردم و بعد دوزاریم افتاد و گفتم : اصلن حرفشم نزن ! کوپنت پر شده ! باید منو راضی کنی ! خب چی بهم میدی ؟ - دو تا بوس ! اون 2 تا رو بذار جلوی آینه بشه 4 تا ! - باشه ... برات یه دهن میخونم ! مرسی ! همون دفعه قبل که خوندی اپیلاسیون کردم !!!!! - پس چیکار کنم ؟ یک هفته باید ظرف بشوری !!!!!! .. .. سکانس اول : لب بر لب کوزه بردم از غايت آز تا زو پرسم واسطه ی عمر دراز لب بر لب من نهاد و گفت اين راز می خور ؛ که بدين جهان نمی آيی باز آخر شب رفتم دوش گرفتم و تر و تمیز لباس خواب سکسیمو پوشیدم و تنگ شراب مینا کاریمو که یادگار مادر بزرگم بود به همراه ملاقه و چراغ قوه برداشتم و رفتم انبار سر وقت خمره ها . شده بودم بانوی چراغ بدست ! چراغو روشن کردم و رفتم تو و در خمره رو برداشتم و با ملاقه بهمش زدم و کمی چشیدم ! عالی شده بود ! دوباره ملاقه رو پر کردم و کمی خوردم ! خیلی مزه داد ! بعد شروع کردم با ملاقه تنگ رو پر کردن و وسطا هم هی ناخنک میزدم ! خلاصه تا تنگ پر بشه لُپ هام حسابی گل انداخته بود و خوش خوشانم شده بود . تنگ که پر شد چراغو خاموش کردم و برگشتم تو خونه و از آشپزخونه دو تا گیلاس برداشتم و رفتم اتاقم . آرتین روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب میخوند . نشستم کنارش و بوسیدمش و گیلاسها رو پر کردم و یکی رو دادم دستش و یکی رو هم خودم برداشتم و به سلامتی هم رفتیم بالا ! بعد هم کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو پاهاش و مشغول صحبت کردن شدیم . اونم مشغول بازی کردن با موهام شد ... یک ساعتی طول کشید تا همه تنگ رو تموم کردیم . حسابی گرمم شده بود و داشتم عرق میریختم . از طرفی هم خوابم گرفته بود . لباس خوابمو در آوردم و رفتم تو بغلش و عشق بازی شروع شد ... شیوا به خود آ , خون شد دل ما , کو جام شرابم زین چشم ترم , سوزد جگرم , سر مست و خرابم دوباره دچار همون بلای همیشگی شده بودم ! یعنی حس شهوتمو از دست داده بودم ! از بس شراب خورده بودم که خوابم گرفته بود و هیچ احساسی نداشتم و مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم تو بغل آرتین و فقط دلم میخواست چشمهامو ببندم و بخوابم ! حتا یکی دو بار هم چشمهام رفت و آرتین بیدارم کرد ! سر گیجه گرفته بودم و نمیتونستم چشمهامو باز نگه دارم ! آخر بغلم کرد و برد حموم و وان رو پر کرد و نشوندم اون تو ! یکمی حالم جا اومد و خنک شدم . اومد توی وان و مشغول شد ! کمی که گذشت دورباره همون حال کرختی و سستی بهم غلبه کرد ... ! اعصابش خرد شده بود . به زور از وان اومدم بیرون و کت حوله ایم رو پوشیدم و گفتم بریم پایین کمی صحبت کنیم تا کمی مستی از سرم بپره ! خلاصه رفتیم رو مبلها دراز کشیدیم و تلویزیون رو روشن کردیم و مشغول تماشای کانال محبوب شبهای قدر , Spice Platinum , شدیم . رو مبل دراز کشیده بودم و اونم داشت خودشو خفه میکرد تا احساسات منو تحریک کنه ! ولی انگار نه انگار ! نمیدونم چه مرگم شده بود ! سابقه نداشت اینقدر دچار سردی جنسی بشم و شهوتم قندیل ببنده !!! بُت عشوه گرم , بنشین به برم , بنشین ای جانم شده ام نگران تو چنان دگران , از خود مرانم شیوا دلم شکستی , آخر تو هم که مستی کمتر گو , افسانه , جام دگر , پیمانه خلاصه کنم هر جای خونه رو بگین ما با هم سکس داشتیم از توالت و حموم و اتاق خواب و پذیرایی و روی زمین و کف آشپزخونه و روی میز ناهار خوری و روی کابینت های آشپزخونه و چسبیده به یخچال و تو کمد لباس و ... ولی فایده نداشت . آخر سر هم دست از سرم برداشت و رفت . منم از خدا خواسته رو مبل دراز کشیدم و خوابیدم ! نمیدونم چند ساعت خواب بودم .. که از صدای دزدگیر ماشین های توی کوچه از خواب پریدم . هوا هنوز تاریک بود . نیم خیز شدم . سرم هنوز گیج میرفت و تشنه م شده بود و عطش داشتم و تنم داغه داغ بود . رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و کمی حالم جا اومد . ساعت 4 صبح بود . تلویزیونو خاموش کردم و رفتم اتاقم . آرتین خواب بود . با دیدن بدن نیمه عریانش حس شهوت قلمبه شده م فواران کرد ! کت حوله ایمو در آوردم و رفتم کنارش و آروم تکونش دادم ! ولی مگه بیدار میشد ؟! یکم باهاش ور رفتم ولی حسابی خواب بود ! حرصم داشت کم کم در می اومد ! پتو رو از روش کشیدم کنار و سرش هوار کشیدم : - بیدار میشی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟ بیچاره مثل برق کرفت ها یهو سیخ نشست و هاج و واح زل زد بهم : - چی شده ؟ زلزله اومده ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟ صبح شده ؟ اوووووو ... چته تو هم ! همچین خوابیده انگار صد ساله مرده ! بعد هم رفتم تو بغلش و مشغول بوسیدنش شدم !!! داشت از خواب می مرد و عضو شریفه ش تکون نمیخورد ! چشمهاش که رو هم افتاد محکم کوبیدم تو صورتش و دوباره فیوزش پرید ! - بیدار شو ! حالا چه وقت خوابه ؟؟؟؟؟ یالا ..... شیوا به خدا خوابم میاد ! دو ساعت التماست میکردم حس نداشتی حالا چی شده یهو حشری شدی ؟ - نمیدونم ... زود باش ! خواب بی خواب ! خلاصه اومد سراغم ولی هر کاری کرد این عضو شریفه به عارضه Erection دچلار نشد که نشد و آخر سر با درموندگی گفت : - شیوا ! نمیشه ! بیخیال ... حالا من داشتم میمردم و داغ شده بودم و قلبم تند تند میزد و اونوقت آغا از مردی افتاده بود ! بدشانسی فلوت زدن هم بلد نبودیم که عضو شریفش سیخ بشه !!!!!! یاد قرص های ویاگرام افتادم و رفتم دستشویی و از تو داروخونه قوطیشو برداشتم و با یه لیوان آب آوردم بدم بخوره . وقتی اومدم تو اتاق دیدم تخت گرفته خوابیده ! لیوان آبو خالی کردم رو سرش . مثل جن زده ها پرید از رختخواب بیرون و نشست رو زمین ! سه تا قرص آبی رنگ ویاگرا رو یه جا ریختم تو حلقش و بعد هم زل زدم بهش و گفتم : - خب ؟ چی شد اثر کرد ؟ من خوابم میااااااااااااد !!!!!!! - من این حرفها سرم نمیشه یا میای تو رختخواب یا از خواب خبری نیست و باید بری بیرون از خونه تو چمنا پیش گربه ها بخوابی ! بلند شد و اومد سراغم . ولی هر کاری کرد نشد که نشد ! اعصابم خرد شده بود . آخر هم با لگد از تخت هولش پایین و انداختمش از اتاقم بیرون !!!!!!!! بالش رو تکیه داده بودم به تخت و دست به سینه لخت و عور مثل پریای داریوش نشسته بودم و داشتم حرص میخوردم . کمی بعد رفتم دستشویی جیش کنم و چشمم که اتفاد به عضو بی ناموس یاد خود ارضایی افتادم : خدویی نشاندم بر 2 انگشت نشسته بر حجر مستراح به یاد قلمانها و حوریان موعود مادگانه خویش را به خشونت و شتاب نوازشی نمودمی از آن نوع که نامند استمناء یا جلق ...همونجا نشسته روی توالت فرنگی مشغول خود ارضایی شدم و چنان ارضا شدم که قلبم داشت از جا در می اومد و نفس تنگی گرفته بودم . ده دقیقه ای بی حرکت نشسته بودم و نمیتونستم بلند بشم !!!!!! کمی بعد بلند شدم و رفتم توی تخت دراز کشیدم و خوابیدم . بین خواب و بیداری حس کردم یکی داره تکونم میده و صدا م میکنه ! چشمهامو به زور باز کردم و چشمم افتاد به آرتین که لخت و عور مثل حضرت آدم با عضو شریفه اش که شبیه گرز گاو سر رستم شده بود کنار تخت ایستاده بود و داشت تکونم میداد ! - چیه ؟ مگه نمیبینی خوابم ؟ چی شده ؟ شیوا ؟ مگه تو سکس نمیخواستی ؟ من آماده م ! - الان ؟؟؟؟؟ حالا من خوابم میاد ! شب بخیر ! شب نیست ! صبح شده ! من نمیتونم بخوابم ! - خب به من چه ؟ برو قرص خواب بخور ! تقصیر توئه اون قرصها رو دادی بهم ! دارم میمیرم ! شیطنتم گل کرد و خواستم اذیتش کنم و گفتم : - میری توالت و خود ارضایی میکنی تا یاد بگیری وقتی اینهمه منتتو کشیدم و محل نذاشتی آدم چه حالی پیدا میکنه ! ببین تو بخواب و کاری نداشته باش من کارمو میکنم و میرم ! - بیخود ! مگه من سکس ماشینم ! شیوا تو رو خدا ! شیوا دستِ من بر دامان تو - جانم قربان آن چشمان تو پر کن بار دگر پیمانه ام - بگذر از دنیا و از من یک دم - دو هفته باید ظرف بشوری ! باشه قبول ! رفتم کنار و اومد پیشم و رفتیم یه سفر سان فرانسیسکو .... جاتون خالی چنان به عرش رفتیم که حد نداشت ! کمتر موقعی اینطوری ارضا شده بودم . شهوت از بدن جفتمون زبانه میکشید و جهنم پیشش فریزر بود ! بعد هم دوتایی تخت گرفتیم خوابیدیم تا ساعت 12 ظهر و اداره های هر دوتامون هم پرید و مرتیکه رو هم مهد کودک نبردیم و موند خونه ! ظهر برای ناهار و صرف افطاری از فریزر جوجه کباب در آوردم و بردیم تو باغ کباب کردیم بوشو دادیم تو حلق تمام روزه دارهای میهن آریایی – اسلامی و سه تایی دور هم خوردیم و به ریش هر چی مسلمون و آخوند و روزه گیره خندیدیم و کیف کردیم . فکر کنم اون کیف و لذتی که ما دیشب و امروز از بودن در کنار هم بردیم از هزار شب نماز و دعا و شب قبر و شب قدر بیشتر ازرش داشت و مفید تر بود و مطمئنم خدا هم برای جفتمون یه ویلا با جکوزی سونا تو بهشت رزرو کرد . نتیجه گیری اخلاقی : دین اسلام دارای رسوماتیه که اگه کمی درباره اونها فکر بشه و ماده ای بنام فسفر رو در مغز به تحرک وادار کنید و نذارین تبدیل به کود فسفر بشه , میبینید که این رسومات جز خرافات و توهم و پارانویای افراد مذهبی مآب و در واقع کاسه های داغتر از آش , چیز دیگه ای نیستن . یکی از میلیاردها نمونه حماقت در دین اسلام همین شبهای احیاست که مسلمونها در این شبها از همه کار و زندگی و راحتی و آسایش خودشون میزنن و وقتی رو که باید صرف خانواده یا دوستان و آشنایان و دیگران و حتا استراحت خودشون کنن , به بطالت و پوچی حروم میکنن و فردا صبح وقتی به سر کارهای خودشون بر میگردن , بجای راه انداختن کارهای مردم , این شبها و شب زنده داری احمقانه خودشونو بهانه میکنن و میگن ما احیا داشتیم و قرآن به فرق سرمون گذاشته بودیم ! آه و نفرین خلق الله رو میخرن تا توی بهشت حوری و قلمان و ویلا بدست بیارن ؟؟!! بقول ناصر خسرو : تیز بر این مردم نادان !!!! اگر 1400 سال اسلام سوار شما بود و ازتون کولی گرفت و مردمی بودن که بنام دین و خدا و موجودات خیالی بنام امامان و پیغمبران پدران و مادران شما رو استثمار و سر کیسه کردن , اما حالا زمان اون رسیده که به تمام این خرافات و جهالت ها و تعصبات کور و ارتجاع سیاه پایان بدین و برسین به مرحله ای بنام پویایی ذهن و همگام با دیگر جوامع بشری پیشرفت کنید و دنیا رو از زاویه دیگه ای ببنین . خوشبختانه برای شما و بدبختانه برای این ابلهان , عمر مذهب مآبی و قداره کشی به سر اومده و امروزه تمام مذهبیون افراط گرا و مخصوصن مسلمونها در اذهان عمومی و بین المللی تروریست هایی بیش نیستن ! حجاب بر سر داشتن در کشورهای غیر مسلمون و یا اعتراف به مسلمون بودن , چنان رفتار و عکس العمل هایی رو براشون در پی داره که آرزوی مرگ میکنن . به امید رهایی از عصبیت ها و جهالت ها . تکبیر. نوشته شده در ساعت 2:19 PM توسط shiva
........................................................................................
● ساعتی چند در محضر سید حسن ابطحی :
میگن شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه ! اینو قبول دارین یا نه ؟ اگه اعتقاد ندارین پس بخونین و ببینین که شانس و تقدیر گاهی چقدر میتونه تعیین کننده باشه : این سید بی ناموس , ابطحی رو کمتر کسیه که نشناسه . مخصوصن از وقتی هم که یه سایت بنام وب نوشت توی اینترنت بنام خودش ساخته , دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی مونده که اونو نشسناسه !!!!!!!! اما چون من بطور ژنتیکی با آخوند جماعت و مخصوصن کلیه ادیان از اسلام و یهودیت و مسیحیت گرفته تا بودا و .. مشکل دارم , نمی تونم بدون دردسر این جانورها رو رها کنم و حالا میخواد طرف یکی باشه مثل مرجع تقلید خودم " آیت الله حائری " یا یکی باشه مثل برادر این آقای ابطحی یعنی سید حسن ابطحی , دامن اضافه تو : ظهر بعد از خوردن یک عدد ساندویچ بیفتک با خردل فراوون به نیت افطاری , داشتم با پرونده عجیبی سر کله میزدم که یهو تلفن زنگ زد . گوشی رو برداشتم و دوستم بود که با خوشحالی عربده میکشید و میگفت : بدو بیا بالا که یه آدم معروف اومده اینجا !!!!!! احمدی نژاد اومده ؟ - نه بابا هو هم ! مگه اینجا باغ وحشه ؟ از اون باحال تره , پاشو بیا , بدو ... فعلن کار دارم اذیتم نکن ! - دیوونه ! میگم پاشو بیا ! از دستت میره ها ! ببین اگه الکی گفته باشی از همون بالا با مغز می اندازمت پایین ها ! - باشه قبول . تو بیا !!!! نگاهی به ساعت انداختم و نیم ساعتی تا وقت اداری باقی بود ! از ورق های مهم پرونده زیراکس گرفتم و گذاشتم تو کیفم و پرونده رو دادم به منشی تا ببره بایگانی و کیفمو برداشتم و رفتم بالا تا ببینم این آدم معروف کیه !!!!! وارد آسانسور که شدم چشمم افتاد به حاج آغا حراستی که داشت میرفت پایین ! - به به , باد آمد و بوی عنبر آورد .. سلام حاج آغا ! سلام علیکم . شما هم پایین میروید ؟ - نخیر حاج آغا بالا میرم ! پس بنده اول بروم پایین بعد شما بروید بالا ! - نمیشه اول من برم بالا بعد شما برین پایین ؟ یک امر خیر پیش اومده ! استغفرالله ... باشد .. اول شما را میرسانم بعد میروم پایین . - راستی حاج اغا چهرتون چقدر نورانی شده به لطف ماه رمضون ! روزه ها خوب ساخته ها ! لاالاه اله الله .... شما مگر دیوار از بنده کوتاه تر پیدا نمیکنید ؟ - میگم حاج آغا ؟ حالا که ما تو آسانسور تنهاییم و بجز ما کسی نیست میشه ... , مکث کردم ! خودشو جمع و جور کرد و دستهاش شروع کرد به لرزیدن و رفت چسبید ته آسانسور ... - حاج آغا ... چی شد ؟ میخواستم بگم : حالا که من و شما تنهاییم اگه تو آسانسور گیر کنیم چی میشه ؟ نعوذ بالله ... رسیدیم ... بفرمایید ... بفرمایید ... پیاده شدم و تا رفت پایین دوباره دکمه آسانسور رو زدم و در رفتم ! رفتم تو اتاق دوستم ! پشت میزش نبود و دیدم در اتاق رئیسمون کلی آدم جمع شده و همه دارن از سر و کول هم بالا میرن ! رفتم جلو و دوستمو دیدم که داره زیر دست و پا له میشه ! دستشو گرفتم و کشیدمش بیرون و گفتم : - اونجا چه غلطی میکنی ؟ اِ اومدی ؟ ببین تو قدت بلنده میتونی حاجی رو ببینی ؟ - حاجی کیه دیگه ؟ بابا برادر ابطحی اومده اینجا ! نگاه کردم و چشمم افتاد به مرتیکه پوفیوز که داشت با رئیسمون صحبت میکرد و از اینکه کلی زن و مرد دارن براش سر و دست میشکونن چنان ذوق مرگ شده بود بیا و ببین ! هر چند دقیقه هم سرشو بر میگردوند و ما رو نگاه میکرد . یهو نگاهش با نگاه من تلاقی کرد که بین اون همه آدم یه چیز دراز داره نگاهش میکنه منم فوری یه پشت چشم براش نازک کردم و دهنمو مثل اینکه چیز تلخی خورده باشم جمع کردم و برگشتم پیش دوستم ! کم کم جمعیت کم شد و همه رفتن . منم صبر کردم تا دوستم لوازمش رو جمع کنه و با هم بریم . موقع رفتن از شانس ما جناب حاج اغا هم جلوی در آسانسور ایستاده بود و منتظر بود تا آسانسور بیاد بالا و سوار بشه ! آروم در گوش دوستم گفتم : - بیا اینم سید الویس پریستلی !!!!! جای تو بودم ازش امضا میگرفتم ! با اینکه خیلی آروم گفتم ولی نمیدونم چطوری شنید و گفت : - ما کجا الویس کجا ؟ شنیدین ؟ - دست شما درد نکنه ! دیگه کر که نیستیم ! آها .. چیزه ... خب ... منظوری نداشتم ! - خواهش میکنم . ولی امضا هم میدیم !!!! بعد دست کرد و از توی عباش یه روان نویس در آورد و درشو باز کرد و منتظر شد تا چیزی بهش بدیم تا امضا کنه ! اگه محل کارم نبود مانتومو میزدم بالا و شلوارمو کمی میکشیدم پایین تا روی کونمو امضا کنه !!!!!!! کیفمو باز کردم و هر چی گشتم کاغذی توش پیدا نکردم فقط تنها چیزهای قابل امضا مقوای بسته تامپکسم بود و پاکت سیگارم ! تو دلم گفتم اینکه آخونده و شوته و چه میدونه تامپکس چیه و قوطیشو در آوردم و دادم بهش تا امضا کنه ! چشمهاش 4 تاشد ولی به روی خودش نیاورد و با اکراه گرفت و امضا کرد !!!!!! بعد هم روان نویسش رو بست و 2 قدم رفت اونطرف تر ایستاد و مثل سگ کتک خورده زیر چشمی زل زد بهم !!!!!!! آسانسور اومد و سوار شدیم . زل زده بودم بهش و اونم هی شرشر عرق شرم میریخت و هی سرخ و سفید میشد تا آخر رسیدیم و پرید بیرون و با سرعت رفت پیش حاج اغا حراستی و باهاش مشغول صحبت شد ! با دوستم خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه ! ده متری پیاده رفتم و بعد ایستادم کنار خیابون منتظر تاکسی . چند دقیقه بعد یه پژو پرشیا با شیشه های دودی جلوم توقف کرد ! منم که آلرژی عجیبی دارم به اینکه کسی کنارم ماشین نگه داره , یه لگد محکم کوبیدم تو در ماشین و بعد هم سرمو آوردم پایین تا چند تا فحش آبدار به راننده بدم که یهو خشکم زد و چشمم افتاد به چهره جناب ابطحی که وحشت زده و با چشمهای وق زده داشت منو نگاه میکرد !!!!!!!! - اِ ببخشید ! شمایین ؟ شما همیشه اینقدر خشن هستین ؟ - ببخشید فکر کردم از ایناس که دنبال زن و دخترها می افتن ! دست شما درد نکنه ! حالا ما دزد ناموس هم شدیم ؟ - منم به همچنین ! دیدم ایستادین منتظر تاکسی هستین گفتم اگر به سمت بالا میروید تا جایی که مسیرتون میخوره برسونمتون ! - ممنون لطف دارین ! با تاکسی میرم ! تو این ترافیک که تاکسی گیر نمیاد سوار شید من میرسونمتون ! - مرسی من سوار ماشین شما نمیشم ! میشه لطف کنید بگین چرا ؟ - چون بر خلاف ایدئولوژی منه و بعد هم برای سلامتیم ضرر داره !!!!!!!! هاهاها ... خب سوار بشین تا ببینم ایدئولوژی شما چیه ؟ یکم نگاهش کردم و بعد در جلو رو باز کردم و مخصوصن نشستم کنارش ! یکه ای خورد و بعد خودشو جمع و جور کرد و راه افتاد ! همین یه کارمون مونده بود سوار ماشین آخوند بشیم که اونم شدیم ! داشتم به این فکر میکردم که این جریان رو چطوری برای خودم توجیه کنم که رسیدیم به یه راه بندون حسابی . اونم از فرصت استفاده کرد و شروع کردصحبت کردن و بحث کردن و ازم پرسید چرا اینقدر با روحانیون بدم ! - من با ملا جماعت کلن بدم ! البته ببخشید رُک انو میگم ولی شما یه ملای روشن فکر و یا درست و حسابی سراغ دارین ؟؟؟؟ غش کرد از خنده و گفت : شما چقدر تعصب دارین ! ولی باور کنین بین ما هم خوب و بد هست و دلیل نمیشه همه رو با یه چوب بزنین ! - اما واقعیت اینه که من یه ملای درست و حسابی تو زندگیم ندیدم حتا همون برادرتون که اینقدر ادعای روشن فکریش میشه هم مشکل داره با خودش ! چطور ؟ بیشتر توصیح بدین ! - خب راستش من یه بار براش ایمیل زدم و کلی ازش تعریف کردم و گفتم خیلی خوش تیپی و نوشته هاتو دوست دارم و ... ولی جواب ایمیلم رو نداد , دفعه بعد ایمیل زدم و کلی فحشش دادم و گرفت بهم ایمیل زد و گفت متشکر از لطف شما ! برای همینه که میگم ملا جماعت عقل درست و حسابی ندارن !!!! هاها ... شما خیلی رکین !!!!! - اگه ناراحتین پیاده بشم ؟ نه نه ! منظوری نداشتم ... خب میفرمودین . درست همین موقع آرتین زنگ زد و موبایلمو در آوردم و شروع کردیم با هم صحبت کردن : سلام خوبی ؟ چه خبر ؟ آره تو راهم .. دارم میام خونه . فکر کنم تا یکساعت دیگه برسم . نه مرسی عزیزم .. میبوسمت ! همسرتون بود ؟ - نه ! دوست پسرم بود ! آها بله ... ببخشید فضولی نباشه اما از کی تا حالا آدم با دوست پسرش زندگی میکنه ؟ - ایراد داره ؟ ما چند ماهه با هم داریم زندگی میکنیم ! البته قبلش هم 2 – 3 سالی با هم دوست بودیم ! پس به عقد هم در اومدین ؟ - نه ! صیغه کردین ؟ - نه ! پس چی ؟ همینطوری ؟ - بله ! همینطوری . ازش خوشم اومد و بهش گفتم بیاد با هم زندگی کنیم ! خیلی هم دوستش دارم ! عجب !!!!!! ساکت شد و به فکر فرو رفت ! هر چند دقیقه هم زیر چشمی منو میپایید و هی سر تکون میداد منم جیشم گرفته بود و داشتم میمردم از بس که امروز آب خورده بودم . کمی بالاتر چشمم افتاد به یه مسجد و بهش گفتم : - خب من دیگه پیاده میشم . مرسی از اینکه تا اینجا منو رسوندین ؟ منزلتون همنیجاست ؟ - نه ! یه کاری اینجا دارم ! تعارف نکنین ! من میرسونمتون ! - میخوام پیاده بشم ! اصلن میخوام برم مسجد نماز بخونم ! الان چه وقت نمازه ؟؟؟؟ - بابا اصلن جیش دارم ؟ خوب شد ؟؟؟؟؟ حالا میشه نگه داری ؟؟؟؟؟؟ فوری زد کنار و ایستاد و منم کیفمو پرت کردم رو صندلی و بدو بدو رفتم تو مسجد ! چند دقیقه بعد برگشتم و دوباره سوار شدم و راه افتادیم ... - ببخشید ! معطل شدین ! خواهش میکنم . درک میکنم !!!!!! تو دلم گفتم قربونم بری با اون درکت ... مثانه م خالی شده بود و سر حال شده بودم . رو کردم بهش و گفتم : - شما ادعاتون میشه که با آخوندای دیگه فرق دارین ؟ اینطور میگن ! - یعنی روشن فکرین و تعصب ندارین ؟ اینطور میگن !!!! - پس من میتونم از شما یه عکس بگیرم ؟ بله ؟؟؟؟؟؟؟؟ - بله دیگه ! اگه میشه بذارین من یه عکس ازتون بگیرم ! ![]() حسابی گیرش انداخته بودم و شده بود حکایت اره توی کون ! نه راه پس داشت نه راه پیش ! رضایت داد و موبایلمو در آوردم و گفتم اگه میشه یه ژست بگیرین . اونم یه ژست بکش مکش مرگ ما گرفت و ازش عکس گرفتم ! ترافیک سنگین بود . هنوز به مرکز شهر هم نرسیده بودیم . رادیو رو روشن کرد و گفت افطار شده .. بعد هم از داشبورد ماشین یه بیسکویت در آورد و مشغول خوردن شد ! منم پاکت سیگارمو در آوردم تا سیگار بکشم . امروز سیگار نکشیده بودم و نیکوتین خونم شدیدن پایین افتاده بود ! - ببخشید ... ولی میشه خواهش کنم سیگار نکشین ؟ چرا ؟ ایرادی داره ؟ مگه شما روشن فکر نبودین ؟ - ایراد که نه ... ولی فکر میکنم انعکاس خوبی در بین مردم نداشته باشه که یک خانوم در کنار من سیگار بکشن ... برو بابا قدیمی !!!!!! بیا تو هم یه سیگار بردار ببین دنیا دست کیه !!!! بعد هم بیسکویت رو از دستش گرفتم و یه سیگار چپوندم بین لبهاش و تا اومد اعتراض کنه روشنش کردم و یکی هم برای خودم ! فوری سیگارو برداشت و داد بهم و گفت : خانوم ... زشته ! من سیگاری نیستم . - حالا میگی که یه سیگاترمو حروم کردی ؟ نکنه جو گرفتت و خیال کردی میرزای شیرازی هستی ؟ بعد هم به حالت قهر نشستم و کونمو کردم بهش و مشغول سیگار کشیدن شدم ! چیزی نگفت و سکوت برقرار بود ! وقتی رسیدیم به میدون شاه , چشمم افتاد به مغازه ای که داشت افطاری آش رشته میداد ! دهنم آب افتاد و با ذوق گفتم : - ببخشید میشه نگه دارین ؟ اونجا دارن آش میدن . بریم بخوریم !!!!! با تردید نگاهم کرد و بعد هم ماشینو کمی جلوتر نگه داشت و گفت : شما بشینین من میرم میخرم میام . پیاده شد و رفت دو تا کاسه آش تو این ظرفهای یکبار مصرف خرید و آورد . دوتایی مشغول خوردن آش شدیم و منم از بس که گرسنه بودم همه ش رو سریع بلعیدم . ولی اون داشت آروم آروم میخورد . بهش گفتم : ببخشید ! میشه یکی دیگه هم برام بخرین ؟ - آش پرید تو گلوش و با چشمهای از حدقه در اومده زل زد بهم و گفت : سیر نشدین ؟ نه ! خیلی مزه داد ! فقط اگه میشه بگین سیرداغشو کم بریزه نفخ میکنم !!!!! - کاشه آش خودشو داد دستم و رفت و چند دقیقه بعد با یک کاسه آش دیگه اومد تو و داد بهم ! اونم تا ته خودم و حسابی ورم کردم ! آش که تموم شد راه افتاد ! کمی بعد دوباره جیشم گرفت ! این دفعه چون خجالتم جلوش ریخته بود بهش گفتم : - ببخشید من جیش دارم اگه مسجد دیدین لطفن نگه دارین !!!!!!! داشت دیوونه میشد از دستم ! تا مسجد پیدا کنیم مخشو کار گرفتم : - شما ماهواره هم دارین تو خونتون ؟ بله داریم . - میشه بگین چه کانالهایی نگاه میکنین ؟ با خنده گفت : کانلهای بد نگاه نمیکنیم ! - بیایین من چند تا فرکانس خوب بدم بهتون . اینها برنامه های خیلی خوبی دارن و همه خانوادگی هستن . بعد هم یه کاغذ ازش گرفتم و فرکانس Multivision و Spiceplatinum رو که صبح تا شب 24 ساعته فیلم پورنو پخش میکنن رو براش نوشتم و دادم بهش ! فکر کنم شب که اینها رو Set کنه تمام ایمانش به فاک فنا میره !!!! - راستی ببخشید این سوالو میپرسم ! شما ازدواج کردین ؟ بله ! - بچه هم دارین ؟ بله یک دختر دارم . - آخی نازی ... منم یه پسر دارم !!!! شما که گفتید ازدوا ج نکردم ؟ پس بچه از کجا دارین ؟ - شما مریم مقدس رو دیدین ؟ من شیواشونم دیگه !!!!!!!!! قیافه ش دیدنی بود ! چند دقیقه بعد جلوی مسجدی نگه داشت و گفت : من با روحانی این مسجد آشنا هستم و میرم نمازی بخونم و شما هم ... بفرمایید دستشویی ! رفتم توالت و چند دقیقه بعد برگشتم و کفشهامو در آوردم و رفتم تو نمازخونه دنبالش ! پیرمردی که دم در نشسته بود افتاد دنبالم که : - خواهر کجا میری ؟ اینجا قسمت مردونه ست ! مگه توالته که زنونه مردونه باشه ! برو پی کارت ببینم ... - ای بابا ... خواهرم نمیتونین برین تو گناهه ! پدر جان اون حکایتو شنیدی ؟ - کدوم حکایت ؟ همون که ترکه از ملای مسجدشون میپرسه که میشه نمازو رو به قبله نخوند ؟ آخونده هم بهش میگه نه نمیشه ! ترکه هم میگه : دیدی دروغ میگی ؟ من خوندم و شد !!!!! حالا من میرم تو تا ببینیم میتونم برم یا نه ... بعد هم پرده رو زدم کنار و رفتم تو ! رفتن تو همان و صد تا چشم یهو زوم شدن روم همان ! کمی خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم جلوتر و ایستادم و با چشم و از بین جمعیت ابطحی رو پیدا کردم و براش دست تکون دادم ! اونم تا چشمش به من افتاد تشنج کرد و خودشو پشت چند نفر دیگه قایم کرد ! آخوندی که روی منبر نشسته بود گفت : - خواهرم ... اینجا مردانه ست .. بروید آن طرف قسمت خواهران ! ببخشید اومدم دنبال حاج آغا ابطحی ... بعد هم با دستم بهش اشاره کردم که خودشو پشت چند نفر قایم کرده بود !!!!! آخونده هم از بالا اشاره کرد بهش و گفت : - این خواهر انگار با شما کار دارن ... بفرمایید ! بلند شد و اومد طرفم و با عصبانیت گفت : شما اینجا چیکار میکنین ؟ - اومدم دنبالتون بریم دیگه ! دیرم شد !!!!!! ده دقیقه صبر کنین بیرون الان میام ! یا اقلن برین اونطرف قسمت خواهران ! پرده وسط که مردها رو از ضعیفه ها جدا کرده بود کنار زدم و جیغ زنها رو در آوردم و صاف رفتم تو قسمت زنونه ! زنها تا چشمشون به من افتاد شروع کردن پچ پچ کردن ! رفتم نشستم کنار در و سوهان ناخونمو در آوردم و مشغول سوهان زدن ناخن هام شدم ! چند دقیقه بعد صدای صلوات بلند شد و زنها هم بلند شدن و رفتن بیرون ! پرده ای که وسط بود کنار رفت و ابطحی اومد پیشم و نشست روبروم و گفت : - شما خیلی شیطون هستین ! چرا ؟ مگه چیکار کردم ؟ - انگار شما تا بحال مسجد نرفتین که نمیدونین تو قسمت مردونه نباید وارد شد اونم با این ظاهر شما ؟ چرا 2 بار تو زندگیم رفتم یکبار 5 سالم بود و یکبار هم برای فوت مادر بزرگم که اونم یادم نمیاد ! بعد هم مگه ظاهرم چشه ؟ - اشاره کرد به پاهام که جوراب رنگ پا و ناخن های بلند و مانیکور شده م از زیرش معلوم بود ! یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم : مسلمونی که بخواد با این چیزها دلش بلرزه مسلمون نیست و مثل خیار تو زرد میمونه ! بعد هم پامو جلوش دراز کردم و گفتم : راستی ناخن هام قشنگه ؟ تازه مانیکور کردم !!! خنده ش گرفت و با کف دست محکم کوبید تو عمامه ش و سرشو تکون داد ! موبایلمو در آوردم و گفتم : میشه یه عکس دیگه هم بگیرم ؟ - چی بگم ؟ بفرمایید ... ![]() ازش عکس گرفتم و بلند شدم و گفتم : خب بریم دیگه ! دیرم شد ! بلند شد و رفتیم بیرون و سوار شدیم . خیابونها کمی خلوت شده بود . پرسید : منزلتون کجاست ؟ - نیاوران ! نزدیک خونه گوگوش و روبروی کاخ نیاوران . پس طاغوتی هم هستین . - اگه تو شمال شهر خونه داشتن اسمش طاغوتی بودنه پس خود رهبر هم طاغوتیه که دم کوه خونه داره !!!!! چقدر شما حاضر جوابین . ماشالله ... تا دم خونه برسیم به یه مسجد دیگه هم شرفیاب شدم . نمیدونم ديدين يا نه سگ رو که ول ميکنن تو يه محوطه ای ، هرجا که ميرسه ميشاشه ، حالا چراش رو من هم نميدونم ، ميگن به خاطر اينکه مالکيت خودش رو اعلام کنه اين کارو ميکنه ، حالا منم يک اعلام مالکيت درست و حسابي رو همه مساجد بين راه کردم . وقتی که رسیدیم دستمو دراز کردم و خیلی شیک باهام دست هم داد و کلی ازش تشکر کردم . بهم گفت : نظرتون در مورد روحانیت عوض نشد ؟ - راستشو بخواهین نه ! بدتر هم شد !!!!!!! ولی شما آدم باحالی هستین . فقط اگه اون ریش و سبیل هاتونو هرس کنین و اون لباس خیمه شب بازی رو در بیارین من حاضرم پشت سرتون نماز بخونم !!!!!! غش کرد از خنده . ازش شماره موبایلش رو هم گرفتم و خداحافظی کردیم و رفت ! داشتم درو باز میکردم که زن چادری همسایه بغلیم که منو دیده بود از ماشین یه آخوند پیاده شدم بدو بدو اومد طرفم و گفت : - سلام خوبین ؟ این حاج آغا کی بودن ؟ چقدر چهره نورانی ای داشتن ! آره لامپ مهتابی خورده بود ! شما کار و زندگی ندارین ؟ خسته م میخوام برم ! بعد هم درو تو روش بستم و اومدم تو !!!! خلاصه اینم از جریان ملا بازی ما ! خداوند همه ملاها رو براه راست هدایت کنه ! آمین . نوشته شده در ساعت 2:05 PM توسط shiva
........................................................................................
● چگونه یک مرد باشید , مردسالاری را پاس بدارید :
مردسالاری در کشور ایران حرف اول رو میزنه ! بر پدر معتقدین به مرد سالاری لعنت ! آما ولی چونکه زیرا , فمینیسم هم دست کمی از مردسالاری نداره و بر پدر طرفداران اونم لعنت الله جمیعا ! ولی چون آغایون ایرانی این اواخر از مردسالاری دارن فاصله میگیرن و روح و استخون های اجداد مردشون (!) رو توی قبر میلرزونن و زلزله 8 ریشتری به جونشون انداختن و تبدیل شدن به بَلا و اِوا خواهر و فاطی مذکر و ... رو همین حساب گفتم یه آموزش مردسالاری هم بذارم تا مبادا به تریج قبای اموات آغایون در گذشتگان و پرتاب شدگان به لقا الله این شازده ها , بر بخوره : این چند ساله وقتی توی خیابونها قدم میزنین کمتر مرد درست و حسابی ای پیدا میکنین که سرش به تنش بیارزه ! بقول مادر بززگها : مرد هم مردای قدیم که با پاشون درو باز میکردن ! این آغایون امروزی هیچ چیزشون به مردها نرفته که هیچ , به طرز فجیعی هم دارن تبدیل به زن میشن و این تب زن زدگی کیان و هستی حکومت اسلامی و جامعه رجال رو شدیدن تهدید میکنه و باعث شده اسلام به خطر بیافته و دچار انقراض بشه . برای نمونه پسرهای ما زیر ابرو بر میدارن , بوی خوش میدن , تر و تمیز و اطو کشیده و میرزا مقوا هستن , به موهاشون از اون بی ناموسیه " ژل " میمالن , موهای صورتشونو درو میکنن و دیگه خبری از سبیل های از بناگوش در رفته و ریش و پشم نیست , ظاهرشون جذاب تر و خوشگل تر و ملیح تر (!) شده خیر سرشون , لباسهای جلف میپوشن و رنگهای جیغ و اخلاقشون از سگی به مگسی دگردیسی پیدا کرده و از همه فجیع تر اینکه زن ذلیل هم شدن !!!! قدیم اگه رسم بود که زنها و دخترها جلوی پای آغایون بلند بشن و یا رو پاشون بیفتن و تو کونشون برن , امروزه اوضاع بر عکس شده و آغایون برای تصاحب قلب یک دختر یا همون ضعیفه سابق , چنان بال بالی میزنن و خودشونو به در و دیوار میکوبن که بیا و ببین : برای مرد سالار شدن و رسیدن به اصول آبا و اجدادی که همون حلقه گمشده داروین باشه , رعایت نکات زیر شدیدن توصیه میشه : - تعریف کردن از زن ممنوع : تعریف از زن در مرام مردسالاری ممنوعه و باعث پُر رو شدن زن میشه ! در چنین حالتی وقتی یک زن زیبا رو میبینین هیچ عکس العملی نباید نشون بدین حتا اگه آلت تون به علت دچار شدن به عارضه Erection خشتک شلوارتونو پاره کنه !!!!!! در چنین مواقعی پیشنهاد میشه زن رو زشت و بد ترکیب جلوه بدین ! مثلن اگه خانمتون ازتون میپرسه : این لباس به من میاد ؟ باید فوری بگین : این لباس خیلی بهت میره !!!!!!! یا وقتی خانمتون ازتون میپرسه موهامو این مدلی بافتم , خوشگل شدم ؟ باید بهش بگین : کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید ! - بی احساس باشید : از نشون دادن احساسات شدیدن پرهیز کنید . برای مثال وقتی همسرتون در ازای محبت یا کاری از شما میخواد که احساسات براش نشون بدین یا عشوه بیایین و تشکری چیزی بکنین , باید بهش بگین : من از این قرتی بازیها بلد نیستم , میخوای برات بگوزم ؟؟؟؟؟ در اینصورت خودش حساب کار دستش میاد که شما یک مرد محکم مثل دیوار هستین ! - کوفتمان فرهنگی یا دست بزن داشتن : کتک زدن زن جزو اصول مردانگی و از واجبات مردسالاریه که درست در مقابل منطق و استدلال نمود پیدا میکنه . هر جا منطق زنانه بر مردانه غلبه کنه و پیروز بشه و سخن حقی گفته بشه , یا حق بر باطل چیره بشه , کوفتمان فرهنگی به کمک مرد میاد و با نشون دادن زور بازو که یکی از خصائل حیوانی در مردها و بجا مونده از اجداد نئاندرتال اونها و همچنین حیوان شریفی بنام الاغ , که در زور داشتن شهره آفاقه , برتری خودشون رو اثبات میکنن و نشون میدن مرد یعنی چی !!!!!! - آلت آخته : از نشونه های دیگه مردونگی داشتن آلت مردونه ست ! طبیعیه که از نقطه نظر آناتومی فرق بین زن و مرد سوای عقل و شعور (!) در یک چیز فجیع خلاصه میشه و اون هم آلت مبارکه آغایونه ! برای نشون دادن مردی خودتون می تونین از این عضو شریفه حداکثر استفاده رو بکنین و نشون بدین که شما خیلی مرد هستین !!!!!! چون طبق اصول منطقی اگر انسانیت و مردونگی به داشتن آلت آخته باشه , پس گوریل یا جانور نجیبی بنام قاطر , از مرد برتر هستن چون در داشتن این عضو شریفه پوز هر چی مرده به خاک می مالن !!!!! - تعدد کور و کچل : ساختن بچه و پس انداختن کور و کچل یکی از نشونه های آشکار مرد بودنه ! یعنی زن شما باید در تمام طول سال و 10 سال اول زندگی حامله باشه و شکمش بر آمده باشه و در اینصورت به شما میشه گفت مرد ! دیگه این مهم نیست که بچه هایی که مثل قارچ سمی زیاد میشن و شما پول ندارین بهشون بدین و فردا هر کدوم تبدیل به یک معضل اجتماع میشن , کی و کجا و چطور بزرگ میشن ؟ همین که شکم سیر شد کافیه ! علی الله ... پس تا میتونین مثل 4 پایان در گسترش و زیاد کردن گله خودتون کوشا باشین !!!!! - از اسامی مستعار استفاده کنید : نامگذاری از ملزومات مردسالاریه ! شما باید مثل هر جانوری , برای همسرتون هم اسمی انتخاب کنید . برای نمونه در فیلم رابینسون کروزوئه , رابینسون اسم سگش رو گذاشته بود سگ و بهش میگفت : سگ ! بیا اینجا !!!! این زن گفتن هم شباهت عجیبی به همین قسمت از فیلم رابینسون داره و نشون میده مردسالاری چقدر میتونه حساب شده باشه پس به زنتون باید بگین : زن ! بیا اینجا !!!!! اسم بعدی همون ضعیفه ست که اون هم اسمی مناسب برای موجودات ماده میتونه باشه و پر کاربرد ! - تمیز بودن : تا میتونید سعی کنید تمیز و اطو کشیده باشین . بدنتون بوی گند عرق و سیگار بده و تنتون کثیف و چرب باشه و دهنتون بوی چاه مستراح بده بطوریکه مگس ها و پشه ها از صد متری شما در برن ! و با همین وضع هم با همسرتون همخوابه بشین و نشون بدین که مرد بودن یعنی چی !!!!! - تحقیر : تحقیر و خوار کردن زن یکی از ملزوماته و باعث میشه زنها فیلشون یاد هندوستان نکنه و به اصطلاح دُم در نیارن ! برای نمونه تا میتونید باید زنتون رو در ملاء عام و پیش دوست و آشنا و فک و فامیل ضایع کنین و تو سرش بزنید و نشون بدین که حرف فقط حرف شماست و در واقع مرد فقط 4 تا پا داره ! اگر به مهمونی دعوت شدین و همسرتون از شما زودتر وارد شد باید همونجا محکم بخوابونید زیر گوشش و بهش بفهمونید که مردی گفتن , زنی گفتن و اول باید مرد جلو بره درست مثل قانون حیوانات که اول نرها غذا میخورن و بعد ماده ها و به این شکل شما شباهت عجیبتون رو با جانوران نشون میدین !!!!! یا اگر مهمونی دادین و همه دارن از غذای همسر شما تعریف میکنن باید به بهانه ای دیس برنج یا ظرف سالاد یا پارچ آب رو پرت کنید تو دیوار و بعد هم کمر بندتون رو باز کنین و همسرتونو جلوی مهمونها مشت و مال بدین ! اینها باعث میشه که همسرتون همیشه حد خودشو بدونه و پر رو نشه !!!!! - مرد باشین : مرد بودن اصولی داره , شکلی داره ! اول از همه سبیل که جزو یکی از اساسی ترین ملزومات مردسالاریه ! بقول معروف هر که سبیلش بیش , مردی اش بیشتر ... پس تا میتونید سبیلتونو بلند تر و کلفت تر کنین که اگه مردی به این باشه , گوریل و موکت و فرش خرسک از شما مرد تره !!!!!! مورد بعدی صدای بم و کلفته ! اگه صداتون ضعیف باشه همسرتون ازتون حساب نمیبره درست مثل گوریل نری که موقع جفت گیری با صدای بلند عربده میکشه و صدای هر کی بلند تر بود اون قوی تره پس میتونین بلند گو قورت بیدن یا صبحها تو آفابه تمرین صدا کنین ! مورد بعد داشتن هیکل بزرگه ! اگه هیکلتون میزون نیست , قید مردسالاری رو بزنین . بالاخره باید شما از گاو چیزی سر داشتهب اشین یا نه ؟ فحاشی هم از ملزومات دیگه مرد سالاریه ! هر چقدر بیشتر فحش های رکیک و خوار مادر بلد باشین و اونها رو جلوی همسرتون بکار ببرین و حواله بدین به فک و فامیلش , بیشتر باعث میشه ازتون حساب ببره و مردیتونو بهش حسابی ثابت کردین ! - گیر 3 پیچ بدین : گیر دادن به زنتون از ملزومات مرد سالاریه ! باید مدام دنبال بهانه بگردین ! میکروسکپ دست بگیرین و بیفتین دنبال ایراد ! پیدا کردن مولکولهای خاک ! پیدا کردن سوراخهای میکرونی در جورابتون ! چروک شدن شوار و پیرهنی که یک هفته ست تنتونه و باهاش سر کار میرین و میخوابین و انتظار دارین چروک بهش نیفته ! پیدا کردن یک گرم نمک اضافی در غذا و دعوا راه انداختن سر این مسائل ... همه اینها باعث میشه که همسرتون حساب کار دستش بیاد و بدونه که شما چقدر دقیق و نکته سنج هستین و به زندگیتون چقدر توجه دارین !!!!!!!! - غیرتی باشین : چو زن راه بازار گيرد ؛ بزن وگرنه ؛ تو در خانه بنشين چو زن ز بيگانگان چشم زن دور باد چو بيرون شد از خانه ؛ در گور باد غیرتی بودن از نون شب هم واجب تره . اگه توی خیابون دیدین زنتون برای یک صدم ثانیه چشمش روی یک مرد افتاده فوری یه کارد بردارین و سرشو بذارین لب جوب و بیخ تا گوش ببرید . یا اگه همسرتون با مردی یک کلمه حرف بزنه , این یعنی بی آبرویی و باید طلاقش بدین ! البته قبلش باید بلایی سرش بیارین تا مهریه ش رو ببخشه و بعد اقدام کنین . اسید پاشی هم فراموش نشه !!!!! - فحاشی : فحاشی و استفاده از کلمات رکیک برای برقراری ارتباط با زنان نقش موثری رو ایفا میکنه ! این درسته که شما زشت ترین مخلوقات این جهان هستین و مغزتون هنوز ازاله بکارت نشده و باکره ست , اما باید افتخار کنین به اینکه بسیار خوش کلام و ادیب هستین . مهم هم نیست که بجای مغزتون , کمرتون یا روده هاتون یا معده تون پُره ... خوش سخن و خوش کلام باشید : صحبت کردن با زن باعث ننگ و عار برای شماست ! پس در صورت نیاز مبرم به زن , باید از اصوات و آواهای ناهنجار استفاده کنید . سوت زدن یکی از این راههاست . برای نمونه از حاج خانمی پرسیدن آغاتون وقتی میخواد با شما سکس داشته باشه از کجا میفهمین ؟ گفت : هر وقت سوت بزنه میفهمم که منو میخواد !!!!! پس از بکار بردن هارت و پورت و عر و گوز و تيز و اشتلم و الدرم بلدرم و توپ و تشر و آواهای هی کردن چهارپایان و عربده کشیدن به شدت استفاده بشه تا غرورتون زیر پا له نشه و شما رو یاد دوران خوش طبیعت بیاندازه ! - تقویت اعتماد به نفس در خود : وقتی میدونین همسرتون جزو اموال شماست و شما حاکم بر سرنوشتش هستین , وقتی میدونین همسرتون در جامعه حق و حقوقی نداره و مثل سگ بی ارزشه جونش , وقتی میبینید که به زن میگن جنس دوم و دائم حقش رو میخورن و تو سرش میزنن , پس اعتماد به نفس پیدا کنین و بدونین که شما برتر از زنان آفریده شدین . البته از در عقب . فتبارک الله احسن الجاکشین . نوشته شده در ساعت 2:11 PM توسط shiva
........................................................................................
● راننده ای از جنوب شهر , مطلب +18 :
صبح رفته بودم حوالی 4 دانگه تا کارخونه ای که از مادرم بهم ارث رسیده بود رو بفروشم و از شرش راحت بشم ! یه کارگر افغانی با زن و بچه هاش چند سالی میشد که اونجا زندگی میکردن و در عوض مثلن مراقبت کارخونه بودن و این مراقبت هم اونقدر عالی بوده که توی این 15 سال هر چی اونجا بود و نبود رو برده بودن و فقط مونده بود 4 تا سوله زنگ زده و زمین خدا , که اگه میتونستن ستون های سوله ها رو هم باز میکردن و میبردن !!!!!!! مدتی آگهی کرده بودم تو روزنامه تا اینکه بالاخره یه مشتری براش پیدا شد و ضمنی به توافق رسیدیم و قرار شد برم و اونجا رو بهش نشون بدم و بعد هم بریم محضر و قرار گذاشته بودیم برای امروز ساعت 11:30 . باید میرفتم جاده ساوه و از اونجا تا چهاردانگه هم مسیر رو بلد نبودم و باید میپرسیدم . خلاصه ساعت 9 از خونه اومدم بیرون و رفتم پارکینگ و موندم با کدوم ماشین برم ؟ با توجه به وضع عالی اون منطقه شرط عقل همون رفتن با آژانس بود . برگشتم تو و زنگ زدم به آژانس و چند دقیقه بعد سوار شدم و رفتیم . اول رفتیم دنبال وکیلم و برش داشتم و تا میدون شهیاد رو راحت رفتیم و بعد از اونم با هزار بدبختی و پرسون پرسون تا جاده ساوه و نعمت آباد و سر آخر چهار دانگه . بافت قدیمی محلات جنوب شهر تهران و نوع آرایش و پوشش زنان و مردان کاملن یه مرز بین شمال و جنوب شهر ایجاد کرده بود ! زنان عموما با پوشش کثیف و چندش آور چادر و رینگ پستون های سوپر دولوکس , با مانتو و شلوارهایی افتاده تا پاشته پا و مردان با لباسهایی مد روز با ظاهری دمده شده ! پشت موهای بلند و لول شده و موهای کرُنلی و ریشهای ستاری تسبیح بدست ایستاده سر گذرها مشغول دختر بازی و الواطی ... بعد از طی مسافتی زیاد وارد جاده ساوه شدیم ! اتوبان پر بود از کامیون و سواری و مینی بوس و فضا رو دودی خفه کننده پوشونده بود به حدی که روسریم رو جلوی بینیم گرفته بودم و از چشمهام شرشر اشک میریخت ! راننده که این وضع رو دید شیشه ها رو برد بالا و کولر رو روشن کرد ! انگار نمیتونست زودتر اینکارو کنه ؟!! کمی بعد جلوی درب بزرگ و سبز رنگ کارخونه پیاده شدیم ! پیاده رو پر از خاک و مورچه هایی در اندازه سوسک بود. مدام از ترس زمین رو میپاییدم و راه میرفتم که مبادا اینا بیان رو پام ! مشتری زودتر از ما رسیده بود و منتظر بود . رفتیم تا همه جا رو نشونش بدیم ! در زدم و چند دقیقه بعد مرد افغانی اومد دم در . ما رو نمیشناخت . چند سال قبل وکیل پدرم اینو آورده بود اینجا بعنوان نگهبان . خلاصه هر کاری کردیم راهمون نداد و مجبور شدیم رفتیم کلانتری و سند رو نشون دادم و دو تا مامور بهمون دادن و اومدیم و رفتیم داخل . مشتری همه جا رو دید و پسندید و قرار شد هفته دیگه شنبه بریم محضر و کارشو تموم کنیم . نیمی از پولشو میخواستم 2 تا دستگاه دیالیز برای بیمارستان .. بگیرم و باقی رو هم تبدیل به دلار کنم و بذارم تو حسابم برای وقتی که از این خراب شده میرم . کارمون تموم شد و قرارها رو گذاشتیم و از هم جدا شدیم و یه پولی هم به سربازها دادم و رفتن و ما هم سوار آژانس شدیم و برگشتیم ! نزدیک نعمت آباد راننده اومد بپیچه به راست که یهو یه پیکان همزمان باهاش پیچید و زد به نوک سپر ماشین و چراغش شکست ! هنوز از شوک خارج نشده بودیم که راننده یپکان پیاده شد و اومد طرفمون و شروع کرد چرت و پرت گفتن ! هر چی راننده گفت خسارتشو میدم و ... تو گوشش نرفت و آخر درو باز کرد و با راننده گلاویز شد و الکی الکی کتک کاری شد و ماشینها ایستادن و مردم دورمون جمع شدن و در عرص 5 دقیقه چنان معرکه ای درست شد بیا و ببین ... ! خلاصه زنگ زدیم 110 و یکربع بعد یه ماشین گشت 110 اومد و راننده پیکان رو دستبند زدن و با کتک سوارش کردن و بردنش و وکیله هم موند که بعنوان شاهد جریان رو بگه و من موندم وسط اون همه جواد !!!!!! رفتم کنار اتوبان ایستادم تا یه ماشین دربست بگیرم و برگردم خونه . جاتون خالی ! وانت و خاور و موتور و تریلی و کامیون و ماشین آشغالی و لودر و بولدوزر و تراکتور و پیکان و خلاصه هر چی بگین از کنارم رد میشد و هر کدوم هم یه تیکه ای بارم میکردن تا آخر یه پیکان جلوم ایستاد . بهش گفتم دربست نیاوران !!!!! با سرش اشاره کرد که سوار شو . قیافه ش چنگی به دل نمیزد و تیریپ خطرناک بود با اینهمه از اینکه مضحکه مشتی جواد و راننده کامیون بشم خیلی بهتر بود ! سوار شدم و راه افتاد ! راننده پسر جوون 26 – 7 ساله ای بود و عینک آفتابی سیاه با فریم کلفت نقره ای زده بود به چشمش و احساس خوشتیپی عجیبی میکرد ! یه دمپایی ابری لاانگشتی به پا داشت و پیرهن گل منگلی جوادی ای به تن و شلواری گشاد مثل شلوار دولتی زندانیها هم پوشیده بود و دائم هم از توی آینه منو رصد میکرد و مشغول کشف کردنم بود ! بعد از چند دقیقه اولین مکالمه شکل گرفت و پرسید : خانم نیاوران کجا میشه ؟ از کجا باید برم ؟ - از من میپرسی ؟ من اگه میدونستم که خودم میرفتم ! راستیتش ما تا حالا نرفتیم ! به ما بگو برو شوش , دروازه غار , شابدل عظیم , مولوی , اعدام , توپخونه , گمرک , شورآباد , یاخچی آباد , نازی آباد , خادم آباد ... - خوبه خوبه ! منو باش خودمو سپردم دست کی ! نگه دار پیاده میشم !!!!! - دِ نوکرتم ! چرا آمپر میچسبونی ؟ اگه بلدی رااا بده , نیستی هم اینقده کُ ... چرخ میزنیم تا پیداش کنیم ! - مرتیکه بی ادب ! مگه من مسخره توام ! یالا نگه دار پیاده میشم ! ایول ...خیلی باحالی ... به تیریپت میخوره مایه دار باشی . ما راستیتش از مایه دارا خوشمون نمیاد ولی شوما انگاری از خودمونی . - آقا میگم نگه دار ویلا درو باز میکنم میپرم پایین ها ! جون شوما رااا نداره ! ما مراممون خیلی از اینا بالاتره ... میخوای یه ضعیفه رو وسط رااا پیاده کنم که مردم بگن رفاقت سرش نمیشد ؟ عمرن . ما رفیق نیمه راه نیستیم !!!! بعد هم یهو وسط اتوبان ایستاد و پیاده شد و پرید جلوی ماشینها رو میگرفت و آدرس میپرسید تا اینکه مینی بوسی ایستاد و آدرس دقیق رو داد و سوار شد و رفتیم ! اعصابم خرد شده بود و نمیدونستم به این احمق بی فرهنگ چی باید بگم . کمی جلوتر دو تا دختر چادری با ظاهری جذاب اما خیلی بد لباس از جلوی ماشین رد شدن و اولین لغات نقش بستن . سرشو از پنجره برد بیرون و گفت : - جووووووون .... هیکلتو برم .... میبینی چه ج ...ده هایی داریم اینجا آبجی ؟ فقط جون میدن برای فشار دادن و کار گرفتن ! البته ببخشیدا آبجی این حرفا رو میزنیم اما واقعیتش همش راسه ! ببخشیدا ! ولی میشه یه کم مودب تر باشین !!!!!! - بابا واسه ما افه نیا دیگه ! یعنی تو نمیدونی ک .. ر و کُ ... چیه ؟ دِ میدونی دیگه ! آره آبجی زندگی اصلن حال نمیده ! شده دختر بردن و ترتیب دادن ! یا باید خرج کمر کنیم یا با ماشین دوره بیفتیم خانوم بلند کنیم بزنیم زمین ! شانس ک ..ری ما هم هر خوار ک ... ده ای گیر ما میافته یا شوهر داره یا قبلا تقه شو گذاشتن ! همین دیروز یه خانم بلند کردیم با موتور بردیم خونه آبجیمون ترتیبشو بدیم ! جون تو کوچه خالی بود یه نفرم توش نبود ! فقط سر کوچه چند تا جوون مس خودم نشسته بودن گفتم مس خودم لابد مَشتین ! رفتیم تو کشیدیم پایین ترتیب دادیم بعد رفتیم یه نفسی چاق کنیم دوباره بیاییم رو کار و از پنجره دیدم ای دل غافل موتور نیست ! رفتیم تو کوچه دیدیم کسی نیس . رفتیم سراغ اون جونا گفتیم خوار ک .. ده ها من که میدونم کار شماست برید قبل از درگیری بیارینش ! یکی بلند شد گفت با اجازه کی خانم میاری محل ما مادر ج ..ده ! گفتم خانم خودش خواست بیاد تو رو سنه نه ؟ یه کف گرگی گذاشتیم تو صورتش پخش زمین شد ! باقیشون تخ ... نکردن بیان وسط ! خلاصه ش خودشون رفتن موتورو آوردن دادن بهمون ! کمی جلوتر زنی چادری و آرایش کرده رو دید و ادامه داد : آبجی مردم نالوطی شدن ! همین پریروز داشتم میرفتم دیدم یه زن قد کوتاه از این تیکه مامانی ها , با کلی آرایش واستاده کنار خیابون , خداییش گوشت بود !! آقا گرفتیم که طرف بذاره ! یه نیش ترمز زدیم اومد سوار شد ! گفتم چیکاره ای ؟ گفت چیکاره بهم میاد ؟ گفتم بذار .. گفت پس بریم مکان ! راه افتادیم . نزدیکای محلمون گفت کجا میری ؟ گفتم نعمت آباد ! گفت عمرا نیام شماها خوار ک .. ده این ! پدر سگ پیاده شد ! ناکس میخواس بریم بالا شهر . پشت چراغ قرمز چشمش به دختری 16 - 17 ساله افتاد که با سر و صورتی آرایش کرده داشت از پیاده رو رد میشد و گفت : آبجی محلمون خیابون جیحونه یه دختر پیدا کردیم بذار 18 ساله خودش خانم رئیس بود ! یه بار بهش گفتیم چند تا تیکه بردار بیار رفت دو تا گوشت آورد ما هم با رفقا چپق همشونو چاق کردیم و سر آخرم این رفقای ما کیف هاشونو خالی کردن یه قرونم بهشون ندادیم و کون لخت انداختیمشون بیرون ! حالا هر بار زنگ میزنم بهش , میگه : ننتو ! میگم قبوله حالا پاشو بیا ! میگه اول پول بچه ها رو میدی بعدم هر چی از کیفشون کف رفتین باید اخ کنی ! گفتم بشین روش بینیم باااااا ..... ! توی اتوبان نواب بودیم که چشمش افتاد به مرد مسنی که کنار زنی ایستاده بود و هی بوق میزد تا سوارش کنه ! سرشو از پنجره کرد بیرون و عربده زد : هوووو پیری .... تو آبت کجا بود میخوای خانوم بلند کنی مادر ج ... ! بعد انگار تلنگری بود به مغزش که یاد خاطره دیگه ای افتاد و گفت : یه بار از یکی از بچه ها یه آدرس گرفتیم خانوم با مکان ! ایول ! حالا گوش کن ... با یکی از بچه ها رفتیم در زدیم ساعت دوازده بود حالا ! یه یارو شکم گنده ریش و پشمی درو باز کرد ! لامصب خوشگل با ته ریش مشتی تیپ زده بود حزُبلی ! گفتیم یارو بسیجیه ! جفت کرده بودیم ! گفت از طرف کی اومدین ؟ گفتیم فلانی معرفی کرده ! گفت بیایین تو ! حالا ما کُپ کردیم که الانه بزنه خوارمونو بگ ... ! رفتیم تو دیدیم بساط عرق ردیف و خانوها پلاس .. خلاصه ترتیب همه رو دادیم یارو مادر ج .. می گفت بیایین ک .. ن منم بذارین ! ناکس در ادامه مسیر چشممون افتاد به یک آخوند و یه خاطره دیگه شکل گرفت : آبجی جونم برات بگه این آخوندا همه بچه بازن !! همه از دما ! تو محلمون یه حاجی داشتیم و منم خیلی اعتقاد دارم به سید جماعت ! یه بار داشتیم می رفتیم آژانس دیدیم حاج آغای مچدمون (!) واستاده سر کوچه . ترمز کردیم اومد بالا ! طرف 28 ساله زن و بچه دار هیکل میزون با چشمای زاغ و روشن و ریش مشتی و عمامه مشکی ! گفت دربست عبدل آباد ! گفتیم چاکریم ! یکم جلوتر بود بهش گفتم حاجی ننمون گیر داده زن بگیریم , چیکار کنیم بیخیال بشه ؟ حالا شما میگی زن بگیریم یا نه ؟ برگشت گفت تو دوست دختر داری ؟ تو دلم گفتم آی ننتو ... ! کلی دختر می شناسیم ! گفت زن چی ؟ گفتم نه ! گفت تا حالا حالم کردی ؟ گفتم تا دلت بخواد ! گفت با پسرم حال کردی ؟ گفتم نه حاج آغا ! گفت اهل عشق و حالم هستی ؟ فکر کردم منظورش دود و تریاک و عرقه ! گفتم آره حاجی هم عرق خوریم هم بوخوری حال میکنیم ! گفت نه منظورم حال زیر نافی بود ! گفتم آی ننتو خوار ک ... ده ! گفتم نه حاج آقا ما این کاره نیستیم ! یُهو دست انداخت رو پام ! گفت معاملت بزرگه یا نه ؟ گفتم بیخیال حاجی ! آبجی جون تو باور نمی کنه کسی اما دست انداخت با معاملعه ما شروع کرد ور رفتن ما هم حشری , ایکی ثانیه راست کردیم ! بعد دستمونو برد لاپاش گفت ببین چه پر و پاچه نرمی دارم ؟ بیا حال کن ! ای خارتو ! تو یه کوچه گفت اینجا خلوته برو اینجا یه حالی بکنیم و آقا دیدیم یارو عصبانی شده سید هم بود رفتیم تو کوچه و معامله رو انداخت دهنش .. - آقا بسه ! حالم بد شد ! نمیشه خاطره تعریف نکنین ؟ بهش بر خورد و ساکت شد ! رسیده بودیم میدون ونک و این مرتیکه کثافت دائم زن و دخترها رو نگاه میکرد و به هر کدوم فحش و لقبی میداد . یهو گفت این دختره رو ببین از اون چاقالاس ! اینا فقط میخوان رفیق بشن ! آبجی یه بار یکی از رفقا با موتور داشت سگ چرخ میزد یکی از اینا گفت بیا دوست بشیم اونم گفت بپر بالا ببرمت پارک ! آورده بودش محلمون ساعت 9 شب برده بودش 3 نفری افتاده بودن روش ! دختره جیغ میزد غلط کردم . آخرم اوپنش کردن زدن خوارشو سرویش کردن ! پشت ترافیک ظفر بودیم و اعصابم شدیدا خرد شده بود ! از کیفم سیگار در آوردم و روشن کردم . گفت آبجی یکی هم بده به من ! با حرص یکی دادم بهش و نگاه کرد و گفت نه آبجی اینا سیگار نیست ! زر یا اشنو نداری ؟ با غیض گفتم نه !!!!! یهو سرشو برد بیرون و به ماشینی که کنارش بود گفت : داداش یه نخ سیگارم بده به ما دمت گرم ! سیگارو گرفت و گفت : اینطوری خیلی حال میکنم ! سیگارم دو دره میکنیم ! من عمرن پول سیگار ندم همینطوری می چرخم سیگارم جور میشه ! - نزدیک تجریش وقتی چشمش به کوه افتاده بود گفت : ایول این کوه خیلی مشتیه ! آقا ما یه بار یه خانوم بلند کردیم با یکی از رفقای عیاقمون رفتیم کن سولوقون ترتیب بدیم ! یارو زنه از اون عرق خورای توپ بود ! رفتیم یه گوشه کنارا زیر آبشار ودکا با آبجو قاطی کردیم رفتیم بالا ! همه چی هم ردیف بود و مزه همه جوره ! زنه هی میخورد پا به پای ما ! هی می گفتم مادر ج ... ده نخور ! میگفت من تا آخرش میام معرفتی ! حالا دور از جونه شما اما جنبه زن جماعت با مرد یکی نیس زنا زود وا میدن , شل میشن به مولا ! این مادر ج .. ده هم هی می خورد و شل شده بود . بلند شدیم سوار ماشین شدیم زنه هم یُهو گلاب به روتون آورد بالا تو ماشین ! زدم تو سرش که مادر قح ... ! نگفتم زیاد نخور ؟ دیدم حالیش نیست حسین هم دست انداخته تو پستوناش داره ور میره زنه هم خراب مشتی . گفتم حسین , حسین مادرتو ! بیخیال ! اونم خر خورده بود و کشید پایین همونجا تو ماشین دِ بذار ! ما هم چهارراه بعدی رفتیم پشت ترتیب دادن ! اما آبجی اینو بهت بگم تو ماشین این کارا شگون نداره ! همون روز گذاشتیم در یه کامیون از پشت 80 تومن پیاده شدیم ! عصرش هم داشمون زد تو دیفال (!) 100 تومنم اونجا رفت تو پاچمون ! وقتی رسیدیم حالت تهوع گرفته بودم و چندشم شده بود از اینکه یه آدم چقدر میتونه کثیف باشه ! تا حالا همه جور آدمی دیده بودم الا اینجوری که تمام فکر و ذکرش زیر شکم باشه !!!!! آخر هم ازم پول نگرفت و منم چند تا هزارتومنی از کیفم در آوردم و انداختم رو صندلیش و فرار کردم ! دیگه کلاهم جنوب شهر بیفته نمیرم بردارم ... این حقیقتیه از زندگی در شهری مثل تهران . عاقبت جوونهای ما در سرزمین اسلامی ! بنازم به اسلام و این حکومت که هزاری ها رو گم کردن و دنبال یک قرونی میگردن . حالا احمدی نژاد بره 10 میلیارد بده مسجد جلق کران رو آباد کنه تا امام زمانش دوای ظهور پیدا کنه و ظاهر بشه ! مملکتی که وضعش اینه , باید هم یه همچین رئیس جمهور احمقی داشته باشه ! تکبیر. نوشته شده در ساعت 2:06 PM توسط shiva
........................................................................................
● ریشه یابی مهدویت :
خالق عالم چو جهان آفرید روی عدد , طی زمان آفرید بهر بشر جسم و روان آفرید در همه این عقل از آن آفرید تا که اطاعت نکنند از هوس حور و پری نفس چو دزد است و خِرَد چو ملا تا که کند گوش بفرمان عقل نشکند اندازه و پیمان عقل زندگی ار گشت به میزان عقل بیم خطر نیست بمیدان شرع عقل چراغیست فرا راهمان تا کند از مهلکه دین آگاهمان ترکه نازکِ دین , چطور عصا میشود ؟ لخت و پتی کفش و قبا میشود ؟ تُف به سر هر چه مسلمان گُه جملگی ارباب زنایند و کفر قبلن در باب وجود امام زمان یا امان تایمری یا مرد نامرئی خیلی نوشتم . چه مقالاتی مفصل در مورد ظهور این حضرت و چه در مورد مملکت امام زمان که همین کشور ایران باشه و ما درش زندگی میکنیم ! اما خرافه پرستی ایرانیان کار رو به جایی رسونده که این مباحث از خرافات و تخیل گذشته و تبدیل شده به پارانوئید مذهبی : وقتی که بچه کوچیکه و سنش کمه , پدر و مادر اونو از موجودی خیالی بنام لولو میترسونن . کمی که بچه بزرگتر شد , دیگه از لولو نمیترسه و پدر و مادر اونو از تنبیه میترسونن ! وقتی که به سن جوانی رسید و عقل رشد کرد , منطق و وجدان و قوانین باعث میشه آدم دست از پا خطا نکنه ! این مثال خیلی شبیه به لولو سر خرمنی بنام دین و مذهبه : - قدیم ها آخوندا مردم رو با خیلی چیزها میترسوندن و اونها رو رام خودشون میکردن ! زمانه که به تدریج عوض شد و مردم عقل به سرشون اومد , کم کم لولو سر خرمن های قدیمی کارایی خودشونو از دست دادن ! برای نمونه دیگه تو قرن 21 به کسی بگی بهشت و جهنمی وجود داره یا حوری و قلمان میدن زیر بغلت تو بهشت یا پل صراط و علی و حسن و حسین و امام زمان و عره اوره و شمسی کوره ای بودن و با پای چپ برو تو مستراح و مبادا بگوزی که باید غسل کنی و ... , یکساعت به ریشت میخنده و میگه : حوری رو نخواستیم و همین چادری ها و مادر مسلمونها خودشون یه پا حورین و باقی هم پیشکش خودشون ! میگن مکر آخوند تمومی نداره ! پس برای اینکه بتونن از مردم بیشتر بیگاری بکشن و اونها رو استثمار کنن موجودی خیالی رو علم کردن , چون دیگه دلیلی برای اثبات و یا حضورش وجود نداشت , اونو نامرئی کردن و اسمش رو هم گذاشتن امام تایمر الزمان و چنان مسلمونها رو تو خماری گذاشتن که هنوز که هنوزه ما داریم وب این باور احمقانه رو میخوریم ! ببینید چه بلایی سر دین آوردن و بقول لُر ها درسته ریدن مِنِش : - قدیم ها میگفتن امام زمان غایب شده و روزی میاد و مسلمونها (!) رو نجات میده و ریشه ظلم و فساد رو خشک میکنه !!!!!! توجه کنید ! فقط مسلمونها رو نجات میده و 5 میلیارد انسان دیگه روی زمین آدم نیستن اصلن !!!! - امام زمان وقتی میاد که مردها لباس زنها رو می پوشن و زنها لباس مردها رو ! خب الان هم که همین طور شده Gay ها و Lesbian های محترم به این شکل رفتار میکنن و از اون گذشته شلوار که یک لباس مردونه ست به تن زنها رفته !!!!!! - امام زمان وقتی میاد , کارهای مهم بدست آدم های بی عرضه سپرده شده و کارهای بی اهمیت رو به آدم های عالم و دانا دادن! خب الان هم که نور بالا میزنه و میبینیم که همه امور مهم سیاسی و مملکتی و کشوری و نظامی و فرهنگی و علمی رو دادن دست یک عده الاغ مسلمون , البته حیف اسم الاغ که روی اینها گذاشته بشه چون الاغ حیوان مفید و شریفیه , و هر چی آدم کاردان و با شعور و دانشمنده , کنار گذاشتن !!!!! - اعتقاد بر این بود که وقتی امام زمان ظهور میکنه , از شرق نگاه کنی می تونی غرب رو ببینی و از غرب نگاه کنی میتونی شرق رو ببینی ! خب الان هم ما در ایران هستیم و از طریق ماهواره می تونیم غرب یعنی آمریکا و اروپا و شرق و شمال و جنوب و هر سوراخ سنبه ای از دنیا رو که دلمون میخواد ببینیم ! - امام زمان وقتی میاد که انسانها بتونن از اسب و شتر و قاطر سریع تر راه برن ! خب الان هم هواپیما و ماشین و موشک و موتور و قطار و ... ساخته شدن که سریعترین وسائل حمل و نقل بشمار میان ! - در غرب که باشی می تونی صدای شرق رو بشنوی ! خب رادیو اختراع شد و تلفن و اینترنت و ... اینها به قول آدم های اون دوره نشونه های ظهور امام زمان بود ! اما خنده دار ترین اونها مربوط به این جمله بود که می گفت : " امام زمان با یک شمشیر برنده ظهور می کنه و همه ظالمان رو نابود می کنه و گردن میزنه " یا " امام زمان وقتی ظهور میکنه که فقط 300 نفر یار وفادار داشته باشه که بگه بمیرین , بمیرن " حالا بیخیال همه چیز میشیم و میگیم ... آره ... درست میگن ( چشمک ) ولی خودمون این امام زمان عجب حوصله و وقت و شمشیری داره که تا روز قیامت باید 6 میلیاد آدمیزاد غیر مسلمون رو گردن بزنه و زمین رو از وجودشون پاک کنه ! دیگه یکی نیست به این مسلمونهای الاغ بگه که نوح هم با اون همه عظمتش اومد و از خدا خواست که بشاشه به زمین و همه جا رو سیل ببره , تازه اون زمان جمعیت کره زمین به زور 1000 نفر میشد ! این در صورتیه که یک بمب اتم در یک ثانیه چند میلیون انسان رو خاکستر می کنه و این امام تایمری واقعن چقدر اُمُله که با شمشیر میخواد ریشه ظلم رو خشک کنه ! بعد هم اینا به مخیله آدمهای اون زمان میرسید و غافل بودن که این آدمیزاد چه کارهای بی ناموسی دیگه ای هم بلده انجام بده و فکر کنم اگه میدونستن , لابد مثل احمقی نژاد تصور میکردن همون فردا امام زمان ظهور میکنه ! مثلن تغییر جنسیت مردها به زنها و Shemale شدنشون ! یا لقاح مصنوعی یا شکافتن هسته اتم یا کشف دی ان ای و ساخت جنین خارج از رحم و موبایل و دوربین و کامپیوتر و هزار و یک میلیارد چیز دیگه که اختراع و ساخته شده و عقل آدمهای اون زمان به این چیزها قد نمیداده ! حالا اینو داشته باشین تا ببینیم وقتی میگن خریت حد و مرز نمیشناسه یعنی چی : " انتشار خبر ارسال ميثاقنامه هيئت دولت احمدي نژاد براي امام زمان، با طرح اخبار ديگري کامل شد که حکايت از تبليغ براي ظهور امام زمان تا ۲ سال آينده و تهيه نقشه راه امام زمان دارد ". اما نظر یکی از حزب اللهی های تیر رو هم در همین زمینه بخونین تا به عمق فاجعه پی ببرین : " محسن آرمين ، نماينده مجلس ششم وعضو رهبري سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، گفت :" وقتي بخشي از حاکميت درصدد تهيه نقشه راه امام زمان است و يا مي گويد امام زمان تا دوسال آينده ظهور مي کند نتيجهاي جز تضعيف اعتقادات توده مردم ندارد. ترويج اين گفتمان از سوي نهادهايي خاص تهديدهاي را براي آينده ما " یعنی نظام " متصور مي سازد، وقتي در جلسه کابينه احمدي نژاد به مناسبت نيمه شعبان پرداخت ۱۰ ميليارد تومان به مسجد جمکران تصويب مي شود و با نظر وزير راه مبني بر اينکه با اين پول به توسعه جاده آن مسير کمک کنيم با تغير با وي برخورد مي کنند که متوجه ارزش جمکران نيستي اين حرکتها مجموعا براي نيل به هدفي خاص است که همانا فروپاشی و بر اندازی نظام اسلامی ایران است که به دست خودی ها دارد صورت میگیرد ." میدونین چرا همیشه با مذهب مشکل داشتم و هر آدم مذهبی ای رو میبینم , تا جایی که بتونم یه بلایی سرش میارم ؟ دلیلش اینه که اگه از روز پیداش آدم , دین و مذهب وجود نداشت ما الان تمام کهکشانها رو در اختیار خودمون داشتیم و اونقدر علم و وتکنولوژی پیشرفت کرده بود که همون 2500 سال قبل از میلاد مسیح ما به جایی که الان رسیدیم , رسیده بودیم ! دلیل این همه عقب موندگی و جهالت اینه که در طول تاریخ پیدایش ادیان در جهان , تمام فکر و ذهن و انسانها به این مشغول شده که آیا فلان کار درسته یا غلط ؟ و آیا فلان گروه یا دسته اگر مثل ما عقیده ندارن یا فکر نمیکنن , باید کشتشون یا نه ؟ باید عقیده خودمون رو بهشون تحمیل کنیم یا نه ؟ و در کنار تمام اینها , چقدر از دانشمندان رو بنام ضدیت با مذهب نابود کردن و چقدر از نظریات , بنام مذهب عقیم موند و چه هزینه هایی بخاطر مذهب حروم و خرج شد که میتونست باعث پیشرفت بشریت بشه ! به تمام جنگهای تاریخ که نگاه میکنین رنگ و بوی مذهب رو توش میبینین . نسل کشی ها , آدم کشی ها , ترورها و ... همه ریشه مذهبی دارن ! همون نظریه گالیله که در دادگاه تفتیش عقاید رد شد و چندین سال مختومه شد , اگر اون زمان پذیرفته میشه , دنیای امروز ما شاید 1000 سال جلوتر از حالا بود ! نمونه بعدی همین هزینه 10 میلیارد تومانی کمک به مسجد " جلق کران " هست . شما میتونین تصور کنین با این پول میشد چقدر از آدمهای بی خانمان یا زن و شوهرهای جوون رو سر و سامان داد ؟ میشد چقدر آبادانی و رفاه در کشور ایجاد کرد ؟ چند کارخونه حیاتی در ایران ساخت ؟ چقدر به صنعت و کشاورزی کمک کرد ؟ چقدر به اقشار محروم جامعه کمک کرد ؟ شما حساب کنید هزینه هایی که هر ساله از طریق جمع آوری خمس و ذکات و خیرات و نذورات به جیب رهبر و دولت میره و سر از جیب مسلمونهای افراطی و تروریست های افراطی در عراق و سوریه و فلسطین و لبنان و چچن و هزار و یک جای دیگه در میاره , از کجا تامین میشه ؟ چطوریه که رهبری که ادعای گدا گشنه بودن و ساده زیستی داره یهو به اسم کمک به فلان نهاد و سازمان چند میلیارد تومان پول به اونها میده ؟ فکر کردین این پولها از کجا میاد ؟ همین احمدی نژاد یا حلقه گمشده داروین که موقعی که مادرش اینو حامله بوده جن و آل بهش نگاه کردن , از کجا میاره یهو 10 میلیارد تومان به این مسجد کمک میکنه ؟ و اصلن برای چی ؟ حتا کاخ ورسای فرانسه رو هم بخوان بیان جای این مسحد بسازن با نصف این هزینه بهتر از اون ساخته میشه ! نمی دونم این بازی با اعتقادات مردم تا چه زمانی می خواد طول بکشه و چقدر مردم ما ساده لوح هستن که اجازه می دن اینطور به بازی گرفته بشن ! اما نهایت هر افراطی , یک تفکر افراط گرایانه دیگه ست ! مذهب سالاری , کفر سالاری ! خداسالاری , شیطان سالاری ! اسلام سالاری , شرک سالاری و ... ! من کتابهای یهود و مسیحیت و اسلام و بودا و .. رو مطالعه کردم اما توی هر کدوم اونها تنها یک اختلاف دیدم : - در تورات نوشته بود خدا از آسمان به زمین آمد و با مردم غذا خورد ! - در انجیل نوشته بود پدر و پسر و روح القدس ! - در اسلام نوشته شده بود , ظهور امام زمان ! - در بودا نوشته شده بود , تناسخ ! خب آخه احمق ها ! خدا اگه معده داشت که فانی بود و خدا نبود , خدا اگه آلت تناسلی داشت و مریم رو حامله میکرد که خدا نبود که بهش میگین پدر , اگه امام زمان وجود خارجی داشت که اول از همه ریشه همین مسلمونها رو خشک میکرد , اگه تناسخی وجود داشت که کل سیستم آفرینش زیر سوال میرفت و ... همینه که من اعتقاد به این جمله دارم که باید اونو با آب طلا نوشت : کسانیکه دین دارند , عقل ندارند و کسانیکه عقل دارند , دین ندارند و زیباتر از اون اینکه : مذهب شوخي سنگيني بود كه روزگار با ما كرد و ما سالها مذهبي ماندیم بي آنكه خدايي داشته باشیم ... تکبیر! نوشته شده در ساعت 2:38 PM توسط shiva
........................................................................................
● یک روز پر ماجرا :
صبحها که از خونه بیرون میام هوا تاریک – روشنه و خنکی هوا آدمو حسابی سر حال میاره . قبل از رفتن میرم و از توی باغ یه مشت یاس میچینم و تو جیبهای مانتوم میریزم و میزنم از خونه بیرون . یاس ها هم دیگه آخر گل دادنشونه ... چشمم به 2 تا درخت بزرگ خرمالومه که نارنجی خوشرنگ شدن و همین روزا باید برم سراغشون وگرنه گنجشک ها ترتیشون رو میدن ! از خونه که زدم بیرون چشمم افتاد به سوپورمون که داشت جلوی در رو مثل مست ها جارو میکرد و تا منو دید انگار که دوپینگ کرده باشه , جارو زدنش سریع شد و حتا روی کفش هام رو هم جارو زد و کلی خاک رو داد تو سینه م ! زن این سوپوره هفته ای یکبار میاد و خونه م رو تمیز میکنه . همیشه هم کلی پُز شوهرش رو میده و برام چُسی میاد ! مثلن آخرین بار که اومده بود و داشت پرده ها رو روی بند آویزون میکرد , برای خستگی در کردن دستهاشو زد به کمرش و گفت : - خانم این شوهرم خیلی آدم مهمیه و 8 تا کوچه و یه محله زیر دستشه !!!!! حالا منظورش این بود که شوهرش 8 تا کوچه و یه محله رو جارو میزنه ! یکی نمیدونست خیال میکرد شوهرش شهرداره !!!! سلام کردم و اومدم برم که گفت : خانم ماهانه ما فراموش نشه ... - ولی هنوز که اول ماه نشده ؟ چه خبره اینقدر عجله داری ؟ عیال واری است دیگر ... پنج تا خمینی از کیفم در آوردم و دادم بهش و رفتم ! کمی که دور شدم دیدم داره نرده های در رو هم جارو میزنه ! بنازم به این اسکناس که چه کارها نمیکنه !!!!! جلوی بقالی یه مشت زنهای بیکار ایستاده بودن تو صف شیر . اومدم برم از بقالی برای خودم کمی خوراکی بگیرم که دادشون در اومد که : کجا بی نوبت ؟ خانم برو ته صف و ... - بابا شیر نمیخوام میخوام خرید کنم !!!!!!! صداشون خوابید ! با چشمهای دریده نگاهم میکردن که مبادا برم تو مغازه و با شیر بیام بیرون ! طبق معمول چیپس و ماست موسیر خریدم و چپوندم تو نایلون سیاه و راه افتادم به سمت خیابون اصلی که تاکسی بگیرم و برم اداره . ایستگاه اتوبوس حسابی شلوغ بود . کمی پایین تر منتظر تاکسی شدم ! همه اونهایی که تو صف ایستاده بودن چپ چپ نگاهم میکردن انگار که ارث پدرشون رو خوردم ! ده دقیقه ای طول کشید تا یه تاکسی اومد . صندلی عقب پر بود و مجبوری نشستم صندلی جلو کنار آغایی که هیکلش دست کمی از من نداشت ! هر کاری کردم در تاکسی بسته نشد و آخر راننده به یکی از مسافرها که ریز نقش بود گفت : شما بیا جلو و این خانم بره پشت بشینه !!!!! ته دلم ذوق مرگ شدم و رفتم عقب نشستم و تاکسی راه افتاد ! کمی جلوتر چنان ترافیک سنگینی ایجاد شده بود که نظیرش رو خیلی وقت بود ندیده بودم ! تمام خیابون پهلوی کیپ تا کیپ ماشینها ایستاده بودن و مورچه ای جلو میرفتن ! یکساعتی که پشت ترافیک اعصاب همه حسابی خرد و خاکشیر شد بالاخری امداد الهی بود یا چی که راه باز شد ! منم iPod رو روشن کرده بودم و داشتم موسیقی گوش میدادم و موبایلم رو هم در آورده بودم و تتریس بازی میکردم . حوصله م که از بازی کردن سر رفت و سرسام گرفتم , دفترچه م رو در آوردم و رفتم تو نخ مردم و دیده هام رو نت برداری میکردم تا بعدن سوژه کنم . هوای معطر دود آلود و سوختن چشمهام از یک طرف , سیخ نشستن کنار آغایی که مدام هیکلش رو میانداخت روی من و منم هی با آرنجم دورش میکردم , یک طرف و فشار جیش هم از طرف دیگه باعث شده بود کم کم عصبی بشم ! کمی جلوتر باز هم گیر ترافیک افتادیم ! اینبار علاوه بر صدای بوق های ممتد رانندگان عصبی , صدای فحش های خوار – مادر آبداری هم شنیده میشد که مو به تن هر چی زنه سیخ میکرد و چنان از اعضای تناسلی زنها مایه میذاشتن که یه " ک " هم جا نمی افتاد !!!! تاکسی آروم آروم جلو میرفت تا رسیدیم به کانون درگیری : - یه وانت زده بود یه موتوری رو انداخته بود توی جوب های پهن خیابون پهلوی ! راننده وانت قیافه ش تابلو بود که یکی دو سالی حبس کشیده . سر تراشیده و سبیل های قیتونی و قیافه شش در چهار جواد و فحش های آبدارش همه حکایت از عمق فاجعه میداد ! با اینحال خیلی خونسرد نشسته بود توی ماشین و بیرون نمیاومد و فقط سرشو گرفته بود بیرون به راننده موتور فحش خوار – مادر میداد و اونم نامردی نمیکرد به این فحش میداد تا آخر راننده موتور جوش آورد و یه پاره آجر برداشت و زارت .... کوبید تو شیشه وانت و خردش کرد ! راننده وانت هم در رو باز کرد و پیاده شد ولی از کنار وانت تکون نمیخورد ! دیدم چقدر قدش بلنده ! ولی از کنار ماشین تکون نمیخورد ... نزدیک تر که شدیم کم مونده بود غش کنم از خنده : راننده قدش از بس کوتاه بود رفته بود رو رکاب ماشین ایستاده بود تا قدش بلند به نظر بیاد و هی فحش میداد !!!!!! رد که شدیم مسیر باز بود و راننده تند میرفت ! بادی که تو صورتم میخورد کمی حالمو جا آورده بود ! اما باز هم گرفتار یه راه بندون دیگه افتادیم ! چند تا از مسافرها پیاده شدن . من بودم و آغایی که جلو نشسته بود . داشتم به برنامه های امروزم فکر میکردم که حس کردم ماشین کمی داره نا موزون میره ! نگاهی به راننده انداختم که نکنه مسته یا چی ؟ که چشمتون روز بد نبینه ! راننده که قیافه ای حزب اللهی با شکم بر آمده و محاسن سفیدی داشت و عکس علی و آرم یا ابوالفضل رو هم دور تا دور تاکسیش مثل عکس برگردون چسبونده بود , از پنجره ماشین داشت خانمی رو توی پیاده رو رصد میکرد و هی سر تکون میده ! نگاهی به زن انداختم که ببینم چه چیزش جلب توجه کرده ... یه زن چادری بود اما هیکلی خیلی درشتی داشت ! راه که میرفت باسنش مدام تکون میخورد و چنان بالا و پایین میرفت انگار کونش دچار سونامی شده ! راننده هم هی میزد رو پاش و سر تکون میداد و نُچ نُچ میکرد و آخر هم طاقت نیاورد و گفت : لامصب عجب " جُتی " دارد لنگ آدم تویش جا میشود !!!!!! راست هم میگفت ! آدم جفت پا توش جا میشد !!!!! آغایی که جلو نشسته بود انگار زیادی غیرتی بود که گلویی صاف کرد و راننده رو متوجه من کرد ! راننده برای ماست مالی گفت : شرمنده آبجی ولی بعضی از این زنها خیلی پاچه پاره هستن البته بلا نسبت شما . بعد دوباره چند دقیقه بعد رو کرد به من و گفت : شرمنده آبجی ! خیلی ببخشیدا شما هم مثل آبجی من ! اما این کون مرده را زنده میکنه !!!!! " خداوند شما مردها رو به راه راست هدایت کنه ! آقا من نمیدونم چرا شماها هر وقت زنی رو میبینید یهو احساسات سکسی قلمبه شده تون فوران میکنه . کمی عفت کلام هم خوبه والا " منم که پاستوریزه , مدام سرخ و سفید میشدم ! " هی میگم این زنهای چادری یه چیزیشون میشه و خارشک دارن و همشون پتی یاره هستن , هی اعتراض کنین و بگین نه و اینطوریا نیست " خلاصه با یکساعت و نیم تاخیر رسیدم به محل کارم و بدو بدو از پله ها رفتم بالا و وارد شدم و حاج آغا حراستی هم انگار مورد مشکوکی رو کشف رمز یا زهرا کرده باشه تا چشمش به من افتاد چشمهاشو ریز کرد و گفت : به به سلام علیکم حاج خانم ! امروز سحر خیز شدین ؟ - و رحمة الله حاج آغا ... نماز شب خوندن تو رختخواب این دردسرها رو هم داره که آدم خواب بمونه دیگه ! با اجازه ... استغفرالله ! فوری رفتم بالا و چپیدم توی اتاقم ! منشیم صندلی رو روی پایه های پشتیش کج کرده بود و روزنامه میخوند و درو که باز کردم کم مونده بود کله پا بشه ! فوری سیخ ایستاد و خودشو جمع و جور کرد ... - بشین بابا تو هم ! خسته نشدی از این ادا اطوارای رسمی ؟ کیفمو گذاشتم رو میز و تند تند رفتم به سمت میعادگاه عاشقان خدا , موال !!!!! " خدا لعنت کنه این ترافیک رو که گلاب به روی احمدی نژاد , آدم شاشش میگیره . داشتم میمردم و زیر دلم داشت میترکید ! تند تند رفتم به سمت دستشویی و پریدم تو ! چنان قبر آغا رو متبرک کردم که حد نداشت ! فکر کنم 2 لیتر شاشیدم و 3 دقیقه ای اون تو بودم ! اومدم بیرون و دیدم یکی از همکارها پشت در ایستاده و چپ چپ منو نگاه میکنه ! یه گوشه چشم براش نازک کردم که یعنی هان ؟ و رفتم دستهامو بشورم ! با چشمهای از حدقه در اومده رفت تو ! برگشتم اتاقم و مشغول کار شدم ! یهو دوزاریم افتاد که چرا منو اونطوری نکاه میکرد ! تقریبا 99/99% کارمندها روزه هستن و آدم روزه هم آب نمیخوره که بره دستشویی اونم به این شکل فجیع !!!! ظهر که شد کشوی میزمو باز کردم و کاغذی رو که از سال گذشته درست کرده بودم در آوردم و منشیم رو هم به بهانه نماز دک کردم و درو باز کردم و وقتی دیدم کسی نیست , کاغذ رو چسبوندم پشت در : - برای شرکت در نماز و عبادت تا ساعت 13:30 مراجعه نفرمایید !!!!! بعد هم درو قفل کردم و یه ورق روزنامه روی میز پهن کردم و ساندویچمو در آوردم و مشغول خوردن شدم و بعد هم چیپس و ماست موسیر !!! بعد از غذا هم پنجره رو باز کردم و رفتم دم پنجره ایستادم و شروع کردم سیگار کشیدن ! آخرای سیگارم بود که یهو دیدم صدای داد و هوار میاد و میگن آتیش آتیش و درو با مشت و لگد دارن میکوبن و الانه که در بشکنه ! فوری سیگارو خاموش کردم و شوت کردم بیرون و پریدم درو باز کردم ! حاج آغا خراستی با چند تا اراذل و اوباش بسیجی و انجمن اسلامی در حالیکه کپسول آتش نشانی دستشون بود پریدن تو و ازم پرسیدن : کجا آتیش گرفته ؟؟؟؟؟؟ طوریتون نشده ؟ - آتیش ؟ نه ؟ زده به سرتون ؟ این چه وضعیه ؟؟؟؟ حاج آغا حراستی در اومد که : من خودم از پایین دیدیم از پنجره اتاق شما دود بیرون می آمد !!!!! - نه بابا اشتباه دیدین ! ای وااااای ! نکنه از اتاق بالایی باشه ؟ تا اینو گفتم همشون پریدن بیرون و رفتن طبقه بالا !!!!! آدم از دست این احمق ها یه سیگار هم نمیتونه بکشه !!! یه آدامس انداختم تو دهنم و رفتم دوباره توالت تا قبر آغا رو متبرک کنم ! این رئیس ما لطف کرده و گفته برای خانمها توالت فرنگی بذارن و منم هر بار میرم نیم ساعت کارم طول میکشه و نصف رول کاغذ توالت رو باید دور تا دور توالت بچینم تا دلم بجسبه بشینم . تقریبن هر روز یه رول کاغذ توالت تموم میشه از دست من ! کار به جایی رسیده که رئیسمون یکبار بهم میگفت : - من نمیدونم این خانمها چقدر گدا صفت و بدبختن که میگیرن کاغذ توالت ها رو هم بر میدارن و میبرن خونه ! مگه تو خونه اینها دستمال نیست ؟؟؟؟؟ شما از کجا میدونی ؟ - صبح خودم یه رول تازه گذاشتم و ظهر رفتم دیدم نیست !!!!!! توی سطل رو هم نگاه کردم دیدم خالیه ! عصر موقع برگشتن یه تاکسی در بست گرفتم و راننده از اون اول که نشستم فقط به دولت فحش میداد تا وقتی که پیاده شدم و دیوونه م کرد ! نزدیک خونه بوی نون سنگک مستم کرد . رفتم یه دونه سنگک بگیرم برای شام . شاطر تا چشمش به من افتاد با اون صدای نخراشیده ش عربده کشید : - سلام خانم ... حال شما ! نماز روزه هاتون قبول ! الان نونتونو میدم ! همه جا بدبختی دارم ! من چون از غذای نذری بدم میاد و اونو گدایی و حروم میدونم , هر وقت برام غذا یا شله زرد و حلوا و آش و میارن , فوری میچپونم تو یه کیسه و میارم میدم به این نونواها ! اینها هم که خیال میکنن من عاشق چشم و ابروشونم که هر دفعه کلی براشون از این چیزها میارم , همیشه تحویلم میگیرن و تا منو میبینن یک نون دو طرف خشخاشی اندازه فلان رهبر درست میکنن و بدون نوبت و زیر نگاه غضبناک مردم میدن دستم و منو از خجالت جلوی مردم آب میکنن ! اینه که سعی میکنم ازشون نون نخرم یا اینکه خودمو استتار کنم با روسری ولی اون قد کوتاهم که مثل نزدبون دزده میمونه همیشه لوم میده و جایی ندارم که خودمو قایم کنم ... چند دقیقه بعد نون رو داد دستم و بجای 100 تومن 200 تومن ناقابل هم گرفت . رفتم به سمت خونه ! توی کوچه که پیچیدم , رو در روی زنیکه چادری همسایه م در اومدم ! شروع کرد سوال کردن : - خوبین ؟ آغاتون خوبن ؟ بچه ها خوبن ؟ نماز روزه هاتون قبول .... خوب هستم ! آغا ندارم تو زندگیم ! بچه هم یکی دارم و صد تا ندارم ! نماز و روزه هم نمیگیرم و نمیخونم ! میدونی چیه زهرا ؟ تو انگار هر روز از من یه چیز کلفت نشنوی ارضاء نمیشی ! فردا بیا من بهت خود ارضایی رو یاد بدم تا اینقدر با اعصاب من خودتو ارضا نکنی !!!!!!!! بعد هم راهمو کشیدم و رفتم ! پوفیوز بد ترکیب ! در رو که باز کردم چشمم افتاد به آرتین و مرتیکه که داشتن توپ بازی میکردن و مرتیکه تا منو دید پرید بغلم . آرتین هم نون رو گرفتن و یه تیکه اندازه کله ش کند و چپوند تو حلقش ! این نون مال شامه ها ! نصف از سهم نونت رو خوردی ! فکر هم نکن من از سهم خودم و بچه بهت میدم !!!!! - خسیس ! خودم الان میرم میخرم ! آره برو که فردا صبحانه هم نون نداریم !!!! انداختمش از خونه بیرون و با مرتیکه رفتم تو خونه و چراغهای محوطه رو روشن کردم و رفتم دوش گرفتم و اومدم پایین شام درست کنم . آرتین هم پیداش شد در حالیکه 2 تا نون کج و معوج و خمیر و فسقلی گرفته بود ! خواستم اذیتش کنم ! - اینا چیه خریدی ؟ باز بهت انداخته ؟ نون منو ببین مال خودتو ببین ... بعد از شام مرتیکه رو بردم خوابوندم و با هم رفتیم به سمت سنگر عاشقان , تخت خواب ! تصمیم دارم بچه دار بشم و میخواستم باهاش راجع به این مساله صحبت کنم و راضی ش کنم ! البته روز خاصی رو برای حامله شدن انتخاب کردم و اونم درست روز ضربت خوردن علی هست . روز موعود بطور آن لاین جریانش رو مینویسم به کوری چشم اسلام و مسلمین . ما زن و شوهر نیستیم و ازدواج هم نکردیم و هیچ سند رسمی ای نداریم که نشون بده ما چیکاره هم هستیم ! حالا میخوام در یک اقدام نمادین اینطوری بچه دار بشم و اسلام رو شدیدن به خطر بندازم و درست روزی که فارق شدم عقد کنیم و بعد که شناسنامه بچه رو گرفتیم دوباره از هم جدا بشیم ! خیلی باحاله نه ؟ خودمم نظرم همینه :) . خلاصه اینم از یک روز باحال . نوشته شده در ساعت 3:38 PM توسط shiva
........................................................................................
● اندر احوالات آموزش شاشیدن :
گلاب به روی رهبر مادر مرده , راستش عنوان از این بهتر پیدا نکردم ! یه چند وقتیه که درگیر مساله فجیعی شدم و اونم مساله شاش کردن مرتیکه ست که جریان خیلی غریبی داره ! یه چند وقتیه که شازده جیشش رو نگه میداره و هر چی بالا و پایین میرم و سرش هوار میکشم نمیشاشه و اینقدر دور خودش مثل فرفره میچرخه تا شاشش به حلقش برسه و بعد میره توالت ! این از مشکل پیش اومده ! حالا یه مقدمه بگم : آشنا شدن کودکان با نواحی تناسلی پدر و مادر بحث داغیه که هنوزم به نتیجه نرسیده ! خیلی از روانشناسان عقیده دارن باید کودکان رو از سن 4 سالگی با نواحی تناسلی آشنا کرد و خیلی ها هم عقیده دارن که چنین کاری درست نیست و باید گذاشت تا خود بچه کم کم بفهمه . هر چند که تمام بچه ها با ناحیه تناسلی مادرانشون و اختلاف بین بدن خودشون با بدن مادرش از دوران کودکی آشنا میشن , اما کمترین اطلاعی از آلت تناسلی پدرشون ندارن و مادرها و پدرها هم تلاش زیادی میکنن تا چشم بچه ها به آلت شریفه جناب " بابا " نیفته ! از طرفی هم زنها بخاطر آناتومی خاصشون ناحیه تناسلیشون در معرض دید قرار نداره و تقریبن پوشیده ست در بین پاها و به همین دلیل کنجکاوی زیادی برای بچه ها بوجود نمیاره . اما اینکه این آشنا کردن ها درسته یا غلط چیزیه که باید تجربه کنین تا درد منو بفهمین : آقا این برنامه خانه ما که برای ایرانیان مقیم خارج از کشور از شبکه IRIB2 پخش میشه برنامه خیلی جالبیه که بر خلاف برنامه های مزخرف داخل ایران که همشون مذهبی هستن و آدم رو یاد کارناوال مذهبی و حسینیه می اندازن , خیلی موارد آموزشی و آموزنده جالبی داره و سعی میکنم این برنامه رو ببینم و از دستش ندم . از موارد آشپزی و پزشکی و آموزش کاردستی و گلکاری و بحث های خانوادگی و خلاصه همه چیز در این برنامه گنجونده شده و تبدیل شده به یک برنامه محبوب خانوادگی . توی این برنامه پزشکان مختلفی حضور پیدا میکنن و میتونید بطور مستقیم و زنده تماس بگیرین و مشکلتون رو ازشون بپرسین و یا از طریق ایمیل سوالات و مشکلاتتون رو از اونها بپرسین و بهتون پاسخ میدن . خب مشکل منم مربوط میشد به مشکل جیش کردن مرتیکه و چون رشته خودم روانشناسی کودک نیست و زمین تا آسمون فرق میکنه , هر چند بنا به مطالعات خودم هزار و یک روش رو اجرا کردم و باز هم به نتیجه نرسیدم , تصمیم گرفتم از یکی از پزشکان متخصص روانشناسی کودک که هر از گاهی به این برنامه میاد مشکلم رو بپرسم و ازش راهنمایی بخوام ! 2 هفته قبل هم ایمیلی به این برنامه زدم و مشکلم رو مطرح کردم ! دیروز جناب دکتر سهامی که خیلی دکتر باحالی هم هست تشریف آوردن و اتفاقن ایمیل من هم توی برنامه خونده شد و آقا هم لطف کردن و نظریه " گُه هر " باری دادن و ما هم اجرا کردیم , که ای کاش اینکارو نمیکردم !!!! جناب دکتر فرمودن : ( شاید پسر شما از توالت میترسه و یا دوست داره چون زیاد بهش در این مورد توجه میکنین , بیشتر توجه بشه و بهتره پدر بچه دست بچه رو بگیره و دو تایی مردونه برن توی توالت و مسابقه جیش دادن بکنن و ببینن کی دراز تر جیش میکنه ) . به مرگ رهبر , به قبر امام خمینی جاکش قسم میخورم عین همین جملات رو جناب دکتر فرمودن از پشت سیمای مستهجن لاریغامی !!!!!!!!! مجری بیچاره هم که خانم بود مدام سرخ و سفید میشد و هی نیشش باز میشد و بطرز فجیعی سعی میکرد جلوی خنده خودش رو بگیره و خلاصه خیلی با مزه شده بود و کمدی قشنگی بود ! دکتره هم خیلی ریلکس جز به جز مراحل شاش کردن رو توضیح میداد و ... خلاصه سرتونو در د نیارم ! من که شوهر ندارم و با دوست پسرم همینطوری کشکی زندگی میکنم ! از طرفی هم مرتیکه بچه خودم نیست و به فرزندی قبولش کردم و حالا خر بیار باقالی بار کن که بابا از کجا برای این پیدا کنیم ! هر چند از وقتی با هم زندگی میکنیم بهش گفتم که این باباته و اونم چون سنش کمه خیلی خوب با این قضیه کنار اومده و راحت پذیرفته مساله رو ! صبر کردم تا جناب دوست پسر تشریف آوردن و مساله رو باهاش در میون گذاشتم که باید بچه رو ببری توالت و دوتایی بشاشین !!!! چشمتون روز بد نبینه ! دفعه اول با کلی التماس و من بمیرم و تو بمیری دو تایی رفتن توالت و منم کلی ذوق کردم که الان که اومدن بیرون , ترس مرتیکه از توالت میریزه و دیگه جیشش رو نگه نمیداره ... ! ولی 5 دقیقه بعد آرتین اومد بیرون و گفت من جیشم نیومد و باید چند تا آبجو بخورم و بعد دوباره میرم ! خلاصه منم رفتم و 4 تا هاینیکن باز کردم و نفری 2 تا خوردیم و یه نیم ساعت بعد آقا شاشش گرفت و دوباره با مرتیکه رفتن توالت ! چند دقیقه بعد آرتین صدام کرد و گفت یه دقیقه پاشو بیا !!!! رفتم و دیدم مرتیکه فقط ایستاده جلوی توالت و کاری نمیکنه ! - چرا جیش نمیکنی ؟ ندارم ! - داری ! زور بزن ! ندارم ! - پدر سگ میمیری اینقدر جیشتو نگه میداری ! آخه ندارم !!!!!!! - ببین بابایی هم جیش میکنه ! تو هم جیش کن ! کو ؟ اونکه جیش نکرده !!!!!!! - تو هنوز جیش نکردی ؟ نه ! - واسه چی ؟ آخه چیزه !!!! زشته جلوی بچه ...و اینا ... ! - وا !!!!! چه زشتی ای داره ؟ زودباش جیش کن ! جان من بیخیال شیوا باز دیوار از من کوتاه تر گیر نیاوردی ؟ بد آموزی داره ها !!!!! - میگم جیش کن ! اگه بد بود که دکتره میگفت ! بعد هم دست انداختم و زیپ شلوار آرتین رو کشیدم پایین و فلان آقا رو در آوردم و بعد هم رفتم سراغ مرتیکه و همین بلا رو هم سر اون آوردم و گفتم زود باشین جیش کنین ببینم کی بیشتر جیش میکنه !!!!!!!! آقا این مرتیکه ما تا چشمش به آلت نخراشیده آرتین افتاد چشمهاش 4 تا شد و هر چند که موفق شد و جیش هم کرد اما بعد که اومدیم بیرون چند دقیقه بعد اومد پیشم و سرمو گرفت پایین و در گوشم گفت : - مامان ! چرا دودول بابایی اینقدر بزرگه !!!!!!!!!!! آقا منو میگی ؟ وا رفتم ! فکر همه چیزو کرده بودم الا اینو که بچه ممکنه کنجکاو بشه ! خلاصه اومدم ماست مالیش کنم و گفتم : - خب مامان جان ! بابایی قدش هم بلنده و بزرگه ! تو هم بزرگ بشی دودولیت اونقدری میشه ! پس چرا مو داشت ؟ - پدر سگ ! اصلن تو به این چیزا چیکار داری ؟ آخه مال من مو نداره ! - چون تو کوچیکی ! حالا برو تو اتاقت بازی کن ! دهه !!!! رفت تو اتاقش و منم به خیال اینکه قانع شده و همه چی تموم شد , رفتم سراغ غذا پختن و کارهای خودم ! یه نیم ساعت بعد میوه پوست کندم و رفتم بالا تا بدم بهش و لای در اتاقش رو آروم باز کردم و چشمم افتاد به یه صحنه فجیع ! آقا ایستاده بود جلوی آینه و داشت دودول مبارکه رو هی بالا و پایین میکرد و چک آپ میکرد و زیر و روشو نگاه میکرد ! - چیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی ! - پس چرا لخت شدی جلوی آینه ؟ زود باش شلواراتو بکش بالا ! بی حیا ! بعد هم نشستم و کلی گفتمان فرهنگی راه انداختم و توجیهش کردم و وقتی حس کردم قانع شده دست از سرش برداشتم ! اما زهی خیال باطل !!!!!!! .. .. صبح تو اداره داشتم پرونده ها رو میخوندم که تلفن زنگ زد ! گوشی رو برداشتم خانمی از پشت خط گفت : - من از مهد کودک .... هستم و مربی پسر شمام و اگه ممکنه تشریف بیارین اینجا یه کار مهمی باهاتون داریم !!!!! چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟ پسرم طوریش شده ؟ - نه خانم هول نکنین ! یه مساله اخلاقیه ! لطفن اگه میشه بیایین مهد کودک تا با هم صحبت کنیم ! هر چی فکر کردم که موضوع چی میتونه باشه عقلم به جایی قد نداد و خلاصه پرونده رو تموم کردم و بستمش و باقی پرونده ها رو هم دادم به منشی تا برگردونه بایگانی و رفتم مرخصی گرفتم و راه افتادم به سمت مهد کودک ! 2 ساعت بعد توی اتاق مدیر مهد کودک بودم و مربی و مدیر مهد جلوم نشسته بودن و چپ چپ نگاهم میکردن ! مربیشون یه کاغذ از رو میزش برداشت و داد دستم و گفت : این نقاشی رو پسرتون امروز کشیده ! ![]() کاغذ رو گرفتم و چشمم که بهش افتاد کم مونده بود سکته کنم ! شازده گرفته بود کل صفحه کاغذ رو یه دودول گنده کشیده بود و بعد هم خیلی شیک براش مو گذاشته بود و به اینم اکتفا نکرده بود و رنگش هم کرده بود ! هم خنده م گرفته بود و هم کلی خجالت کشیده بودم ! مربیشون دوباره گفت : - تنها این نیست ! امروز پسرتون دسته گل دیگه ای هم آب داده و برای دوستش که دختر همون خانمیه که دفعه قبل از شما شکایت کرده بود تعریف کرده که آلت پدرش خیلی بزرگه و بعد هم آلت خودش رو هم بهش نشون داده و ... !!!!!!!!! البته من نمیدونم شما تو منزل چیکار میکنین ولی تا جایی که تجربه دارم میدونم که پدر و مادر نباید جلوی بچه هاشون با هم رابطه جنسی داشته باشن ... از شما بعیده که ... ببخشید ولی سوء تفاهم شده ! جریان اصلن اینی نیست که شما فکر میکنین و ... خلاصه کل جریان رو براشون گفتم !!! خانم مربیشون گفت : اون دکتره خیلی کار اشتباهی کرده و راهش اصلن این نیست بهم شماره تلفن یکی از دوستانش رو که روانشناس کودکان بود داد و گفت پسرمو ببرم پیشش ! خلاصه در آخر با کلی غذر خواهی و خجالت و سرخ و سفید شدن برگشتم خونه و اولین کاری که کردم این بود که ایمیل زدم به همون برنامه کذایی و هر چی فحش خوار – مادر بلد بودم نثارشون کردم و بعد هم عصر زنگ زدم به دکتر و ازش وقت گرفتم تا مرتیکه رو ببرم پیشش ... حالا فردا تو مطب دکتر کلی برنامه داریم با این جانور و این دودول مبارکه !!!!!!!!! نمیدونم خدا وقتی موقع گل بازی آدم رو میساخت چیزی ناهنجار تر و زشت تر و بدترکیب تر از آلت نداشت به مردها هدیه بده و کلن سیستم آمیزش آدمیزاد رو جور دیگه ای میکرد که اینقدر بلا و مصیبت درست بشه برای بشریت ؟؟؟؟ تازه چه عشق هم میکنه که احسن الخالقین هم ساخته !!!! حالا زنها رو بگی یه چیزی ولی مردها آخه کجاشون و چیشون احسن الخالقینه ؟؟؟؟؟؟؟ والا .... نوشته شده در ساعت 1:48 PM توسط shiva
........................................................................................
● رابطه رقص و موسیقی با اسلام :
وقتی عبارت رقص رو می خواهید از طریق " اسلام " تجزیه و تحلیل کنین اولین چیزی که به ذهنتون میاد تصویر سینه ها و باسن لرزون و کمر باریک یک زن پتی یاره بی ناموس و گیس بریده ست با لباسی نیمه عریان در حال شلنگ تخته انداختن و به خطر انداختن اسلام یا بعبارتی ریدن به اسلام ... ! این یعنی ضد ارزش از نظر دین اسلام !!! حالا کمی از نظر قطامه این روابط رو بررسی میکنیم : ![]() خیلی تعجب میکنم از اینکه چرا همه میگن اسلام دین کاملیه که تمام نیازهای انسانها رو چه در حال و چه در آینده , میتونه تامین کنه اما خیلی خیلی جای عجیبه که چرا به خیلی از نیازهای حقیقی و حتا جزئی انسان توجه نمیکنه مثلن : در اسلام موسیقی حرامه , رقص حرامه , نوشیدن شراب حرامه , داشتن رابطه جنسی به میل دو طرف حرامه , پول و ثروت حرامه , آخرین چیزیشم که منو کشته هموون دخول با پای چپ توی مستراحه که اونم شکر خدا حرامه ... " البته همه اینها برای اولیای حکومت اسلامی حلال و از آب هم گوارا تره " حالا به چیزهای دیگه کاری ندارم که سر تا پای این دینو بگردی یه مورد درست و حسابی از توش نمیتونی پیدا کنی و در آخر به این نتیجه میرسی که ژنتیک اسلام کلن معیوبه : ![]() یک مورد خیلی جالب رو بگم تا یکم بخندین به حماقت بعضی از مردم ما ! این نامه رو چند وقت پیش دختر خانمی برای من پست کرده بود و میخواست کمکش کنم اما بنا به این اصل که از این جماعت اُمُل نفرت دارم هیچ پاسخی بهش ندادم و فقط اسکنش کردم : " پس از عرض سلام . من دختری دانشجو و در شهر تبریز درس می خوانم . چندی پیش وقتی داشتم به تهران باز میگشتم سوار اتوبوسی شدم که تمام مسافران آنرا دانشجویان دختر و پسر دانشگاه ما پر کرده بودند . رفتار راننده قابل توجیه نبود چرا که اتوبوس را بطور مختلط (!) پر از مسافر کرده بود !! وقتی که از شهر خارج شدیم راننده اتوبوس ضبط اتوبوس را روشن کرد و یک موسیقی لس آنجلسی را گذاشت و پسران و دختران پرده های اتوبوس را کشیدند و روسری های خود را در آوردند و به کمر بستند و شروع به رقصیدن و هلهله و شادی کردند . بعد که خوب رقصیدند و خسته شدند از راننده خواستند تا ضبط را خاموش کند و اینبار همگی به نوبت شروع به خواندن کردند تک به تک و یا دسته جمعی و دیگران هم شروع کردند به دست زدن و بشکن زدن . از شما سوالی دارشتم . تعریف شما از آزادی چیست ؟ و آیا این آزادی است که جوانان ما ادعایش را دارند ؟ من چطور میتوانم با این رویه به تحصیل ادامه بدهم آنهم وقتی که در جمع افراد فاسد گرفتار آمده ام ؟ " این نامه خیلی جالب بود برام . تا حالا شنیدین زنی یا دختری از قر دادن و رقصیدن بدش بیاد ؟ اگه چنین کسی وجود داره باید سریع به تیمارستان مراجعه کنه چون از نظر من آدمی که از رقص بدش بیاد و یا اونو نشونه بی بند باری و غرب زدگی و ابتذال و بی ناموسی بدونه شدیدن مشکل داره و بقول معروف مخش گوزیده !!! مثل این میمونه که یکی بگه آدم بدون هوا زندگی کنه . اگه مسئولان احمق حکومت یک جو شعور داشتن هیچ وقت ما چنین معضلاتی نداشتیم که یک عده پا پتی بیان و بگن چرا تو اتوبوس میرقصین و کلن رقص و موسیقی رو زیر سوال ببرن ! - دیسکو محل رقص و پخش موسیقی بلنده ! اگه نباشه باید هم توی اتوبوس برقصی و ماشینت رو با نصب سیستم های پر قدرت صوتی بکنی دیسکو چون این یک نیاز طبیعی برای جوون هاست!!! دیدم خیلی از مادرها و پدرها و پیرمردها و پیرزنها , جوونها رو نصیحت میکنن که چرا به این موسیقی های مزخرف (!) , از نظر اونها , گوش میدن و چرا موسیقی اصیل و سنتی و مرضیه و دلکش و گلپا و ایرج و سوسن و آغاسی و ضیا و عهدیه و جواد یصاری و بنان و شجریان و ... گوش نمیکنن ؟ یکی نیست به اینها بگه که هر سنی اقتضای خودش رو داره ! تو که 50 ساله ای یا 60 – 70 سالت شده , خون تو بدنت منجمد شده و مفاصلت گیریپاچ میکنن و Slowmosion شدی و مخت هم گوزیده و تعطیله و داری کم کم آماده میشی تا به لقا الله پرتاب بشی , چطور از جوونی که تو رگهاش بجای خون , نشادر و تو مغزش تی ان تی وجود داره و بدنش ویاگرا ترشح میکنه انتظار داری که بیاد بشینه همپای تو به این موسیقی های دره پیت گوش بده که اعصاب و روانش قندیل بزنه ؟؟؟؟؟؟ حکومت هم اومده با فرهنگ سازیهای مزخرفش و جایگزین کردن این نیازها با قرآن و نوحه و روضه و کوفت و زهر مارهای مذهبی اینها رو مثلن درست کنه بدتر باعث رواج اینها شد ! از ما نسل سوخته ها که گذشت امیدوارم این تجربه تکرار نشه و نسل جزغاله بوجود نیاد !!!! ![]() جالبه بدونین که موسیقی و رقص و آواز جزو ابتدایی ترین نیازهای بشر بوده از آغاز تا حال حاضر و جنسیت نداره و هم برای مردان و هم زنان مشترک بوده حتی از دوران باستان و ما قبل تاریخ تا به امروز رقص و موسیقی در تمام فرهنگهای ملل رایج بوده , چه در ابتدایی ترین اونها مثل قبایل بدوی و چه در پیشرفته ترین اونها مثل جوامع متمدن خودمون . رقصیدن هنوز هم بین قبایل ایرانی و قشقایی ها و کردها و در دهات و روستاها مرسومه و زنان پا به پای مردان میرقصن در مناسبت های مختلف و رقصهای محلی از اهمیت بالایی در بین اقوام مختلف برخورداره !!! اما در مورد موسیقی : ممکنه یک عده بگن اسلام ناب (!) میگه موسیقی حلاله اما فقط موسیقی سنتی و باقی موسیقی ها حرامه و مبتذل . من میگم موسیقی رو نمیشه هیچ معیار حلال و حرامی روش گذاشت چون موسیقی باید به گوش شنونده خوش بیاد نه به گوش اسلام , در اون صورت این میشه اعمال سلیقه ! خیلی خنده م میگیره که بعضی ها میان و واژه موسیقی مبتذل رو بکار میبرن ! من موندم که موسیقی هم مگه سکسی و غیر سکسی داره که مبتذل باشه یا سالم ؟ در واقع مساله مهم اینه که اسلام کلن هر چیزی رو که انسان رو شاد میکنه و با نشاط و شاداب و باعث جلای روح آدمی میشه رو حرام میدونه و هر چیزی که انسان رو به یاس فلسفی و پژمردگی و دلمردگی هدایت کنه , جائز می شماره ! در واقع غم در اسلام به مسلمونها هویت میده و غم پرستی براشون شیرینه و برای همین هم هر جایی نشونه ای از شادی دیده میشه , سریعن سرکوبش میکنن ... ما انواع و اقسام سبک های موسیقی داریم در جهان که برای هر نوع سلیقه ای ساخته شدن . موسیقی ملل , موسیقی پاپ , موسیقی راک , موسیقی متال , موسیقی کلاسیک و صدها نوع موسیقی دیگه ! اینکه بیاییم اینها رو درجه بندی کنیم و بگیم این چون ریتمش تنده و آدم رو به رقص میاره مبتذله , این چون آرومه , حلاله , واقعن احمقانه ست ! ماهیت موسیقی ایجاد نوعی نظم در روح و ایجاد حرکات ریتمیک در جسم موجوداته ! جالبه بدونین که گیاهان و حیوانات هم از موسیقی لذت میبرن . جدیدن دانشمندان گیاه شناس به این نتیجه رسیدن که پخش موسیقی , مخصوصن کلاسیک برای گیاهان باعث رشد بهتر و شادابی اونها میشه ! اونهایی هم که سگ یا گربه یا پرنده توی منزل نگهداری میکنن حتمن توجه کردن که وقتی موسیقی پخش میشه این حیوونات سکوت میکنن و به موسیقی گوش میدن و ازش لذت میبرن , وقتی حیوانات و گیاهان قادر به درک موسیقی باشن , دیگه انسان جای خود داره ! موسیقی در دوران باستان حکم درمان و گاه آماده سازی روحانی داشته ! با ریتم موسیقی بوده که جادوگران قبایل برای مراسم مذهبی آماده میشدن و رقص های خاص انجام میدادن . امروزه ثابت شده گوش دادن به موسیقی های ملایم مثل موسیقی کلاسیک باعث آرامش اعصاب و بدن میشه و برعکس گوش دادن به موسیقی هایی با ریتم تند باعث بالا رفتن متابولیسم بدن و تند شدن ضربان قلب میشه ! یعنی موسیقی اینقدر تاثیر گذاره که میتونه جسم و روح رو در کنترل خودش بگیره و خودش همراه کنه . افرادی که دائم موسیقی گوش میدن در طول روز , افرادی با روحیه و شاد هستن و فکرشون بازتره و برعکس کسانیکه موسیقی گوش نمیدن زندگی براشون ریتم یکنواخت و کسل کننده ای داره ! پس سعی کنین به کوری چشم اسلام و مسلمین تا می تونین موسیقی گوش بدین و برقصین که گوش دادن به موسیقی روانتون رو آرامش میبخشه و رقصیدن بهتر از هر نرمشی بدنتون رو همیشه سرحال و انعطاف پذیر و روی فرم نگه میداره !!!!! تکبیر. نوشته شده در ساعت 2:19 PM توسط shiva
........................................................................................
● تغییر جنسیت , مطلب مخصوص دختران :
چند سالی میشه که پدیده تغییر جنسیت بطور جدی در مطب روانشناسان مطرح میشه از سوی جوانان و پسران و دختران زیادی خواهان تغییر جنسیت هستن . متاسفانه بیشترین تعداد مراجعین رو هم دختران تشکیل میدن که خواهان تبدیل شدن به پسر هستن که این از فشارهای اجتماعی بر قشر زنان حکایت داره بصورت جنس دوم و ضعیفه و باعث شده دخترانی که در اجتماع تحت فشار هستن , رو به این خواسته های غیر متعارف بیارن و جنسیتشون رو زیر سوال ببرن . بر خلاف تصورتون این تغییر جنسیت تنها مربوط به افراد دو جنسه نیست که در باطن زن یا مرد هستن و باید تغییر جنسیت انجام بدن بلکه میبینی دختری بهت مراجعه کرده و ازت سوال میکنه که چطوری میتونم پسر بشم ؟!!!!! در صورتیکه هیچ مشکل جنسی و ناهنجاری جنسیتی نداره و فقط به این نتیجه رسیده که اگه پسر بشه خیلی بهتره و راضی تره : چند وقتی هست که بعضی از مراجعه کننده هام ازم تقاضاهای عجیب و غریبی میکنن . بیشتر میان و باهام مشورت میکنن که آیا میتونن تغییر جنسیت بدن و آیا چنین چیزی در ایران امکان پذیره ؟ چون میدونین که در کشورهای غربی پروسه تغییر جنسیت به سادگی و بدون منع قانونی انجام میشه و مردان و زنان زیادی میتونن داوطلبانه زن یا مرد بشن در صورتیکه پزشک روانشناسشون تایید کنه خواسته شون رو و نه پدر و مادر روحانی !!!!!!! و حتا کارت هویت جدیدی هم دریافت میکنن و با هویتی جدید به زندگی عادیشون ادامه میدن چون در غرب رضایت فردی و آزادیهای فردی محترم شمرده میشه و دین و مذهب حاکم بر سرنوشت افراد نیست ! از نظر اخلاقی شاید این عمل خیلی ناپسند و غیر اخلاقی باشه و مخالفان زیادی هم داشته باشه اما من به شحصه عقیده دارم که : " اگه کسی واقعن نمیتونه در قالب جنسیتی که هست از زندگی لذت ببره و با تمام وجود دوست داره در قالب جنس مخالف در بیاد و در اینصورت زندگیش رضایت بخش میشه , نباید بنا به اصول مذهبی و یا سلیقه ای جلوی این تمایلات فردی رو بگیریم چون اگر چنین کاری بکنیم , تجربیات و آمار نشون داده این افراد به سمت انجام اعمال شدیدن غیراخلاقی زیان بار رو میارن و اعمالشون باعث به هم خوردن نظم اجتماع میشه ! نمونه های زیادی از این موارد و آمار رو هر ساله سازمان بهداشت در کنگره های مختلف در اختیار پزشکان قرار میده که نشون میده افرادی که از جنسیتشون ناراضی هستن و به رضایت جنسی دست پیدا نمیکنن , اعمال جنایت آمیزی ازشون سر میزنه و نوعی کینه از اجتماع و جنس مخالف به دل میگیرن " . امروز عصر دختر 21 ساله ای اومده بود پیشم و بعد از کلی حاشیه رفتن و آسمون و ریسمون بافتن بهم گفت که میخوام پسر بشم !!!!! جل الخالق ! پیش خودم فکر کردم لابد دو جنسیه و میخواد در مورد تغییر جنسیت و مراحلش راهنماییش کنم . بعد که ازش سوال کردم که آزمایشی هم انجام داده یا نه , بهم گفت هیچ آزمایشی انجام ندادم و فقط میخوام پسر بشم ! خلاصه بعد از ده دقیقه صحبت کردن تازه فهمیدم که خانم هیچ مشکل جسمی و ژنتیکی نداره و فقط از روی خواسته دلشه که میخواد پسر بشه و دلیلش هم اینه که خیلی شیطون و بازیگوشه و با دخترها زیادی قاطی میشه و احساس خاصی (!) بهشون داره و برای همین حس میکنه که اگه پسر بشه راحت تر میتونه زندگی کنه و لذت (!) ببره . بطور خیلی خلاصه خانم لزبین تشریف داشتن و از داشتن رابطه جنسی با همجنس هاش خیلی خوش به حالش میشد ولی جرات نمیکرد این خواسته رو به زبون بیاره !!!! خلاصه یکساعتی باهاش صحبت کردم و قرار شد چند جلسه ای هم بیاد و بیشتر با هم صحبت کنیم تا ببینیم ریشه این مشکلش از کجاست . " نیمی از دخترها و زنهای همجنس گرا بخاطر مشکل در برقرار کردن رابطه با جنس مخالف , به جنس موافق متمایل میشن و باقی بخاطر داشتن خاطرات تلخ با جنس مخالف به همجنس گرایی رو میارن و درصد باقیمونده هم بخاطر ناهنجاری های غدد جنسی در دوران بلوغ و عدم آگاهی والدین و رفتار نا مناسب با اونها در این سن , به جنس موافق متمایل میشن " . قرار شد برای 2 هفته دیگه وقت بگیره و بیاد پیشم !!!! این موضوع باعث شد تا پروسه تغییر جنسیت در ایران رو بطور کامل براتون شرح بدم , شاید سوال خیلی از شما باشه که آیا تغییر جنسیت در ایران شدنیه و اگر شدنیه چطور و چه مراحلی داره ؟ جالبه بدونین سابقه اولین عمل تغییر جنسیت در ایران متعلق به 37 سال قبله . پسری به اسم مصطفی اولین شخصی بود که با عمل تغییر جنسیت به شکل زن در اومد که صد البته این فرد دو جنسه بود ! از اون تاریخ به بعد و تا حال حاضر عمل تغییر جنسیت در کشور ما انجام میشه ولی این پروسه بسیار محرمانه و محدود و در عین حال شدیدن قانون منده و مراحل دشواری رو سپری میکنه تا به مرحله عمل در بیاد و مجوزش صادر بشه . همون اول بسم الله هم خیالتونو راحت کنم که پروسه تغییر جنسیت در ایران فقط برای افراد دو جنسه قابل اجراست و بجز این از نظر قانونی و شرعی (!) مجاز و قانونی نیست و چون بیش از 10 پزشک و متخصص در امر تغییر جنسیت مشارکت دارن و این عمل چندین مرحله سخت جراحی رو شامل میشه که نیاز به تجهیزات مدرن بیمارستانی داره , به همین دلیل تطمیع و رشوه دادن به پزشکان برای تغییر جنسیت عملن غیر ممکن و محاله , پس اگه دو جنسه نیستین اصلن در ایران بهش فکر نکنین . پروسه تغییر جنسیت تنها بخشی از بهداشت و درمان کشوره که غیر خصوصی و تحت نظارت مستقیم دولت انجام میشه و نهادی بنام پزشکی قانونی مجری اصلی پروسه تغییر جنسیته و بیشتر مراحل هم زیر نظر متخصصان پزشکی قانونی انجام میشه ! در سازمان پزشکی قانونی کمیسیونی وجود داره بنام کمسیون تغییر جنسیت و افراد دو جنسه باید به این کمیسیون مراجعه میکنن تا بعد از طی مراحل و آزمایشهای مختلف مجوز تغییر جنسیت بهشون داده بشه . اعضای کمیسیون تغییر جنسیت شامل : - دو نفر پزشک متخصص عمومی ! - یک نفر پزشک متخصص جراحی عمومی ! - یک نفر پزشک اورولوژی و بیماریهای تناسلی ! - یک نفر پزشک متخصص زنان و زایمان ! - دو نفر روانشناس ! - نماینده وزارت بهداری کل کشور ! - نماینده سازمان نظام وظیفه عمومی برای مردان ! - یک نفر پزشک جراحی زیبایی و پلاستیک ! - یک نفر پزشک غدد ! - دو نفر فقیه و خبره در شرع اسلام ! شخص مراجعه کنند در مرحله اول بعد از معاینه توسط پزشکان متخصص و انجام آزمایشهای متعدد و تائید دو جنسه بودن , به روانشناسان معرفی و مورد روانکاوی دقیق قرار میگیره و تازه در صورت تمایل خود فرد در این مرحله مجوز تغییر جنسیت صادر میشه ! اما پروسه تغییر جنسیت در داخل کشور بسیار پر خرج و دشوار و دردناکه و چندین مرحله جراحی داخلی و زیبایی رو شامل میشه و تازه بعد از اتمام این مرحله به مدت طولانی این افراد باید تحت نظر پزشکان روانشناس قرار داشته باشن برای آمادگی و پذیرفتن جنسیت و هویت جدیدشون ! شما تصور کنین یک نفر که چندین سال مرد بوده و یهو زن شده , چقدر میتونه در زندگیش ناهنجاری بوجود بیاد ! از آشنا شدن با لباسهای زنانه و تحمل کردن اونها تا رفتارهای اجتماعی و لطافت ها و ظرافت های زنانه و آرایش و تغییر نواحی تناسلیش و همینطور دل مشغولیهای زنانه و حتا در مرحله آخر آماده شدن برای ازدواج که مشکل ترین بخش زندگی این افراد همینه و اغلب این افراد ترجیح میدن با یک فرد دوجنسه دیگه که مثل اونها تغییر جنسیت داده ازدواج کنن تا با یک فرد عادی ! برای نمونه وقتی شما 25 – 30 سال مرد بودین و حالا زن شدین و قراره ازدواج کنین چطور میتونین خودتونو قانع کنین که یک مرد با شما همخوابه بشه ؟؟؟؟؟ یک احساس ناخوشایند اغلب گریبان این افراد رو میگیره و خیلی از اونها هرگز زندگی عادی پیدا نمیکنن ... اما نکته جالب در پروسه تغییر جنسیت اینه که : تعداد تغییر جنسیت هایی که از مرد به زن صورت میگیره چندین برابر بیشتر از تغییر جنسیت زن به مرد هست ! از طرفی تبدیل شدن مردها به زنها از نظر تناسلی و آناتومی خیلی ساده تره تا تبدیل شدن زنها به مردها و از نظر ناهنجاری های شخصیتی هم تغییر زن به مرد بسیار عمیق تره تا مرد به زن ! در آخر , افرادی که بدون داشتن مشکل ژنتیکی و آناتومی اقدام به تغییر جنسیت میکنن , نواحی تناسلیشون به همون صورت جنس سابق باقی میمونه و اینطور نیست که این افراد بطور کامل مرد یا زن بشن . به این افراد Shemale گفته میشه و بیشتر اونها رابطه جنسی غیر متعارفی دارن مشابه Gay ها . شاید اینها همه از نظر شما یا علمای اعظام و آخوندها و پدران و مادران روحانی , ضد اخلاق و سقوط انسانیت باشه , اما حقیقت اینه که وقتی کسی از بودن در جنسیت خودش دچار عذاب و زجر میشه , چه اصراری به این هست که اونو وادار کنیم اونطور که ما دلمون میخواد زندگی کنه ؟ هرگز یک فرد عادی نمیتونه بفهمه یک آدم همجنس گرا , زن یا مرد , چه احساسی داره ! از نظر افراد عادی شاید خیلی چندش آور و شرم آور باشه که یک زن با یک زن رابطه جنسی داشته باشه با مردی با یک مرد دیگه ! اما خود این افراد وقتی لذت میبرن از بودن با هم , به نظر من جدا کردن اونها از هم جنایته ! در همین رابطه فیلم Better Than Chocolate رو خوبه ببینین که شرح مفصلی از زندگی همجنسگرایان رو نشون میده به زیبایی . و سخن آخر اینکه : - هیچ کس حق نداره به خصوصی ترین بخش زندگی دیگران یعنی , سکس , دخالت کنه !!!!!! تکبیر. نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط shiva
........................................................................................
● تاسیس NGO :
چند سالی میشه که واژه NGO در فرهنگ ما راه پیدا کرده و مدتی هم هست که در داخل کشور مراکزی تاسیس شدن و اسم NGO روی خودشون گذاشتن و جالبتر اینکه از طرف رسانه های گروهی داخل کشور هم NGO ها دارن کم کم به مردم معرفی میشن ! تولد NGO ها رو میشه با تولد وبلاگها تقریبن هماهنگ دونست . همونطور که وبلاگها قبلن برای مردم شناخته شده نبودن و بعد از گذشت چند سال دیگه همه جا صحبت از وبلاگ میشه , چند وقت دیگه هم لغت NGO مثل قارچ سمی تو سطح اجتماع پر میشه . اما خبر جالبی که در زمینه تاسیس NGO ها در این هفته منتشر شده این بود که : " استانداري تهران در پاسخ به درخواست تاسیس رسمی چندين NGO از آنها خواسته تا براي ثبت هر درخواست و صدور مجوز از ۵ مسجد براي آن مركز و مسئولين آن تاييديه گرفته شود تا درخواست آن ها مورد بررسي و صلاح دید قرار گيرد " هر کسی با خوندن این مصوبه میفهمه که تاسیس NGO در ایران یعنی کشک و علتش هم اینه که گرفتن مجوز از مساجد برای تاسیس NGO نه تنها عملی نیست , که 100% مخالف با مرام اساسنامه NGO هاست !!!!! حالا چرا ؟ سناریو رو تو ذهنتون مجسم کنین ! چند تا کمونیست 2 آتشه دور هم جمع شدن و درخواست تاسیس یک NGO میخوان بدن با اسم مثلن : آزادی یا اشتراک یا سرخ و سفید و ... ! عکس منصور حکمت هم در صدر اساس نامه قرار داره و کوچکترین اسمی از خدا و پیغمبر , بر طبق عرف نظام اسلامی که همیشه هر چیزی با بسم الله شروع میشه , به میون نیومده ! آخه بابا اصلن مرام سوسیالیسم و مارکسیسم و کمونیست ضد خدا بودن و بر پایه ماده گرائی و ماتریالیسمه !!!!! حالا این افراد تصمیم میگرن برن و NGO خودشونو به ثبت برسونن و فعالانه در ایران فعالیت کنن اونم در کشور کمدی الهی , میهن آریایی – اسلامی !!!! طبق آئین نامه باید برن به پنج تا مسجد و صلاحیت بگیرن : - درود حاج آغا ! ما اومدیم صلاحیت NGO بگیریم . " سلام هم نمیگن چون ضد مذهبن " سلام علیکم و رحمة الله و برکاة عج الفرجنا ... خب برادران بفرمایید بنشینید و بگویید ببینم NGO دیگر چه صیغه ای است ؟ - حاج آغا صیغه مبالغه ست ! یک سازمان خصوصی و غیر دولتی که فعالیت های خاصی رو انجام میده . استغفرالله ربی و اتوب الیه ! مگر شما نمیدانید اسلام دین اشتراک است و همه مسلمین باید در همه منافع شریک باشند ؟ - چرا میدونیم حاج آغا اما ما هدف خاصی رو دنبال میکنیم که ربطی به سایر برادران مسلمان نداره ! لا الاه الا الله ! این که شد هرج و مرج ! اصلن اینطور نمیشود باید شما را تحت آزمون الهی قرار دهم . خب برادران بفرمایید که شما ان شاء الله تعالی که به خداوند متعال اعتقاد دارید ؟ - نخیر حاج اغا ! ما و این بی ناموسی ها !!!؟ پس بفرمایید چه چیزی را میپرستید ؟ - فقط انسان و حقیقت ظاهری و وجودی جهان رو میپرستیم ! یعنی شما شیعه علی نیستید و امام زمان را قبول ندارید و نماز نمیخوانید ؟ - نخیر ! ای کفار ملحد ! نسل شما را باید از روی زمین برداشت ! حالا اگه این برادران کمونیست خوش شانس باشن و آخوند مسجد فرمان جهاد صادر نکنه و ریختن خونشون رو حلال نکنه , کمترینش اینه که این خبر با پست جبرئیل پرس به تمام مساجد و حوزه های علمیه مخابره میشه و ... اما در دولت علی و حکومت اسلامی همیشه یک راه دومی هم هست : - حاج آغا ما تصمیم به تاسیس NGO گرفتیم و به همین دلیل میخواهیم به مسجد شما مبلغی بعنوان خود یاری بدیم تا در راه خدا صرف بشه البته با نظارت شخص شما ! احسنتم . بارک الله . ماشا الله .. چه کار نیکوییست تاسیس NGO . از پیغمبر اکرم نقل شده است که NGO بسیار متعالی است و ایشان مومنان را همواره به تاسیس آن تشویق میکردند !!!! .. .. سناریوی بعدی تاسیس NGO فمیستی در ایرانه و یک عده زن فمینیسم که سایه هر چی مرده با RPG میزنن و مرامشون مقطوع النسل کردن تمام موجودات نرینه ست , دور هم جمع شدن و میخوان تو کشوری که مردسالاره و زن حکم جنس دوم و ضعیفه و کلفن و کنیز و سوراخ فوری رو داره , بیان و NGO ای تاسیس کنن که زن پرستی و زن سالاری و برتری و برابری زنان و مردان در اساس نامه ش در درجه اول قرار داره و حالا باید برن مسجد و تائید صلاحیت بگیرن : - سلام حاج آغا ! ما اومدیم صلاحیت NGO مون رو شما تایید کنین . به به ! فتبارک الله ... چه خواهرانی ... انگار فرشتگان از درگاه خداوند به زمین آمده اند .. خوش آمدید . بله اصولن NGO چیز خوبی است و خوب است که تاسیس شود . از پیغمبر اسلام نقل شده است که NGO تاسیس کنید تا رستگار شوید . امام کاذب ( ع ) هم به پیروان خود بسیار توصیه میکردند تا میتواندی در این دنیا NGO مصرف کنید تا در بهشت به عرش اعلا برسید !!!! - پس یعنی حاج آغا حله ؟ ما رو تایید میکنین ؟ البته که حل است اما تابع شرایطی است ! اول از همه شما اجازه شوهر دارید برای تاسیس NGO ؟ - ای بابا ! حاج آغا مگه اینم اجازه شوهر میخواد ؟ البته خواهرم . مردها حاکم بر سرنوشت زنان هستند و عقلشان بیشتر از زنان میرسد !!! خب خواهرم بجز اینها باید 3 نفر شاهد خانم هم بیاورید ! - آخه حاج آغا من 3 تا شاهد زن از کجا پیدا کنم ؟ مانعی ندارد میتوانید که شاهد مرد بیاورید .. کفایت میکند ! - چرا زن باشه 3 نفر ولی مرد باشه یک نفر قبوله ؟؟؟؟ هاااا ! دلیلش این است که زنها ناقص العقل میباشند و نصف مردان میفهمند و به همین دلیل 3 نفر شاهد لازم است ! ولی چون یک مرد از هر نظر عاقل و بالغ و دانا و فهیم است , همان یکنفر کفایت میکند !!!! - چشم 3 نفر هم میارم دیگه چی ؟ شما خواهر باید با من به نماز خانه مسجد بیایید و در خلوتی که فقط من و شما و خداوند حضور دارد من یک خطبه صیغه بخوانم و بعد شما را کمی ارشاد نمایم و به راه راست بیاورم تا NGO شما متبرک بشود و خداوند هم از شما خوشنود شود . طبیعیه که هیچ کدوم از این خانم های متشخص و متقاضی تاسیس NGO حاضر نیستن چراغ سبز زیر نافشون رو برای حاج آغا روشن کنن و در اینصورت NGO پَررررررر !!!!!! اما چون در میهن آریایی – اسلامی زندگی میکنن , اصلن نگران نباشین چون در کشور کمدی الهی همه چیز امکان پذیره . یک خواهر فاحشه رو انجمن استخدام میکنه و با چادر و چاقچور به حضور حاج آغا می فرسته و مجوز هم بسادگی صادر میشه !!!!! فتبارک الله احسن الخالقین . نوشته شده در ساعت 2:16 PM توسط shiva
........................................................................................
● زیر نور ماه :
چند سال پیش فیلمی دیده بودم , فکر میکنم زیر نور ماه بود , که یه قسمتش اینطوری بود که هنرپیشه مرد فیلم با دوستش قرار داشته و وقتی به محل قرار میرسه و توقف میکنه , یهو یه دختره در ماشینشو باز میکنه و سوار میشه و میگه بریم !!!!! راننده بیچاره که اهل این کارها نبوده کلی جا میخوره و ... ! اون زمان که این فیلم رو ساخته بودن چنین صحنه هایی خیلی غیر عادی بود ! ولی حالا این صحنه ها اونقدر عادی شده که اگه باورش نداشته باشی , این توئی که کلاه سرت رفته و آرم حماقت روی پیشونیت چسبیده ! همتون خانم های پیر یا بار به دستی رو گوشه و کنار شهر دیدین که ایستادن کنار خیابون تا کسی اونها رو سوار کنه و تا جایی که مسیرشون میخوره برسونشون ! پیرزنها اغلب مشتریان گذری این ماشینها هستن ! اصطلاحن به این عمل میگن Auto Stop . گاهی هم زنهای شوهر داری که خرید کردن به همین روش عمل میکنن تا بجای اینکه تاکسی سوار بشن یا ماشین دربست بگیرین و کلی پول پیاده بشن و وقتشون تلف بشه , راحت و بی دردسر به مقصد برسن . خب البته فرقی که بین این زنها با زنهای خاص (!) وجود داره اینه که غرض و مرضی در کار نیست . منم هر وقت که زنی یا پیرزنی رو کنار خیابون میبینم سوار میکنم و تا جایی که مسیرم میخوره میرسونمشون ولی هیچ وقت فکر نمیکردم چنین کاری چه عواقب فجیعی برای آدم میتونه داشته باشه . اینهم گوشه هایی از انسان دوستی مردم کشورمون : عصر برای کاری با آژانس رفتم شهرک غرب . این روزها ماشین بردن برای کارهای شخصی دیوانگیه ! هم باید کلی پول بنزین بدی ! هم کلی استهلاک ماشین میشه ! هم امکان اینکه تصادف کنی به لطف دست فرمون خوب آغایون , خیلی زیاد شده ! از طرفی امنیت نیست و ماشینو با خودت یه جا میدزدن چه برسه به اینکه ماشینو پارک کنی به امان خدا ! همه اینها باعث میشه که از خیرش بگذری و همون به آژانس قناعت کنی ! رو همین حساب هم آژانس گرفتم و رفتم . کارم که تموم شد اومدم کمی پایین تر از خیابون ایران زمین ایستادم تا ماشین بگیرم . همیشه عادت دارم قبل از سوار شدن به تاکسی پولمو از کیفم در میارم . هم برای اینکه معطل نشم و هم اینکه مطمئن باشم که پول کافی پیشم هست . خلاصه ایستادم کنار خیابون و کیفمو باز کردم تا کیف پولمو در بیارم و چشمتون روز بد نبینه ! کیف پولم نبود ! حالا کیف به درک اما کارتهای شناساییم توی کیفم بود و اگه گم میشد بدبخت میشدم !!!! زنگ زدم به خونه و به خواهرم گفتم ببینه کیفم خونه ست ؟ رفت گشت و گفت نیست ! حدس زدم احتمالن توی آژانس جا گذاشتم ! حس بدی داشتم ! از خونه خیلی دور بودم و یک قرون هم پول پیشم نبود ! تصمیم گرفتم سوار یکی از ماشینهایی بشم که برام بوق میزنن به تصور اینکه از روی انسانیتشون منو میرسونن . ماشین پشت ماشین بود که زیر پام توقف میکرد . ولی یه قیافه درست و حسابی بینشون نبود . همشون جوون و معلوم الحال بودن و مشخص بود برای چی می ایستن ! نزدیک 45 دقیقه ایستادم و هوا هم تاریک شده بود و اعصابم حسابی به هم ریخته بود . آخر گفتم هر چه بادا باد ! سوار اولین ماشینی که توقف کنه میشم . چند دقیقه نگذشت که یه ماشین مدل بالا کنارم ایستاد و یه نگاهی به راننده ش کردم و خوشبختانه قیافه ش مثل آدم حسابی ها بود و مرد جا افتاده و درستی به نظر می اومد ! در عقب رو باز کردم تا عقب بشیم , در جلو رو برام باز کرد . منم تو رو در بایستی موندم و رفتم جلو نشستم ! تا نشستم و حرکت کرد برگشت بهم گفت : - تا چقدر پایه ای ؟ بله ؟ - میگم کارت با چقدر راه میفته ؟ کدوم کارم ؟ - اه چقدر خنگی دختر ! میگم نرخت چقدره ؟ تازه دوزاریم افتاد که برای چی منو سوار کرده و هوار کشیدم سرش که منو پیاده کنه . بدبخت رنگش پریده بود . موقع پیاده شدن هم چند تا فحش آبدار بهش دادم و در ماشینشو چنان کوبیدم که تمام شیشه هاش لرزید !!!! اونم پاشو گذاشت رو گاز و در رفت !!!! عجب گیری کرده بودم ! منو باش اینقدر در مورد انسان دوستی مردم مثبت فکر میکردم ! پیش خودم گفتم لابد این یکی توشون تو زرد در اومده و همه که اینطوری نیستن ! چند دقیقه بعد دوباره یه ماشین کنارم توقف کرد ! یه پراید سفید بود که 2 تا پسر جلو نشسته بودن و یه دختر هم پشت ! دیدن دختره دل گرمم کرد و سوار شدم . اونها هم صدای موزیکشون رو بلند کردن و راه افتادن ! یهو حس کردم یکی داره ساق پامو نوازش میکنه . نگاه کردم دیدم پسره که رو صندلی جلوی من نشسته دستشو از کنار صندلی آورده و پامو گرفته و داره میماله ! مچ دستشو گرفتم و همچین پیچوندم که هوارش رفت هوا و بهم گفت وحشی ! منم موهاشو گرفتم و کشیدم که یه مشت مو تو دستم جا موند ! ماشینو نگه داشتن و با تعجب نگام کردن که چرا اینکارو کردم ؟ تازه طلبکارم بودن و میگفتن مگه مریضی ؟ اگه نمیخواستی حال بدی چرا سوار شدی !!!!!!! خلاصه معلوم شد که یه دخترو تور کرده بودن و دنبال یکی دیگه میگشتن که تیمشون تکمیل بشه و قرعه افتاده بود به من بدبخت !!!!!! بازم موندم کنار خیابون ! حالا نزدیک اتوبان سعادت آباد بودم . ماشینها با سرعت میرفتن و کسی بهم توجه نمیکرد . بغضم گرفته بود و کم مونده بود که اشکم سرازیر بشه که یه پیکان کنارم ایستاد . اول راننده ش رو نگاه کردم و دیدن ریش و پشم و تیپ حزب اللهیش دلمو گرم کرد و پیش خودم گفتم طرف مومن و نما زخونه و اهل این چیزها نیست , غافل از اینکه همین مسلمونها پوفیوز تر و حروم زاده تر از همه هستن . بقول سرور شاعران جهان سید ایرج میرزا رحمت الله : جز گه و گند و کثافت چيزی اندر اين شهر نديدم بنده هر کجا شهر مسلمانان است از گه و گند بود آکنده ... سوار شدم . تا نشستم راننده بهم گفت : - من پول مول ندارم بهت بدم خواهر ! یه دور بهم میدی عوضش شام مهمون منی عرق و تریاک هم ردیف تا صبح صفا سیتی !!!!!!!! چنان بهش گفتم خفه شو حیوون و نگه دار که کم مونده بود تصادف کنه و وسط اتوبان نگه داشت و پیاده شدم و یه لگد هم کوبیدم تو در ماشینش و اونم 4 تا فحش آبدار حواله م کرد و رفت !!!!! از خیر ماشین سواری گذشتم و پیاده شروع کردم راه رفتن ! حتا تو اون شرایط عقلم به این نمیرسید که یه ماشین دربست بگیرم و دم خونه پولشو بهش بدم . حالا مگه میرسیدم ؟! یه نیم ساعتی که راه رفتم رسیدم به دانشگاه " امام کاذب " نزدیک پل مدیریت . دیگه داشتم میمردم و کفشهام برای پیاده روی مناسب نبود و پنجه پامو داغون کرده بود و دردش هم توی همه پام پیچیده بود . ایستادم کمی خستگی در کنم که یه ماشین کنارم ایستاد . نگاه کردم دیدم یه پیرمرده . یه لگد حسابی کوبیدم تو در ماشینش که اندازه یه وجب فرو رفت و بعد هم شروع کردم فحش دادنش و بعد که خسته شدم , شروع کردم گریه کردن مثل این دختر بچه ها !!!!! بیچاره پیرمرده هاج و واج فقط نگاهم میکرد و بعد که دید دارم گریه میکنم اول با تردید و بعد با ترس پیاده شد و اومد طرفم و شروع کرد دلداری دادنم ! منم جریان ماشینهای دیگه رو براش گفتم و اونم گفت که اصلن قصدش این نبود و خودش زن و بچه و نوه داره و فقط میخواسته کمک کنه و بعد هم در ماشینو باز کرد و خواهش کرد سوار بشم ! سوار شدم و راه افتادیم . از خجالت داشتم میمردم برای حرفهایی که بهش زده بودم و در ماشینشو که غور کرده بودم ! یه کلینکس برداشت و داد دستم تا اشکهامو پاک کنم . کمی که آرومتر شدم ازش عذر خواهی کردم . بیچاره منو درست تا دم خونه رسوند و هر چی گفتم باقی راه رو خودم میرم , قبول نکرد . پیاده که شدم ازش خواستم صبر کنه تا خسارت در ماشینشو براش بیارم ولی قبول نکرد و رفت !!! .. .. تصور کنین شب یه همچین اتفاقی برای یکی از شما خانمها بیفته ! فکر کنم باید پیه همه چیزو به تنتون بمالین . چون اگه مخالفت کنین باید پیاده برین و یا میریزن سرتون و بعد که ترتیبتونو دادن , به لقا الله هم پرتابتون میکنن ! پس بقول داریوش مافنگی : در شهری که مردمانش در روز روشن ناموس مردم را میدزدند من از خوشباوری امنیت آرزو کردم !!!!! تکبیر. نوشته شده در ساعت 3:15 PM توسط shiva
........................................................................................
● مناجات نامه زن و شوهری , مطلب +18 :
آقا دنیای زن و شوهرها دنیای خیلی شیرینیه که متاسفانه تعداد کمی از زن و شوهرها این گرما و عشق و لذت رو لمس میکنن و اکثرن از بودن با هم و یا داشتن رابطه جنسی با هم و عشق و عاشقی هایی که فقط در حد فرمالیته بیان و تقلید و تکرار میشه , هیچی نمیدونن و میبینی دو نفر 50 – 60 ساله دارن با هم زندگی میکنن اما هنوز یه وجه مشترک تو زندگی با هم ندارن و فقط همدیگه رو از روی ناچاری تحمل میکنن ! زن به مرد نیاز داره و بهش سرویس میده و مرد هم به زنش نیاز داره و در مقابل خواسته هاشو بر آورده میکنه ولی دریغ از یک سر سوزن عشق و علاقه و شور و حال در قلب این دو نفر آدم . متاسفانه خیلی از زن و شوهرها یاد نگرفتن که علاوه بر اونکه باید محبت و علاقه به هم رو وسعت بدن , همزمان دیدگاههای جنسیشون رو هم باید وسعت بدن تا بتونن عشق رو با همه وجود لمس کنن . درسته که غلت زدن های شما با همسر یا دوست پسرتون به ظاهر براتون کافیه و خیلی هم ضد عفونی شده و پاستوریزه ست و فکر میکنین همین که ارضا شدین تمومه رسیدین به اوج , اما مطمئنم که خیلی از شما از نظر روحی ارضا نمیشین و به همین دلیله که به جرات میتونم بگم 90% از زن و شوهرها از زندگی با هم یک رابطه کلیشه ای رو تجربه میکنن نه یک رابطه انسانی بر مبنای عاطفه و علاقه و عشق و سکس و ... : من هنوز ازدواج نکردم ! اما با یه مرد دارم طوری زندگی میکنم انگار که زن و شوهر هستیم و نه تنها بین ما هیچ اختلاف فاحشی وجود نداره , که از بودن در کنار هم خیلی هم لذت میبریم و خوشحالیم . اینو برای این میگم تا اونهایی که میگن عشق و علاقه فقط با ازدواج بوجود میاد , بدونن که اشتباه میکنن و عشق و علاقه فقط زمانی بوجود میاد که دو نفر همدیگه رو همونطوری که هستن بپذیرن و به هم 100% اطمینان داشته باشن و وجود هم براشون مهم باشه نه گذشته و روابط و سلایق و چیزهای مسخره ای که دنیای امروزی ما رو احاطه کرده و شده دست و پا گیر روابط انسانی ! ما با هم زندگی میکنم , میگردیم , تفریح میکنیم , معاشقه میکنیم , مهمونی میریم و با زندگی و بیشتر از اون با خودمون خیلی حال میکنیم . اما سوای همه اینها گاهی اوقات مثل همه آدمها دچار اختلاف هم میشیم . با هم دعوا میکنیم و از دست هم عصبانی میشیم که اگه اینها نباشه زندگی کسل کننده و احمقانه میشه ... ولی بیشتر از اونکه از دست هم رنجیده بشیم , همین دعواها پایه های عشق ما رو مستحکم تر میکنن و تجربه ما رو افزایش میدن و یاد میگیریم از اشتباهات درس بگیریم و تکرارشون نکنیم , نه اینکه کودکانه لجبازی و قهر کنیم و خودمونو از خوشی ها و لذت با هم بودن محروم کنیم , چون همه میدونیم که کسی از فرداش خبر نداره و خیلی احمقانه ست که آدم بخواد امروزش رو بخاطر دیروز , خراب کنه : دیشب من و آرتین مهمونی دعوت بودیم . یه سو تفاهم ساده باعث شد حسادت زنانه من طوری تحریک بشه که همون موقع مجلس رو ترک کنم و بیام خونه و جالب اینکه قبلش رفتار من باعث شده بود که " آقا " غیرتی بشن و عکس العمل ترکی نشون بدن . با اینکه ما هیچ تعهدی نسبت به هم نداریم , اما نسبت به هم نوعی تعصب درونی داریم . من این تعصب رو عشق و علاقه معنی میکنم نه اون غیرتی که از نظر مسلمونها و اسلام و مردهای ایرانی معنا میشه . برای من وجود زنهای دیگه در زندگی اون ایجاد حسادت میکنه و برای اون وجود مردها در زندگی من غیرتش رو بجوش میاره و این طبیعت و ذات موجودات نر و ماده ست که به هم علاقه دارن , هر چند سالها به اشتباه تصور میکردم غیرت و تعصب نفرت انگیزه اما فکر میکنم مقداریش برای دوام زندگی لازمه و نبودش باعث خیانت میشه ... دیشب بعد از جریان دعوامون , جناب آرتین خان یک نامه برام نوشتن و چسبوندن به آینه میز توالتم ... صبح که بیدار شدم و خوندمش , حیفم اومد براتون ننویسم ! هر چند متن نامه کمی تا اندکی بیشرمانه نوشته شده و خیلی خصوصیه اما کی به کیه ؟ نه شما منو میشناسین نه من شما رو :) . شاید متن این نامه برای شما یک درس باشه و شاید خیلی کثیف و تهوع آور و عریان ! شاید اوج جنون هوسبازیهای احمقانه ما رو نشون بده . اما در ورای تمام اینها چیزی نهفته که فقط اونهایی که واقعن عاشقن میتونن درکش کنن . چیزی که خیلی از زن و شوهرها بخاطر حریم های احمقانه ای که فقط خودشون ساختن و تا عرش بلندش کردن , از درکش عاجزن و لذتش رو نمیتونن بفهمن و خیال میکنن زندگی فقط خوردن و خوابیدن و بچه دار شدن و کار کردن و بعد هم مردنه و زندگی بدون این رفتارهای کلیشه ای ابلهانه معنی دیگه ای نداره و حتمن باید به روشهای آبا و اجدادی پرداخت : دیشب : - چرا حرف نمیزنی ؟ میخوای چی بگم ؟ - چرا منو اونجا تنها گذاشتی و رفتی ؟ یعنی تو نمیدونی ؟ - تو شروعش کردی ! با دوست من داشتی لاس میزدی ! خودتو ولو کرده بودی تو بغلش ! چرت نگو ! ما فقط داشتیم شوخی میکردیم و میخندیدیم ! ولی تو چی ؟ - منم داشتم فقط میرقصیدم ! رقص ؟ پس خیلی لطف داشتی که همونجا دختره رو نکوبیدیش زمین و .... - باشه باشه ! من معذرت میخوام . بد برداشت کردم .. نمیدونم چطوری بگم ولی خیلی ناراحت شدم از اینکه با همکارم داشتی اونطوری میخندیدی و شوخی میکردی !!!! امروز : " آشنایی با تو برای من یک ابدیت بود . من همیشه برای پیدا کردن دوستی از جنس مخالف اعتماد به نفس عجیبی داشتم و هیچوقت کم نمی آوردم . این همه ابتکار من بود . اما این چند سال آخر زندگیم دچار خلائی شده بودم .نمیتوانستم درست بخوابم . نمیتوانستم خوب کار کنم و زندگی معنی ش را برایم از دست داده بود . اما وقتی با تو آشنا شدم , نوعی معصومیت و تازگی در وجودت دیدم . در ترکیبی مبهوت کننده از بلوغ جنسی و سادگی کودکانه که قلب غمگین مرا لمس میکرد و تفاوت سنی ما را از بین میبرد . اینکه تو از من بزرگتر بودی و من از تو کوچکتر , برایم مهم نبود . یاد آن اولین صبحی افتادم که در آغوش هم بیدار شدیم . هیچ چیزی جای آن خلسه بعد از بیدار شدنم را نمیگرفت . اعتراف میکنم تا آن روز با زنها و دخترهای زیادی رابطه جنسی داشتم ولی هرگز لذتی که از بودن با تو بردم و رخوت و خلسه ای که جسم و روح تو توامان به من داد را تجربه نکرده بودم . شاید من حضرت آدم بودم که طعم شیرین سیب رو چشیده بود . وقتی از تخت بلند شدی و به سمت میز توالت رفتی , با دیدن بدن عریانت , وجودم داشت به تمام زیبایی موجود در جهان نگاه میگرد که در تن یک زن شکل گرفته بود . پاهای کشیده و خوش تراشت . باسن گرد و خوش فرمت و سینه های کوچک و لرزانت در تاریکی صبح همه با هم به رقص در آمده بودند و من از همان زمان فهمیدم که تو تکه گمشده وجود منی که این اواخر باعث سرگردانی من شده بود . یادت است از همان صبح که بیدار شدیم تا 2 روز از خانه بیرون نرفتیم ؟ روزها از هم جدا نمیشدیم و شبها از هم سیر نمیشدیم . تو یکماه توبیخ شدی و من از محل کارم اخراج شدم . اما همه اینها در مقابل عشق تو هیچ بود و ارزشی نداشت . درهای بهشت به روی من باز شده بود و حاضر نبودم تاخیر کنم تا بسته بشوند . بگذار بی محابا بگویم و همه احساسم را بیان کنم . " عضو تناسلیت " تمیز و شفاف مثل یک شکاف هنرمندانه بود ولی به محض اینکه هیولای درون آن با نوازش من به جنبش در می آمد پرده های ابریشمی ای که اطرافش را پوشانده بود کنار زده میشد و تبدیل به یک گل گوشتخوار میشد . مثل دهان یک نوزاد که بدنبال نوک سینه مادرش میگردد . عاشق این بودم که ..... را با زبانم تحریک کنم و بعد رهایت کنم و در جنون و شهوت بسوزانمت . خیس و درخشان ... مثل یک جوجه اردکی که در حوضی از گوشت صورتی , آب بازی میکند . ماهها آمدند و رفتند و تبدیل به سال شدند و ما هنوز برده هم بودیم . گو اینکه میدانستم تو دور از چشم من دوستان دیگری هم داری ولی وقتی که با من بودی من تو را دوشیزه ای میدانستم که خود ازاله بکارتش کرده ام . هنوز صورتت برای من پر از اسرار بود و ترس عجیبی داشتم از آن چهره عجیب . از چشمانی که در پشت آنها یک نگاه سرد و نمناک با احساساتی تند و موذیانه لانه کرده بود . میترسیدم حالا که ما تا نهایت عشق و هوس پیش رفته ایم , یکروز که بیدار شوم , به سرازیری سقوط عشق بیفتیم . کابوس من تا مدتها این بود که هر شب در کنارت میخوابم و بدنت ندای نیاز سر میدهد و اندام درونیت در آشفتگی به سر میبرند و تو از من میخواهی که ببوسمت , و من میبوسمت و تو میخواهی در آغوشت بگیرم , بغلت میکنم و لبهایم را به لبهایت طوری فشار میدهم انگار که ته سیگار را در جا سیگاری خاموش میکنم و ناگهان تو ناپدید میشوی . ولی خوشبختانه همه اینها یک مقدمه بود برای غیر عادی ترین رفتار شناخته شد , فرایندی که به آن میگویند : سکس !!!! میدانم مثل همیشه به من میگویی خیلی بیشرم و وقیحی . مثل شبهایی که زیر گوشت زمزمه میکنم و از اندامت تعریف میکنم و تو فقط میخندی . شیوا ؟ تا حالا به یک احساس درونی واقعی و قدرتمند رسیدی ؟ تا حالا یک غیر همجنست را بُت خودت قرار داده ای ؟ پس بدان هیچ بخشی از این عشق ما نمیتواند بیشرمانه باشد ! هر چیزی که بین ما اتفاق می افتد مقدس است . الهی ست . آسمانی . میپرستمش . میدانی کی فهمیدم واقعن عاشقت شده ام ؟ شاید مضحک و کثیف باشد اما پارسال تابستان وقتی رفته بودیم شمال در ویلای تو , یک شب که برقها رفته بود و از آسمون آتش میبارید تو فقط یک تیشرت سفید تنت بود و دراز کشیده بودی روی ایوان و داشتی شراب مینوشیدی و آواز میخواندی . مست مست بودی . من روی تاب نشسته بودم و داشتم نگاهت میکردم و از شنیدن صدایت لذت میبردم . ناگهان از جایت بلند شدی و رفتی لبه ایوان ایستادی و پاهایت را از هم باز کردی و شروع کردی به شاشیدن . زمان برای یک لحظه ایستاد و من از روی تاب بلند شدم و رفتم پایین ایوان و زیر پاهات ایستادم و در آن آبشار طلایی غرق شدم . به صورتم میپاشید و سوراخ های دماغم را پر میکرد و چشمهام را میسوزاند . درست آنوقت بود که چیزی مغزم را تکان داد انگار به من چند هزار ولت برق وصل کرده باشند . اینجا بود که حس کردم واقعن از تو ارضا شده ام و عاشقت . میدانم به من میگویی ای کثافت و از بیاد آوردن این خاطرات تهوع آور خونت به جوش میآید اما مطمئن هستم که آن نهایت عشقبازی و خشونتی سکسی ای را که ما با هم داشتیم , هرگز با هیچ کس دیگری نمیتوانیم داشته باشیم و تجربه کنیم . با تمام وجود دوستت دارم و امیدوارم مرا ببخشی " نوشته شده در ساعت 2:15 PM توسط shiva
........................................................................................
● رمضان در کانون اصلاح و تربیت نوجوانان :
یه چند وقتیه که میرم به کانون اصلاح و تربیت نوجوانان که محل نگهداری مجرمین کم سال و زیر سن قانونیه . توی کانون صحنه های تاسف آور زیادی رو میبینین . همجنس بازی و خودارضایی غوغا میکنه و با همه مراقبت ها و کلاس های مسخره قرآن و دروس معارفی که برای بچه ها میذارن , باز هم آفتاب اسلام نتونسته به قلب بچه ها بتابه . ملاهایی هم که پول مفت میگیرن و میان برای بچه ها موعظه میکنن هم با همه دروغ و دغل ها و اراجیف و ترسوندن بچه ها از آتش حهنم و مار قاشیه و پل صرات و دسته بیل فرشته ها که ممکنه تو ماتحت گناهکاران فرو بره , نتونستن هیچ کدوم این بچه ها رو به راه راست هدایت کنن ... اینجا صحنه های غم انگیز زیادی میبینی ! از دخترهایی که هنوز فرق بین عروسک مرد و زن رو نمیدونن ولی یه کرور سابقه رابطه جنسی دارن اونم با خانواده و فامیلشون , تا پسرهایی که هنوز 15 سالشون نشده و یه پرونده قطور از جرم و بزهکاری و زنا و تجاوز و حتا قتل بهشون وصله . اینجا محل وحشتناکیه که آدم رو یاد زندانهای قرون وسطی می اندازه . ظاهرش امروزیه اما قوانین بدوی برش حاکمه درست مثل اجتماع خودمون . مثل نگهداری نوجوونی که به سن قانونی نرسیده و مرتکب قتل شده , در اینجا اونقدر نگهش میدارن تا به سن قانونی برسه و بعد در کمال خونسردی اعدامش میکنن و تازه اسمش رو هم میذارن عدل علی و قانون اسلام و شرع و شریعت و فقه و اصول و ... تف ! بگذریم که از این جنبه های حیوانی و کثیف دین اسلام و آخوندیسم و مسلمونها هر چقدر که بگیم کم گفتیم : درخواست داده بودم که بجای رفتن بین یه مشت زن زندانی که نصفشون از جرم و فساد لذت میبرن و باقی هم چاره ای بجز انجام جرم و بزه و تن دادن به فساد ندارن , برای تامین معاش و زنده موندن , بیام جایی که بشه اقلن تغییراتی انجام داد و اثری گذاشت روی آینده سازان جامعه که حالا بنا به هر دلیلی مرتکب جرمی شدن , خواسته یا ناخواسته ... هر چند اعتقاد قلبی خودم اینه که دارم آب توی هاون میکوبم و تا این حکومت برقرار باشه , و تا مذهب اسلام پا برجاست و نسل قدیمی این مملکت شامل پدر بزرگان و مادر بزرگان و پدران و مادران ما زنده هستن , چنین مسائلی هم هست و هیچی عوض نمیشه ... هنوز با بچه ها اون ارتباطی که باید رو نتونستم برقرار کنم . یک جو سرد و بی اعتمادی حاکمه . بیشتر هم به این خاطره که اونها از مربیان قبلی دل خوشی ندارن و روشهای احمقانه و مذهبی گرایانه و تنبیهات وحشیانه و غیر عادلانه اونها باعث شده تا بیشتر تشویق به انجام جرم بشن و در ظاهر اینجا اصلاح بشن و وقتی میرن بیرون , دوباره روز از نو روزی از نو . همه اینها بخاطر بکار گیری افرادیه که در درجه اول دین و مذهبشون ملاکه و بعد سواد و معلومات و کارآییشون و نتیجه شده اینکه طرف وقتی میاد کانون , در واقع میاد به دانشگاه تحصیلات علوم خلاف و دروس تکمیلیش رو آموزش میبینه و یک آدم حرفه ای از اینجا میره بیرون و جوری میشه که قبلن اگه تخم مرغ دزدی میکرده , الان خر رو با بارش یه جا میدزده !!!!! اما توی همینجا هم حکایت های جالبی اتفاق می افته که گفتنش خالی از لطف نیست هر چند بعضی از اونها ناهنجارن ... اینجا صحنه های عجیبی رو شاهدی که گاه خنده دار و گاه تاسف بارن : 2 سال قبل که اومدم اینجا و معرفی نامه م رو تحویل مسئول کانون دادم , اولین سوالش ازم این بود که شما چقدر اعتقادات مذهبی دارین ؟ منم در کمال خونسردی گفتم اصلن اعتقادات مذهبی ندارم ! اونم خونسرد تر از من عذرم رو خواست و ردم کرد . امسال وقتی شنیدم رئیس اونجا عوض شده , برای بار دوم تقاضا دادم و خوشبختانه یه همچین سوالی ازم نشد و با آقایی که تیپ بسیجی ها رو داشت و یه سرباز غول بیابونی , راه افتادیم رفتیم تا همه جای کانون رو نشونم بده . دیدن کارگاههای سفالگری و آهنگری و نجاری و قسمت باغبونی و پروش گل و گیاه و زمین بازی فوتبال و والیبال و میزهای پینگ پنگ و ... همه باعث دلگرمی بود و آدم لذت میبرد از اینکه یه همچین امکاناتی برای این بچه ها درست کردن , اما حالت چشمهای بچه ها خیلی بی تفاوت بود و در واقع تنها چیزی که از اونها خونده میشد این بود که اصلن از این چیزها راضی نیستن . مخصوصن که به ما با تنفر نگاه میکردن . همه جا رو دیدم و بعد برگشتیم دفتر کانون و رو کردم به رئیسش و گفتم من میخوام با رده سنی 15 به بالا کار کنم . - ولی خانم برای شما این سن مناسب نیست و بهتره با بچه ها کار کنین ! ولی من میخوام با اینها کار کنم چون فکر میکنم بهتر جواب میده ! - شونه هاشو انداخت بالا و میکروفن رو روشن کرد و بچه ها رو صدا کرد به آسایشگاه و بعد هم سربازی رو صدا کرد تا منو ببره پیش اونها . وارد خوابگاهشون که شدم دیدن قیافه های غور و چکشی بچه ها با سرهای از ته تراشیده , باعث شد پقی بزنم زیر خنده ! انگار همین خنده خودش جو رو بهتر کرد که اونها هم شروع کردن تیکه انداختن به من , اونم چه تیکه های آبداری که آدم انتظار داره از مردهای 30 – 40 ساله بشنوه !!!!!!!! سرباز رو فرستادم بیرون و درو بستم و خیلی شیک خودمو معرفی کردم و انتظار داشتم الان اونا هم خودشونو معرفی میکنن و بهم خوش آمد میگن . اما غافل از اینکه این جانورها بهشون کلاس نیومده . " شدیدن به این باور رسیدم که روانکاو هایی رو که میخوان برای زندانیها بفرستن حتمن باید یه دوره خلافی و زبون لاتی براشون بذارن و یه مدت هم تو بخش جرم شناسی اداره آگاهی و یه مدت هم توی کلانتری ها کارآموزی کنن وگرنه محاله که بتونن موفق بشن در ارتباط برقرار کردن با این آدمهایی که لالایی مادرشون از نوزادی فحش خوار مادر بوده و نوازششون کتک خوردن با بیل و داغ کردن با سیخ و مشت و لگد " تنها چیزی که تحویلم دادن چند تا شیشکی حسابی بود و متلک های آبدار ! اعتماد به نفسم کم کم داشت غروب میکرد و کم میآوردم ! اما سعی میکردم همچنان از موضع برتر بهشون نگاه کنم وگرنه تا آخر من دولا بودم و اونا سوار من ! نگاه کردم به جمع 20 نفره شون و اونی رو که از همه قیافه ناجور تر و خشن تر و هیکل گنده تری داشت صدا کردم . معمولن اونهایی که از همه اوراق ترن سر دسته بقیه هستن و بتونی اونو رام کنی بقیه هم ازت حساب میبرن . اومد جلوم ایستاد و لبخند مسخره ای روی لبش نشوند و زل زد تو چشمام ! شرارت از سر و روش میبارد و یه جای سالم رو کله کچلش نبود و صورتش هم مثل دست اندازهای خیابون و درختهای عُشاق , پر از کنده کاری و یادگاری دعواهاش بود . قسم میخورم اگه منو با این جانور برای 2 دقیقه تنها تو یه اتاق می انداختن , 9 بعد 4 قلو حامله میشدم !!!!! شونه هاشو گرفتم و روشو به بچه کردم و شروع کردم از سر تا پاش ایراد گرفتن و چنان بلایی سرش آوردم که داشت دق میکرد !بچه ها هم هرهر بهش میخندیدن و حسابی حالش گرفته شده بود و نمیتونست هم چیزی بگه و خون خونشو میخورد . فکر کنم خدا هم وقتی اینو میرید نمیدونست اینقدر تو وجودش ایراد داره . تقریبا 80 مورد از ظاهرش ایراد گرفتم و کلی ضایع ش کردم جلوی بقیه !!!!! بعد که تموم شد , البته دهنم خسته شد وگرنه بازم یه 200 – 300 تای دیگه هم جا داشت , گفتم : - خب مزه داشت ؟ حالا ببین وقتی منو مچل میکنین من چه حالی پیدا میکنم ! حالا بفرما ... هرررری ! با تعجب نگاهم کرد و رفت بین بچه ها و مثل موش پشت بقیه قایم شد ! بعد راه افتادم توی اتاقشون و شروع کردم فضولی کردن . خیلی هاشون غرغرشون در اومد . به تجربه زندان میدونستم که هر زندانی ای وسایل ممنوعه خصوصی زیادی بخصوص تیزی " چاقو " داره و کلی چیزهای خلاف دیگه و تو صد تا سوراخ اینها رو می چپونن و اگه یه دستگاه فلز یاب بیاری میتونی یه تُن آهن از توی این اتاق بیرون بکشی !!!!!! بازم همون نره غولو صدا کردم و پرسیدم تختش کدومه ؟ نشونم داد . زیر و روشو گشتم و یه تیغ اره صیقلی پیدا کردم که پایینش رو با لاستیک ماشین پیچیده بود و شکل دسته درش آورده بود و بدنه ش رو چنان سابیده بود که مثل تیغ تیز شده بود ! رنگش پرید . چاقوی کذایی رو گذاشتم تو جیبم و چاقوی جیبی خودمو در آوردم و پرت کردم براش و گفتم : - خجالت نمیکشی این بلا رو سر اره میاری ؟ اینو داشته باش هم خوش دسته هم تیز تره !!!!!!! بعد هم بهش یه چشمک مخصوص (!) زدم و با بقیه بچه ها رفتیم توی محوطه . رفتیم و نشستیم روی چمن ها و بعد شروع کردم جوک های بی ناموسی هفته رو تعریف کردن براشون . تا اینجا تقریبن جو صمیمی تر شده بود و یکی دو تاشونم خواستن جوک بگن ! من به جوکهای خودم میگفتم بی ناموسی ! مال اینا دیگه جوک که نبود و فیلم پورنو بود و من که اینقدر ادعای لات بودن میشه داشتم از خجالت شرشر عرق میریختم !!!! با اینهمه هیچی نگفتم و گذاشتم راحت باشن ! بعد هم شروع کردم براشون صحبت کردن و از کارهایی که دلم میخواد با هم انجام بدیم گفتم و خلاصه یه سخنرانی یک ساعته براشون کردم و بعد هم دوباره رفتیم به خوابگاهشون . ظهر شده بود و گرسنه م بود و یادم رفته بود چیزی بیارم بخورم . رو کردم به بچه ها و گفتم : - بچه ها کدوماتون روزه هستین ؟ همشون دستهاشونو بردن بالا ! اونجای آدم دروغ گو ! کیا روزه هستن ؟ ایندفعه یکی دو تا از دستها پایین بود ! برای اینکه آخرین حریم رو بشکونم گفتم : یعنی هیچی خوراکی اینجا پیدا نمیشه ؟ بوفه ندارین چیزی بفروشن ؟ - ماه رمضونا بسته ست و بعد از افطار باز میکنه ! حالا من گشنمه چیکار کنم ؟ هیچی نیست بخورم ؟ آقا تا اینو گفتم چند تاشون رفتن و از زیر دشک و لای بالش و شکاف دیوار و زیر موزاییک , بیسکویت و کیک و کنسرو تن ماهی و تکه های نون خشک و آبنبات و ... در آوردن و آوردن دادن بهم ! دوباره سوال کردم بچه ها کی روزه ست ؟ این دفعه اصلن دستها بالا نرفت . پسر نره غوله رو صدا کردم و گفتم : - تو برو پشت در بشین که هر کی خواست بیاد تو نتونه و بعد هم یه کنسرو تن درسته رو دادم بهش برای کاری که میکنه و بقیه بچه ها رو هم جمع کردم و نشستیم مشغول خوردن خوراکیها شدیم !!!!!! اونم با چاقویی که بهش داده بودم کنسروشو باز کرد و مشغول شد . تقریبن بیشترشون بجای خوردن , به غذا خوردن من نگاه میکردن که با ولع عجیبی مشغول خوردن بودم اونم بیسکویت و شکلات ! فکر کنم باورشون نمیشد من روزه نباشم و اینقدر هم پر خور باشم . دیگه نمیدونستن که این پریود باعث میشه من برای شیرینی غش کنم و بجز اینها قیافه م مثل سکه تقلبی میمونه و درونم ابلیس مجسم !!!!!!! کار به جایی رسید که بعضی هاشون سهم خودشونم دادن بهم و منم مخصوصن گرفتم و همه رو خوردم و بعد هم ازشون تشکر کردم اونم با ماچ و بوسه !!!!!! فقط دلم میخواست تو اون لحظه یه دوربین همراهم بود تا وقتی اینها رو بوس میکردم ازشون فیلم میگرفتن که چطور با وحشت و نگرانی و تعجب نگاهم میکردن انگار که بوسیدن یه کار مریخیه !!!!! باور کنین حاضرم قسم بخورم که اینها رو حتا مادرشونم نبوسیده و کمبود شدید عاطفی دارن ! حدسم هم درست بود و اتفاقن همون نره غوله اول از همه زد زیر گریه و رفت یه گوشه شروع کرد زار زار اشک ریختن .. اشکهاشو پاک کردم و بغلش کردم . سرشو همچین چسبوند به سینه م و دستهاشو دور کمرم حلقه کرد که انگار مادرشم , کم مونده بود کمرمو از وسط دو نصف کنه و تو بغلم همینطوری گریه میکرد !!!! چند تا دیگه از بچه ها هم با دیدن این صحنه زدن زیر گریه ! دلم کباب شد . کاش مسئولین کانون میدونستن که فقط با محبت کردن میتونن این بچه های معصوم رو که بخاطر خطاهای همین حکومت و ندادن امکانات به والدینشون , منحرف کردن , سر به راه کنن و از بدبختی نجاتشون بدن , ولی افسوس که این بیشرف های احمق فکر میکنن ایمان و دین و مذهب و کوفت و زهر مار تنها وسیله هدایت بچه هاست و بس ... تف ! نیم ساعت بعد صدای نکره موذن از توی بلندگوها پخش شد که نوید نماز ظهر رو میداد ! بچه ها بدو بدو رفتن به سمت نمازخونه . دنبالشون رفتم . مشغول وضو گرفتن شده بودن و در حین وضو هم اسافل هم رو بی نصیب نمیذاشتن و مدام با هم ور میرفتن و حرکات رکیک انجام میدادن مخصوصن با کم سن و سالها ! بنازم به این مملکتی که نماز خوناش همجنس بازن .. ! بعد از وضو همه هجوم آوردن به نمازخونه و مهر برداشتن و بعد که حسابی مهر ها رو تو سر و کله هم کوبیدن , آخوند پوفیوزی که پیش نمازشون بود اومد و مشغول نماز خوندن شدن ! اونم چه نمازی .... یا همدیگه رو انگشت میکردن یا هرهر میخندیدن یا سوزن فرو میکردن تو باسن همدیگه و همدیگه رو قلقلک میدادن یا صدای جک و جونور در میاوردن و خلاصه کلی مسخره بازیهای دیگه ! این نماز نمایشی که تموم شد همه مثل گوسفندهای رم کرده از نمازخونه فرار کردن و رفتن بیرون !!!!!! شرط میبندم یک کدومشون محض نمونه نماز نخوند ... تا ساعت 4 اونجا بودم و موقع برگشتن هم پسر نره غوله رو صدا کردم و دور از چشم سربازه و بقیه یه دسته پول چپوندم تو جیب شلوارش در عوض چیزهایی که خورده بودم و بهش قول دادم دفعه بعد که میام براشون کلی چیزهای باحال (!) میارم !!!! موقع رفتن دیگه چشمهاش اون حالت ترسناک و چهره اش اون فرم خبیث و گانگستری رو نداشت و تبدیل شده بود به موجودی دوست داشتنی و معصوم ! هفته دیگه میرم بخش دختران تا ببینم اونجا چه خبره ... نوشته شده در ساعت 1:50 PM توسط shiva
........................................................................................
● جوکهای مذهبی , مطلب +18 سال :
خداوندا ! نمیدونم این ماه رمضونی ما را چه میشود که درست از اولین صبح روز رمضان تا روز آخر که همان عید پست فطرت باشد چنان از عالم ملکوت و ناسوت و لاهوت و جبروت و هپروت بر ما مطالب اسلام پسند وحی میشود که خودمان هم در عجب مانده ایم که ما را چه شده است ؟ استغفرالله ربی و اتوب علیه : پیرو همین وحی های آسمانی امشب که شب جمعه فرنگی هاست و فردا هم روز کریستف کلمب و تعطیل رسمیه و سگ هم آزاده چه برسه به ارواح این کون نشورهای غرب زده , برای شادی دلهاتون و به کوری چشم اسلام و مسلمین میریم به دنیای مفرح جوکهای ایرانی . این شما و اینهم کلکسیونی از برترین جوکهای حزب الهی و بسیجی و مذهبی ! خواهش میکنم از طفلان مسلم و خواهران و برادران جاکش حزب الله که این مطلب رو نخونن چون در صورت فحش دادن , تمامی فحش ها با پست اکسپرس به حساب 100 امام و ائمه اطهار و خوار مادر فحش دهنده ها " حالا با هر عنوانی " واریز خواهد شد . اگه این مطلب مورد توجه واقع شد , سری بعد میریم خدمت جوک های زیر شکمی مذهبی . و اما ... آورده اند که : - آیت الله جنتی در پیام تبریکی به آغای احمدی نژاد فرمودند : ای قشنگ تر از پریا ! شبها تو کوچه نریا ! اصلاح طلبا دزدن ! عشق منو میدزدن ... - از دفتر خاطرات یک بسیجی : یاد شبهای جبهه بخیر .... شب با رویا میخوابیدیم . با سپیده بیدار میشدیم با سحر عملیات میکردیم حاجی رو مینا میخوابید ما سیما رو لخت میکردیم ... - به بابای حسین فهمیده میگن : در مورد پسرت چی داری بگی ؟ میگه : قبرش سگ برینه که هنوزم بعد از 26 سال دارم قسط تانک میدم !!!!! - دکتر احمدی نژاد دستور دادند از این به بعد در جوکها بجای ترکه از کلمه : صهیونیسته ! بجای لره از کلمه : منافقه ! بجای رشتیه از کلمه : مفسد فی الارض و بجای قزوینیه از برادر بسیجی استفاده شود !!!! - شایعه میشه عکس امام رو تو ماه دیدن . بی بی سی اعلام میکنه : مردم امام خود را در ماه دیدند گویا فضانوردان در ماه ریده بودند ! - ترکه میره داروخونه میگه یزید میخوام . میگن یزید چیه ؟ میگه همونی که جلوی آبو میگیره !!! - ترکه داشت مستند حیات وحش نگاه میکرد. 2 تا شیر افتاده بودن دنبال یه گور خر . بعد از مدتی گورخره از دست شیرا فرار میکنه و ترکه هیجان زده میشه و میگه : محمدی هاش صلوات ! - به ترکه میگن شغلت چیه ؟ میگه : هااا یه اطلاعاتی هیچ وقت شغلشو به کسی نمیگه !! - ترکه به مقعد خمینی میشاشیده . بسیجی ها میریزن سرش و شروع میکنن کتک زدنش . ترکه داد بیداد میکنه که چرا میزنین ؟ میگن چرا داشتی میشاشیدی به قبر آغا ؟ میگه : والا ... من شاش بند شده بودم , دعا کردم آغا شفا بده و آقا هم شفا دادن . - احمدی نژاد فرق راست میذاره ! بهش میگن چرا فرق راست گذاشتی ؟ میگه شپش های نر اینطرف , ماده ها اونطرف !!!!! به ترکه میگن تو جبهه امداد غیبی دارین ؟ میگه : آره هر وقت یه خمپاره میافتاد تو سنگر , هفت هشت نفر غیب میشن ! بعد بهش میگن شما اینجا ایثار هم میکنین ؟ میگه عیسی رو که نه ولی یه تقی داریم که همه میک ... ! - قاضی به شاهد که یه ترکه بوده میگه برید تو جایگاه شهود و کتاب مقدس رو دستتون بگیرید و قسم بخورید که راست میگین . ترکه میره و کتاب رو میگیره دستش و میگه : این تو کون آدم دروغ گو !! - شباهت احمدی نژاد و رفسنجانی : هیچ کدوم تا بحال از ریش تراش استفاده نکردن !!!!! - ترکه نخ 10 تومنی رو میکشه شورت مدرس میافته پایین . بسیجیا دنبالش میکنن میره تو یه کوچه بن بست یه 1000 تومنی در میاره میگه : هااا ! جلو بیا تا نخشو بکشم !!!! به ترکه میگن تو جبهه چیکار میکردی ؟ میگه ما زرشک پاک میکردیم ! میگن پس تو آشپزخونه کار میکردی ؟ میگه نه ! همه جا تابلو زده بودن کربلا ما میآییم . بعد مردم زیرش مینویسن زرشک !!!! ماهم اون زرشک ها رو پاک میکردیم ! - امام جمعه رشت فرمودند : به لطف انقلاب ما به خودکفایی رسیدیم و 20% از بچه های خودمون رو خودمون تولید میکنیم ! - به ترکه میگن یه یپیغمبر زن بگو ! میگه پیغمبر اکرم ! - ترکه سواد نداشته , میره انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکنه ! بهش میگن تو که سواد نداری ! میگه مگه ریدن توی مملکت سواد میخواد ؟ - آخونده میشینه صندلی جلوی تاکسی به راننده که ترک بوده میگه منو دو نفر حساب کن ! ترکه هم بهش میگه : من تو رو تخم خودمم حساب نمیکنم چه برسه به 2 نفر !!!!!!!! - امام جمعه اردبیل فتوا داد : هنگام نوشیدن آب 3 بار بسم الله بگویید ! ازش میپرسن چرا این فتوا رو دادی ؟ گفت : چون توی آب 3 تا جن وجود دارد ! 2 تا هیدور جن (!) , یه دانا اکسی جن !!!!! - احمدی نژاد 10% قیمت شیر رو افزایش داد ! ازش پرسیدن چرا اینکارو کردی ؟ گفت : بخاطر حمایت از گاوهایی که به من رای دادن !!!! - تو ماه رمضون قزوینیه یه بچه سوار دوچرخه کرده بود داشت میرفت , رفقاش بهش میگن : ماه رمضونه بیخیال ! قزوینیه میگه خودم میدونم بالام جان , میبرم برای بعد از افطار . - دلایل تغییر نام ایران توسط احمدی نژاد اعلام شد : یکم اینکه ایران اسم زنه ! دوم اینکه عراق 8 سال به ایران تجاوز کرده ! سوم اینکه آمریکا به ایران نظر داره ! - بسیجیه تو جبهه ترکش میخوره جفت تخماش کنده میشه ! براش از چوب و آهن تخم میسازن . چند سال بعد ازدواج میکنه و بچه دار میشه . یه روز تو خیابون دکتر معالجش میبینش و میگه چطوری ؟ بچه ها چطورن ؟ بسیجیه میگه : پینوکیو خوبه ولی ترمیناتور خیلی اذیت میکنه !!! - بسیجیه میره مغازه اسباب بازی فروشی عروسک بخره ! میگه : آقا این خواهرا چندن ؟ - زن امام جمعه رشت حامله میشه , منافقین مسئولیتش رو به عهده میگیرن . - ترکه پشت شیشه مغازه ش میچسبونه : امام با نوشابه ! میگن این چیه زدی ؟ میگه از شما که بهتره که همه جا میگین : خدا با ماست !!!! - ابراهیم , پیغمبر خدا , میخواسته اسماعیل , پسرشو قربانی کنه که یهو جبرئیل جلوش ظاهر میشه و بهش میگه : ابی جون ! تو در مقابل دوربین مخفی هستی ! - به ترکه میگن : میخوای جای خدا باشی ؟ میگه نه ! میگن چرا ؟ میگه چون جای پیشرفت نداره !!! - از عربه میپرسن راسته که محمد 70 ساله با عایشه 9 ساله ازدواج کرد ؟ میگه : وولک ! اگه راست (!) نبود که ازدواج نمیکرد !!!! - زن چادریه از راننده تاکسی میپرسه : حاج آغا ؟ امام علی میرید ؟ راننده بهش میگه : دِ اگه نمیرید که میترکید آبجی ! - ترکها میرن نماز جمعه , جو میگیرشون موج مکزیکی میرن ! * کنایه از حرکت موج مانند تماشاچیان فوتبال در استادیوم های ورزشی برای تشویق تیمشون ! - آخوند ترکی داشته سخنرانی میکرده و میگفته : امام حسن یکروز سوار ذولجناح بوده که ... یهو یکی از مردم بلند میشه و میگه : ذولجناح که اسب امام حسین بوده ! آخونده در جوابش میگه : پدر سج ! تو اگه ماتور داشته باشی اونو دست برادرت نمیدی ؟؟؟ - به ترکه میگن : علی یارت !!!! ترکه میگه : آاااا قربان شما , ما تیممون تکمیله ! - ترکه داشت آنتن تلویزیونشو درست میکرد که پاش لیز میخوره و از لبه پشت بوم میافته پایین . بین زمین و هوا بوده که یهو میگه یا اما حسن !!!!! یهو یه دست غیبی وسط زمین و آسمون میگیرش و میپرسه : کدوم حسن منظورت بود ؟ ترکه میگه : امام حسن عسگری ! دستها ولش میکنن و میگن : من مُجتباشونم ... اشتباه شد ... - یه روز شیطان قرص اکس مصرف میکنه , مردمو به راه راست هدایت میکنه !!!! - به ترکه میگن با دین جمله بساز ! ترکه میگه : گاییدین مارو از بس گفتین با این و اون جمله بساز !!! - یه روز حضرت آدم از حوا میپرسه : عزیزم ؟ دوستم داری ؟ حوا میگه : آخه الاغ ! مگه چاره دیگه ای هم دارم ؟؟؟ - ترکه صبح میره مغازه و کرکره رو بالا میکشه و میگه بسم الله رحمان رحیم وارد میشه و میبینه همه مغازه رو خالی کردن ! کرکره رو میکشه پایین و میگه صدق الله علی العظیم ... - به ترکه میگن یه حدیث بگو ! میگه : اَدَ بودَ ادَ بَدَ ! میگن این حدیث از کیه ؟ میگه : از حضرت علی اصگر !!!!!! - حضرت نوح قرص اکس مصرف میکنه , زیر دریایی میسازه ! نوشته شده در ساعت 2:10 PM توسط shiva
........................................................................................
● افطاری :
خاله مادرم صبح زنگ زد و ما رو افطار دعوت کرد منزلش ! هر چی بهانه آوردم که ما روزه نیستیم و نمیاییم و ... قبول نکرد و گفت روزه هم نباشی باید بیایی و یه چیزی دور هم میخوریم و خواهرتم دعوت کردم و اونم میاد !!!!!! پناه بر خدا ! همین مونده بود که ما 2 تا به هم بیفتیم تو یه مجلس مذهبی و اونوقت مشخص بود که چه افتضاحی درست میشه !!!! " از خاله مادرم زیاد نوشتم . یه تهرانی اصیل و پولدار با عقاید مذهبی عجیب و غریب که توی هیچ بقالی ای پیدا نمیشه ! این آدم اعتقادات مذهبی عمیقی داره اما در کنارش سگ نگهداری میکنه , شراب میخوره , بی حجاب میگرده و خلاصه معجون عجیب و غریبیه و با اینهمه خیلی دوست داشتنی ! در کل آزارش به هیچ کس نمیرسه و همه دوستش دارن ... " به خواهرم زنگ زدم و قرار شد من خودم برم و اونم خودش با آژانس از خونه ش بره اونجا . مقصدمون ولنجک بود ! یه محل زیبا که به کل تهران دید داره و فقط تنها ایرادش اینه که از خونه اونها نمیتونی با موبایل تماس برقرار کنی و نمیدونم چرا اینطوریه که موبایل آنتن نمیده !!!! بعد از یکساعت و نیم که توی ترافیک وحشتناک بودم , بالاخره رسیدم و ماشینو پارک کردم و زنگ زدم ! شوهرش آیفون رو جواب داد و بعد از معرفی خودم درو باز کرد و رفتم داخل . چراغهای اتاق پذیرایی روشن بود و صدای همهمه زنها بلند .. معلوم بود همه اومدن . خدا خدا میکردم خواهرم هم اومده باشه تا از تنهایی در بیام . خاله مادرم اومد به استقبالم و بعد از رو بوسی راهنماییم کرد داخل . مانتو و روسری رو در آوردم و دادم بهش و با هم رفتیم توی پذیرایی و ما رو به مهمونهاش معرفی کرد . چند نفری آشنا بودن و بقیه رو نمیشناختم ! همه با حجاب , یا حداقل یه روسری سرشون بود و چند تایی هم چادری بینشون دیده میشد . نمیدونم اینا دیگه از کی میخواستن رو بگیرن , از خدا یا امام تایمری " زمان " ؟ خواهرم هنوز نیومده بود . نشستم . هر کسی یه کاری میکرد : یا با بغل دستیش صحبت میکرد یا کتاب " عم جز " دستش بود و قرآن میخوند , بعضی ها گوشه سالن در حال نماز خوندن بودن , بعضی ها تسبیح می انداختن و ذکر میگفتن و بقول معروف هر کسی خر خودشو میروند . بوی خوش غذا توی خونه پر شده بود . بوی سیر داغ حکایت از آش رشته میداد و دهنم آب افتاده بود حسابی ! رادیو رو روشن کرده بودن تا صدای اذان رو بشنون . کمی اونطرف تر هم کلفت ها زیر نظر خاله خانم در حال چیدن میز بودن . یکیشون شمعهای توی شمعدونها رو روشن میکرد یکیشون بشقابها رو می چید و اون یکی قاشق چنگالها و ... نگاهی به چهره زنها انداختم ... یه زن لاغر بینشون نبود . همه کون ها طاقچه ای و سینه ها ریگ پستون سوپر دولوکس و شکم ها هم طبقه طبقه !!!!!! شرط میبندم اینها برای لاغر شدن روزه گرفته بودن , البته اگه واقعن روزه بودن !!!!!! کمی بعد سر و کله خواهرم هم پیداش شد و اومد پیش ما نشست ! " این خواهر دوقولوی من از نظر اخلاقی هم شبیه منه اما یه چیزی که هست اینه که وقتی ما دوتا به هم میافتیم زمین و زمانو به هم میدوزیم و شرارتمون فعال میشه , از بچگی هم همینطور بودیم و همیشه سعی میکردن ما دوتا رو از هم دور نگه دارن توی مهمونی ها تا آرامش برقرار باشه " تا کونشو گذاشت رو صندلی اشاره کرد به زنی که روبرومون نشسته بود و گفت : - شیوا ببین پستوناش چقدر گنده ست ! شرط میبندم با همینا شوهرشو کتک میزنه ! به اینکه چیزی نیست ! اون یکی رو ببین ! کونش اندازه تانکره ! فکر میکنی اگه این یه زمان رو شوهرش بشینه , ازش چیزی باقی میمونه ؟ اتفاقن چند تایی از زنها با دیدن چشم و ابروها و اشاره های ما و خندیدن و پچ پچ کردنهای ما حساس شدن و خودشونو جمع و جور کردن . درست همین موقع بود که رادیو شروع کرد دعای افطار رو خوندن و بعضی زنها هم دستهاشونو بردن بالا و با گوینده مشغول دعا کردن شدن ! یکی از زنهای چادری دستهاشو با زاویه 90 درجه کاملن دراز کرد رو به بالا و من و خواهرم هم پقی زدیم زیر خنده ! خاله مادرم از دور چشم غره ای بهمون رفت که یعنی ساکت بشین ! ولی مگه میشد ؟ خلاصه بلند شدم رفتم از اتاق بیرون و بدو بدو رفتم طبقه بالا و زدم زیر خنده , چند دقیقه بعد هم خواهرم اومد بیرون و خلاصه حسابی خودمونو خالی کردیم . چشمم افتاد به بار و دست خواهرمو کشیدم و رفتیم دم بار ... این شوهر خاله مادرم , فیروز خان , خیلی خوش سلیقه ست و همیشه مشروبهای درجه یک و عالی داره ! Jake Daniels رو انتخاب کردم و خواهرم هم Baileys برداشت و 2 تا گیلاس هم برداشتیم و مشغول خوردن شدیم . نصف گیلاسمو نخورده بودم که یهو سر و کله , فیروز خان , پیدا شد که جینگول , سگشونو , گرفته بود تو بغلش و داشت نازش میکرد و چنان با غضب ما رو نگاه میکرد که کم مونده بود سکته کنم ! بلند شدیم و سر و وضعمونو مرتب کردیم و سلام کردیم بهش ! - بازم شما دوتا آتیش پاره زنجیری دخترای اون هلن در به در پیداتون شد ؟ ببخشید نمیدونستیم شما اینجایین ! تو دختره پررو دیگه حرف نزدن که هر دفعه چشم منو دور میبینی میای به بطری های آب زمزم من ناخنک میزنی ! بگیرم باباتو جلوی چشمات بسوزونم ؟؟؟ - خب ببخشید ! گلومون خشک شده بود گفتیم یکمی بخوریم تشنگیمون بره .... از کی تا حالا گلوی آدم خشک میشه , مشروب میخوره ؟ اونم ویسکی ؟؟؟؟ حالا خودت کم نبودی این یکی جانورم برداشتی آوردی ؟ یادته بچه بودی توی مهمونی مادر بزرگت تا از در اومدی تو محکم کوبیدی تو فرق سرم ؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟ ای بابا ! اشتباه میکنین .. - این کله کچل سنده ! از اون وقت تا حالا دیگه روش مو سبز نشد ! غش کردم از خنده ... رو کرد به من و گفت : - هاااا ! تو از اینم بدتری ! یادته مادرت اون یکی خواهر مارمولکتو زاییده بود لیوان چایی رو خالی کردی رو من ؟ - من ؟؟؟؟ اصلم به من میاد این کارا ؟ بسه بسه ! جفتتون شرین . حالا بگین ببینم چرا اینجایین و نرفتین پیش این جادوگرها ؟ خب .. راستش خندمون گرفت اومدیم بیرون ! - چون خندتون گرفت باید به مشروبای من شبیخون بزنین ؟ ببخشید ! فقط یکم خوردیم !!! - خوبه معنی کم رو هم فهمیدیم ! نصف بطری ها رو خوردن تازه میگن کم خوردیم ! زودباشین برین پایین ببینم ! گیلاسمو از رو میز برداشتم و باقیشو یه نفس سر کشیدم و بدو بدو رفتم پایین . خواهرم هم دنبالم ! حالا جفتمون گرسنه بودیم و شکممون خالی و مشروب هم خورده بودیم و چنان سر گیجه ای گرفته بودیم و لپهامون گل انداخته بود که رو پا بند نبودیم ! وقتی رسیدیم داشتن اذان میگفتن و زنها هجوم آورده بودن به سمت میز غذاها ! ما هم رفتیم سر میز و 2 تا کاسه برداشتیم و مشغول ریختن آش شدیم . منکه چشمهام همه چیزو 2 تا میدید و داشتم آش میریختم تو کاسه ولی نمیدونم چرا روی همه چی میریخت الا توی کاسه !!!! خاله مادرم بدو اومد جلو و گفت : چیکار میکنی ؟؟؟ چرا گیج میزنی ؟ - سرم گیج میره !!!! سرشو آورد نزدیک صورتم و دهنمو بو کرد و در گوشم گفت : باز رفتی به مشروبای فیروز ناخنک زدی ؟ بده من کاسه رو ! کاسه رو گرفت و برام آش ریخت و داد دستم . گرفتم و رفتم نشستم و مشغول خوردن شدم ! خواهرم هم به همین ترتیب اونم کاسه ش رو گرفت و اومد پیشم ! آش رو که خوردم یکم حالم بهتر شد و بعد هم یه کاسه پر سالاد با یه من آب لیمو خوردم و سر گیجه م خوب شد . اما این زنها ! واویلا ... چنان میخوردن که آدم حالت تهوع بهش دست میداد مخصوصن اون زنهای چادری . بشقابشونو پر از غذا کرده بودن اونم از هر نوع غذایی که رو میز بود و مثل الاغ داشتن میخوردن . برنج و کتلت و کشک بادمجون و مرغ و کباب و جوجه کباب و کوکو و سالاد و ماست و ژله و مربا و ترشی و ... حال آدم به هم میخورد !!!!!!! نمیدونستن چطوری بخورن . دیس خرماها که درست در عرض 5 دقیقه خالی شد . حلواها هم همینطور . شله زرد هم تهش در اومد . کلفت ها هم تند تند هی چایی و شیر گرم و عسل میاوردن و چند دقیقه بعد خالیشو بر میگردوندن ! من مونده بودم اینا اصلن به چه انگیزه ای روزه گرفته بودن , وقتی که اینقدر میخورن ؟!!!!!!!! یکی از زنهای چادری هر یه قاشقی که غذا میخورد دستشو میکرد تو ظرف سبزی خوردنها و یه مشت بر میداشت می چپوند تو حلقش ! حالم اونقدر بد شد که بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ! خواهرم هم اومد دنبالم . رفتیم تو حیاط . فیروزخان داشت با جینگول بازی میکرد و تا چشمش به ما افتاد شروع کرد : - میبینین این زن عفریته چطوری ثروت منو میده به خورد این پتی یاره ها ؟ میبینین ؟ ای بابا ... این چه حرفیه ... - ای ریدم به این ماه رمضون ! ریدم به قبر پدر خمینی ! ریدم تو دهن هر چی مسلمونه ! آخه من نمیدونم این فاحشه ها مگه کار و زندگی ندارن که تا بفرما میزنی میان اینجا خراب میشن ؟ بذار ... الان یه حالی به همشون میدم ! بعد هم سگه رو بغل کرد و رفت پشت در اتاق و لای درو باز کرد و سگو رو گذاشت زمین و هلش داد تو ! ولی مگه سگه میرفت تو ؟ اونم شروع کرد قربون صدقه رفتنش : - برو تو عزیزم ! آااا قربونت برم برو تو ! جونه من برو تو ! مرگ اون رهبر مافنگی برو تو ! تو رو ارواح خاک آبجی خمینی برو تو ! بر پدرت لعنت برو تو ! پدر سگ برو تو ! ننه سگ برو تو ! جون ننه هر چی مسلمونه برو تو ! میگم جون مادرشون ... پس قبر پدرشون ... خلاصه آخر سگه از خر شیطون پایین اومد و رفت تو ! رفتن تو همان و جیغ و داد زنها بلند شدن همان و ما هم 3 تایی رفتیم بالا ! یه ده دقیقه ای صدای پارس سگ و جیغ و هوار زنها میاومد تا آخر انگار سگه رو گرفتن و سکوت برقرار شد ... اما این فیروزخان به این چیزها قانع نشد و ایندفعه رفت و فیوز برق رو زد و برقها رو پروند ! شمع آوردن و چراغهای گازی رو روشن کردن و خلاصه کم کم زنها بلند شدن و یکی یکی خداحافظی کردن و گورشونو گم کردن ! وقتی که همه رفتن فیوز رو دوباره زد و برقها اومد و بعد هم قیافه مادر مرده ها رو گرفت و اومد پیش زنش و گفت : - عزیزم ... نمیدونی چقدر ناراحت شدم از اینکه مهمونیت به هم خورد ... کاش میتونستم جبران کنم ! فذات بشم عزیز دلم ... ماه دیگه سفره ابوالفضل میندازم و از خجالت همشون در میام ... تو ناراحت نکن خودتو !!!!! کارد میزدی به فیروز خان خونش در نمیاومد ! با حرص از اتاق رفت بیرون و درو محکم پشت سرش بست . مرده بودیم از خنده ! این زن و شوهر دقیقن متضاد همن و من موندم چطوری اینهمه سال با هم زندگی میکنن ! خلاصه ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم و موقع رفتن هم خاله مادرم یک عالمه غذا بهمون داد و فکر کنم تا آخر هفته شام و ناهار داشته باشیم :) . اینم از حکایت افطاری و مسلمونهای مفت خور مادر صلواتی ... نوشته شده در ساعت 2:06 PM توسط shiva
........................................................................................
● پریود و رمضان :
اولین روز کاری در ماه رمضون رو در حالی شروع کردم که به درد بی درمون پریود مبتلا بودم . اونهایی که نمیدونن , بدونن که در چنین روز و شبهای مبارکی (!) زنان , مادر رهبر رو حسابی دعا میکنن و از خجالتش در میان به لطف این عارضه نفرت انگیز . وقتهایی که پریود میشم ولع عجیبی به خوردنی های شیرین و ترش و شور پیدا میکنم درست مثل زنهای حامله ای که ویار میگیرن و هر چیزی دم دستشون میاد نابود میکنن : صبح که بیدار شدم تند تند صبحانه خوردم و بعد هم یه نصف باگت رو برای خودم ساندویچ کردم و یه سیب و یه پرتقال و موز هم برداشتم گذاشتم تو کیفم و از خونه زدم بیرون . سر کوچه چشمم افتاد به بقالی و ناخودآکاه کشیده شدم تو . بقال محلمون یه پیرمرد زهوار در رفته ترکه که فکر میکنم از زمان آغا محمد خان قاجار تا حالا به کار بقالی اشتغال داره . تا همین 2 سال پیش مغازه ش شبیه خونه های مخروبه بود و اگه امسال پسرهاش باز سازیش نمیکردن , سازمان میراث فرهنگی اونو بعنوان اثری باستانی – تاریخی ثبت میکرد !!!! هر وقت منو میبینه یه آدامس شیک که فقط بدرد این میخوره که بدی سگ بخوره , میده بهم و بعد هم شروع میکنه سرفه و اخ و تف و منتظر میشه ببینه چی میخوام . امروز هم تا منو دید یه آدامش شیک گذاشت کف دستم و بعد هم زل زد به لبهام تا ببینه چی میخوام ! یه نگاه به یخچال مغازه ش انداختم و شروع کردم سفارش دادن : یه شیرعسلی گرفتم . یه بسته خامه پاستوریزه . یه بسته خرمای کوچیک 50 گرمی و یه ماست موسیر کاله و یه چیپس پیاز و جعفری هم از روی قفسه های پشت سرم برداشتم و دادم بهش ! با لهجه ترکیش در اومد که : - واسَه ی اون بَچَه سِمیتانَت می بری ؟ نه حاج آغا واسه خودم میخوام ! - پوووآه ... مَجَه روَزه نِستی ؟ نه حاج آغا حامله م !!!! به به ... مبارک اُسُون ... بعد هم رفت زیر پیشخون و یه شکلات آورد و داد بهم مثلن شیرینی حاملگی ! کلی ازش تشکر کردم و بعد چشمم افتاد به پاکت های سیگار که پشت سرش بود و هوس سیگار به سرم زد . " آخه از وقتی این مرتیکه اومده سیگارو ترک کردم و شاید هفته ای یکی دو تا تفریحی بکشم اونم وقتی که خوابه یا اینکه مهد کودکه گاهی هم توی مهمونی ها , تا بد آموزی نشه " 2 تا نخ هم ونیستون لایت ازش گرفتم و همه رو حساب کردم و گفتم بذاره تو کیسه نایلون مشکی و بعد هم راه افتادم به سمت اداره . وقتی رسیدم , دم در حاج آغا حراستی یه پیراهن سیاه تنش کرده بود و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن بود ! تا منو دید , طبق معمول خودکار روی میزشو انداخت زیر پاش و خم شد که مثلن اونو برداره تا یه وقت بهش گیر ندم . منم پر رو تر از اون رفتم پشت سرش ایستادم و چند دقیقه بعد سرشو آورد بالا و نفس عمیقی کشید . یهو گفتم : سلام حاج آغا !!!!! - عجب , عجب ! شما مگر نرفتید بالا ؟ اختیار دارین . مگه میشه من سلام نکرده برم ؟ - استغفرالله ... بنده سن پدرتان را دارم چقدر سر به سر من پیرمرد میگذارید ! سر به سر چیه حاج آغا ؟ براتون شکلات خریدم . بعد هم از توی کیسه , بسته شکلاتی که پیرمرده بهم داده بود رو در آوردم و گذاشتم روی میزش و رفتم توی اتاقم . درو که باز کردم چشمم افتاد به منشیم که نشسته بود پشت میزش و داشت قرآن میخوند . تا منو دید بلند شد و سلامی کرد و بعد هم نشست باقی قرآنشو خوندن ! کلی حرصم گرفته بود . بجای اینکه بره پرونده ها رو بیاره نشسته بود قرآن میخوند ... یه چند دقیقه ای چیزی نگفتم و وقتی دیدم به روی خودش نمیاره در اومدم که : - قرآن خوندت کی تموم میشه ؟ تازه شروع کردم میخوام تا آخر ماه رمضون کلشو بخونم . - لطف کن پس تا دیر نشده تمومش کن و برو پرونده ها رو بردار بیار . آخه خانم ماه رمضونه ... باید عبادت کرد ... - بهترین عبادت راه انداختن کار مردمه نه ورد و جادو خوندن ! زودباش همین الان برو پایین پرونده ها رو بیار ! با دلخوری قرآنشو بست و چادر کثافتشو با حرص مرتب کرد و رفت بیرون ! پوفیوز ! تا از اتاق رفت بیرون سریع قوطی شیر عسلی رو برداشتم از نایلون و اومدم بخورم که یادم افتاد در باز کن ندارم و نمیتونم بازش کنم ! با دلخوری چپوندمش تو کیسه و خامه و خرما رو برداشتم و خیلی شیک در خامه رو باز کردم . داشتم خرما ها رو یکی یکی میزدم توی خامه و با لذت میخوردم که یهو در باز شد و زنیکه پتی یاره اومد تو ! فوری خرما و خامه رو چپوندم تو کشوی زیر دستم و سرمو پشت مانیتورم قایم کردم و تند تند خرماها رو قورت دادم و بعد سرمو گرفتم بالا و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم . دیدم نشسته داره پرونده ها رو مرتب میکنه . بر پدرش لعنت . حالا تازه زیر زبونم مزه کرده بود و شکمم هم به غار و قور افتاده بود . دوباره رفتم پشت مانیتور و کشو رو باز کردم و یواشکی دونه دونه هی خرما برمیداشتم و با خامه میخوردم تا آخر تهشو در آوردم . تشنه م شده بود و عجیب هوس چایی کرده بودم ! ولی تو این ماه رمضونی که سگ هم آب گیرش نمیاد , چایی کجا بود ؟ به بهانه دستشویی رفتن بلند شدم رفتم آب خوردم و دوباره برگشتم تو اتاق و مشغول کار شدم . تا ظهر کارهامو انجام دادم و ساعت 12:30 که وقت ناهار بود و حالا شده وقت نماز (!) , سر و صدای شکمم بهم فهموند که وقت ناهار رسیده ! زنیکه همینطوری نشسته بود و داشت قرآن میخوند و بیرون نمیرفت . - تو نمیخوای نماز بخونی ؟ چرا خانم این سوره رو تموم کنم , سجادمو همینجا پهن میکنم و نمازمو میخونم . - آها فکر کردم میری نمازخونه میخونی !!!!!!!! نه همینجا میخونم . عنتر !!! دست کردم تو کیفم و ساندویچمو برداشتم و چپوندم تو جیب مانتو و بعد هم سیب و پرتقال رو هم برداشتم و اونها رو هم تو اون یکی جیب مانتوم گذاشتم و بلند شدم رفتم بیرون ... - من میرم نماز بخونم ! تا ساعت 1:30 کسی رو راه نمیدی تو . چشم خانم . منم سر نماز دعا کنین ! - آره همچین دعات میکنم که ... ! اومدم بیرون و سوار آسانسور شدم و رفتم پارکینگ ! تا درو باز کردم یهو چشمم افتاد به حاج آغا حراستی . - استغفرالله ! شما اینجا چکار میکنید ؟ ای وای انگار اشتباهی یه طبقه پایین ترو زدم ! درو بستم و ایندفعه زدم طبقه آخر . وقتی رسیدم , درو با احتیاط باز کردم و سر و گوشی آب دادم . هیچ کس نبود و پاورچین رفتم به سمت پله های اضطراری و رفتم بالا تا رسیدم به پشت بوم و نشستم روی پله ها و شروع کردم به خوردن . ساندویچم که تموم شد میوه هام رو هم خوردم و دوباره سوار آسانسور شدم و رفتم پایین و مستقیم رفتم اتاقم و نشستم پشت میزم . منشیم نبود و منم از خدا خواسته درو قفل کردم و یه سیگار برداشتم و رفتم دم پنجره و شروع کردم سیگار کشیدن . عجب میچسبه سیگار بعد از ناهار اونم توی ماه رمضون !!!!! سیگارم که تموم شد یاد چیپس و ماست موسیر افتادم و رفتم سراغشون و مشغول خوردن و خوندن پرونده ها شدم . کمی بعد در زدن و فوری همه رو جمع کردم و رفتم درو باز کردم . منشیم بود . سلام کرد و اومد تو . آخر من این پتی یاره رو چیز خورش میکنم !!!!!! ساعت 3 بود که دلم داشت ضعف میرفت برای چیپس و ماست و به طرز وحشتناکی احساس خلا میکردم و داشتم میمردم برای یه چیز ترش و شور !!!!! آخر کیسه نایلون رو برداشتم و گفتم : من یه چند دقیقه میرم بیرون و برمیگردم ! از اتاق اومدم بیرون و صاف رفتم توی توالت و پشتی توالت فرنگی رو خوابوندم و با کلینس سرتاسرشو پوشوندم و بعد هم نشستم روش و کیسه رو گذاشتم رو پام و شروع کردم خوردن . کمی بعد در باز شد و یکی اومد تو و رفت توالت کناری . این توالت های ما هم سقف نداره و از زیر هم اندازه 20 سانت بازه و صدا راحت میره . هی چیپس رو میزدم تو ماست و میذاشتم دهنم که یهو همین خانمی که اومده بود تو , زارت .... چنان گوزید که تمام اشتها و اشتیاقم به خوردم کور شد ! صبر کردم بره بیرون و بعد هم چیس و ماست رو جمع کردم و گذاشتم تو نایلون و اومدم بیرون و برگشتم اتاقم . نیم ساعت بعد وقتی اداره تعطیل شد و اومدم بیرون , دلم یه چیز شیرین میخواست و داشتم میمردم برای یه چیز شیرین !!!!!! چشمم افتاد به یه مغازه فروش لوازم خونگی و رفتم تو و یه درباز کن ازش خریدم و بعد هم یه ناکسی در بست گرفتم به سمت خونه . بین راه قوطی شیر عسلی رو در آوردم و یواش یواش شروع کردم درشو باز کردم . ولی مگه باز میشد ؟! راننده که یه کپه ریش داشت و داد میزد از اون حزب اللهی های تیر باشه , داشت زیر چشمی منو میپایید که دارم پشت صندلی چیکار میکنم ! آخر هم طاقت نیاورد و گفت : - خانم چیزی شده ؟ ها ؟ نه ! یعنی چیزه ... شما که روزه نیستین ؟ - چرا خانم . روزه م . آقا ببخشید ولی من ضعف دارم . اگه میشه در این قوطی رو برام باز کنین !!!!! راننده ماشین رو زد کنار و بعد هم قوطی و در باز کن رو گرفت و یه چشم غره هم بهم رفت و بعد در قوطی رو برام باز کرد و داد بهم و پرسید باردارین ؟ - اااای ... یه جورایی !!!!! بعد هم تشکر کردم ازش و انگشتمو فرو کردم توش و مشغول خوردن شدم !!!! راننده هم از تو آینده همچین چپ چپ منو نگاه میکرد انگار ارث اجدادشو ازم طلب داره . خلاصه وقتی که رسیدیم به خونه چیزی از شیر عسلی نمونده بود .. پیاده که شدم راننده بهم یه دسته قبض داد و گفت : - اینها قضای روزه ست . شما هم که بار دارین و روزه نباید بگیرین . سی تا از اینها رو بخرین و با این کار قضای روزه هاتونو پرداخت کنین و منم این پولو میدم به مسجد محلمون که بدن به مستحق !!!! یه نگاه به قبض ها انداختم که هر کدوم 5 هزار تومنی بود و 30 تا 5 هزار تومن میشد به عبارتی 150 هزار تومن !!!! قبض ها رو دادم بهش و گفتم : - آقا من ارمنیم ! مسلمون که نیستم روزه بگیرم !!!!!! به راننده تبر میزدی خونش در نمیاومد . فوری دنده عقب گرفت و گورشو گم کرد . الان کنار دستم نیم کیلو زولبیا بامیه گذاشتم و هی مینویسم و هی میخورم و هنوزم کمبود شیرینی احساس میکنم .... نوشته شده در ساعت 2:45 PM توسط shiva
........................................................................................
● پاسخ به سوالات شرعی , مخصوص ایرانیان خارج از کشور :
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز تا زو پرسم واسطه ی عمر دراز لب بر لب من نهاد و همي گفت اين راز می خور ؛ که بدين جهان نمی آيی باز رمضان است , بر آن کوش تا پر خور باشی ! الان CD هایده رحمت الله رو گذاشتم توی ضبط و یه گیلاس هم شراب اعلای درجه یک پر کردم و به سلامتی شما دارم می نوشم . وقتی که مست و خراب شدم شروع میکنم به نوشتن . اگه بد از آب در اومد بذارین به حساب خراب بودن این می ناب محمدی وگرنه گناه از من نیست : در ماه مبارک و پر فیض رمضان که باعث میشه مسلمانان به بهشت پرتاب بشن و تروریست های شهادت طلب باند حزب الله و انصار سگ الله به عشق پرتاب شدن به لقا الله , کمر به قتل و عام بنی آدم میبندن و امام زمان هم با خر راه راه خال خال پشمیش به پیشواز مسلمین میاد , مسلمانان هر چقدر بیشتر گرسنه بمونن و ریاضت بکشن و بابای خودشونو بسوزونن , ویلاهای بهتری تو بهشت بنامشون سند میخوره . پس باید همگان از این فرصت های طلایی استفاده کنن و تا میتونن فیض ببرن . اما چون تمام مردم ایران و مخصوصن ایرانیان مقیم خارج از کشور به موجوداتی پوفیوز و کریه المنظر " آخوندها " دسترسی ندارن و خیلی از سوالاتشون بی پاسخ میمونه و احتمال داره که با مغز به جهنم برن , این جانبه یعنی قطامه تصمیم گرفتم به سوالات و شُبهات مذهبی بیشتر شما هموطنان عزیز و مخصوصن خانم های مسلمان روزه دار پاسخ شرعی بدم و شما رو در بهشت به نون و نوایی برسونم . آقایونی که ازدواج کردین ! بدونین فردا که همسرتون به لقا الله و بهشت پرتاب شد , با توصیه های من یه قلمان میدن زیر بغلش که تا ابد ترتیب همسرتون رو بده اونم جلوی چشم شما ! پس اگه به رگ غیرتتون بر میخوره شما هم عبادت کنین تا زیر بغل شما هم حوری بدن و از قافله عقب نیفتین . چون اینطور که بوش میاد اون دنیا غیرت و تعصب نداریم و تو بهشت مملکت امام زمانه و همه ترتیب همدیگه رو میدن : - سوال : حکم روزه برای زن حامله چگونه است : قطامه : ابتدا باید به جنس زن نگاه کرد . اگر زن با پوشش مستهجن چادر باشد و از تیر و تبار حزب اللهی ها , پس جایز است حتا تا زمان وضع حمل و بعد از آن هم روزه بگیرد تا جنینش متبرک شود و احتیاط لازم است که تا 2 ماه بعد از زایمان هم روزه بگیرد . اما اگر زن مانتو پوش و فقط اسمن مسلمان زاده است , واجب است تا آخر عمر روزه نگیرد و تا می تواند بخورد و بنوشد و اسراف و زیاده روی کند و از مادیات لذت ببرد . کلُو اشربُ و تُصرفُ !!!! - ادله شرعی : اصولن مذهبی جماعت به لطف آقا امام زمان و خداوند متعال , سگ جان آفریده شده اند و هفتاد جان دارند و حتا اگر در ماه که سی روز است , 60 روزش را هم روزه بگیرند آب از آب نه تنها تکان نمیخورد که کک سگ هم نمیگزد , پس در همه حال واجب است زن مسلمان حامله تمام روزه های خود را بگیرد و حتا سحری هم نخورد تا بیشتر فیض ببرد و از طرفی چون موجودات نامرئی بهشتی , فرشتگان , در همه حال به فکر مسلمین هستند پس برای زنان مومنه هیچ مشکلی بوجود نمی آید و خداوند و صاحب الزمان در همه حال پشتیبان مادر و جنین او میباشند و از بهشت به حلق کودک غذا تنقیه میشود ! - در حدیث : قال علی ( ع ) : از تو نشستن از خدا برکت ! - سوال : آیا زنان در طول ماه رمضان حق هم آغوشی با مردان را دارند : قطامه : بر زنان مسلمان در همه حال واجب است تا نیاز مردان خودی و غریبه را بر آورده سازند از نوع زیر شکمی یا بالا تنه ای و مستحب است در ماه رمضان , زنان مسلمان در طول زمانی که روزه هستند برای جلوگیری از هر گونه ترشحات فرج مبارکه که موجب ابطال روزه میشود بوسیله Anal Sex نیاز آغایان را بر آورده سازند . - مکروحات : سکس از ناحیه مهبل یا همان فرج یا به زبان کلانتری " چیز " و به زبان بین المللی " Pussy " , در تمام طول مدت روزه یعنی از سحر تا شامگاه حرام شرعی است اما از ناحیه ماتحت اشکال شرعی ندارد و جایز است . بهترین موقع هم بعد از تناول سحری میباشد که زن مومنه کاملن آمادگی جسمانی دارد . - سوال : حکم گوزیدن زن مسلمان در ماه رمضان چگونه است : قطامه : گوزیدن در همه حال مستحب است و حال و هوایی روحانی به ماه رمضان میبخشد . اما بنا به توصیه جاکش کبیر , خمینی , در رسالة دلگشا , چون شک است که گوزیدن موجب ابطال روزه میگردد , فلذا زنان مسلمان گوزو میبایست در این ماه در هنگام خوردن سحری همواره لوبیای چیتی یا عدس به همراه 4 عدد سیر خام و یک پیمانه کلم یا گل کلم و یا اگر فصلش است , ترب سیاه میل نمایند و بر شوهران هم واجب است تا قدر عافیت (!) را بدانند . - سوال : حکم زنان مسلمان پریود در ماه رمضان چگونه است : قطامه : مستحب است زنان پریود در دوران قاعدگی روزه بگیرند و بیشتر دهن خود را سرویس نمایند . از پیغمبر اسلام آمده است که هر زن مسلمانی که در دوران پریود خود بیشتر عذاب و سختی بکشد و خاک بر سرش بریزد , در قیامت به بجای یک قلمان , 2 قلمان نفع میبرد و حتا امام کاذب ( ع ) فرموده اند : مستحب است اگر که زنان پریود در ماه رمضان رابطه جنسی مستمر و دو طرفه (!) داشته باشند در بهشت کادیلاک به نامشان سند میخورد . - سوال : حکم خود ارضایی زنان مسلمان چیست : قطامه : بسیار مستحب است . چون بعلت روزه گرفتن شخص بیحال , و بیم کسالت و افسردگی و دچار شدن به یاس فلسفی میرود , پس بر زنان مسلمان است که همواره شاد باشد , فلذا مستحب است زنان برای جلوگیری از دشارژ شدن , در طول روز و دور از چشم دیگران خود ارضایی کنند و چون خود ارضایی موجب ترشحات فرج و ابطال روزه میگردد , فلذا میتوان خود ارضایی را با نوار بهداشتی لوله شده انجام داد . سوال : حکم تماشای زن مسلمان عریان چیست : - قطامه : از امان خُسین نقل شده است که دیدن زنان عریان مسلمان در ماه رمضان جایز است و باعث افزون شدن نور دیده میگردد . ایشان در همه حال به یاران خود امر میفرمودند تا میتوانید زنان غیر را عریان بنگرید تا دیدگانتان نورانی و شفاف شود و لغت حور العین از همینجا مرسوم شده است .. - سوال : حکم پوشش زنان مسلمان در ماه رمضان چگونه است : قطامه : چون در طول ماه رمضان فعالیت جنسی مردان کم میشود و زاد و ولد امت اسلام منفی و بیم کمبود کور و کچلان اسلام و سربازان امام زمان میرود , فلذا بر زنان مسلمان واجب است که در این ماه از تمام وسائل و امکانات جسمی و کلامی و حرکتی و عشوه های خرکی و قر و قمیش حود برای تحریک مردان تلاش و همیت نمایند تا آنها ترغیب به آمیزش شوند و اسلام به خطر نیفتد انشاء الله تعالی علیه . - سوال : زنا با زن مسلمان در ماه رمضان چه حکمی دارد : زنای محسنه در ماه رمضان بعلت حرام بودن قتل شرعی جایز است و ثواب دو چندان دارد و زنان مسلمانی که قادر به پیدا کردن جفت نرینه نمیباشند و در حشر و نشر به سر می برند باید توسط مردان مفیوض شوند تا امت اسلام به فساد نیفتد . از پیغمبر اسلام روایت شده است که وقتی در جنگ احد نیمی از مردان به لقا الله پرتاب شدند , مردان باقی مانده مجبور شدند جور شوهران شهید را بکشند و هر شب به چند زن مسلمان سرویس بهداشتی بدهند , میگویند این مردان هر شب به گور پدر آن شهدا نفرین نازل میکردند که به چنین سرنوشت شومی دچار شده اند که به هر کدامشان یک گله زن رسیده بود !!!!! - سوال : حکم آرایش زن مسلمان روزه دار چگونه است : قطامه : آرایش کردن زن مسلمان بسیار مستحب است مخصوصن با زنگهای تند . پیغمبر اسلام فرموده رنگ قرمز به زن مسلمان هویت میبخشد . همچنین امام زین العابدین علیل و بیمار فرمودند : دیدن زنان زیبا روی و بزک کرده موجب سلامت انسان میگردد , اما دریغ که ما دیر فهمیدیم و دستمان از دنیا کوتاه ماند , باشد برای آیندگان ! اما از مستحبات این ماه نقل شده است : تا میتوانید دروغ بگویید . مال مردم را که در یازده ماه سال نوش جان کرده اید , یک هزارم آنرا در این یکماه بصورت نذور در آورده و با منت به خوردشان بدهید . از دادن فحش خوار – مادر به آخوندها چشم پوشی نکنید . تجاوز به زنان چادری از مستحبات است و بر مردان واجب شرعی ! زنا با زنان شوهر دار مسلمان نیز مستحب است و واجب کفایی . سیگار کشیدن به همراه عرق بعد از افطار نیز از واجبات است ... فتبارک الله احسن الخالقین نوشته شده در ساعت 3:16 PM توسط shiva
........................................................................................
● حکایات رمضان :
پیرو کل انداختن با این امام زاده : آیت الله سید خُسن آقا دامن اضافه تو , اینجانبه یعنی قطامه تصمیم گرفتم برای سفره های ماه رمضان شما یک نوع سحری آموزش بدم باشد که آمرزیده شوید : مواد لازم برای تهیه سحری در ماه مبارک رمضان : - ذرت پخته شده در آب و نمک : یک فنجان . - لوبیای سفید پخته شده : نصف فنجان . - جعفری و پیازچه ریز خرد شده , 2 قاشق غذا خوری . - تخم مرغ : 2 عدد . - شینکا یا گوشت فیله خوک و یا ژانبون خوک کم چربی : 4 برش نازک . - مارچوبه : 2 عدد . - کره : پنجاه گرم . - لیمو ترش تازه و فلفل سفید : به میزان دلخواه . - لیکور : 2 قاشق غذا خوری . - سیب زمینی تنوری پخته شده در ماکروویو : یک عدد متوسط . - زیتون سیاه یونانی : 4 عدد . - نان تست و پودر سیر : به میزان دلخواه . - پنیر موزرلای ایتالیایی : 2 برش نازک . نوشیدنی پیشنهادی : Red Wine ناب محمدی یا Martini . طرز تهیه : ابتدا کمی از کره رو توی ماهیتابه ریخته و فیله ها رو توی اون تفت میدیم و روی اونها هم کمی آب لیمو ترش میریزیم تا خوش طعم بشن . وقتی که خوب پخته شدن اونها رو توی ظرف اصلی می چینیم و تخم مرغ ها رو توی کره نیمرو میکنیم و وقتی آماده شدن اونها رو هم کنار شینکاها میذاریم . مارچوبه ها رو هم توی کره و آب لیمو تفت میدیم و توی ظرف اصلی قرار میدیم . حالا باقی مواد پخته شده مون رو هم بصورت تزئینی دور تخم مرغ و شینکاها میچینیم و در آخر روی همه مواد بجز تخم مرغ ها لیکور میریزیم و با فندک روشنش میکنیم تا کمی برشته بشن . این عمل طعم خیلی خوبی به غذای شما میده و اونو متبرک تر میکنه !!!!!!!! حالا باقی کره رو توی ماهیتابه بریزین و بهش پودر سیر رو اضافه کنین و نان های تست رو توی ماهیتابه بندازین و کمی تفت بدین . وقتی درست شدن , ورقه های پنیر رو تا نونتون داغه روی اونها بذارین و با غذاتون میل کنید . برای اینکه بیشتر مستفیض بشین و توی بهشت بنامتون ویلا سند بخوره هم یک گیلاس شراب قرمز فرانسوی هم کنار بشقاب غذاتون بذارین و میل کنید . حالا شما به همین سادگی یک سحری فوق العاده مقوی و پر خاصیت دارین که شما رو میتونه تا موقع افطار یعنی ظهر , سرپا نگه داره !!!!! .. .. خواهرم دیشب قبل از خواب اومد تو اتاقم و بهم گفت : - شیوا من میخوام فردا رو روزه بگیرم ! نه منه ؟؟؟؟ - میخوام روزه بگیرم . ببین شاید حرف این آخوندا راست باشه و بهشت و جهنمی باشه ! اونوقت چی ؟ باز رفتی تلویزیون ایرانو دیدی ؟ - میدونی که من اصلن تحت تاثیر هیچکس قرار نمیگیرم ! بله مشخصه ! خیلی خوب باشه من فردا بیدارت میکنم سحری بخوری !!!!!!!!!! خواهرم که رفت بخوابه بدو بدو رفتم سراغ تلویزیون و روشنش کردم و بعد هم رسیور رو روشن کردم و رفتم تو قسمت Parental Lock و تمام شبکه های ایرانی رو LOCK کردم اونم با یه پسورد از غزلیات ایرج میرزا رحمت الله !!!!! " خداوندا , همه میگیرن شبکه های سکسی رو قفل میکنن و ببین وضع برنامه های داخلی ما چقدر افتضاح و مستهجنه که باید شبکه های داخلی ایران رو قفل کنیم " بعد هم با خیال راحت رفتم تخت گرفتم خوابیدم ! صبح ساعت 10:30 بود که از خواب بیدار شدم و رفتم آشپزخونه و قهوه درست کردم و داشتم میخوردم که یهو یاد خواهرم افتادم و یه لیوان آب برداشتم و از تو جا یخی هم چند تا یخ انداختم توش و بدو بدو رفتم بالای سرش تا بیدارش کنم ! این خواهر من وقتی که میخوابه به معنای واقعی کلمه به خواب مرگ فرو میره و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه بیدارش کنه مگه ساعت پتک دار مغزش زنگ بزنه یا کابل فشار قوی برق وصل کنی در کونش یا سرشو زیر آب کنی تا بیدار بشه !!!!!! رفتم بالا سرش و سرشو بلند کردم و آوردم کنار تختش و لیوان آب رو خالی کردم رو ملاجش ! برق از 3 فازش پرید و سیخ نشست و مثل مونگولا زل زد بهم و پرسید چی شده ؟؟؟؟؟ - هیچی بلند شو بیا پایین سحریتو بخور . مگه نمیخواستی روزه بگیری ؟ ها ؟ آها .. یعنی صبح شده ؟ - آره ظهره (!) بدو بیا که دیر شد ! اومدم پایین و چند دقیقه بعد سر و کله ش پیدا شد , با موها و لباس خواب خیس نشست پشت میز تا بهش سحری (!) بدم . املت درست کردم و نشستیم با هم خوردیم . صبحانه که تموم شد ازم پرسید : - خب کی باید افطار کنم ؟ دو سه ساعت دیگه که ناهار آماده شد ! - مطمئنی ؟ آره ! الان سحری خوردی . وعده بعدیت میشه افطاری دیگه ! - میگم فکر نمیکنی یکم زوده ؟ انگار افطار قدیما عصر بود ؟ نه ! عصر مال آدم های مسن و پیره ! تو چون جوونی نباید عصر افطار کنی ! " آقا یکی از ویژگی های چندین سال دوری از وطن اونهم از سن کودکی همینه که آدم هیچی از آداب و رسوم احمقانه مذهبی کشورش یاد نمیگیره و خیلی راحت هم میشه این آدم ها رو اینطوری سر کار گذاشت و از طرفی هم متاسفانه چون روان این بنده های خدا Format شده و پاکه , برخلاف ذهن ما ایرانیهای وطنی که هر چی پدر سوختگی توی دنیا وجود داره رو بلدیم , زود هم شستشوی مغزی میشن و امثال ملاهای پدر سوخته اینها رو اغفال میکنن و برای همینه که الان یکی از معضلات مستهجن غرب , رو آوردن جوانان به ادیانی مثل اسلامه " ناهار می خواستم آش رشته درست کنم . لباس پوشیدم رفتم کشک بخرم از بقالی نزدیک خونه . سر راه برگشتنی چشمم افتاد به نون سنگک های آویزون از در مغازه که به آدم چشمک میزد . رفتم تو تا یکی بخرم . وارد نونوایی که شدم چشمم افتاد به زنیکه چادری , همسایه بغلیم , که اونم تو صف ایستاده بود . مار از پونه بدش میاد در لونه ش سبز میشه ! تا چشمش به من افتاد نیشش تا پس سرش باز شد و با اون دهن بوگندوش که صد رحمت به چاه توالت و لجن جوب , شروع کرد حال و احوال پرسی : - سلام حاج خانم ... حال شما ؟ آقاتون خوبن ؟ بچه ها ؟ خانواده ؟ راستی نماز و روزه هاتون قبول !!!!! خواستم جوابشو تعارفی بدم اما دیدم نمیتونم . از توی صف کشیدمش بیرون و آوردمش کنار و در گوشش گفتم : - ببین زهرا خانم , اول اینکه حاج خانم جد و آبادته ! بعدشم خودتم میدونی منم میدونم که من نه اهل نمازم نه اهل روزه نه اهل دین و مذهب و سایه هر چی مسلمونه با تبر از وسط نصف میکنم ! بعد هم من آقا ندارم تو زندگیم !!!!! بچه هم یکی دارم ! پس بچه ها نمیشه . پس چرا اینقدر به من از این وصله های ناجور میچسبونی ؟ اوووو ... حالا چرا ناراحت میشین خب اینا برای احترامه ! - بخوره تو سرت این احترام !!!!!! اینو همچین بلند گفتم که همه برگشتن ما رو نگاه کردن .. از خجالت از خیر نون خریدن گذشتم و برگشتم خونه ! داشتم پیازداغ درست میکردم که دیدم زنگ میزنن . به خواهرم گفتم ببینه کیه و مشغول کارم شدم . پنج دقیقه بعد یهو دیدم از توی هال صدای جیغ و هوار خواهرم و مرتیکه بلند شد و بدو بدو اومدن تو آشپزخونه و پریدن تو بغلم و مرتیکه هم زد زیر گریه . خواهرم گفت : - جن ... جن اومده ! چی میگی تو هم ؟ جن کجا بود ؟ - اونا اونجاست ... داشتم تلویزیون میدیدم یهو در باز شد و یه جن اومد تو ! از خودم جداشون کردم و رفتم توی هال و چشمم افتاد به همین زنیکه پتییاره که با 2 تا نون سنگک به دست و یه لبخند بکش مرگ ما ایستاده بود وسط هال و تا چشمش به من افتاد پرید جلو و بغلم کرد : - الهی قربونتون برم ... براتون نون خریدم . حالا آشتی ؟ پدر سگ ! این چه وضع اومدنه ! بچه مرد از ترس ! اصلن از کجا اومدی تو ؟ - خودتون درو باز کردین منم اومدم تو ! کدوم شما دو تا درو باز کردین ؟ مرتیکه رفت پشت خواهرم قایم شد . فهمیدم کار اون بوده ! خلاصه زنک یه نون سنگک داد بهم که آشتی کنیم و دعوتش کردم بشینه . - روزه هستین دیگه ؟ بله .. خدا ایشالا قبول کنه ازمون .. - قربونم بری ! حالا میشه لطف کنی اون چادرو از سرت برداری ؟ آدم مور مورش میشه ! آقاتون نیستن ؟ - تو نونوایی من به تو چی گفتم ؟؟؟؟ آها ببخشید ... حواسم نبود ! جاتون خالی . این زن اینقدر خوشگل و سکسیه که حد نداره . هر وقت من بی حجاب میبینمش دست و دلم میلرزه و اینقدر که با دیدن این بی اختیار میشم با بودن یه مرد اختیارمو از دست نمیدم !!!! ولی وقتی این چادر کثافتو سرش میکنه , به هر چی اجنه ست صد تا سور میزنه و آدم عقیم میشه !!!!! - آخه تو که اینقدر خوشگلی حیف نیست خودتو شکل جن بوداده در میاری ؟ آقامون مومنه میگه باید چادر سرم کنم . - خاک تو سر آقات ! اگه خودت دلت نمیخواد من میتونم باهاش صحبت کنم و راضیش کنم ! میخوای ؟ یعنی میتونین ؟ - اونش با من . تو فقط یه روزی که تنهاست بهم خبر بده بقیه ش با من !!!! خلاصه یکمی نشست و بعد هم رفت ! دلم براش سوخت ! زنیکه بی همه چیز کم مونده بود همه رو سکته بده ! آدم اینا رو شب این ریختی ببینه قبض روح میشه . خلاصه ساعت 2 بود که با خواهرم افطار کردیم . اینم از یک روز مبارک در ماه رمضان . نوشته شده در ساعت 1:40 PM توسط shiva
........................................................................................
● از هر دری سخنی :
بازم یک چهارشنبه دیگه اومد و نوبت رسید به اتفاقات هفته ای که گذشت . قبل از اون هم به همه شما وبلاگ نویس ها و خوانندگان گرامی غروب اسلام و ماه رمضان و پاییز قرآن رو به همگی تسلیت عرض میکنم و برای سفره های شما غذاهایی پر بار تر و وعده های غذایی بیشتری آرزو دارم و امیدوارم دهنتون 3 برابر قبل بجنبه در این ماه . قبل از شروع هم یک گیلاس شراب ناب محمدی می نوشم به سلامتی همه شما : جنگ قدرت بین جناح عنتری " رهبری " و جناح رفسنجانی شدت پیدا کرده و علنی شده بطوریکه در هفته گذشته هاشمی رفسنجانی در ختبه های نماز جمعه تهران به سخنان احمدی نژاد در شورای امنیت و تند رویهاش اعتراض شدیدی کرده و بهش هشدار داده که روشی که در پیش گرفته باعث سرنگونی نظام و رودررو شدن با جهان غرب و جامعه بین المللی میشه ! در همین راستا هم احمدی نژاد در سخنرانی ای که در بین مشتی جوجه طلبه داشته , هاشمی رفسنجانی رو بطور غیر مستقیم متهم به فساد و رشوه خواری کرده ... از طرفی هم رهبر بعد از این جو نا آرام به هاشمی رفسنجانی اختیارات بیشتری در مجمع تشخیص مصلحت نظام داد و این نشون از کوتاه اومدن جناح رهبری با مافیای قدرت رفسنجانیه !!! حالا اینکه بالاخره کدوم یک از اینها پیروز میدان میشن , آینده مشخصش میکنه ولی چیزی که مشخصه اینه که هرگز سیاست مدار و گرگ پیر و کارکشته ای مثل رفسنجانی رو یه جوجه شپشوی بسیجی که تازه از لای زباله ها بیرون اومده , نمیتونه از میدون به در کنه , که حتا رهبر هم به گور مامان جونش میخنده !!!! در این هفته ای که گذشت کروبی رئیس مجلس سابق خبر داد بزودی شبکه ماهواره ای – تلویزیونی خودش رو افتتاح میکنه ! این عمل از سوی جناح اصلاح طلبان و رهبری مورد اعتراض شدید قرار گرفته !!! آقا مثل اینکه کروبی همچین هم خالی نمی بست که پته همه اینها رو میریزه روی آب ... محکومیت ایران در شورای حکام خشم دولت جدید رو باعث شده بطوریکه لاریجانی یا ملیجک رهبر اعلام کرده : امیدواریم پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل نرود , اما اگر هم برود ایران تا آخر ایستاده است !!!! فقط من موندم که چرا یهو ایران اعلام آمادگی کرد برای دنبال کردن مذاکره با اروپاییان !؟؟؟؟؟ سید محمد خاتمی خود را باز نشسته کرد ! بنازم به این سید خندان . یادمه 8 سال پیش در جریان انتخابات , روزنامه نیویورک تایمز اسم خاتمی رو جزو 8 نفر از کسانی آورده بود که باعث تغییرات اساسی در صحنه بین المللی جهان خواهند شد ... کاهش خدمت سربازی متاهلین لغو شد ! دلم خنک شد ! تا شما سربازهای یغلوی و آش خورهای جاکش باشین که گول این رهبر پوفیوز رو نخورین که تا اعلام کرد خدمت سربازی رو کم میکنم , رای بدین , 4 نعل رفتین و رای دادین , حالا نوش جونتون ... وزیر امور خارجه عربستان در اقدامی کم نظیر ایران رو متهم به خرابکاری و دخالت در امور عراق کرد و همچنین سفر وزیر امور خارجه ایران به عربستان را لغو کرد !!!! حالا هی بگین اسلام تاج سر ماست , میاد اون روزی که همین عرب ها چپق همین شما آخوندا و بسیجی ها و حزب اللهی ها رو چاق میکنن , اونوقت یاد میگیرین که اسلام یعنی یه چیز خیلی کلفت !!!!!! صندوق بین المللی پول نرخ تورم در ایران رو 18 و نیم درصد اعلام کرد ! کی بود میگفت نرخ تورم امسال 13% میشه و 3% کاهش یافته از سال قبل ؟؟؟؟ تعدادی از نمایندگان مجلس خواستار اخراج سفیر انگلیس از تهران شدن ! پس معلوم شد دست نماینده های مجلس هم تو دست همون تروریست هاییه که بمب صوتی کنار سفارت منفجر میکنن ! یه مثلی هست که میگه به کولی که رو بدی ازت ماست و چلو میخواد , شما انگلیسی ها هم حال کنین . اینقدر به این آخوندا رو دادین که حالا دارن ترتیبتونو میدن ... آیت الله سیستانی دوباره از قانون اساسی عراق حمایت کرد ! عجب کیفی داره که یه ملای شیعه میاد و 2 تا شست باد کرده نشون ایران میده و خودشو از سیاست های ایران به دور نگه میداره ! جشن مهرگان تحت تدابیر شدید امنیتی در ایران بر گزار شد ! بیشتر ایرانیان این جشن رو از طریق پیغام های موبایل یا SMS به هم تبریک گفتن . بازار بورس تهران در رکود قرار گرفت . امروز اعلام شد شاخص قیمت تمام سهامها در بورس تهران منفی است ! کارشناسان بورس , سخنان احمدی نژاد در سازمان ملل و عکس العمل تند جامعه بین المللی به دولت جدید را دلیل اصلی این مساله میدانند . اولین برف پاییزی در ایران بارید . سازمان هواشناسی اعلام کرد شب گذشته در شهر مرند اولین برف پاییزی باریدن گرفت . طبق پیشبینی های این سازمان امسال زمستان سردی در انتظار مردم خواهد بود و احتمال تکرار فجایعی نظیر بارش شدید برف در رشت مثل سال گذشته وجود داره .. پس خودتونو آماده کنین ! اما خبرهای علمی و پزشکی : اهدای جوایز نوبل آغاز شد . همین موقع ها بود که این آفتابه پلاستیکی , شیرین عبادی , هم برنده صلح نوبل شد و دولت آخوندی رو به ریشخند گرفت . من با اینکه ازش دل خوشی ندارم اما همون اقدام نمادینش یعنی بی حجاب ظاهر شدنش رو خیلی خوشم اومد و بهش درود میفرستم .. قابل توجه افرادیکه فکر میکنن داروهای گیاهی بی ضرر هستن . طبق بررسی ها مشخص شده گیاهانی مثل جعفری که برای افراد عادی بی خطره , برای زنان حامله بی اندازه خطرناکه و باعث سقط جنین میشه بخاطر خاصیت آنتی اکسیدان بودن ! همچنین گیاهانی مثل زرشک برای عفونت های ادراری , گل مینا برای سرماخوردگی , سیر و زنجبیل برای حالت تهوع و دردهای پریود مناسب هستن . تا میتونین انار بخورین !!!! طبق تحقیقات پژهشگران اعلام شده خوردن انار باعث جوان ماندن مفاصل و غضروف ها و جلوگیری از عارضه خشکی و بروز آرتروز میشه . همینطور انار باعث پاک شدن خون میشه و خاصیت ضد سرطانی داره . اما یک خبر خیلی جالب : زنی 30 ساله از شوهرش به اتهام بد بو بودن به دادگاه شکایت کرد و تقاضای طلاق نمود و جالبتر اینکه قاضی با تقاضای زن موافقت و رای به طلاق صادر کرد ! این زن ادعا میکرد شوهرش فروشنده گوسفنده و در مدت 4 سال زندگی زناشویی همیشه لباسهاش بوی آغل و پشم گوسفند میده و از حمام کردن هم خودداری میکنه . این مرد حتا به مهمانی ها هم با همین لباسها میرفته و اقوام روش اسم گوسفند گذاشته بودن ... ! همه اینها یک طرف من موندم این زنه چه سگ جون بوده که 4 سال تمام تو بغل این مرتیکه بوگندو خوابیده و تازه یادش افتاده طرف بوی گند میده !!! عاقبت دوستی های اینترنتی و هشدار به دختران و پسران جوان : در هفته گذشته آگاهی تهران اعلام کرد دختری که از طریق چت کردن با پسری آشنا و با وی قرار ملاقان گذاشته بود , ربوده و بعد از 2 روز در حالی پیدا شد که مورد تجاوز قرار گرفته بود . همچنین پسری که از طریق چت با زنی مطلقه آشنا شده و به پارتی این زن دعوت شده بود , بعد از رفتن میهمانها مورد آزار و اذیت جنسی توسط زن قرار گرفته و در حال حاضر در حالت کما قرار دارد !!!! جل الخالق ! دیگه نشنیده بودیم زنها به مردها تجاوز کنن ... اما دنیای هنر : - فیلم بید مجنون همچنان در صدر پر فروش ترین ها قرار داره با فروش 474 میلیون در 45 روز . - پوپک گل دره هنوز هم در حالت کما قرار داره و والدین و پزشکان معالج کم کم از بهبودی وی قطع امید کرده اند . - بیتا توکلی بازیگر خردسال فیلم های طوطیا و چتری برای دو نفر در تصادف رانندگی به همراه پدر و مادر خود کشته شد . - فیلم کمدی – اکشن 3 kings رو حتمن ببینین . جریان فیلم در مورد حمله نیروهای آمریکایی به عراق و کشف شمش های طلا توسط چند سرباز آمریکاییه . - فیلم Birth با بازی نیکول کیدمن رو هم حتمن ببینین اگه دوستدار فیلمهای درام هستین . - اگه دوستدار فیلمهای ماجرا جویانه هستین فیلم : Castaway رو از دست ندین ! اما بخش آخر و حکایتی شیرین و تاریخی : میگن در دوران فتحعلی شاه مجتهد شیعیان حاج آقا کلباسی ملای پدر سوخته ای بوده که بخاطر کثرت احتیاط از نوشتن رساله خودداری میکرده و وقتی بهش میگفتن چرا با اینهمه دانش , رساله ای برای مسلمین نمی نویسی میگفت : میترسم استخوانهایم طاقت آتش جهنم را نداشته باشد . " قابل توجه رهبر و آخوندها که زرت و زرت رساله پس می اندازن " از شاهکارهای دیگه این ملا این بوده که نواحی مختلفی از شهر رو بعنوان مناطق بست نشینی خودش انتخاب کرده بوده . در زمانهای قدیم , بست نشستن به این معنی بود که کسانیکه جرمی مرتکب شده بودن یا ترس از آسیب رسیدن بهشون بود میرفتن و در نقاطی که زیر نظر روحانیون بود بست مینشستن و در اون منطقه امنیت و تامین جانی داشتن و هیچکس حق نداشت بهشون صدمه بزنه ! این ملای پدر سوخته هم هر قسمتی از شهر رو مناطق بست خودش انتخاب کرده بود بطوریکه یکروز حاکم شهر نامه ای براش میفرسته که : لطف کنید و حدود مناطق بست خود را تعیین کنید تا ما هم تکلیف خودمان رو بدانیم !!!!!!!! که اون هم در پاسخ گفته بود اینها بست من نیست و بست امام زمان است و بست امام زمان هم : من المشرق الی مغربها ... نوشته شده در ساعت 3:35 PM توسط shiva
........................................................................................
● بیمار یا مجرم :
ما در همه چیز در دنیا مقام آخر رو داشتیم ولی اینبار برای اولین بار در یک مورد رسیدیم به مقام یکم و طبق معمول چون ایرانیها همیشه در چیزهای فجیع و ناهنجار سر آمد همه چیز هستن به همین دلیل رسیدن به مقام اولی در مورد اعتیاد چندان هم غریبه عجیب نیست و جای تعجب نداره : آقا چند وقت پیش بود که اعلام شد ایران بالاترین نرخ افراد معتاد در جهان رو داره بطوریکه رشد سیگار بین جوانان زیر 13 سال ایرانی 17% اعلام شد و مصرف مواد مخدر در ایران 100% و تعداد معتادین در ایران بیش از 9 میلیون نفر فقط در بین مردان , حالا زنان و نوجوانان و کودکان جای خود ! اما چند وقت پیش بود که دولت گرامی ما برای چندمین بار نشستی رو برگزار کرد که طی اون فکری بحال معتادان بکنن تا از سیر صعودی جمعیت معتادان کاسته بشه ! طبق آمار دقیق سازمان بهزیستی از هر 19 نفر ایرانی یک نفر معتاد هستن و این یعنی فاجعه !!!! از نظر علمی معتادین به دو دسته تقسیم میشن : دست یکم معتادینی که به مواد افیونی و اعتیاد آور قوی و زیان آور وابستگی دارن که قشر کم در آمد و کم فرهنگ اجتماع و بیشتر , افراد مسن جامعه رو در بر میگیره و اصطلاحن میگن معتادین کلاسیک مثل اعتیاد به تریاک و هروئین و حشیش و ... - دسته دوم معتادینی که به قرص های روان گردان دارویی و شیمیایی وابستگی دارن مثل بیماران افسرده و جوانان کم سال و افراد مرفه جامعه و قشر تحصیل کرده . دلیل استقبال این افراد از این مواد بجا نذاشتن اثرات جسمی روی فرد هست مثل انواع قرص های ضد افسردگی دارویی و یا شیمیایی مثل اکس و اسید . طبق بررسی ها مشخص شده ریشه اصلی اعتیاد در جامعه بعلت افسردگی و اضطراب و وجود جو نا امنی شیوع پیدا میکنه که تمام این موارد ریشه اقتصادی دارن و تاسف آور تر از همه اینکه قشر کم در آمد و زیر خط فقر بیشترین تعداد معتادین رو تشکیل دادن و بیشترین صدمه رو خوردن . شما وقتی به طبقات پایین اجتماع وارد میشین میبینین بیشتر افراد بخاطر مساله فقر و نبود امنیت شغلی و آینده روشن و نداشتن تامین مالی , برای فراموشی و برطرف کردن حس سرخوردگی رو به مصرف مواد مخدر میارن . اما در طبقات مرفه جامعه , اعتیاد تنها برای تفنن و تفریح و کلاس , و کمتر برای رفع اندوه و سر خوردگی ها شیوع داره و به همین علت هم تعداد معتادین در طبقات مرفه خیلی کمه . اما در بین جوانان و نوجوانان اعتیاد بخاطر وجود اضطراب و فضای نا امن و پر آشوب خانواده و پناه بردن به دوستان ناباب بخاطر درک نشدن و رها شدن توسط والدین و همینطور نداشتن شغل و آینده بیشتر رایجه و علت این هم که رشد اعتیاد در بین جوانان خیلی زیاد شده بخاطر اینه که رشد طلاق و اختلافات خانوادگی در جامعه امروز ایران بصورت سرسام آوری زیاد شده . جوانانی که تحصیل میکنن ولی بیکار هستن , جوانانی که بخاطر نبود شادی مجبور میشن دست به کارهای ناهنجار بزنن و یا مواد مخدر شادی آفرین مصرف کنن برای ارضای کاذب خودشون . بجز اینها محدودیت هایی که نظام و اسلام در برابر جوانان دیوار کرده , همگی صدها مانعی هستن که همگی باعث میشن جوانان به اعتیاد رو بیارن . روانشناسان عقیده دارن در جامعه ای که شادی وجود نداره و مردم نمیتونن از زندگی لذت ببرن , کم کم افسردگی بوجود میاد و مردم دل مرده میشن . نگاهی به مردم جامعه ایران خودمون گویای همه اینهاست . - شما یادتون میاد از زمان کودتای اسلامیون تا همین چند سال قبل رنگ رسمی و مد روز لباس مردم ما بین زن و مرد چه رنگی بود ؟ مشکی !!!!!! مانتوی مشکی جوراب مشکی کفش مشکی روسری و مقنعه مشکی , شلوار مشکی ! هر جایی رو نگاه میکردی رنگهای تیره دیده میشد و دو رنگ مشکی و سرمه ای برتری داشتن و هنوز هم رنگ مشکی رنگ رسمیه !!! - هنوز که هنوزه ما فضای شاد در کشورمون نداریم . شما در خارج از کشور وقتی از سر کار به منزل بر میگردی بلافاصله و یا یکی دو ساعت بعد , از خونه میرین بیرون و تا 3 – 4 ساعت بیرون از منزل تفریح میکنین . سینما میرین . غذایی میخورین . نوشیدنی مینوشین . جایی میرین و میگردین . ورزش میکنین . باشگاههای مجهز ورزشی هست . مراکز تفریحی هست . فروشگاههای بزرگ هست و خلاصه تا آخر شب شما دائم در بیرون از منزل هستین و سرتون گرم میشه و خوشین . هر نوعی که دلتون میخواد و برای هر نوع سلیقه ای , تفریح وجود داره . از سکس شاپ و تفریحات ضد اخلاقی بگیر برو تا تفریحات مناسب . اگه عرق خور باشین میرین بار و مشروب میخورین . اگه طالب فیلم باشین , هر نوع فیلمی از کلاسیک تا فیلم های روز براتون محیاست . غذاهای گوناگون . تفریحات مختلف . حتا طالب موسیقی باشین میتونین برین به کنسرت مورد علاقه خودتون و لذت ببرین . در واقع اونجا مردم فقط برای خوابیدن و استراحت کردن به منزل میرن ! اما در ایران شما چی دارین ؟ موسیقی حرامه ! دیدن زیبایی ها حرامه ! شاد بودن حرامه ! نمایش صحنه های زیبا حرامه ! بازی کردن حرامه ! قدم زدن آزاد و راحت مردان بین زنان حرامه ! فقط مردن حلاله و پرتاب شدن به لقا الله , افتخاره ! حالا شما با این همه محدودیت و این جو خفقان و ارتجاع سیاهی که یاد آور سیاهی قرون وسطی در عصر مدر بشمار میاد , انتظار دارین مردم ما روحیه شاد و بشاشی داشته باشن و از زندگی لذت ببرن ؟؟؟ در صورتیکه اینجا هر کی از سر کار به خونه بر میگرده مثل جنازه می افته تا فردا که دوباره بره سر کار ... - شما در هر جای دنیا که باشین امنیت شغلی دارین و آینده تون تامینه ! تفریحتون سر جاشه ! تعطیلات سر جاشه ! میدونین وقتی به هر دلیل بمیرین یا از کار افتاده بشین فرزندانتون محتاج هیچ کس نمیشن و دولت و بیمه ازشون حمایت میکنه ! ولی تو ایران چطور ؟ شما با 2 – 3 جا کار کردن باز وحشت دارین از آینده . هیچ چیزی در کشور ما ثبات نداره . دیروز مرغ میخری 1500 امروز میخری 2000 ! دیروز شیر گیرت میاد امروز شیر میشه حکایت جن و بسم الله ! دیروز تو صاحب یه کارخونه بودی امروز یه ولد زنایی به اسم احمدی نژاد میاد روی کار و یهو تو ورشکسته میشی و میری علی آباد کتول تو یه بیغوله زندگی میکنی . به همین سادگی ! وقتی هم مردی صد نفر میراث خوار پیدا میکنی و دولت اولین کسیه که نصف داراییت رو بالا میکشه بعنوان مالیات بر ارث ! چس مثقال هم حقوق برای فرزندانت پرداخت میکنن که باهاش غذای سگ هم بهت نمیدن و آینده و سرنوشتشون هم به درک ! فدای اسلام ناب آخوندی ... اینم شد آینده ما ... حالا میخوای خوب زندگی کنی باید چیکار کنی ؟ دزدی کنی ! پدر سوختگی کنی ! مال مردم رو بخوری ! کثافت کاری کنی و صد تا کار دیگه تا بتونی توی این جنگل مولا زنده بمونی ! بخواهی شرافتمندانه زندگی کنی چی ؟ از صبح زود تا بوق سگ کار کن و جنازه ت رو بیار خونه تازه بازم هشتت گرو نُهته و آخر سر از زور بدبختی و بیچارگی و شرمندگی از روی خانوادت مجبور میشی بری سراغ مواد مخدر تا بتونی خودتو فراموش کنی و دردهاتو سبک کنی . جوونی که تو سن بلوغه و جوانی و انرژی در درونش موج میزنه , آخه کجای اسلام گفته موسیقی براش حرومه و تفریح براش سمه ؟ وقتی که جوون ها جایی ندارن انرژیشون رو تخلیه کنن باید هم یه ضبط اندازه سر رهبر بذارن توی ماشینشون که صداش توی 4 تا محله بپیچه ! باید برن به دخترها گیر بدن و ترتیبشونو بدن ! باید برن دنبال 4 تا دوست باحال (!) و دهن مردم رو اتوبوس 2 طبقه کنن . باید برن مثل آب مشروب بخورن و حشیش بکشن و جون خودشون بترکونن ! اگه اینکار ها رو نکنن باید چیکار کنن ؟ برن طلبه بشن که مادر رهبرو حراج کنن ؟ برن بسیجی بشن که عقب و جلوی خوار مادرشو حراج کنن ؟ برن حزب اللهی بشن که تروریست بشن ؟ برن قرآن بخونن ؟ برن مسجد با بیضه هاشون تسبیح بندازن و یه قل دو قل بازی کنن ؟ برن کنج اتاق بیاد پر و پاچه زن رهبر و خوار مادر بسیجی ها خود ارضایی کنن ؟ حالا هم هیات محترمه دولت به این نتیجه رسیده که معتادین ما بیمار هستن و باید مداوا بشن و تصمیم گرفتن که اگر معتادی به مراکز درمانی مراجعه میکنه , دستگیرش نکنن و مجرم قلمداد نشه و درمانش کنن . البته این چندمین باره که دولت ما از این تصمیمات گرفته . تا چند وقت پیش در دولت خاتمی , سید خندان , اعتیاد جرم نبود و معتادین میتونستن به مراکز درمانی مراجعه کنن . بعد از اون دوباره اعتیاد رو جرم تشخیص دادن و گفتن چون تعداد معتادین زیاد شده پس برای اینکه بشه بهتر باهاشون برخورد کرد " روش کوفتمان فرهنگی " پس باید جرم بحساب بیاد . هر کسی رو که میگرفتن اول شلاق میزدن و بعد هم در بین راه زندان تا دادسرا کتک میخورد و زندانی میشد و بعد محاکمه ش میکردن و تازه محکوم میشد و صاف میفرستادنش به مناطق بد آب و هوا مثل شور آباد و کار اجباری بنام باز پروری !!!! حالا دوباره این موضوع مطرح شده که آیا معتاد مجرمه یا بی گناه !!؟ انگار آغایان تازه فهمیدن که توپ و تانک و بسیجی و اسلام هم از پس اعتیاد بر نمیاد و این مشکل رو واگذار کردن به علم پزشکی !!!!! از این طرحها زیاد داشتیم . مثل دادن سرنگ رایگان به معتادین در مراکز بهزیستی که بعد از دو روز این طرح نابود شد ! یا ایجاد مراکز ترک اعتیاد سریع که هیچ فایده ای بحال معتاد نداشتن چون در ادامه روان درمانی صورت نمیگرفت و شخص دوباره به اعتیاد رو می آورد . حالا اینکه با این قضیه اینبار چطور برخورد میشه رو فقط زمان میتونه مشخص کنه . اما چیزی که هست و همه میدونیم اینه که هر روز که میگذره بر تعداد افرادی که در وسط خیابون یا گوشه ای ایستادن و در حال چرت زدن هستن , بیشتر از روز قبل میشه . در کشوری که قیمت هروئین از قیمت سیگار ارزون تر باشه و راحت تر بدست بیاد چیزی بجز این انتظار دارین ؟؟؟؟ نوشته شده در ساعت 3:15 PM توسط shiva
........................................................................................
● لباس ملی :
چند سال قبل بود که دولت خاتمی صحبت از طرحی کرد برای طراحی لباس ملی برای زنان ایرانی تا به وضع به ظاهر فجیع پوشش زنان ایرانی سر و سامان بدن و در واقع میخواستن اونها رو بیشتر از قبل در پوشش و معذورات قرار بدن که خوشبختانه چنین طرحی عملی نشد ولی اسمش همچنان باقی موند . اما شما ! اولین فکری که به ذهنتون میرسه با شنیدن این طرح اینه که باز هم پولهای بی زبونی میره تو جیب یک مشت آدم مشنگ و احمق و اونها هم برای مدتی خودشونو فیلم میکنن و آخرش هم این طرح به هیچ جا نمیرسه و مثل میلیونها طرح کذایی اسلامی و مثلن فرهنگی ای که در طول این 27 سالی که از کودتای اسلامی میگذره , به فراموشی سپرده میشه ! اما باید بدونین یک همچین سازمانی فعاله و اتفاقن در حال طراحی لباس ملی (!) هم هست : صبح با یکی از دوستانم که خبرنگاره رفتیم برای سر و گوش آب دادن به این سازمان کذایی . دلیلی که دوستم رو همراهی کرده بودم این بود که مساله طبق معمول به اسلام و زنان مربوط میشد و باید ازش سر در میاوردم وگرنه از فضولی دق میکردم !!!! این شد که صبح با تاکسی راه افتادیم و بعد از کلی کیف کردن پشت ترافیک و تنفس هوای پاک دود آلود مملو از سرب تازه , رسیدیم به ساختمان این سازمان کذایی . ساختمان نو ساز و شیکی بود و بالاش روی تابلویی به رنگ سرمه ای با نوشته های سفید نوشته بود : - دبیرخانه پزوهش و طراحی لباس ملی !!!!! نکته جالب این بود که ساختمونی رو به این سازمان اختصاص داده بودن که معماریش کاملن مدرن بود و هیچ تناسبی با معنی و هدف این سازمان که همون لباس ملی یا کلاسیک باشه نداشت ! رفتیم داخل . از اون ساختمونهایی بود که آخوند صاحبش رو نمیشناخت ! نه نگهبانی نه دربونی . یک اتاقک شیشه ای درست کرده بودن و یک صندلی توش بود ولی کسی اونجا نبود و مثل یه آکواریوم خالی افتاده بود ... از پله ها رفتیم بالا . روی تابلوی کوچکی نوشته بود طبقه اول . نه آدمی بود نه کسی . اتاقها به هم ریخته بود و هر گوشه ای میزی چیده بودن و روش لباس هایی با رنگ های دهاتی و گل منگلی و آلا پلنگی گذاشته بودن و همه جا ریخت و پاش بود . آدمو شدیدن یاد بازار سد اسمال " سید اسماعیل " می انداخت . تا انتهای سالن و اتاقها رفتیم و رسیدیم به اتاقی که روی درش نوشته بود : دبیرخانه پژوهش و طراحی لباس ملی !! در زدیم . کسی جواب نداد . سرمو بردم تو و دیدم هیچ کس تو اتاق نیست . یه کت مردونه روی پشتی صندلی آویزون بود . یه نشونه ای از آدمیزاد !!!! رفتیم داخل . درست همین موقع مرد جوونی که حدودن 35 ساله بود از اتاق کناری اومد تو و تا چشمش به ما افتاد جا خورد و پرسید شما کی هستین ؟ دوستم کارتشو در آورد و بهش نشون داد و خودشو معرفی کرد . قیافه طرف مثل این آدمهای مشنگ میموند . مونگولی از سر و روش میبارید . نیشم باز شد و آماده تیکه انداختن بهش شدم . وقتی دوستم بهش گفت اومدیم باهاتون راجع به فعالیت هاتون مصاحبه کنیم , فوری سرفه ای کرد و ژستی گرفت و کتشو برداشت و پوشید و دستی هم به موهاش کشید و نشست پشت میز روی صندلیش و گفت : بفرمایین ! من حاضرم ! - شما کی هستین مگه ؟ بنده دکتر جمالی رئیس این سازمان هستم . پقی زدم زیر خنده و دوستم محکم کوبید تو پهلوم که یعنی ساکت شو و بعد هم ادامه داد : - میشه اول خودتونو معرفی کنین ؟ عرض کردم که بنده دکتر جمالی هستم ! - آها . بله ! لطف کردین . خب .. پریدم وسط صحبت دوستم و گفتم : ببخشید میشه منم یه سوال بپرسم ؟ دوستم چشم غره ای بهم رفت و منتظر شد سوالمو بپرسم ! سوال کردم : ببخشید شما چطور رئیس سازمان لباس ملی هستین که خودتون کت و شلوار که یه لباس کاملن غربیه تنتون کردین ؟؟؟؟ اینو که پرسیدم دوستم نیشش تا بناگوش باز شد و کلی زور زد تا جلوی خنده ش رو بگیره و یارو هم برق از 3 فازش پرید و گفت : - فعلن باید برای خواهران لباس ملی طراحی کنیم و بعد برای برادران فکری میکنیم . دوباره سوال کردم : ببخشید اما چطور یک مرد میتونه برای زنان طراحی لباس کنه ؟ احمقانه نیست ؟ ببخشید یعنی یه کمی غیر عادی نیست ؟ - به هر حال به بنده دستور دادن این سازمان را اداره کنم ... حالا اگر اجازه بدید من به سوالات این خانم محترم پاسخ بدم . خب آقای جمالی , شما چه سیاستی رو در این رابطه در پیش گرفتین ؟ - ما اینجا کار سیاسی نمیکنیم و کار فرهنگی میکنیم . صورتمو بردم دم گوش دوستم و یواشکی گفتم : ربط گوز به شقیقه رو هم جلوش بنویس !!!!!!! - آقای جمالی چطور شد یه همچین طرحی اجرا شد ؟ با دستور رهبر و تاکید ایشون برای طراحی لباس ملی برای خواهران این سازمان تشکیل شد . - تا حالا موفقیتی هم بدست آوردین ؟ متاسفانه بخاطر عدم استقبال بانوان از لباسهای طرحی شده ما و همچنین چون سراغ افراد با اطلاع به امور تاریخی و فرهنگی و خیاط خانه ها نرفته بودند هنوز نتیجه قابل قبولی بدست نیامده ! - تا به امروز چه کارهایی برای طراحی لباس ملی انجام شده ؟ ما در قدم اول رفتیم به سراغ اساتید دانشگاهها و طراحان لباس ولی متاسفانه نه اساتید دانشگاهی و نه طراحان لباس با ما همکاری نکردند و طرح عملن عقیم موند . در قدم بعدی تصمیم گرفتیم مسابقه ای تشکیل بدیم و از تمام افراد با ذوق و استعداد دعوت کردیم برای طرح دادن برای لباس ملی که متاسفانه کسی از این طرح هم استقبال نکرد . در قدم بعدی خودمان چند طرح را عرضه کردیم و در غرفه های سازمان قرار دادیم ولی متاسفانه سطح سلیقه خواهران ما انگار خیلی متفاوت و غرب زده است و تا امروز حتا یک لباس هم فروخته نشده ! - استاندارد خاصی برای طراحی لباس ملی دارین ؟ بله برای نمونه بر طبق مد نباشه . از لباس های محلی گرفته نشده باشه . راحت و آزاد و پوشیده (!) باشه و نشون دهنده هویت اسلامی ایرانی خواهران ما !!!!! + خیلی ببخشید دوباره میپرم وسط صحبت هاتون ولی از کی تا حالا اسلام شده هویت ملی ما ؟ در صورتیکه سابقه اسلام در ایران 1200 ساله ست ولی سابقه ایرانیان 2500 ساله !!! بعد هم لباسی که نه مد باشه و نه محلی باشه و هم پوشیده , بهتر نیست اسمشو بذارین گونی ؟؟؟؟؟ خانم من مگه با شما صحبت میکنم ؟؟ - ببخشید این دوست من خیلی کنجکاوه , خب این لباسهای ملی در چه رنگهایی عرضه میشن ؟ ما با توجه به شرایط جوی هر منطقه (!) رنگ خاصی رو انتخاب میکنیم برای نمونه ما در نظر داریم برای ساکنین شمال ایران رنگ آبی رو انتخاب کنیم . برای نواحی شرقی رنگ سبز و برای نواحی غربی رنگ زرد و برای نواحی جنوبی رنگ قرمز ! + اینکه شد CMYK !!!!! - شیوا بسه دیگه ! فکر میکنین مردم از این لباسها استقبال کنن ؟ این لباسها با سلیقه افراد و گروههای خاصی طراحی نمیشه و جنبه حکومتی و در آینده جنبه استفاده اجباری پیدا میکنه ولی خود مردم در طراحی اون دخالت غیر مستقیم میتونن داشته باشن ! حالم داشت به هم میخورد . اومدم بیرون تا کمی حالم جا بیاد . تا دوستم بیاد رفتم پای غرفه ها و نگاهی به لباسهایی که قرار بود مثلن در آینده به تن ما بکنن انداختم . پارچه های لف لفی و نامرغوب . رنگهای جیغ و جواد و مدلهای تهوع آور ! انگار که لباس خواب دوخته باشن . چشمهامو بستم و تو ذهنم مجسم کردم وقتی زنها و دخترها بخوان با این لباسها تو خیابون بیان ... اونوقت شهر ما میشه شبیه سیرک و دخترها و زنهای ما میشن شبیه دلقک ها و عروسک های خیمه شب بازی !!!!! از همه این حرفها گذشته داشتن لباس ملی چیز خوبیه . دیدین که هندی ها و پاکستانی ها حتا در خارج از کشور هم با لباس محلی مثل " ساری " میگردن ؟ ولی اینکه ما در کشورمون حکومتی داریم که با اینکه اصلیتش ایرانیه , اما خودشو وامدار و وارث اعراب میدونه و فرهنگ عنی و 2500 ساله ش رو رها کرده و چسبیده به فرهنگ متعفن و متحجر اسلامی که حتا خود عرب ها هم قبولش ندارن , چطور میشه انتظار داشت که لباس ملی داشته باشیم ؟ در صورتیکه فرهنگ ملی ما رو مدام دارن از بین میبرن و تمام نشانه های باستانی ایران رو از بین بردن به اسم مبارزه با شاه و طاغوت ... از همه این مسائل هم که بگذریم سعدی شعری گفته زیبا که : تن آدمی شریف است به جان آدمیت , نه همین لباس زیباست نشان آدمیت !!!!!!!! تصور کنین کسانی مثل مهندس هرمیلاس اتابکی که در کشور فراسنه اقامت داره و یکی از بزرگترین طراحان اتومبیل در جهانه بیاد و لباس ملی تنش کنه , اما از استعداد و هنرش در کشور خودمون به اندازه سر سوزنی نه تنها بهره برداری نشه , که استقبال و حمایت هم نشه ! یا پروفسور سمیعی بهترین جراح مغز دنیا در کلینک خودش در آلمان با لباس ملی قدم بزنه ولی اینجا در ایران مردم ما بخاطر یه بیماری ساده مغزی به لقا الله پرتاب بشن ! یا چقدر از همین جوونهای ما که دارن از کشور میرن ... شاید من و شما اشتباه میکنیم و نمیفهمیم ! ولی جدن لباس ملی اینقدر اهمیت داره که هزاری ها رو ول کردیم و دنبال یک فرونی ها افتادیم ؟؟؟؟؟؟ درست مثل سگ های بسیجی و حزب اللهی های مادر صلواتی که خیال میکنن مثلن جلوی بد حجابی رو بگیرن همه امور این مملکت حل میشه ... ؟!؟ نوشته شده در ساعت 4:40 PM توسط shiva
........................................................................................
● خانواده شهدا :
تا حالا فکر کردین اگه انقلاب نمیشد وضع زندگی ما چقدر میتونست متفاوت باشه ؟ چند نمونه رو میگم و بعد میریم سر موضوع اصلی : - جیره بندی و کمبود مواد غذایی بوجود نمی اومد . - جمعیت کشور چندین برابر نمیشد . - مردم ما زندگیشون دستخوش تغییر نمیشد . - حقیقت کثیف اسلام برای مردم ما روشن نمیشد . - و از همه مهمتر فجایع انسانی ناشی از جنگ بوجود نمیاومد . چند وقت پیش خانمی اومده بود پیشم و میگفت 45 سال دارم . ولی ظاهرشو نگاه میکردی خیال میکردی 50 به بالا سن داره . صورت تکیده و موهای سفید و چشمهای بی سو نشون میداد که دچار افسردگی شدید شده . بعد از ده دقیقه ای که گریه کرد و خودشو خوب خالی کرد تعریف کرد که : - شوهرش سال 65 میره جبهه و 4 ماه بعد خبر میدن که شهید شده و مفقود الاثره . از شانس ش حامله هم بوده و خلاصه دختری به دنیا میاره و قید ازدواح رو میزنه تا دخترش رو بزرگ کنه . اما چند سال بعد فشار زندگی و اطرافیان و تهمت هایی که مردم و در و همسایه بهش میزدن باعث میشه که تصمیم به ازدواج بگیره و در نهایت با مردی که خیلی خوب و انسان بوده ازدواج میکنه و یکسال بعد هم حامله میشه و یه پسر به دنیا میاره . خلاصه زمان میگذره تا حدود 3 ماه قبل . مردی میاد در خونشون و زنگ میزنه و وقتی زنه درو باز میکنه با تعجب میبینه که شوهر سابقش که گفته بودن شهید شده , پشت در ایستاده و ... خودتون تصور کنین به زنه چه حالی دست میده ... خلاصه تحقیق میکنن و میبینن مرده تو دوران جنگ موجی میشه و حافظه ش رو از دست میده و اسیر میشه . بعد که آزاد میشه میاد و زندگی جدیدی رو شروع میکنه تا اینکه چند وقت پیش وقتی که تصادف میکنه و ضربه ای به سرش وارد میشه , حافظه ش رو بدست میاره و می افته دنبال پیدا کردن خانواده و همسرش و ... حالا شما ببینین حال زنی رو که فکر میکرده شوهرش سالهاست مرده و بعد ازدواج کرده و بچه دار شده و یهو میبینه مردی که زمانی شوهرش بوده و دوستش داشته جلوش ایستاده ... چطور میشه ؟! این بیچاره هم اومده بود و میخواست بهش بگم که چیکار کنه و شوهر سابقشو انتخاب کنه یا به همین زندگیش ادامه بده . از طرفی دخترش هم که فهمیده پدرش زنده ست مدام میخواد که پدرش بیاد و با اونها زندگی کنه و بیچاره زنه هم مونده این وسط که چیکار کنه ؟ از طرفی مادر دختریه که از یه مرد دیگه ست و از طرفی مادر پسریه که از یک مرد دیگه ست و حس مادریش رو نمیتونه فدای هیچ کدوم بکنه و با انتخابش پدر یکی از بچه هاش رو ازشون میگیره و این وسط داره له میشه زیر این فشار ... .. .. از این فجایع زیاد شندین و تو اجتماع هم زیاد به گوشتون خورده . همه اینها از برکات انقلاب و اسلام بوده و امیدوارم باشه عبرتی برای آیندگان تا دیگه هرگز هوس حکومتی رو در سر نپرورونن که با تمام معیارهای سیاسی و انسانی جهانی مغایرت داره , یعنی حکومت اسلامی که خود اسلام مغایر جمهوریت و آزادی های فردی و انسانی و دموکراسی و تجدده . دلم برای خانواده شهدا و کسانیکه از جنگ لطمه دیدن میسوزه . خیلی ها فکر میکنن که این افراد هم از تبار حزب اللهی ها هستن در صورتیکه خیلی از اینها رو به زور بردن جبهه و فرستادن روی مین و زیر تانک . چقدر از اقلیت های مذهبی مثل ارمنی ها و یهودی ها و آشوری ها و زرتشتی رو بردن جبهه و چقدر از اونها کشته شدن اما اسمی از اینها حتا برده نشد در طول این 27 سال . در صورتیکه تعداد شهدای اقلیت های مذهبی چند صد هزار نفره . خیلی هاشون رو بعنوان سرباز صفر بردن جبهه و به کشتن دادن . خیلی هاشون رفتن برای کمک به همنوعانشون و کشته شدن . خیلی هاشون هم واقعن انسانهای با شرفی بودن و برای دفاع از کشور و مردم ما رفتن جبهه . ولی دستاوردی که این حکومات کثیف به تمام این شهدا داد تنها این بود که توی کنکور به خانواده شهدا یک سهمیه دادن و یا برای فرزندانشون کمی حقوق قائل شدن که بخوره تو سرشون . در صورتیکه چندین سال از جنگ میگذره ولی میبینیم افرادی که شیمیایی شدن یا دچار بیماریهای اعصاب و روان شدن و قطع عضو و ناهنجاریهای رفتاری هستن , همینطوری به حال خودشون رها شدن و هیچکس از اینها سراغی نمیگیره . خیلی هاشون اونقدر با شرف هستن که حاضرن توی فقر زندگی کنن اما نرن از دولت و آخوندهای مادر صلواتی گدایی کنن . امروز از سازمان بهزیستی گزارشی رو برام ارسال کردن که آمار کاملی رو از خانواده های جنگ زده و شهدا رو ذکر کرده بود که بطور رسمی ثبت شدن . فکر کنم خوندش برای شما خیلی جالب باشه و بی ارتباط به بحثمون هم نباشه : - تعداد همسران شهیدا که در قید حیات هستن 560 هزار و 157 نفر میباشد . - میانگین سنی این افراد 45 سال است . - از این تعداد 260 هزار نفر کمتر از 30 سال سن دارند . - چهل هزار و 128 هزار نفر بین 31 تا 35 سال سن دارند . - تعداد زنان 46 تا 50 ساله 40 هزار و 52 نفر است . - تعداد زنان بالاتر از 50 سال 24 هزار و 651 نفر است . - یک میلیون و 440 هزار و 525 نفر تعداد کل فرزندان خانواده شهدا است . - 26% از همسران شهدا در همان آغاز زندگی شوهر خود را از دست داده اند . - 11% از این زنان از شوهران خود حامله شده اند . - تنها یک درصد از این زنان اقدام به سقط جنین کرده اند . - تعداد همسران شهید که فاقد فرزند هستند 9233 نفر میباشد . - از این تعداد 4836 نفر ازدواج مجدد کرده اند و تعداد 4365 نفر همچنان مجرد باقی مانده اند . - از این تعداد 850 نفر برای تامین معاش خانواده به روسپی گری رو آورده اند و باقی شاغل و یا خانه دار میباشند . - همچنین 130 هزار و 93 نفر از همسران شهدا تک فرزند هستند و 100 هزار و 844 نفر دارای 2 فرزند . - 45% همسران شهدا صاحب 3 تا 6 فرزند هستند که 80 هزار و 220 نفر دارای 3 فرزند و 50 هزار و 141 نفر دارای 4 فرزند و 30 هزار و 829 نفر صاحب 5 فرزند و 60 هزار و 789 نفر دارای 6 فزند یا بیشتر هستند . - میانگین سن فرزندان دختر و پسر شهدا 26 سال است . تعداد پسران خانواده شهدا 420 هزار و 808 نفر دختر و 320 هزار و 571 نفر پسر میباشند . از این تعداد 88119 پسر مجرد و 185200 دختر مجرد مباشند . تنها 32 هزار و 561 پسر متاهل و 27 هزار و 808 دختر ازدواج کرده اند . خب حالا به نکات این آمار توجه کنید : - تعدادی که در این لیست اومده مسلمن خیلی بیشتره و ثبت نشده ! - این آمار عصبیت و تعصبات خانواده ها بر زنان رو نشون میده که آمار بالایی از این زنان هنوز ازدواج نکردن و نشون دهنده مذهبی بودن خانواده شهداست ! - وجود زنان خودفروش در بین این قشر جای تاسف و شرمندگی برای مسئولان این نظام داره !!!! - تعداد یک درصدی سقط جنین این زنان نقطه تاریک دیگه ای از حماقت های جامعه مذهبی ما رو نشون میده ! - نکته جالب تر تعداد بسیار پایین پسرها و دخترهای متاهل به نسبت جمعیت بالای اونهاست که نشون از فقر در بین این افراده . - تعداد زنانی که 6 فرزند یا بیشتر دارن از همه بیشتره و این هم باز نکته تاسف آور دیگه ای برای ملت ماست که مردی با وجود این تعداد فرزند میره به جبهه و از طرفی نشون دهنده طبقه پایین اجتماعی این افراده که یا از قشر فقیر بودن یا از قشر روستاییان زحمت کش . - تعداد زنان جوان در خانواده شهدا خودش نکته دلخراش دیگه ایه که نشون میده این زنان در سنی که شوهرانشون رو از دست دادن , طبیعتن کلی آرزو و امید برای زندگیشون داشتن و در اوج جوانی و شور زندگی , آرم بیوه بودن بر پیشونیشون نشسته ! - میانگین سنی پایین زنان شهدا نشون میده بیشتر اونها در سن زیر 20 سال ازدواج کردن !! همه این حرفها یک طرف , اما این حکومت اونقدر وضعش خرابه که حتا به خودی هاشون هم رحم نکرده و نمیکنه , وای به مردم عادی که ما باشیم ... اگه هر کسی نخواد از تیر و طایفه احدمی نژاد تیر خلاص کن نباشه , روزگارش میشه امثال بیماران شیمیایی ای که هر کدوم در گوشه ای افتادن و دارن زجر میکشن و جون میکنن تا روزی که بمیرن و از زندگی راحت بشن یا زنانی که با خودفروشی و کارهای پست خرج شوهران ناتوانشون که یادگار جنگه تامین میکنن . بنازم به این انقلاب و این اسلام و روی گه رهبر و مسئولان این نظام ... تف ! نوشته شده در ساعت 4:53 PM توسط shiva
........................................................................................
● یکروز در صدا و سیما :
هفته قبل بود که داشتم با خانمی مشاوره میکردم و خانم منشی در زد و اومد تو و گفت از صدا و سیما 2 نفر اومدن با شما کار دارن . بهش گفتم الان مراجعه کننده دارم و نمیتونم کسی رو ببینم . بهم گفت کارشون خیلی واجبه و با مراجعه کننده ها هم صحبت کردن و اجازه گرفتن تا این خانم که اومدن بیرون , بیان داخل . تعجب کردم و از طرفی کنجکاو شدم که جریان چیه !!! خلاصه نیم ساعت بعد که کار مشاوره تموم شد , یه زن چادری و یه مرد با ته ریش و جلیقه خبرنگاری , اومدن داخل و بعد از معرفی خودشون و نشون دادن کارتهاشون گفتن که از شبکه جام جم اومدن و میخوان برای برنامه " خانه ما " که برای ایرانیان خارج از کشور بطور اختصاصی پخش میشه , شرکت کنم . تشکر کردم و گفتم وقت ندارم و بلند شدم تا راهنماییشون کنم بیرون که دوباره گفتن : خیلی از خانمها از خارج کشور تماس میگیرن و راجع به مسائل خانوادگی مشکل دارن و برای همین اگه قبول کنین به این برنامه بیایین , کمک خیلی بزرگی به هموطنانتون کردین و کلس از این صحبت های وطن پرستانه و انسان دوستانه ... قبول کردم و قرار شد شنبه ساعت 4 بعد از ظهر توی استودیو باشم که ساعت 7 هم برنامه رو ضبط کنن و همزمان هم پخش کنن بصورت زنده . بعد هم بهم گفتن که لباس تیره بپوشم و سنگین باشه و آرایش نداشته باشم و اگه لازم باشه اونجا گریم میکنن . " خب همه ما دوست داریم تا جایی که میتونیم کمکی باشیم برای همنوعان خودمون و بعد هم از همه مهمتر برای هم وطنانمون . اگه چند سالی خارج از کشور زندگی کرده باشین میدونین که زندگی در غربت و دور بودن از خانواده و فامیل و دوستان چقدر عذاب آوره و خیلی از ما نمیتونیم با این مساله خودمونو تطبیق بدیم . خیلی از کسانی که در خارج از کشور زندگی میکنن بعد از مدتی دچار علائم افسردگی میشن که اگه در دراز مدت زندگیشون متحول نشه , بیماریشون شدت پیدا میکنه . مشکل بزرگتری هم که این افراد باهاش روبرو هستن اینه که وقتی به یک روانشناس مراجعه میکنن , هر چقدر هم که به زبان بیگانه آشنایی داشته باشن باز هم نمیتونن اون حس ها و چیزهایی رو که میتونن به زبان مادری بیان کنن رو به پزشک بگن و از طرفی هم نوع فرهنگ ها چون متفاوته , روانشناسان خارجی نمیتونن کمک زیادی باشن و بیشتر با دارو سر و ته قضیه رو هم میارن در صورتیکه من خودم عقیده دارم که 60% بیماری های روانی با مشاوره حل میشه و 30% با مشاوره و مصرف همزمان دارو و تنها 10% از بیماریهای روانی هست که فقط با دارو درمان میشن که از این تعداد هم 2% اصلن درمان نمیشن و فقط کنترل میشن !!! حالا با این اوضاع وقتی که میشنوی یه هموطن از چند هزار کیلومتر دورتر دچار مشکل شده و تو شاید بتونی کمکی بهش بکنی و راهنماییش کنی , برات خیلی با ارزشه و ناخودآگاه حس خوبی به آدم دست میده " ظهر دو ساعت زودتر از وقت اداری از محل کارم اومدم بیرون و با یه ماشین دربست رفتم خونه و یه دوش گرفتم و لباسهامو عوض کردم و بعد از 45 دقیقه که توی راه بودم , بخاطر ترافیک لعنتی تهران که درست نمیشه , روز به روزم بدتر میشه , بالاخره رسیدم به جام جم ! وقتی رسیدم ده دقیقه منو تو قسمت نگهبانی نگه داشتن تا پرس و جو کنن و ببینن من دعوت شدم یا نه ! " به این میگن برنامه ریزی دقیق و حساب شده " بعد از ده دقیقه یه آقایی بدو بدو از دور پیداش شد و وقتی رسید به ما اول کلی عذر خواهی کرد و بعد هم یه برگه کاغذ رو داد دست نگهبانی و راه افتادیم پیاده به سمت ساختمون . وقتی داخل شدیم منو فرستادن به قسمت بازرسی خواهران (!) و بعد از زیر و رو کردن کیفم و گشتن سر تا پام و رد کردنم از زیر دستگاه فلز یاب , رفتیم به سمت استودیوی ضبط . مدیر برنامه و کارگردان و مجری و چندین نفر دیگه جمع بودن و مشغول گفتگو . به محض ورود توسط اون آقا و همون خانمی که اون روز اومده بودن معرفی شدم به بقیه ! کارگردان هم تا چشمش به من افتاد اخم کرد که چرا آرایش کردی و روسری سرتونه و باید بدون آرایش باشین و معنقعه سرتون باشه و ... . خلاصه قرار شد از خودشون بهم لباس مناسب بدن . بعد هم نشستیم تا راجع به ضبط برنامه و موضوعی که باید راجع بهش صحبت کنم و سوالاتی که مجری ازم قراره بپرسه , صحبت کردن . حدود چهل دقیقه کارمون طول کشید و بعد هم طریقه نشستن و گوش به زنگ بودن چراغ دوربین ها و نگاه نکردن به اطراف و زل نزدن به دوربین و سنگین بودن و .. بهم آموزش دادن و خلاصه اینقدر گفتن که مغزم داشت سوت میکشید . بعد هم مجری شروع کرد سوالاتشو یکی یکی پرسیدن و منم یه خلاصه ای درباره سوالات مینوشتم تا بعد بشینم و روشون کار کنم تا بتونم پشت دوربین صحبت کنم . برای اینکه استرس هم نداشته باشم , چقدر هم جون خودم داشتم , ما رو فرستادن استودیو ضبط که مثلن جلوی دوربین ها و پشت صحنه و عوامل استودیو و زیر نورافکن ها باشیم و محیط عادی بشه , حالا به تنها چیزی که فکر نمیکردم همینها بودن !!!! حدود یکساعت طول کشید تا جواب همه سوالات رو نوشتم و بعد هم نت برداری کردم و چند بار خوندم و دادم به مدیر برنامه و اونم خوند و بعضی قسمت هاش رو حذف کرد و باقی رو تایید و بعد هم یکی از خانمها رو صدا کرد تا منو ببرن اتاق لباس و گریم !!!!! خداوند هیچ بنی بشری رو به این دو تا جا نبره !!!!!!! تازه فهمیدم این مجری های زن چی میکشن از دست این اسلام و جمهوری اسهالی ! اول رفتیم اتاق گریم . یه خانم جا افتاده و یه دختر توی اتاق بودن . نشستم روی صندلی و گفتن روسریمو در بیارم . در آوردم و تا کردم و گذاشتم رو پام . دختره اومد و گیره موهامو باز کرد .. اعتراض کردم که چرا موهامو باز میکنی ؟ گفت باید با سنجاق محکم کنیم تا زیر مقنعه قلمبه نشه و از زیرش بیرون نیاد . خلاصه موهای نازنینمو گرفت به شکل فجیعی با صد تا سنجاق چسبوند به سرم مثل این کچل ها . بعد هم اون زنه اومد و شروع کرد کل صورتمو کرم پودر زدن و بعد هم با مداد چشم ابروهامو کمی کلفت کرد و بعد یه برگ کلینکس داد دستم تا ماتیکمو که خیلی هم کمرنگ بود پاک کنم !!!! اون خانمی هم که منو آورده بود , با یه مقنعه سرمه ای اومد تو و دادش دست دختره و دختره هم سرم کرد و باز با سنجاق سر شروع کرد صفت کردنش و تمام موهامو گذاشت زیر جوری که تکون نمیخورد . کارشون که تموم شد رفتیم اتاق لباس . اول یه مانتوی بد رنگ قهوه ای سوخته دادن بهم و وقتی اعتراض کردم به رنگش , گفت کارگردان گفته رنگ سنگین باشه و از طرفی هم اندازه شما مانتو نداریم . بعد هم 2 تا جوراب زنونه مشکلی که پنجه ش رو بریده بودن آورد و کرد تو دستم و تا بالاس ساعدم کشید و آورد درست روی مچ دستم که مبادا دستم از زیر مانتو مشخص بشه و اسلام به خطر بیفته . 2 تا جوراب دیگه هم به همین شکل آورد و از روی کفشم کشید رو پام از زیر شلوار تا زیر زانوم که مبادا پاهام رو امت اسلام ببینن و ایمانشون به فاک بره !!!! بعد از پوشیدن این زره اسلامی رفتیم استودیو و صدا بردار اومد میکروفون رو نصب کنه . تعجب کردم که یه مرد میخواد میکروفن نصب کنه ؟ اما میکروفن رو داد دست همون خانم همراهم و اونم مانتومو زد بالا و یه دستگاه رو با گیره وصل کرد به کمر شلوارم و سیمش رو از زیر جا دکمه مانتو آورد بیرون و وصلش کرد به زیر چونه مقنعه م . بعد هم چند تا تست صدا گرفتن و رفتیم پشت صحنه نشستیم تا موقع ضبط برسه . ضبط برنامه که شروع شد منم شروع کردم نوشته هام رو مرور کردن و سوالات رو خوندن . نیم ساعت بعد بود که کارگردان و یه خانم دیگه اومدن طرفم و از پشت دوربین ها رفتیم طرف دیگه صحنه و نشوندنم روی صندلی . اون زنه هم شروع کرد لباسهامو مرتب کردن و یه آقای دیگه هم میزو چید و نور و صدا رو تست گرفتن و بعد هم در گوشم گفت که تکون نخورم و پامو روی هم نندازم و به همین شکل بشینم که بخش آشپزی تموم بشه مجری میاد سراغم . بدترین لحظه زندگیم بود . نباید حرکت میکردم و از طرفی هم استودیو اینقدر گرم بود که داشتم میپختم و صورتم عرق کرده بود . خانمی که همراهم بود در گوش گارگردان یه چیزی گفت و فوری رفتن درها رو باز کردن و اون دختره هم یه دستمال آورد و عرق هامو پاک کرد و رفت . چند دقیقه بعد مجری اومد طرفم و بعد از معرفی شروع کرد سوال پرسیدن و اونم دقیقن سوالاتی که اصلن به من نگفته بودن و خدا میدونه چطوری من اینها رو جواب دادم . وسطش هم چند تایی تپق زدم و جواب های بی ربط دادم و هی تو دلم میگفتم کاش دیگه سوال نپرسه و زودتر تموم بشه و ... . بعد از 15 دقیقه که برام اندازه 150 سال اومد برنامه تموم شد و بلند شدم اومدم بیرون و شروع کردم دعوا کردن با کارگردان که چرا سوالا رو عوض کرده ؟ مرتیکه احمق هم گفت : یهو نظر مدیر برنامه عوض شد و گفتیم سوالای دیگه رو ازتون بپرسیم بهتر باشه !!!! برگشتیم اتاق لباس و اون لباسهای مسخره رو در آوردم و لباسهای خودمو پوشیدم و بعد هم رفتیم اتاق گریم و صورتمو تمیز کردن و موهامو باز کرد و اومدم بیرون . موقع رفتن کارگردان گفت خیلی ها دارن تلفن میکنن و از برنامه استقبال کردن ما هفته آینده منتظرتونیم . کاش تو اون لحظه دستمو که تو جیب مانتوم بود میدید که به حالت شست باد کرده در اومده !!!! حالا میفهمم چرا هر کسی رو که میارن تلویزیون یکبار بیشتر نمیاد و اینهمه چهره های جدید داریم , برای اینکه هر کی یه بار میاد تو صدا و سیما , 4 نعل فرار میکنه !!!!! خلاصه اگه خواستین منو ببینین ساعت 19:00 به وقت لس آنجلس و ساعت 3:30 دقیقه صبح به وقت ایران روی آنتن هستم البته به گفته خودشون . شبکه IRIB2 البته با اسم حقیقیم نه با اسم وبلاگی :) از این حرفها گذشته یه موضوع جالبی رو میدونین چیه ؟ من نفهمیدم چطوری این برنامه زنده و پخش مستقیم بوده , اگه شما سر در آوردین به منم بگین . اونوقت دعا میکنم دستتون برسه به زری خانم !!!!!!!!!!!!!! نوشته شده در ساعت 4:14 PM توسط shiva
........................................................................................
|