فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Monday, October 31, 2005
تذکره نامه احمدی نژاد :

ای قشنگ تر از پریا
تنها تو کوچه نریا
اصلاح طلبا دزدن
عشق ملتو میدزدن



در طرفه العینی پدیدار شد : آن دُر معانی , آن آیت خدایی , آن خوش تیپ بکش خوشگلم کن , آن اهل تدبیر و علم سیاست , آن مرید مهدی فراری " امام تایمر الزمان " , آن یگانه دوستدار زنان و ضعفا و آن دارنده چهره ای زیبا , حضرت آغا سید محمود احمدی نژاد , از زباله دان به ریاست گام نهادی , همانطوری که رهبر انقلاب از طویله بر اریکه تکیه زدندی !

گویند چون بدنیا آمدی همه جای این گیتی را نگریستی الا آسمان را و چون بپرسیدند چرا ؟ پاسخ بدادی ما خود ز بالاییم و بالا میرویم !
و اما شیوا نامی ملقب به قطامه از ملتزمان رکابت حق , بر آن شدیم تا تذکره ای بنویسم و شرح حال این مردک خوش تیپ را برای عموم خلق الله عیان سازیم باشد که رستگار شویم . انشاء الله ...

روزی , وی را پرسیدند جمعی از مریدان ماتحت چاک که دشمن شما که باشد ؟ بگفتا : به خدای احد و واحد اول از همه هر چه زن خدا بیافرید کفر بوُد و ما را خوش نیامدی ! الا آن شهرزاد گشادینه کام شکر شکر و آن آفتابه نمای تابنده خسوف نما , مظهر نجابت و حیا زهرای اطهر !!!!!
دیُوم : خودمان دشمن خودمان بودیم چونانکه به سایگان خود رشک بردندیم و مثل شیطان طاقت همدمی نداشتندیم !

و اما چون باب انتخابات در ایران باز شدی و این قوم به دستاورد دیگری از شیاطین صورت پشمی دست یافتندی , و طبق معمول قبل از آنکه برای آن قانونی وضع کنند , هر عمله گدای پا پتی ای را به حوزه های انتخاباتی راه دادندی , این شیخک مکتب رفته هم خواست خودی بنمایاند و باب گفتگوی تمدن ها را در لوای کوفتمان مذهبی باز کند , پس بنای آن گذاشت تا خود نیز کاندید شود تا هم به پولی رسیده باشد و هم شهرتی به هم زند و اگر هم نشد در رکابت حضرت آیت الله عظمی خامنه ای رئیس حکومت شاهنشیخی و ولی وقیح مسلمین جهان در آید ! الغرض ستادی گرد آورد و عده ای ملیجک " بسیجی و سپاهی و سگ و خر و عره اوره و شمسی کوره " و تبلیغاتی کردی و به ناگه برنده انتخابات شدندی ! العجب ثم العجب ...
در کرامات وی من باب نهی از معروف و امر به منکر گویند : در ایام الله قدیم روزی شیخک گذرش بر جمکران افتادی و پسرانی دیدی شوخ و شنگ که بنای رابطه با دخترکانی چادری و زیبا روی و سیمین تن و مرمره سینه نهاده بودند و فرج آنها را با آب زمزم و کوثر طهارت میکردند ! پس با خود عهد کردی زمانی که به منسبی رسیدی مسجد جمکران را توسعه دادی و در آن پسرکان و دخترکان زیبا روی مسلمان را به بهانه ظهور امان زمان ( لج ) گرد آوردی و یاران امت اسلام را خوشنود گردانندی !!!!
- ضرب المثل : دخترکان زیبا روی سیاه چشم چادری , رقیب خدایانند در زمین !

علی ایها ؛ شیخ احمدک را روزی گذر بر بالای شهر افتادی و جمعی دخترکان و پسرکان را بی چادر دیدی و این حالت خوش نیامد و به رسم نهی از منکر , خود سوی منکر گام نهادی و شروع به کوفت و کوب فرهنگی کردی ! تنی چند از آن دختران و پسران را فرا خواندی و ترتیب دادی و گفتی : ما این مملکت بنا نهادیم و تیرهای خلاص در بکردیم از برای گفتگوی تمدنها نه از برای مخ زدن ها !!!! آنها را گوش بمالید و سر دسته آنها را با یک تیر خلاص کردندی و گفتی : نتوانم هرگز به او حق حیات دادن که نه تنها شهر ما , که امت اسلام را لجن مال کند ! و از آن تاریخ به بعد تیر خلاص کن نام گرفتی !

و اما در باب تولد این اسطوره وجاهت و زیبایی آورده اند :
روزی در سنه ای از سنوات ایام الله هجری قمری , موجودی دیده به جهان گشودی که نامش را محمود گذاشتندی , مثل چهارپایی که با پا به زا میآید , در بوی شاش و سرگین و خاکروبه به رسم چارپایان . وی در احوال خویش میگوید :
- من سینه مادر به دهان نگرفتم . گوساله ای در طویله می داشتیم که پدر نام صاحب الزمان بر آن نهاده بودی . صاحب الزمان مرا لیسیدی و مادرش ( گاومان را می گویم ) پستان چرک آگینش را در دهانم گذاشتی و من اولین جرعه شیر و سرگین را به کام تشنه محبت خود فرو فرستادم .لابد از خود می پرسید چرا در طویله ؟؟؟ گفتم که : سینه ام از شرح چهره شرحه شرحه است ... وی در احوال پدر خود می فرماید :
پدری داشتم بنام حاج رستم . منتها اندام ریزش از شرم نام رستم , عرق بر زهار شرمگاهش ( با نام علمی پوبیس ) می آورد و آنگونه که سروران گرامی دانند آن هنگام به عهد و ولایت ما از آداب شستشو و استحمام و غسل و غسال و واجبی و تیغ و Epilady و ژیلت به طریق مرسوم , آثاری نبود . این بود که حاصل از تعریق این شرم بر زهار پدر ( با نام علمی پشم ) گندابی شد که شپشکان بی نوا را نواله ای بود بر خوان رنگین نعمت که یه قُل دو قُل بازی میکردند . پدرم را با مادر عُلقه ای نبودی . از این رو همه وقت به هنگام کفیدن بول , خدویی بر دست می زد و نشسته بر حجر مستراح به یاد حوریان موعود , نرینه خویش را به خشونت و شتاب هر چه بیشتر نوازشی می نمود از آن نوع که بعدها استمناء یا جلق نامیده شد .پدر سخت پای در آداب طهارت و نماز و روزه داشت و از این روی در ایام حرام جنابت بر خود نمی خواست و نیز بیم آن داشت که مبادا استهلاک منی , خود کفران نعمتی باشد به روایت لِسان سعدی شکر سخن رحمة الله علیه و آله !
قال مصلح الدین سعدی ( ع ) : شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند !
و به شکرانه قدرت زاد و ولد خویش , معجون نرینه خود را به بطالت نمیداد , اصلا و ابدا ! که سخت از عقوبت کفران موائد در هراس بودی و خوفناک تا روزی که گویند سقز بر کام داشتی و آرواره یک بند گرم جویدن بودی تا عادت دیرپای از کف رفت و منی بر زمین مستراح افتاد . دو دست بر فرق کوفت و نالیدی که : ای هوار ... خانه ام بر سرم باد , چه کردم به این نعمت ؟ بی درنگ دست آورد و چون طفلی گریان و هراسیده , منی را برداشتی و شتابان به اندرون دوید همچنان که فریاد می زد : ضعیفه هووووووو . باش تا نعمت از کف نرود .
مادر , لته بر قاعدگی داشت به یوم شش . لته بر گرفت و فریاد کرد : خانه مان خراب شد ای مرد .... بشتاب ... حی علی الفرج ... و پای گشودی به غایت 180 درجه و منتظر ماندی ...پای پدر درگاه را بوسید و منی نعمت از کف ش بر فرش افتاد . مادر لنگ در هوا , ویارانه کاچی در کام و قاشقی در دست با چشمانی اشک آلود آن گوهر ناب که من سوارش بودمی را همراه با شپش عانه پدر , عاشقانه به دالان فرج خویش تازاند و آن شد که نباید میشد و من ساخته شدم .

فکر می کنید اگر شما هم در وضع من بودید قیافه تان بهتر از اینی که من هستم میشد ؟
ترکی را گفتند : احمدی نژاد را چگونه دیدی ؟ بگفتا : خداوندا ... چه آفریدی ؟؟؟؟؟؟ ررررررریدی !!!!!! و اما باقی داستان ... از خاطر گذشت شرحی که دادم از علق تا فلق زندگانیم . اولین جفتک را بر زهدان مادر به یوم 24 جمادی الثانی – به گاه قمر در عقرب کوفتم بدین قرار که خواهد آمد :
پدر در خواب بود که مادر را سودای شهوت در سر در گرفت . مادر , خلق تنگ پدر را نیک می دانست . از اینرو لب گزید و گفت اطفای این شهوت را چاره ای دیگر باید و آن نوبت , جنینی پنج ماهه بودم . مادر دست در تنبان کردی و لابلای زهار چرکین و پر شپش بدنبال عورت گشت . یافت و انگشت اشارت در آن چپاند . افاقتی نکرد . پس با خود اندیشید باید انگشتان دیگر را چاره ساز کرد . شست و سبابه و میانی و حلقه و کوچک همه به یک باره در فرج خود نمود . باز هم افاقتی نکرد . تا مشت همت نمود . افاقتی نکرد . دست در فرج تابانیدی تا آرنج . به ناگه سگی هار خفته در گرماگرم مرطوب آن پیسه , بپرید و دست و ساعدش گزید . مادر بانگ بر آورد : آی ی ی ی که ای کلب !!!!!!!! از چه می گزی مرا ؟ مگر نه اینکه همه وقت در این دالان تنگ تو را میهمان مشتریانم نمودم ؟ وفایت همین بود ؟ و آن سگ که من , یعنی محمود باشم , در آن تاریکنا می غریدم و زوزه می کشیدم بسان سگی هار .
شنیدم که مادر پدر را گفت
که ای بی پدر ! گر بجنبی رواست
تو را پشت در بستر کردن چراست ؟
مگر اهل قزوینی تو ای اُبنه ای ؟
فلانت را به کونم چرا مینهی ؟
بیدار شدن پدر همان و شمارش دردناک رج های قالی خرسک اتاق حقیرمان تا نماز صبح توسط مادر همان . پدر خسته سر بر بالین گذاردی از فتح آن قلل مرتفع که لمبرهای مادرم بود . فتح خونین را یاد آر . چشمم بی خواب شد و این چشمان خمار گواهی ست بر آن ماجرا و شب شوم !

ای مسلمانان با شما هستم ؟ مرا به سُخره گرفته اید ؟ از من نبود . بر من برفت . باشید تا بگویمتان چگونه در من رفت راست بدان ایام که جنینی بیش نبودم :
آن مرد و رفیق گرام
آن اُسکُل بی مرام
آن پای سفت کرده به دخول در ماتحت مام
آن ابتدا و آخر در مغز خام
پدر قدس سره ابن جدم مش غلام
شبی از شبهای یک ماه حرام
کرد نرینه اش را به ماتحت مادر به طرز تام
وانگه که از نمودنش ز صبح تا شام
آب صلب وی نگردید تمام
رو نمود در شاهنامه به جد رستم سام
گفتش که دانم تا مرا نامی خام
لیک قصد آن دارم تا زنم بر بام
هیچ ازمن نپرسید لام تا کام
قصد دارم تا دهم از این (!) " اشاره به آلت تناسلی " به ضعیفه کام
مادر " این " را به عشق پدر در دل گرفتی غافل از اندیشه ابلیس وار وی که مرا قصد نموده بودی اندر رحم . وضعیتم در زهدان , آلت پدر را به دهانم رهنمون شدی و تا به خود آمدم آلت پدر در دهانم بود . پس برای فرار از آلت پدر روی به بالا نهادم . افسوس که نمی دانستم مقعدم نیز سوراخی دارد که پدرم را اطفای شهوت می کند و اینگونه شد که با پا به این عالم آمدم به رسم چارپایان ...
به هشتمین روز از برج سرطان دیده بر جهان گشودم , جفت پا ! پدر بعد از آمدن من برفت و من بی پدر به سان حرامزادگان پای بر خاک سفت نمودم و این خود آیتی است بر همشیره روسپی گری من ! نام محمود را بر من نهادند و چون پدرم مشخص نبود به تقلید از مریم باکره و پدر و پسر و روح القدس نام مرا از اسامی خداوند گرفتند که احمد بود و تبار مرا از آل احمد بر وزن غرب زدگی قرار دادند و احمدی نژاد نامی شدم ! و این گونه بودی که سگی هار و زیبا روی دیده بر جهان گشود که من باشم .

5 ماهه بودم که مرا آل بُرد و همه گریستند . ولی در نیمه راه نمی دانم بر آل (ره) چه گذشت که مرا پس آورد و گفت : گویمتان که از چه وی را بازنهادم ؟ از بوی تعفنی که دارد .
خالویم گفت : که ای آل ! وی را با خود ببر ! آیا لایق همراهی تو نیز نباشد ؟آل گفت : مرا از وی مرض در جان سرایت خواهد کرد . بگفتا سرش رو با چی می شورید ؟ با شامپو گُلرنگ ؟خالو گفت نی برادر ! محمود , بر خاک طویله تیمم کند به وقت نماز ! در میانمان هیچ گاه رسم نگشادیم به استحمام و نظافت که بد حرامیست میان ما و گویند عبادت باطل کند ! پس آل دستمالی برابر بینی گرفتی و رفت تا خود را به نوشاب زمزم و کوثر بشوید .گویند بزرگی , آل را دیدی که همه وقت مویه کنان میان جمکران و حسینیه ارشاد می رفت شتابان و سر بر خاک و سنگ و علف می کوفت و به تضرع خدا را می خواند که بار الها !!!!! چه کردم به درگاهت که بوی تعفن این سگ را از من ازاله ننمایی ؟؟ و اینگونه بود که سگ آستان احدیت پا گرفت و این شد که میبینید .
فتبارک الله احسن الخالقین .



........................................................................................

Sunday, October 30, 2005

هویت بخشی :

با بامداد رفته بودیم امامزاده صالح !
" یک معمایی رو نتونستم هنوز حل کنم و اونم اینه که چرا در کنار آدمهای ضد دین و لامذهب همیشه آدمهای مذهبی مآب وجود داره ! نمونه ش مادر زن همین بامداد یا خانواده پدری من هستن که همشون از اون مذهبی های تیرن و این خیلی غیر عادیه "
هر کسی رو میدیدی چادری به سرش کرده بود و بسته ای هم نذورات زیر بغل زده بود و میرفت تو تا حاجت بگیره ! از کی ؟ الله اعلم !!!!
البته بقول بامداد : نذورات تخصصی ! نمک و نون و پنیر جزو نذورات تخصصی ش هستن که نمیدونم حکمتش چیه ؟ اگه همین امام زاده مادر مرده الان زنده بود هوار میزد که آخه پدر سگا ! از نمک بدتر و شورتر و ارزون تر و بدرد نخور تر چیزی نبود نذر من کنین ؟؟؟؟؟ هر وقت نذری دادن امت اسلام رو میبینم یاد عمه م می افتم :
من یکی از عمه هام از اون آدم های مذهبی خرافیه که دومی نداره ! از اونها که همیشه مواظبه با پای چپ وارد مستراح بشه و باسن مبارکه رو بعد از ریدن 3 دور آبکشی کنه و بعد از حمام کردن هم غسل بکنه و ... ! این آدم هر وقت میاد ایران , باید بره مشهد و هفشده تا امام زاده رو سر بزنه و از قفس هاشون لب بگیره تا آرامش پیدا کنه ! بنظر من آدم با یه قرص ایمی پرامین 10 میلی 4 برابر این دیوونه بازی ها به آرامش میرسه ... ! همیشه هم وقتی که از این تور زیارتی بر میگرده یه خورجین (!) پر از آت و آشغالهای مذهبی اونجا رو بار کرده و آورده و شروع میکنه به تقسیم کردن غنائم ! از یه قاشق برنج خشک کرمو بگیر تا یک مشت نمک و تکه پاره های پارچه های زریح کدوم امامزاده مادر مرده ای که با هزار زور و بدبختی و چریک بازی دور از چشم مردم و نوکران خانه زاد امامزاده ها کنده بعنوان تبرک ! تسبیح هایی که مالیده به زریح و انگشترها و مُهرهای نماز و چادر نماز و عطرهای مشهدی بو گندویی که به سگ بزنی , آسم میگیره ! کیف هم میکنه نورانی شده و پاک و مطهر و مثل بچه تازه متولد ... بهش میگم آخه این دیوونه بازیها چیه میکنی ؟ بهم میگه : من اعتقاد دارم , تو کافری مثل مادرت ! همیشه هم به زور چیزهایی که آورده رو میخواد به من قالب کنه که هیچ وقت موفق نمیشه یا اگر هم بشه راهشو بلدم و در راه صحیح ازشون استفاده میکنم ! مثلن یکبار داشتم برنج آبکش میکردم که یهو دیدم رفت پای گاز و یه چیزی ریخت تو برنجم و در رفت ! فوری پریدم بالا سرش و گفتم : این چی بود ریختی تو قابلمه ؟
- یه مشت نمک بود از مشهد آورده بودم ! تبرکه !
نشون به اون نشون همه برنجها رو ریختم دور !!!!!!!! هر چند مخالف این چیزهایی که میاره نیستم مثلن چادرهایی که برام میاره همشونو میکنم دستمال گردگیری یا باهاشون زمین تمیز میکنم و انصافن هم عالی تمیز میکنن ! همین چند وقت پیش وقتی اومده بود ایران بهم گفت بهش دستمال بدم گردگیری کنه خونه رو ! دستمالی هم که دادم دستش تکه چادر گل منگلی ای بود که پارسال برام آورده بود و کلی چپ چپ نگاهم کرد !!!!! یا تسبح هایی که میاره خواهرم باز میکنه و باهاشون گردنبند و دستبند درست میکنه ! خلاصه مکافاتی داریم با این جماعت دیوانگان مذهبی !

مرتیکه و پسر بامداد , بامدادک , هر کدومشون به تنهایی برای ایالتی کافی هستن و چون همسن هستن وقتی به هم میرسن دیگه میشه واویلا و زلزله 8 ریشتری میاد تو اون منطقه ! باید دائم دنبالشون بود تا آتیش نسوزونن ! نکته وحشتناک هم اینه که بچه ها با هم نوعی تله پاتی روانی دارن که اگه یکیشون از چیزی خوشش بیاد , اون یکی هم فوری خوشش میاد ! بامدادک هم افتاده بود دنبال یکی از نوکران خانه زاد امامزاده صالح و گیر داده بود به گردگیر پشمالوش و هی میگفت : الا و بلا اونو میخوام و کم مونده بود از دست مرده بکشه و در بره ! مرتیکه هم تا دید اون اینو خوشش اومده اونم شروع کرد مثل فنر بالا و پایین پریدن که منم میخوام !!!!! خلاصه با کلی لطایف الحیل تونستیم این شر رو از دامنشون پاک کنیم !!!! رفتیم به سمت زری خانم " زریح " . من تا حالا امامزاده نرفته بودم و دلم میخواست برم تو و ببینم چیه که اینقدر خل و چل وقت میذارن میرن اونجا ! ولی دم در ورود به ضریح , یکی از نوکرها گفت : بدون چادر نمیشه و چادر داد بهمون ! این یکی غیر قابل تحمل بود و گفتم من نمیام تو و شما برین ! عیال بامداد چادر رو گرفت و سرش کرد و با هم رفتن تو ! مادر زنش هم که چادر سرخود بود و نیاز نداشت ! موندم پیش بامداد و مشغول صحبت شدیم ! تو این فاصله زنهای زیادی می اومدن و چادر میگرفتن و میرفتن تو ! چادرها هم خیلی باحال بود ! روشون یا شماره خورده بود و آدم رو یاد زندانی های زن می انداخت یا اینکه روشون پر از لکه های خاک و رنگ و نقش و نگار و کثافت بود . آدم خیال میکرد با 101 سگ خالدار طرف شده !!!!!!! کمی بعد یه خانواده اومدن که ریختشون نشون میداد آدم حسابی هستن و سر و وضع درستی داشتن ! خواستن برن تو که نوکر و کلفتهای آغا گفتن : دخترتون هم باید چادر سرش کنه ! پدره شروع کرد باهاشون بحش کردن که دختر ما هنوز بالغ نشده و به دختر نابالغ چادر اجبار نیست و کلن در اسلام چادر اجباری نیست ! بامداد رو کرد به من و گفت :
- میبینی ؟ اینها از قماش روشنفکران دینی هستند !
یعنی چی ؟
- یعنی اینکه اینها یک پله از آن مذهبی های دو آتشه بالاتر هستند و Upgrade شده اند !!!!
رفتیم کمی قدم بزنیم . کمی جلوتر تابلویی زده بودن و روش نوشته بود : محل جمع آوری نذورات !!!! مردم نمک بود که کیلو کیلو میآوردن ! چند تایی لیچار بار مردم کردم که بامداد گفت :
- بشر کفر نگو در اینجا ! آنوقت مثل زن لوط که به مجسمه نمک تبدیل شد میشوی ها !!!!
چه بهتر ! اونوقت منو میذارن تو موزه و زیرش هم مینویسن : نماد زن بی حیا !!!!
کمی گشت زدیم و صحنه های مضحک دیگه ای هم دیدیم و برگشتیم . بیست دقیقه ای ایستادیم و کلی بحث های فلسفی در مورد دین کردیم تا مادر زن و عیالش اومدن . مادر زنش رو کرد به من و گفت :
- دختر جان خلوته بیا چادر منو سرت کن برو زیارتی بکن !
عمرن !!!! من اگه بمیرم هم نمیذارم کفن تنم کنن چه برسه به چادر !!!!!!!!! اونقدر صبر میکنم تا حکومت عوض بشه و بعد همینطوری میرم تو !
بعد رو کرد به بامداد و گفت : اقلن تو برو تو مادر !
- مگر میخواهید سنگ بشوم ؟
غش کرد از خنده ! خلاصه کمی قدم زدیم و بعد هم رفتیم به آش فروشی میدون تجریش و آش خوردیم و خداحافظی کردیم و رفتیم ..
..
..
آقا دقت کردین این ما هستیم که به هر چیزی هویت و تقدس میدیم ؟ خیلی ها خیال میکنن بعضی از اشیا یا بعضی از افراد ارزش خیلی بالایی دارن و خودشون رو میشکنن و سر تعظیم در برابرشون فرود میارن . در تعاریف اسلامی نقل شده سر فرود آوردن در مقابل هر ساخته دست بشر کفره و بت پرستی ! ولی جالبه که هرگز عنوان نشده سر فرود آوردن در مقابل انسانها کفره ! و فقط پادشاهان رو مورد نفرت قرار دادن و موجوداتی خیالی بنام پیغمبر و امام رو مجاز دونستن برای تعظیم و تکریم در صورتیکه میبینیم همین پیغمبران و امامان هم دست کمی از شاه نداشتن !!!!!
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز اون هم بی ارزشه و هم با ارزش ! یک قطعه سنگ برای من و تو شاید بی ارزش باشه اما همون سنگ در موقعی که برای آدم تبدیل به نیاز میشه , بینهایت با ارزش میشه ! وقتی که به دیدن تخت جمشید میرید بعضی افراد سود جو هستن که قطعاتی از سنگهای تخت جمشید رو کندن و بصورت قاچاقی به توریست ها میفروشن . این قطعه سنگ ها بطور معمول هیچ ارزشی ندارن تا وقتی نمیدونید چی هستن ! یک تکه سنگ با حجم هندسی نا منظم مثل تمام سنگهای دیگه . ولی وقتی که میشنوی این سنگ رو از بقایای تخت جمشید که قدمت چند هزار ساله داره , جدا کردن حاضری خیلی براش پول بدی !!!!!

- وقتی شخصی از فامیل شما می میره یا حتا پدر یا مادرتون , دیدین چقدر لوازم و عکس های اون فرد براتون یهو با ارزش میشه ؟ و اصلن چقدر یهو این آدم مهم میشه ؟ مادری که تا دیروز لباسهاش و حتا خودش براتون بی ارزش بود و هزاران بار در طول سال از کنارش بی تفاوت رد میشدین , حالا یهو براتون چنان ارزشی پیدا میکنه که حاضرین جونتون رو بدین اما مثلن یکی از بشقابهای یادگار مادرتون نشکنه و توی صد تا سوراخ و چفت و بست نگهداریش میکنین و یا دوست دارین زندگیتون رو بدین و فقط یکبار دیگه مادرتونو ببینین !

- این مسلمونهای احمق رو دیدین ؟ میرن و از کربلا تسبیح ها و خشت هایی " مُهر " میارن که با خاک مثلن کربلا ساخته شده رو با قیمت بالا میخرن و میارن و رو سرشون نگه میدارن و مرتب بهش عطر و گلاب میزن و چُسان فسانش میکنن . وقتی نگاهش میکنن خیال میکنن مولکولهای حسین و 72 تا خل و چل مونگولش توی این تسبیح و مُهر جا گرفته و ذوق مرگ میشن و نور ایمانشون مشعشع میشه ! در صورتیکه بین این مُهر با مُهرهای معمولی چه تفاوتی وجود داره ؟؟؟؟ و یا بعضی ها که پیازداغش رو بیشتر میکنن و میگیرن قطعاتی از مهر نماز رو توی آب میریزن و بهش فوت و دعا میکنن و مواقع ترس و وحشت مقداری از این آب و گل رو میخورن تا قوت قلب بگیرن !!!!!!!!

- مساجد و امامزاده ها و معابد و ... تمام اینها از نظر فقط کسانی مقدس هستن که بهشون اعتقاد دارن و ایمان . وگرنه وقتی یک مسلمون رو ببرن به یک معبد بودایی , مثل این میمونه که رفته باشه یه اتاق رنگارنگ و موزه رو نگاه کنه ! و یا همینطور یک مسیحی رو ببرن کعبه رو نشونش بدن براش مثل یک سرسرای بزرگ یا قوطی کبریتی میمونه که معماریش باشکوهه و بس !!!!

- آدم ها و افراد ! رهبر انقلاب رو دیدین ؟ همون ولی وقیح مسلمین جهان و امام 14 شیعیان و رئیس حکومت شاهخنشیخی ؟ یک آدم که وقتی دقیق تر نگاهش میکنی میبینی آدم هم نیست و یک حیوونه ! یک ابلیس مُجسم ! اما همین آدم برای خیلی ها مقدسه و پشت سرش نماز میخونن و تو کونش هم میرن . ولی وقتی ماهیت همین آدم رو میبینی , میفهمی که جنایتکارترین انسان روی زمینه که روی هیتلر و صدام رو هم سفید کرده ! علی , امامی که برای مسلمونها عزیزه و هر کاری میخوان بکنن میگن یا علی !!!!! در واقع کاتالیزور خر حمالیه و هر موقع میخوان بیل بزنن یا چیز سنگینی بلند کنن میگن یا علی !!!! پشت سرش افسانه ها میگن و غول بی شاخ و دمش میکنن و نسبت های عجیب و غریبی به نافش می بندن که اگه خودش زنده بود خیال میکرد خداست !!!!! اما اینکه این آدم طبق اسناد تاریخی بخاطر مخالفت گروهی بنام خوارج که اومدن و واقعیات دین رو آشکار کردن و گفتن ما نمیخواهیم مسلمون باشیم , به جنگ با اونها پرداخت و همه اون 2000 نفر رو گردن زد و کل اصول دموکراسی و انسانی رو زیر سوال برد و جزو جنایتکاران تاریخ در اومد !!!! حسین مظلوم ! همونی که هر جا شکم چرونی و بخور بخور و گدا سالاری میشه میگن یا حسین ! که اگه مظلوم بودن به این باشه که آدم ثروتمند ترین مرد عرب باشه و 5000 ایرانی و ده هزار عرب و حرمسرایی پر از ضعیفه و صدها شتر پر از جواهرات در رکابش خدمتگذاری کنن , پس بیل گیتس هم مظلومه و فلک زده !!!! آخودها و ملاها و حاج آغا هایی که مردم براشون احترام قائل هستن هم مظلومن ! بری توی داخل زندگی اینها به حقایق وحشتناکی بر میخوری که کافر پیش اینها شرف داره !!!! ولی چی ؟ فقط ظاهر موجه داشته باش تا امامزاده ت کنن ! مثل این میمونه که سر زن فاحشه ای چادر کنن و بفرستنش حوزه علمیه !!!! یا مهدی فراری یا مرد نامرئی یا همون امام تایمری که نه کسی دیده ش نه کسی میدونه از کجا ظاهر شده که حتا مقامش از پیغمبر هم بالاتره ! یا امام زاده هایی که مثل قارچ سمی گوشه و کنار ایران سبز شدن ولی در هیچکدوم از سرزمینهای دیگه اسلامی امامزاده ای وجود نداره و این نکته ظریفیه که بدونیم این امامزاده ها , بر وزن آغا زاده ها , در واقع یاغیانی بودن که به ایران فرار کردن یا مردم ابله ایران با مقدس مآبی افرادی که بنا بر شانس کار مثبتی انجام دادن , امامزاده کردن و این چندان هم دور از ذهن نیست با این سابقه درخشان ایرانی جماعت !!!!

پس میبینین این ما هستیم که به هر چیزی هویت و تقدس میبخشیم و در واقع هیچ چیزی در این دنیای مادی وجود نداره که ذاتن مقدس باشه جز خود ذات و روح انسان . این ما هستیم که به دیگران هویت میدیم و اونها رو از انسانهای دیگه برتر و یا متمایز میکنیم در صورتیکه از دیدگاه انسانی , تمام انسانها با هم برابرن و هیچ انسانی بر انسان دیگه برتری نداره و حق هم نداره خودش رو برتر بدونه و تنها این قوانین و مقررات هستن که برای برقراری نظم در اجتماع انسانها برتری هایی رو وضع میکنن . مسلمون و کافر با هم برابرن و هرگز مسلمونی دلیلی بر برتر بودن نیست و نبوده که اگر واقعیت رو بخواهین مسلمون بود پست ترین بودنه و بس ...
تکبیر.



........................................................................................

Saturday, October 29, 2005

حکایت تقویت آنتن :

آقا نمردیم و فهمیدیم تقویت آنتن یعنی چی ! اونهایی که مثل من اهل جدول حل کردن توی مستراح هستن لابد پیش خودشون میگن تقویت آنتن میشه : رله !!!!!!! زهی خیال باطل که این تقویت آنتن یه معنی دیگه ای میده :

امروز گرسنگی به طرز فجیعی داشت منو از پا می انداخت ! صبح خواب مونده بودم و هیچی نتونسته بودم برای خودم درست کنم و بیارم اداره . این بود که صبحانه فقط یه لیوان شیر خوردم و زود از خونه زدم بیرون . نزدیک ظهر هم روده بزرگه داشت ترتیب روده کوچیکه رو میداد ! داشتم از پشت میزم بیرون رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به میوه فروشی روبروی اداره و موز هایی که از در و دیوارش آویزون کرده بود ! فوری کیف پولمو از تو کیفم برداشتم و رفتم پایین . دم در حاج آغا حراستی جلومو گرفت و گفت : بدون کارت زدن نمیشَد برید بیرون !
- فقط 2 دقیقه میخوام برم همین داروخونه روبرو و برگردم !
- پس حالا که میروید برای بنده هم یک قرصی بخرید برای سر درد ! اجرتان با امام حسین !
چشم حتمن میخرم . پس با اجازه .... زدم بیرون و رفتم اونطرف خیابون ! تو دلم گفتم یک قرصی برات بگیرم که کیف کنی !!!!! اول رفتم میوه فروشی و 4 تا دونه موز گرفتم و چپوندم تو جیب های مانتوم ! بعد رفتم داروخونه که 2 تا مغازه اونطرف تر بود و یه بسته قرص بیزاکودیل 25 میلی گرفتم که 2 تاشو که بخوری مغزت هم از ماتحتت خارج میشه !!!!! بعد هم برگشتم اداره . حاج آغا حراستی ایستاده بود کنار میزش و تا منو دید اومد جلو و منم قرص رو بهش دادم و اومدم برم که بهم گفت :
- اینها چقدر کوچک شدن ! چرا زرد است ؟ قبلن انگار سفید بودن !
آها ... چیزه ! اینا قرص های جدیده . خود دکتره گفت . گفته که بعد از افطار 2 تا بخورین و بعد از سحری هم 2 تا دیگه و کاملن خوب میشین !
- ماشا الله ... دست شما درد نکند . دستتان برسد به زریح کربلا !
بماند چطوری جلوی خنده م رو گرفتم ! به محض اینکه یکی از اینها رو بخوره تمام روده و معده ش خالی میشه و تا فردا توی مستراح باید اطراق کنه ! رفتم تو اتاقم تا با خیال راحت موزها رو بخورم و چشمم افتاد به منشیم که عین برج زهر مار نشسته بود پشت میزش !
- تو مگه نمیخواستی نماز بخونی ؟
چرا خانم .. خوندیم و زود اومدیم !
- آها .. صحیح .. ! " خاک تو سر " من میرم یه سر بیرون زود بر میگردم . کسی اومد پرونده ش رو آماده کن تا من بیام !
رفتم بیرون و مستقیم رفتم به سمت میعاد گاه عاشقان امام زمان , مستراح ! درو که باز کردم خیل عاشقان آغا رو دیدم که توی صف ایستاده بودن و اگه میخواستم منتظر بشم تا بتونم برم توالت و موزهامو بخورم نیم ساعتی معطل میشدم ! خیر سرشون روزه گرفتن که اینقدر شاش دارن !!!!!! معلوم نیست موقع سحری چند گالون آب میخورن که مثل شتر ذخیره داشته باشن !!!!!!

سوار آسانسور شدم و یهو به ذهنم رسید که وسط راه آسانسور رو متوقف کنم و همون تو مشغول خوردن بشم ! زدم طبقه آخر و وسط طبقات هم دکمه ایستش رو زدم و آسانسور ایستاد و بعد هم با خیال راحت یکی از موزها رو در آوردم و مشغول خوردن شدم ! دومی رو در آوردم که بخورم یهو دیدم صدای عربده های رئیس انجمن اسلامی داره میاد که میگه : این آسانسور که باز خراب شد ! یالا برین درستش کنین ! دیدم اگه 2 دقیقه معطل بشم الانه که بریزن تو و آبروریزی میشه و سریع دکمه رو زدم و رفتم یه طبقه بالاتر پیاده شدم ! توی راهرو کسی نبود و پوست موز رو از جیبم در آوردم و انداختم کنار شوفاژ ! چند دقیقه ای قدم زدم و دوباره سوار آسانسور شدم تا برم پایین و بین راه بعدی رو هم بخورم . دکمه رو زدم و موز دوم رو هم خوردم و دوباره آزادش کردم بره پایین . طبقه پایین رئیس انجمن اسلامی اومد تو آسانسور و یهو شروع کرد بو کشیدن !
- یک بوی عجیبی اینجا می آید ؟
بوی حضور شماست حاج آغا ! معطر شده !!!!
- لطف عالی مزید ... ولی انگار یکی از کارمندان روزه خواری کرده اند ! بوی موز می آید !
نه حاج آغا اشتباه میکنین !
- به جد سیدم قسم که بوی موز می آید ! این دماغ اشتباه نمیکند .
طبقه بعدی پریدم بیرون و در رفتم ! مثل سگ بو کشیده بود !!!!! رفتم تو اتاقم و مشغول کارام شدم ! یکساعت بعد دلم دوباره ضعف رفت و شروع کرد غار و غور کردن ! سرمو پشت مانیتور قائم کردم و یکی از موزها رو چپوندم تو حلقم ! درست همین موقع در باز شد و رئیس انجمن اسلامی اومد تو ! کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید ! فوری سرمو کردم زیر میز و تند تند شروع کردم به جویدن و به زور قورتش دادم و سرمو آوردم بالا !
- حالتان خوب است ؟
ها .... بله ! چطور ؟
- صورتتان قرمز شده است !
آها .. هیچی نیست یکمی گرمم شده بود ! کاری داشتین ؟
- خواستم بگویم امروز آخر وقت تشریف داشته باشید عصر افطاری همه کارمندان دعوت هستند .
کارم در اومده بود ! خیلی خوشم میاد از این جور مراسم , به زور هم آدمو دعوت میکنن ! نمیرفتم هم بد میشد ! خلاصه زنگ زدم به خواهرم و گفتم عصر دیر میام و باید بمونم و تو برو مرتیکه رو از مهد کودک بردار بیار ! بعد هم مشغول کارام شدم تا وقت افطاری برسه ! تو این فاصله اون یکی موز رو هم رفتم توی توالت خوردم و پوستش رو هم انداختم توی چاه مستراح ! واویلا ! هر چی سیفون میکشیدم نمیرفت تو که نمیرفت !!!!! آخر هم یواشکی زدم بیرون و گذاشتم به حال خودش بمونه !!!!

عصر موقع افطار همه جمع بودیم توی سالن کنفرانس . میز چیده بودن و زنها و مردها همه جمع بودن و بخور بخور فجیعی بود ! میوه و زولبیا بامیه و حلوا و حلیم و آش رشته و ... ! اول از همه چایی دادن با خرما ! من و دوستم کنار هم نشسته بودیم و دو تا از همکارهای مرد هم روبروی ما بودن ! خرما که آوردن اون دو تا آقا برگشتن گفتن : به به ! تقویت آنتن هم رسید !!!!!
پرسیدم : تقویت آنتن چیه ؟ دوستم محکم کوبید تو پهلوم و اون دو تا غش کردن از خنده ! سر در نمیاوردم و دوباره پرسیدم ! آخر یکیشون گفت :
- ببخشید بی ادبی نباشه ! ولی تقویت آنتن یه اصطلاح مردونه ست ... !
خاک تو سرشون ! منظورشون تقویت کمر بود که بهش میگفتن تقویت آنتن یعنی دودول مبارکه شون با خودن خرما تقویت بشه !!!!!!! کلی سرخ و سفید شدم ! خلاصه افطاری که تموم شد , رئیس انجمن اسلامی رفت پشت میکروفن و شروع کرد کمی صحبت کردن و در ادامه صحبتهاش برگشت گفت :
- من از کارمندان گرامی تقاضا میکنم اگر نمی توانند روزه بگیرند و خوراکی هایی را میخورند , لطفن نظافت را رعایت بفرمایند . ما امروز هر جای اداره که پا گذاشتیم یا بوی موز می آمد یا پوست موز دیدیم ! حتا یک بنده خدایی رفته بود در موال خانه و موز خورده بود و پوستش را در چاه انداخته بود و راه آب را گرفته بود ! نکنید از این کارها ! شایسته مسلمان نیست ...

کل سالن کنفرانس منفجر شده بود و همه داشتن قهقهه میزدن و فقط من بودم که صورتم مثل لبو سرخ شده بود و شرشر عرق میریختم !!!!!!!!!!! خلاصه اینم از حکایت تقویت آنتن ...



........................................................................................

Friday, October 28, 2005

افطاری در منزل مادر شوهر :

شاید احمقانه باشه اسمی از مادر شوهر به میون بیارم وقتی که ازدواج نکردم ولی ما تو فرهنگمون لغتی معادل مادر دوست پسر نداریم و برای همین یه همچین لغتی رو بکار میبرم !!!!!!! این خانواده دوست پسر من آدم های نسبتن مذهبی ای هستن . البته نه به شوری مسلمونهای بی همه چیز که تا توی رختخواب هم چادر سرشونه . درست برخلاف خانواده پدریم که مذهبی و جانماز آبکش هستن و نمیدونن چرا و به چه علت مسلمون هستن !؟! " همون مشکلی که گریبان 99/99% از مردم ایران رو گرفته و بصورت آبا و اجدادی خودشونو مسلمون خطاب میکنن در صورتیکه مسلمون نیستن و مسلمون زاده هستن " . مادر و پدرش آدم های ساده و باحالی هستن مخصوصن پدرش که اسم بچه هاشون رو پیغمبر - امامی انتخاب کرده . فقط تو خانواده ما شانس با ما یار بوده که مادرم جلوی خانواده پدریم ایستاد و اجازه نداده بود اسم های ما رو فاطی ماطی بذارن ! " طبق لیستی که به مادرم داده بودن اسم من قرار بوده بشه زینب و خواهرهام هم به ترتیب : فاطمه و کبرا و زهرا !!!!! اما خانواده این دوست پسر گرامی اسم های فجیعی رو بچه هاشون گذاشته بودن و خواهرشون شده بود زهرا و 2 تا پسرهاشون هم به ترتیب محمدرضا و غلامرضا ! آرتین ما هم اسم واقعیش غلامرضا بوده که خودش رفته و اسمش رو تغییر داده !!!!!!
دیشب مادرش زنگ زد و گفت فردا برای افطاری بیایین خونه ما ! هر چی گفتیم ما روزه نمی گیریم و باشه یه وقت دیگه و ... تو گوششون نرفت و خلاصه قرار شد ساعت 5 عصر اونجا باشیم تا افطار رو با اونها صرف کنیم !!!!! شب آرتین کلی تو گوشم خوند که اونجا میریم تو رو به ارواح هر کسی که میپرستی حواست به لباس پوشیدن و رفتارت باشه چون خانواده م روی بعضی چیزها تعصب دارن و در کل باید خیلی سنگین رفتار کنی و با مردها زیاد قاطی نشی و حرف نزنی و سیگار نکشی و خودتو بگیری و روسریت رو در نیاری و دامن نپوشی و شلوار پات باشه و جوراب پات کنی و ... ! اگه هر کس دیگه ای بود محال بود قبول کنم و یه بلایی هم سرش میآوردم ولی ... اما , ولی , چونکه , زیرا ... کار دله دیگه !!!!!!!!

خواهرم رو هر کاری کردم باهام بیاد و تنها نباشم نیومد و گفت من اینجور جاها نمیام . مرتیکه هم که یکبار رفته بود اونجا و بچه همسن ش نداشتن حوصله ش سر رفته بود و از در و دیوار بالا رفته بود و آتیش سوزونده بود و گفت منم نمیام ! از خدا خواسته این جانور شر رو گذاشتم پیش خواهرم و راه افتادیم رفتیم !!!!!
لباسی که انتخاب کرده بودم به نظر خودم مسخره ترین لباسی بود که در عمرم توی مهمونی ای پوشیده بودم ! چون هر لباسی که داشتم یا ماکسی بود یا چاکدار بود یا نازک بود یا دکلته و ... یه لباس مناسب حال خانواده های مذهبی نداشتم ! ناچار همون شلواری که با مانتو میپوشم برای محل کارم رو پوشیدم و یه بلوز نازک هم روش تنم کردم که باز صدای آرتین در اومد که این بلوزت تنگه و سینه هات بدجوری تو چشم میزنه و آخر هم مجبور شدم یه بلوز گل و گشاد آویزون تنم کنم بلا نسبت دلقکهای سیرک ! بین راه اینقدر حرف زدیم و خندیدیم که زمان رو حس نکردیم و یهو دیدیم رسیدیم به خونه شون !
پیاده شدیم و رفتیم داخل . بعد از احوالپرسی و روبوسی مانتومو در آوردم و روسریمو اومدم در بیارم طبق عادتم که چشم و ابروی آرتین رفت بالا و شروع کرد راهنما زدن که یعنی در نیار ! دوباره رو سرم محکمش کردم و رفتیم اتاق پذیرایی . بجز ما خیلی های دیگه از فامیلشون هم اومده بودن ! خاله هاش و دایی هاش با زن و بچه هاشون و یه ایل بودن ! خوشبختانه مثل خانواده پدری من که از اون ترکهای چادر چاقچوری خفن هستن , نبودن و فقط زنهاشون سرشون روسری بود و با لباس عادی نشسته بودن . خیلی هاشون منو نمی شناختن و مادر آرتین هم شروع کرد به تک تکشون منو معرفی کردن و اسم عروس آینده رو هم به زور رومون گذاشت , همون چیزی که من بهش آلرژی دارم و الکی گفت که خصوصی عقد کردیم و خلاصه کلی هم تبریک شنیدیم و اینکه چرا خبر ندادین و ...
کلی عرق کرده بودم . بعد از مراسم معارفه نشستم پیش زنهای دیگه . مجلس رو دو قسمت کرده بودن و مردها با هم بودن و زنها هم تو جمع خودشون ! خوبیش این بود که همه فارس بودن و مثل فامیل های پدریم ترکی حرف نمیزدن و میشد باهاشون حرف زد و دو کلمه هم حرف حساب شنید ! کمی صحبت کردیم . صحبت ها حواشی شوهر کردن فلانی و پختن شله زرد و آش رشته پختن و برنج آب کش کردن و شوهر داری و بچه داری و لنگ در هوا شدن و حاملگی و مزخرفاتی از این دست دور میزد که من ازش متنفرم و هر جا از این صحبتهای خاله زنکی باشه در میرم ولی چیکار میکردم ؟! به آرتین نگاه کردم که برادرش و پسرهای فامیل دوره ش کرده بودن و حسابی سرش به اونها گرم بود ! دلم میخواست میرفتم تو جمع اونها ... زمان به همین ترتیب گذشت و کم کم زمان افطار رسید . همه بلند شدن و وضو گرفتن و شروع کردن نماز خوندن ! نسیته بودم که مادرش برام یه چادر گل مَنگلی آورد و گفت بیا تو هم زودتر نمازتو بخون تا بشینیم سر سفره افطاری !!!! حالا من بدبخت تو عمرم نماز نخوندم و وضو و هیچی هم بلد نبودم ... و نمیدونستم چیکار کنم و رفتم سراغ آرتین که اون بدبخت رو هم به زور برده بودن نماز بخونه و بهش گفتم من چیکار کنم ؟
- تو بگو من چیکار کنم که هیچی بلد نیستم ؟
صد دفعه گفتم نیاییم ! هی گفتی خوش میگذره !
- نمیدونستم اینطوری میشه ولی حالا هم چیزی نشده که برو اونجا هر کاری اونا میکنن تو هم همون کارو بکن !
بد هم نمیگفت و خلاصه منم رفتم پیش زنهای دیگه و دیدم چطوری چادر سرشون کردن و منم این نماد فاحشگی رو سرم کشیدم ولی هی ول میشد و نمیدونستم چطوری این کثافت رو باید رو سرم نگه دارم ! آخر از زیر چونه م دو طرفشو گرفتم و مثل شنل گره زدم و ایستاد ! خلاصه منم هر کاری اونا میکردن انجام میدادم ! خم میشدن منم خم میشدم ! دولا میشدن منم دولا میشدم و ... ! تا آخر تموم شد و بلند شدن . سریع اون لکه ننگ رو از سرم در آوردم و مچاله کرده دادم دست مادره در حالیکه روسریم نصفش ول شده بود و موهام هم سیخ از زیر روسری زده بود بیرون و شکل عجیب و غریبی پیدا کرده بودم ! مادرش چپ چپ نگاهم کرد و چادرو ازم گرفت و رفت ! هر چی سر و کله زدم نفهمیدم این تکه پارچه مثلثی قناص رو چطوری باید تا میکردم !!!!!!!
رفتم کمکشون کنم برای چیدن سفره . روی میز آشپزخونه چشمم افتاد به خارک های براق و زرد رنگی که چیده بودن و یدونه رو برداشتم و گذاشتم دهنم ! خواهر آرتین , زهرا , یهو گفت : ای وای روزه ت رو خوردی !!!!!!
- روزه ؟ من که روزه نبودم !!!!
تا اینو گفتم همه زنها زل زدن بهم !!!!! سوتی بدی داده بودم و به بهانه ای از آشپزخونه پریدم بیرون ! خاله بزرگ آرتین که بدجنسی از چشمهاش فوارن میکرد هم دنبالم اومد و جلوی مردها با لحن مسخره ای برگشت گفت :
- راستی شما چرا کمی رو به قبله نماز نخوندین ؟
منم که تحمل ندارم از یه همجنس حرف بخورم تو جوابش گفتم :
- مهم نیست ثوابش ضرب در کسینوس آلفا میشه و به حساب رهبر واریز !!!!!!!!!
آقا اینو که گفتم یهو چنان سکوتی شد و همه ساکت شدن و زل زدن بهم ! آرتین هم از دور با دست کوبید تو پیشونیش ! فکر کنم زیادی گند زده بودم !!!!! به روی خودشون نیاوردن و دوباره مشغول صحبت شدن !!!!! خاله ش هم تا لحظه ای که اونجا بودیم چشم ازم بر نمیداشت و شرط میبندم اصلن نفهمید که منظورم از این تیکه چی بوده !!!!!
خلاصه سفره چیده شد و همه ریختن سرش و دعایی خوندن و بعد هم شروع کردن . اول برای هر کس یه فنجون آب جوش ریختن ! من بدبخت آب جوش رو باید چطوری میخوردم معلوم نبود ! بقیه انگار دهنشون آستر داشت و قلپ قلپ آب جوشی که از روش بخار بلند میشد رو میخوردن ! حالا من از چایی خوردن متنفرم و اصلن چایی سیاه دوست ندارم و اونوقت باید آب جوش هم میخوردم با شکر که نشون بدم روزه م و این دیگه فاجعه بود ! بماند با چه وضعی این آب جوش رو پایین دادم . پشت سرش خرما و حلوا و باقلوا بود که دست به دست میگشت و هر کسی یه مشت از اینها رو بر میداشت و میریخت تو بشقابش ! حالم داشت به هم میخورد و اینها هم به زور هی میچپوندن تو حلقم . هی میگفتم بابا نمیخورم , میل ندارم , دوست ندارم , ولی مگه ولم میکردن ؟ حالت تهوع گرفته بودم ! بعد نون پنیر سبزی و آش رشته آوردن ! آخر هم حالم به هم خورد و بلند شدم بدو بدو رفتم دستشویی ! مادر آرتین و خود آرتین هم اومدن دنبالم و مادره توی دستشویی محکم زد تو سر پسرش و گفت :
- پسره چشم سفید ! تو مگه قرار نبود بدون عقد و عروسی کاری با این دختره نکنی ؟ خجالت نمیکشی ؟ پدرت بفهمه دق میکنه !
مامان جان مگه من چیکار کردم ؟
- چیکار میخواستی بکنی دیگه ؟ دختره که حامله س !
سرمو آوردم بالا و با حرص گفتم ! نخیر حامله نیستم ! از بس دادین تو خوردم حالم بد شد ! صد دفعه گفتم نمیخورم , مگه گوش دادین ؟
- پس چرا کسی طوریش نشد ؟
بابا من عادت ندارم به این غذاهای چرب و شیرین شماها !!!!!! بعد هم دیشب که گفتیم ما روزه نمیگیریم !!!!!!!
کمی که حالم بهتر شد اومدیم بیرون و دست از سرم برداشتن ! معده م هنوز کمی پیچ میزد ولی احساس خوبی داشتم که دیگه کسی کاریم نداره ! داشتم خوردنشونو تماشا میکردم .... جدن نمیدونم هدف از روزه گرفتن چیه ؟ قرار باشه آدم صبح تا عصر غذا نخوره و بعد به تلافی این غذا نخوردن یکباره اندازه 4 وعده غذا بریزه تو شکمش , سنگین تره که روزه نگیره !!!!!!! بیخود نیست که میگم مسلمونها الاغن !!!!!!! تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !

بعد از افطاری هم مادره منو به بهانه اینکه برام پیرهن خریده و بیا بپوش ببینم اندازه ت هست یا نه , برد تو اتاق و شروع کرد قسم دادن که حامله ای یا نه و پسرم کاریت کرده ؟ و هی دست گذاشت رو شکمم و معاینه فنی کرد و ... منم هی قسم و آیه که حامله نیستم و یکبار هم با پسرتون نخوابیدم (!) تا آخر دست از سرم برداشت ! بیچاره اگه بفهمه همین پریروز به قصد حاملگی با پسرش رفتیم سانفرانسیسکو , شش تا سکته پشت سر هم میزنه !!!!!!! بعد از صرف افطاری چایی و شیرینی آوردن و دخترها و پسرها هم پاسور آوردن و مشغول بازی شدن و منم به زور بردن بینشون که بیا بازی کن . بازیهایی که میکردن مسخره بود ! چهار برگ و 26 تایی ! انگار هیچ بازی دیگه ای بلد نبودن ! همچین هم جلوی من چُسی می اومدن انگار که من گاگولم و دیگه نمیدونستن من یه پا قمارباز حرفه ای هستم و هر جور بازی ای رو بلدم از قاپ بازی و تاس بازی و تخته نرد و پوکر و هفت کثیف و حکم و بی بی سلام و 12 مدل فال گرفتن و ... ! وقتی نوبت به من رسید ورقها رو پخش کنم چنان براشون بر زدم اونم به روش روسی که چشمهاشون 4 تا شده بود و آرتین بازم از دور شروع کرد چشم و ابرو اومدن که یعنی بیخیال شو ! دیگه محلش نذاشتم ! اصلن نمیتونم وانمود کنم خود واقعیم نباشم !!!! کمی که بازی کردیم حوصله م سر رفت و گفتم بیایین چند تا بازی جدید یادتون بدم . شروع کردم آموزش دادن و از همه بیشتر پوکر و حکم رو خوششون اومد ! منم که سرم درد میکنه برای این بازیها و عاشق قماربازیم و خدای تقلب و جر زنی و شب زنده داری , برای اینکه بازی قشنگ تر بشه گفتم هر کسی هزار تومن بذاره و همه پولهاشونو گذاشتن و بازی شروع شد . شدیدن ویار ویسکی و سیگار کرده بودم . وقتی اسم پوکر میاد این 2 تا نباشه اصلن بازی معنی پیدا نمیکنه !!! دو دست اول تمام پولهاشونو بالا کشیدم , البته برای شوخی و دوباره میخواستم برگردونم بهشون که پدر آرتین و مردهای دیگه که ما رو زیر نظر گرفته بودن صداشون در اومد که چرا دارین قماربازی میکنین و ... واویلا ! یک بحث داغ مذهبی راه افتاد بر ضد مضرات قمار و ... آخر هم از خیرش گذشتم و بلند شدم رفتم پیش بقیه !
تا این لحظه 2 تا سوتی فجیع داده بودم و امیدوار بودم دیگه ادامه پیدا نکنه !
یکساعت بعد همه نشستن و چایی و شیرینی آوردن و موسیقی گذاشتن و دخترها هم بلند شدن رقصیدن ! منم که وقتی صدای موسیقی می شنوم سلولهای بدنم به رقص در میاد , بلند شدم و شروع کردم پا به پای اونها رقصیدن و روسریمو باز کردم و بستم دور کمرم و ... آرتین که داشت مشت مشت موهاشو میکند ! مادرش هی خودشو وشگون میگرفت و خواهرش هم موهای ابروشو میکند و برادرش سبیل هاشو میجوید و پدرش هم تند تند تسبیح می انداخت و بقیه هم حال و روزی بهتر از اینها نداشتن و مردها هی در و دیوار و سقف رو تماشا میکردن که چشمشون به من نیفته و زنها هم هی پچ پچ میکردن و لب میگزیدن !!!! بعد که حسابی عرق کردم و به نفس نفس افتادم اومدم نشستم و تازه اون موقع بود که دوزاریم افتاد چیکار کردم !!!
مادرش یه خنده زورکی کرد و گفت : چقدر شما هنرمندین ! قمار بازی و رقص و ... خدا بده برکت !!!!
مثل لبو سرخ شده بودم و شرشر عرق میریختم از خجالت ! برادر آرتین اومد جو رو عوض کنه و گفت : هر کی جوک بلده بگه دیگه ... هه هه هه ... الکی هم خندید ! دخترها دستهاشونو بردن بالا و گفتن ما بگیم و خلاصه جو عوض شد و شروع کردن جوک گفتن ! اما چه جوکهایی ! آبکی و لوس و خنک !!!!!! 2 تا چینی خوردن به هم شکستن !!! ها ها ها ! مردم از خنده !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه همه یه جوک گفتن و رسید به من . برادرش رو کرد بهم و گفت : خوب زن داداش شما جوک بلدین ؟ منم کلی ذوق کردم و گفتم :
- پس چی ! الان براتون چند تا جوک دست اول میگم !!!
آرتین دیگه کارش از چشم و ابرو گذشته بود و دیگه با دست اشاره میکرد که نگو و پدرش دید و گفت :
- چیکار داری عروسمو ؟ بگو دخترم ! منم گفتم :
یه ترک مذهبی میخواسته وقتی مرد بره با اماما و پیغمبرا محشور بشه ! خلاصه میمیره و میره بهشت پیش اونا ! یه شب پسرش که خواب بوده پدره میاد به خوابش و پسره ازش میپرسه : پدر اونجا چه خبره ؟ خوش میگذره ؟ پدره هم میگه : بر پدرشون لعنت ! از وقتی اومدم اینجا یا دارم زخم فرق سر علی رو میبندم یا کهنه علی اصغر رو عوض میکنم ! یا به حسین آب میدم ! یا حسن رو میبرم بیمارستان مسمومین ! یا رقیه رو میبرم کودکستان ! شبها هم که باید در به در بگردم دنبال مهدی فراری !!!!!!!

انتظار داشتم الان همه از خنده منفجر بشم ! ولی نفس از کسی در نمیاومد و سکوت بدی همه جا رو گرفته بود !!!!! آرتین داشت میزد تو سرش و مادرش چپ چپ منو نگاه میکرد و پدرش هم ارث اجدادش رو از من طلب داشت و بقیه هم با چشم های وق زده نگاهم میکردن انگار که آدم مریخی دیدن ! آخر برادرش به حرف در اومد و گفت :
- خب ... مرسی ! جوک جالبی بود ! فکر کنم دیگه جوک بلد نباشین و از کس دیگه بپرسم !
چرا اتفاقن خیلی بلدم بذارین اینو بگم :
- آخونده تو قزوین داشته بچه ها رو نصیحت میکرده , به یه پسره میگه : پسرم , بالام جان . تو چرا با این کون قشنگت نماز نمیخونی ؟؟؟؟؟
4 – 5 نفری از اتاق رفتن بیرون و صدای شلیک خنده هاشون اومد و بقیه هم سعی کردن خودشونو بی تفاوت نشون بدن ! منم که تازه سر شوق اومده بودم دوباره شروع کردم : حالا اینو گوش بدین :
- از دفتر خاطرات یک بسیجی : یاد شبهای جبهه بخیر . شب با رویا میخوابیدیم . با سپیده بیدار میشدیم با سحر عملیات میکردیم جاجی رو مینا میخوابید ما سیما رو لخت میکردیم ....

آخر مادرش به حرف در اومد و گفت : خیلی خب دیگه ! حالا یکمی هم حرفهای دیگه بزنیم ! پدرش در اومد که : خب دخترم تعریف کن ببینم اهل ورزش هم هستی ؟
- نه زیاد ! راستش یه مدت صخره نوردی میکردم ولی هیجان نداشت و گذاشتم کنار ! بعد رفتم کلاسهای پاراگلایدر اسم نوشتم ولی منو ارضاء نمیکرد ! بعد رفتم سراغ اسب سواری و اسکی ! اونم جذاب نبود ! یه مدت هم تیراندازی و اتومبیل رانی رفتم که بخاطر اینکه برای زنها اهمیت قائل نمیشدن ولش کردم و حالا هم چند ساله کلاس کنگ فو میرم هفته ای 2 بار و گاهی هم وقت کنم شنا و پیاده روی و تنیس ! زیاد اهل ورزش نیستم در کل !!!!!!
مادرش در اومد که : خوبه ورزشکار نیستی ! اگه بودی چیکار میکردی ؟ دختر هم دخترهای قدیم ... آرتین هم که دید اوضاع خیلی قمر در عقرب شده و احتمال داره کار به جاهای باریک بکشه , بلند شد و گفت : خب ما دیگه بریم و فردا باید روز کاریه و باید زود بخوابیم !!!!!! منم از خدا خواسته فوری بلند شدم و مانتومو پوشیدم و از همه خداحافظی کردیم و رفتیم ! بماند که توی راه چقدر خندیدیم و کم مونده بود بشاشم تو شورتم ! خلاصه اینم یکروز جمعه در جوار مذهبی جماعت !!!!!



........................................................................................

Thursday, October 27, 2005

سخنرانی های جنجالی :

هر از گاهی مسئولان حکومت اسلامی که در پشت تربیبون ها قرار میگیرن , دُر فشانیهای فجیعی انجام میدن که اثر و نتیجه این شکر پراکنیها چنان آبرویی از ایران و ایرانیان میبره که آدم انگشت به دهن میمونه که واقعن اینهایی که شدن مسئولین و اداره کنندگان کشور ایران , واقعن آدمیزادن ؟ نمونه از این دست خیلی زیاد داریم ! یادش بخیر در دوران پر شکوه پهلوی وقتی شاهنشاه آریامهر رحمت الله , در پشت تریبون های داخلی و خارجی قرار میگرفت و سخنرانی میکرد , آدم کیف میکرد از طرز بیان سلیسی که داشت . در سخنانش کلمات و لغات کتابی و رسمی بکار می برد و هر کسی میتونست گفته هاش رو درک کنه ! از آدم بیسواد تا آدم تحصیل کرده ! از طرفی هم مترجمانی که سخنانش رو میخواستن به زبانهای دیگه ترجمه کنن هیچ مشکلی نداشتن :

مقدمه :
در گفتمان و پاسخها و درخواستهای سیاسی و دیپلماتیک همیشه سعی میشه سخنان بصورت شفاف و بدون استفاده از استعارات ادبی و یا بکار بردن زبان فلکلوریک یا عامیانه گفته بشه تا منظور رو بطور کامل و صریح و روشن برسونه و جلوی هر خطایی رو بگیره . وقتی که مقامی سیاسی و یا سخنگوی دولتی در پشت تریبونی بین المللی قرار میگیره و میخواد پاسخ بسیار مهمی به همتای خودش یا به سران کشورهای دیگه بده و بیاد از اصطلاحات زبان مادری خودش استفاده کنه , اوضاع میشه قمر در عقرب و احتمال داره که کار به جاهای باریک بکشه و تا حد جنگ هم پیش بره ! شاید بعضیها بگن مقصر مترجمه که بد ترجمه کرده ! در صورتیکه مترجم بدبخت , زبان رو بلده ولی دیگه اصطلاحات و ضرب المثل ها و استعارات و ایهام و مجاز و ... لغات غریبه عجیب ایرانیها رو که حتا خود فارسی زبونها هم با درک اونها مشکل دارن , رو بلد نیست ! در این موارد گاهی اوقات مترجم وقتی به این جملات میرسه امکان داره درجا سکته کنه و ریق رحمت الهی رو بنوشه و به لقا الله پرتاب بشه :

چند وقت پیش لاریجانی بُز در سخنرانی سالانه در رابطه با طرح آژانس بین المللی انرژی اتمی این جمله " گُه هر " بار رو گفتن که در سطح جهان انعکاس عجیبی پیدا کرد :

جراید : لاریجانی درباره موضع ایران نسبت به طرح آژانس انرژی اتمی به شورای حکام گفت :
- با نشان دادن لولوی شورای امنیت , مردم ایران رو به قبله نمی شوند !!!!!!!

- نیوزویک : علی لاریجانی گفته است : اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را میترسانند ظاهر شود , مردم ایران به سوی قبله مسلمانان دراز نمیکشند !
- نشریه فرانسوی زبان اومانتیه : علی لاریجانی گفت : دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند !
- نشریه اسپانیایی ال پائیس : علی لاریجانی گفت : اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد , باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمیخوابند !!!!

در حاشیه این خبرها هم روزنامه کیهان اومد این گند رو درست کنه درسته رید به قافیه ! کیهان در مطلب کوتاهی اشاره کرده بود که این مترجمین دست و پا چلفتی هستن ! هر چند همه ما بهتر میدونیم که اشکال از فرستنده بوده نه از گیرنده و مسئولان کشور ما اونقدر بی فرهنگ و اُمُل و بیسواد هستن که بلد نیستن سخنرانیهاشونو بزبان رسمی فارسی بیان کنن و دست به دامن واژه ها و اصطلاحات عامیانه کوچه بازاری و عربی میشن که نشون دهنده سطح فرهنگی – خانوادگی اونهاست که از بطن چاله میدون سر بر آوردن !!!!!
اما تصور نکنین فقط همین جانور از این شکر پراکنیها کردن ! وقتی که کودتای اسلامی اتفاق افتاد و مشتی جانور انسان نمای قابلمه به سر ریشو بنام آخوند روی کار اومدن و سوار الاغهای مسلمون شدن , اوضاع بجای 180 درجه , 360 درجه چرخید :

اولین کسی که در جمهوری اسهالی شروع به سخنرانی های آتشین کرد کسی نبود جز جاکش کبیر , خمینی , لعنت الله که طرز بیان و صحبتهاش از یک آدم دهاتی و بیسواد هم بدتر بود و با لهجه ای که نه فارسی بود و نه عربی و نه شباهتی به هیچ گویش محلی ایران داشت الفاظی رو بکار برد که هر کسی رو از خنده روده بر میکرد و در عین حال اصلن برای عموم قابل درک و فهم نبود جز برای مشتی مسلمون بی همه چیز از تیر و تبار خودش و همچنین دستور زبان بسیار وحشتناکی که در گفته هاش بکار رفته بود , درک و فهم رو برای مخاطب مشکلتر میکرد . در همین زمینه به قسمت هایی از سخنرانی این مردک در روز ورود به کشور ایران توجه کنید و تصور کنین که یه مترجم میخواد این صحبتها رو ترجمه کنه :

- من تو دهن این دولت میزنم ! " آیت الله خمینی با دست توی دهن همه اعضای دولت زد "
- آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ! خمینی گفت آمریکا هیچ کار غلطی نمیتونه انجام بده "
- ما اسرائیل را از صحنه روزگار محو می کنیم ! " خمینی گفت ما اسرائیل رو تیره و تار و نامرئی میکنیم از دنیا "
- ما علاوه بر اینکه میخواهیم زندگی مادی شما مرفه بشَد , زندگی معنوی شما را هم میخواهیم مرفه بشَد ! " خمینی گفت : میخواهد زندگی پولی مردم را بالا ببرد و زندگی خدای آنها را پولدار کند "
- ما مبارزه با فساد میکنیم " خمینی گفت با چیزهای خراب و آلوده مبارزه میکند "
- فحشا را قطع می کنیم " خمینی گفت فاحشه ها را قطعه قطعه میکند "

این از بنیان گذار جمهوری اسهالی ! یکی دیگه از چهره های خیلی باحال این حکومت که الان توی دنیا از قطب شمال بگیر تا جنگلهای آمازون و سیاره مریخ که همه خلق الله میشناسنش , کسی نیست جز آیت الله حسنی امام جمعه ارومیه !!!!! این جانور سخنرانی هایی که میکنه آدم رو دچار عارضه شاش زدگی میکنه از خنده ! قسمتی از شاهکارهای این آدم رو براتون مینویسم که شاید خیلی هاتون نشنیده باشین و ببینین یک همچین آدمی باید هم چنان سخنرانیهای بکنه :
پسر همین آیت الله حسنی رئیس گروه فدائیان خلق بود و به پاسدار کش معروف , اوایل انقلاب این آقا برای اینکه بیاد ارواح عمه ش جون پسرش رو نجات بده , مخفی گاهش رو به دولت لو میده و بعد از سپاه میخواد که پسرش رو زندانی کنن تا در امان بمونه ! یکماه بعد خبر میارن براش که پسرتو تو زندان کشتن و حتا جنازه ش رو هم بهش ندادن !!!!! ببینین آدم چقدر باید احمق باشه ! حالا سخنرانیهاش بکنار که همتون شنیدین و میدونین که سید کریم پیش این آدم لنگ می اندازه ...

خرکی را به عروسی خواندند
خر بخنديد و شد از قهقهه مست
گفت : من رقص ندانم به سزا
مطربی نيز ندانم به درست
بهر حمالی خوانند مرا
کا ب نيکو کشم و هيزم چست

نفر بعدی که خیلی باحاله نیاز به معرفی نداره , همون سرور خوش تیپان زمین و آسمان , شهردار مادلن سابق و رئیس جمهور فعلی یعنی احمقی نژاد هست که سخنرانیهاش نه تنها آبروی حکومت ایران رو برده که آبروی تمام ایرانیها رو هم به شکل فجیعی در سطح جهانی لکه دار کرده ! این جناب در سخنرانی معروفشون در مجمع عمومی سازمان ملل فقط به قرائت قرآن و تهدید آمریکا و کشورهای غربی به خشونت بر ضد اونها و ترور و ... خلاصه شد , باعث شد 99% از حضار , مجمع رو ترک کنن , و جناب پسته خندان , رفسنجانی کوسه هم قدرت مضاعفی پیدا کنن و جنگ داخلی شدیدی در داخل بین جناح ها اتفاق بیفته و جناح طرد شده اصلاح طلب ها یکبار دیگه قدرت بگیره !
این جناب رئیس جمهور اماله نشان که دائم مثل سگ یوسف ترکمن آیه نازل میکنه حالا هم کلی هارت و پورت و عر و گوز و تيز و اشتلم و الدرم بلدرم و توپ و تشر راه انداخته و در اقدامی نمادین اسرائیل یا بهشت موعود رو تهدید به نابودی و محو شدن از روی نقشه جهان کردن . این جانور میمون نما دیروز در کنفرانس " جهان بدون صهیونیسم " در تهران گفته : اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود ! در حالی این سخنان گفته شده که تمام جهان و 90% کشورهای عربی اسرائیل رو به رسمیت شناختن و فقط سوریه و ایران , اسرائیل رو قبول ندارن , صحبت از حذف کشوری مثل اسرائیل که عضو شواری امنیت هم هست باعث موضوع گیری کشورهای جهان بر ضد ایران شد بطوریکه انگلیس سفیرش رو از ایران احضار کرد و کشورهای آلمان و اسپانیا و استرالیا و کانادا و فرانسه و روسیه و ... با احضار سفرای ایران مراتب اعتراض شدید خودشون به ایران رو اعلام کردن و در همین رابطه شیمون پرز و شارون , دامن اضافه تو , خواستار اخراج ایران از عضویت سازمان ملل شدن و ایران رو لایق عضویت در این مجمع ندونستن !!!!!!!!! ببين دنيا چه فيسه , خر چسونه رئيسه !

خیلی خوش سابقه بودیم , از فردا تو منطقه خاور میانه هر کی بگوزه میگن کار ایران بوده ! با این اقدامات این شبهه پیش میاد که انگار این آدم قسم خورده جمهوری اسهالی رو منقرض و سرنگون کنه . معلوم نیست باید ازش ممنون باشیم یا چی ؟ ولی چیزی که مشخصه اینه که اگه به همین ترتیب پیش بره زودتر از اونی که انتظار میرفت آخوندیسم منقرض میشه !
آمین .



........................................................................................

Wednesday, October 26, 2005

آدم ربایی در روز روشن :

چند وقت قبل وقتی داشتم روزنامه میخوندم , در قسمت حوادث خبری رو خوندم که نوشته بود 2 نفر موتور سوار در روز روشن زن جوانی را در خیابان از دست شوهرش ربودند . تحقیقات آگاهی در این زمینه ادامه دارد و ...

وقتی این خبر رو میخوندم خنده م گرفته بود و پیش خودم میگفتم که ببین طرف , شوهرش چقدر پپه بوده که گذاشته تو روز روشن زنشو سوار موتور کنن و بعد هم بدزدن و صد تا بلا سرش بیارن ! اما امروز اتفاقی که برای خودم افتاد باعث شد بفهمم که در ایران انگار هر اتفاقی که به ذهنتون میرسه و تخیلتون تا هر جایی که اجازه پر کشیدن میده , اون اتفاق می افته و بقول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! بطور 100% به این یقین رسیدم که شایعات در ایران خیلی قوی تر و درست تر از اخباری هست که صبح تا شب از سیما و صدای ایران برای مردم با هزینه های نجومی پخش میشه و باید مردم ما قدر شایعات رو بدونن و بهش توجه بیشتری نشون بدن :

عصرها عادت به پیاده روی دارم . قبلن هر روز عصرها خودم میرفتم بیرون قدم میزدم و مرتیکه رو هم می بردم پارک تا دوچرخه سواری کنه و بستنی ای بخوریم و کمی قدم بزنیم و بر میگشتیم خونه ! حالا مدتیه که سه تایی با هم میریم و از تنهایی در اومدم . مرتیکه بازی میکنه و ما هم پشت سرش قدم میزنیم و صحبت میکنیم . ساعت 5 عصر بود که طبق معمول پیاده از خونه راه افتادیم به سمت پارک جمشیدیه . نرسیده به پارک یه موتور که دو نفر سرنشین ریشو با تیپ حزب اللهی و چفیه به گردن بودن , جلومون ایستادن و یکیشون رو کرد به آرتین و گفت :
- این خانم با شما چه نسبتی داره ؟
عیالم هستن ! چطور ؟
- مدرکی هم دارین ؟
اینو که گفت قلبم ریخت ! چون ما نه عقد کردیم و نه ازدواج و نه هیچی ! با اینهمه خودمو نباختم و یاد اون نصیحت پدرم افتادم که همیشه میگفت وقتی چیزی برای باختن نداری , سعی کن بلوف بزنی !!!!! با اعتماد به نفس بجای اون من جواب دادم و گفتم :
مدارک خونه ست و هیچ آدم عاقلی عقد نامه و شناسنامه ش رو تو جیبش نمیذاره ! بفرمایین بریم دم خونه تا مدارک رو نشونتون بدیم !!!!!
- از کجا معلوم راست بگین ! باید با ما بیایین ستاد نهی از منکر !
اصلن شما کی هستین ؟
- ما عضو پایگاه مقاومت بسیج شهدای هفتم تجریش هستیم !!!!!! " اسمی که اصلن وجود خارجی نداشت "
میشه کارتتون رو ببینیم ؟
- به شما ربطی نداره ! خانم سوار موتور شو و با ما بیا بریم !
دستم رفت تو جیب مانتوم که همیشه یه کاتر باریک میذارم و چند بار حسابی به دادم رسیده . بازش کردم و همونطوری دستمو توی جیبم نگه داشتم . کافی بود میاومدن طرفم تا خدمتشون میرسیدم .
آرتین گفت : من الان زنگ میزنم به پلیس 110 و شماره پلاک موتور شما رو به اونها اعلام میکنم و هر چی اونا گفتن ما قبول میکنیم و بعد هم موبایلشو در آورد و شروع کرد شماره گرفتن . یهو هر دوتاشون سوار موتور شدن و فرار کردن !!!!!! دوتامون حسابی ترسیده بودیم ! درست همین موقع چشمم افتاد به ماشین گشت کلانتری که داشت با چراغهای خاموش تو خیابون گشت میزد و فوری رفتم وسط خیابون و با دست اشاره کردم و اومدن کنارمون و پیاده شدن . جریان رو بهشون که گفتیم , رئیسشون گفت سوار شین !!!
- ما که کاری نکردیم چرا سوار بشیم ؟
شما سوار بشین تا بگم ! با ترس و نگرانی سوار ماشین شدیم و راه افتادن . عقب یه سرباز نشسته بود و راننده و خود رئیسشون هم جلو . رئیسشون گفت : قیافه هاشون یادتونه ؟ گفتیم : آره ! گفت شماره موتور رو هم دارین ؟ گفتیم : نه ! رفتیم کمی جلوتر و از دور یه موتوری رو نشونمون داد که داشت می اومد سمت ما و گفت : همینا بودن ؟ نزدیک تر که رسیدن گفتم : بله همین دو تا بودن ! ماشینو زد کنار و با بیسیم گفت که جلوی موتور رو بگیرن . نیم ساعتی توی ماشین نشسته بودیم که بیسیم به صدا در اومد و اعلام کردن که مورد دستگیر شد ! راه افتادیم . وقتی رسیدیم و پیاده شدیم دیدم 2 تا موتور پلیس با 4 تا مامور هر دوتاشونو با دستبند گرفته بودن و رو زمین نشونده بودن ! پیاده شدیم و دوباره پرسید همینا بودن ؟ گفتیم : بله ! رفت جلو و ازشون سوال کرد : شما کی هستین ؟
- ما از پایگاه مقاومت بسیج ... هستیم !
کارتتون رو ببینم !
- کارت نداریم !
جلوی این خانم و آقا رو چرا گرفتین ؟
- این خانم دامن پاش بود و بدون جوراب داشت راه میرفت !
به شما چه مربوطه ؟ مگه شما وکیل وصی مردمین ؟
- امر به معروف و نهی از منکر کردیم ! در ضمن ما رو آزاد نکنین به حاج آغا ...... اگه گزارش بدیم پدرتونو در میاره !
اینو که گفت رئیسشون چنان کشیده ای زد تو صورتش که برق از کله ما پرید ! و بعد رو کرد بهشون و گفت : پدری از شما دو تا در میارم که دیگه تو منطقه من آرتیست بازی در نیارین ! بعد رو کرد به ما و گفت : شما از اینها شکایت دارین ؟ من زودتر جواب دادم و گفتم بله !!!!!
- پس سوار بشین بریم کلانتری تا شکایت نامه رو تنظیم کنین !
اینو که گفت دوتاشون افتادن به غلط کردن و شروع کردن التماس کردن که منظوری نداشتیم و اومدیم ثواب کنیم و ...

خلاصه سرتونو درد نیارم که آخر معلوم شد نه تنها چنین پایگاه بسیجی وجود خارجی نداره که اصلن یک همچین حاج آغایی هم نداریم و اینها هم دو تا آدم سابقه دارن که از این راه مردم رو سر کیسه میکردن و از پسر و دخترهای جوون پول میگرفتن به بهانه بد حجابی و وقتی هم که توی کلانتری از آگاهی استعلام کردن معلوم شد یک پرونده کلفت هم اونجا دارن و چند مورد تجاوز به عنف و ... ! تا داشتیم فرم ها رو پر میکردیم , 4 تا مامور آگاهی اومدن که یکیشون اتفاقن از همکارای خودم بود و کلی آبروم جلوش رفت و چنان با چشم های وق زده منو نگاه میکرد انگار آدم ندیده و منم کلی سرخ و سفید میشدم " هر چند اون آدم مومیایی شده توی مانتو و مقنعه وقتی اینجا با یه مانتوی کوتاه و دامن و صندل و موهای بیرون افتاده و آرایش ... دیده بشه واقعن هم جای تعجب داره " خلاصه جفتشونو بردن و خدا به دادشون برسه که چه پذیرایی ای از اینها میکنن اونجا ...
..
..
آقا وقتی مملکت صاحبش امام زمان باشه و نایت امام زمان هم مدفوع خوش رنگ و لعابی بنام احمدی نژاد خوش تیپ و خود امام زمان هم کسی نباشه جز مهدی فراری یا مرد نامرئی که دائم تو خیابون ناصر خسرو دنبال داروی ظهور میگرده تا ظاهر بشه , اوضاع از این بهتر نمیشه ! حالا تصور کنین اگه ما هم مثل اون زن و شوهر وا میدادیم و کوتاه می اومدیم چه بلایی سرمون میاومد ؟! هر چند من میتونم از خودم دفاع کنم و از پسشون بر می اومدم و چند ساله مدام کلاسهای رزمی میرم , ولی یه زن عادی و ساده میخواد چطوری در برابر خودش از این حیوون ها دفاع کنه ؟

یاد زمان انقلاب افتادم و کمیته های انقلاب سکسلامی و فردی معلوم الحال بنام حاح آغا ابو اشتری که توی کمیته های اوایل انقلاب اسمش معروف بود و یه کپه ریش داشت و پوز میرزا کوچک خان جنگلی و گوریل رو زده بود ! این آدم بیشرف تو همون دوران مبارزه با بدحجابی زنها و بگیر بگیر و زمان قرون وسطی اسلامی , به حدود 50 نفر زن و دختر بقول خودش بد حجاب تجاوز کرده بود و بعدن که گندش در اومد , معلوم نشد چی شد و کجا رفت و چطوری یهو اسمش از صحنه روزگار محو شد ! حالا هی صبح تا شب برین تو کون اسلام ! وقتی بنام اسلام و خدا و پیغمبر و قرآن افرادی به خودشون اجازه میدن تا اینطور با آبرو و زندگی مردم بازی کنن , باید هم شررررررررر شاشید به همه اینها ! اصلن سوال من اینه که به چه حقی اقلیت مسلمون به خودشون اجازه میدن دین خودشونو اینقدر مهم جلوه بدن یا اینکه ازش تعریف کنن ؟ یا اصلن ما چند درصد مسلمون داریم ؟ فردا بیان بگن همه زنها بی حجاب باشن 98% جمعیت ایران بی حجاب میشن و همه کاری میکنن حتا از خانواده همین مذهبی های بی همه چیز که اینها از همه سلیطه تر و دریده ترن ! این جریان درست مثل اینه که یهودی ها و مسیحی ها هم یه حکومت بزنن و بعد ولایت مسیح یا ولایت روح القدس راه بندازن ! یا ولایت موسی و یه الاغی رو هم بکنن رهبر و پیشوای خودشون که شکلش شبیه پیغمبرشون باشه و بعد هم هر چی مسلمونه بزنن تار و مار کنن و به صلابه بکشن ! اگه رو اصل دموکراسی قراره پیش بریم پس این بوق و کرنا کردن اسلام چه معنی داره ؟ اگه احترام به اعتقاداته , پس پیروان تمام ادیان باید خفه بشن و اعتقاداتشونو توی دل خودشون نگه دارن نه اینکه طرف مردم رو به اسلام بیاره اون یکی پوفیوز مردم رو به مسیحیت بخونه و اون یکی هم مردم رو به موسی ! این که شد هرج و مرج . بابا تو مسلمونی ؟ تو اعتقاد به خدا و پیغمبر داری ؟ تو فکر میکنی علی با انگشتش ماه رو از زمین مثل پنیر قارچ (!) کرده ؟ تو خیال میکنی حسین تو کربلا به ناحق کشته شده ارواح عمه ش ؟ تو خیال میکنی یه زمانی مهدی فراری میاد و امام زمان میشه ؟ تو خیال میکنی افقی شدی و به لقا الله پرتابت کردن یه حوری میدن زیر شکمت و صبح تا شبم بادت میزنن ؟ پس بچسب به همون دین و اعتقاداتت و اینقدر هم دیگرانو تشویق به پیروی از دین و فرامین دینت نکن ! آخه پوفیوز تو اگه میخوای روزه بگیری منو سنه نه ؟ تو میخوای اذان بشنوی منو سنه نه ؟ همین چند وقت پیش بود که یه ملای جاکشی میگفت شنیدن موسیقی در سطح شهر آلودگی صوتی اینجا میکنه ! یکی نبود بگه که مادر صلواتی ! وقتی که نصف شب مسلمونها عربده میکشن و یا حسین و یا علی میگن , اون آلودگی صوتی نیست ؟ یا روزی 3 بار موذن بد صدا عربده میکشه و اذان میگه تو بلندگو این آلودگی صوتی نیست ؟؟؟؟ ای خاک بر سر اون مسلمونی که خودش بیمار دله و برای رفع این بدبختی خودش میاد و حجاب سر همه زنها میکنه تا نلغزه و بعد هم از فرج مادرش قانون در میاره که اسلام گفته حجاب بر زن واجبه ! اگر هم فرض محال واجبه بر زن مسلمون واجبه ! یا اون مردک بیشرف طالبان که بنام قرآن و خدا میاد سر بری میکنه و الله اکبر هم میگه و حال میکنه که داره مثلن سر یه آمریکایی رو میبره ! ای ریدم به اون اسلامی که پیروانش اینها باشن ! نه شیعه نه سنی نه 12 امامی و حنفی و شافعی و وهابی و ... همه سر و ته یک کرباسن ! مسیحیت هم همینطور یهود هم همینطور ! اگه دین نبود اینهمه جنایت در طول تاریخ اتفاق میافتاد ؟ که مسیحی ها بنام مسیح چند میلیون نفر رو به صلیب بکشن ؟ یهودی ها ترتیب مسلمون ها رو بدن ؟ مسلمونها هم ترتیب هم خودشونو و هم دیگرانو بدن ؟ اگه مسلمونی اینه , که مرگ پیشش شرف داره !
ننگ نايد مر شما را زين سگان پر فساد ؟
دل نگيرد مر شما را زين خران بی فسار ؟



........................................................................................

Tuesday, October 25, 2005

حاملگی جنجالی :

این مطلب رو تقدیم میکنم به عاشق و سینه سوخته اسلام یعنی خُسن آقای عزیزم که تازگیها از مقام حجت الاسلامی به مقام آیت اللهی Upgrade شدن :

جراید : یکی از وزرای کابینه احمدی نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزیستی خواستار آن شد که روابط جنسی زوج و زوجه در ساعات معینی باشد تا مطابق آیات و روایات ، معلولیتها کاهش پیدا کند !


آقا تصمیم گرفتم حامله بشم ! حالا هر چی میخواهین پشت سرم بگین ! همش بخوره تو سر رهبر مافنگی انقلاب و طرفدارانش . فحش ها هم طبق معمول به حساب 100 امام و بنیاد گدایان و ضایعان واریز میشه ! اما این حاملگی از اون حاملگی هاست و حکایتیه برای خودش ! یک مقدمه ای رو بگم و بعد بریم سر اصل موضوع و جریان حاملگی :

تا حالا این سوال رو از خودتون کردین که چرا مسئولین کشور ایران همشون یه مورد اخلاقی و ظاهری و عقلی و ذهنی و جسمی و حرکتی دارن ؟ یا بعبارتی همشون دچار معلولیت و مونگولیسمی حاد هستن ؟ براتون توضیح میدم :
- همه شون شکم هاشون مثل زنهای حامله ورم کرده ست ! حاج آغاها و ملاها و آخوندها !
- صورتهاشون دچار معلولیت چهره ست و پر از ریش و پشم ! نمونه ش حلقه گمشده داروین یا احمدی نژاد که شامپانزه پیشش فرشته ست !
- زنهاشون بلا نسبت جن بوداده , از خدا هم رو میگیرن ! همین زنهای چادری یا زینت کوماندوها !
- کار نمیکنن و عملی انجام نمیدون و پول مفت میره تو جیبشون و حتا از یه آدم قطع نخاع هم بی عرضه ترن ! همین نماینده های مجلس که الاغ های آدم نما هستن و راست راست راه میرن و پول مفت میگیرن !
- از لحاظ عقلی مشکلات سیستماتیک دارن ! نمونه اش رئیس این تشکیلات : آقای خامنه ای رهبر حکومت اشهنشیخی و امام 14 شیعیان جهان اسلام یا همون پاپ ژان پل گدا !

لابد جواب میدین خب شاید جانباز هستن و دچار معلولیت شدن ! اما اشتباه میکنین ! اگه رسالة جاکش کبیر , خمینی ملعون رو خونده باشین توی اون نوشته شده که :
- به وقت آمیزش و غلبه نیروی شهوت بر مردان , لازم است ابتدا زن و مرد غسل نموده و سپس مرد (!) با گفتن بسم الله الرحمان الرحیم , شیطان را از فرج همسرش دور نماید و سپس عمل دخول را انجام دهد تا فرزندی شایسته ساخته شود !!!! " دقت میکنین ؟ همیشه این مرد هست که تقاضای سکس میکنه در اسلام و کسر شان مسلمانان هست که بنویسن شاید زنان هم طالب سکس باشن میترسن یه وقت زنها به شخصیت مردها تجاوز کنن خوبه حالا خدا مرد رو شناخت و بهش اون چیززززز فجیع رو داد "
و همچنین نوشته شده :
ساختن اولاد در ماهها و روزهایی از سال حرام و باعث نزول بلا میشود و شیطان در روح اولاد حلول میکند و آن ایام , ایام الله شهادت حسین شهید کربلا و روز وفات ائمه اطهار و معصومین میباشد و زن و مرد نباید در چنین روزهایی با هم مقاربت داشته باشند به نیت بچه ساختن !

اما این دکترین سکسولوژی سکسلامی وقتی تکمیل میشه که میفهمیم علاوه بر اینها , سکس و روابط جنسی و پروسه کور و کچل سازی در ساعت های خاصی از شبانه روز هم نباید انجام بگیره ! برای نمونه مسلمونها توجه کنن :
- ظهرها با شکم پر نباید بچه ساخت چون احتمال داره بچه چاق و فربه و پرخور بشه و قحطی در امت اسلام بیفته و از طرفی وجود آروغ و باد پیچیدن توی معده ممکنه باعث چاییدن بچه بشه !
- بعد از غذا هم بچه سازی ممنوعه چون پروسه هضم غذا در حال انجامه و احتمال اینکه بچه شما تبدیل به مدفوع بشه خیلی زیاده " همون سرنوشتی که احمدی نژاد بهش دچار شده "
- عصرها غذا هضم شده و هوا خنکه و امکان داره بچه سرد مزاج بشه و دائم گلاب به روی رهبر بالا بیاره !
- اما شبها ! آیت الله اندی علیه رحمان فرمودن :
شب شده پر ستاره - حشری شدیم دوباره - یه بوسه از لب تو - امشب چه حالی داره

آما ولی چونکه زیرا ... شب ها هم نمیشه سکس داشت ! چرا ؟ چون شبها موقع نماز شبه ! و از طرفی پیچیدن باد در معده یا همون به اصطلاح عامیانه " گوز " باعث میشه بچه دچار موج انفجار ناشی از تخلیه باد بشه و عقلش پاره سنگ برداره " رهبر انقلاب " . پس طبق توصیه امام کاذب ( ع ) بهترین زمان برای داشتن رابطه جنسی صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح و ناشتا و بعد از نرمش و جنبش صبحگاهی با اسافل مبارکه است که شیطان به واسطه نماز و نیایش مومن و روشنایی روز از انسان دور شده است !!!!! جل الخالق ...

- سوال ویژه :
مسلمونها ادعای عقل و شعور ژنتیکی میکنن , همون چیزی که ندارن ! من این سوال برام پیش اومده که چرا اینقدر آدم های ناقص العقل و اُسُکل و شاسکول و مشنگ و عقب افتاده و مونگول بین مسلمونها زیاده ؟
در این زمینه جناب آیت الله خسن آقا , دامن اضافه تو , مساله ای رو کشف رمز یا زهرا کردن که قابل تامله ! ایشون فرمودن :
" مسلمانان اکثرن با خانواده‌های خود ازدواج می‌کنند و این مساله باعث می‌شود که به علت نزدیکی ژنتیکی بین زوجین فرزندان این زوج‌ها از معلولیت‌هایی رنج ببرند که برای زوج های دیگر کمتر اتفاق می‌افتد " .
و اما مسلمونها ! مسلمونها رو دنیا قبول نداره , ما که عددی نیستیم ! ولی با اینهمه اینقدر اینها دچار معلولیت ذهنی هستن که 1400 ساله نه تنها با خودشون , بلکه با دیگران و تمام ادیان و اقلیت ها و مذهب ها و باورها درگیر این مساله هستن که نشون بدن اونها هم وجود دارن و برای اثبات این وجود دست به هر جنایتی میزنن از ترور و سنگسار و شلاق و قطع عضو و اعدام و عملیات استشهادی و سر بریدن و تظاهرات و تفرقه و نفاق و عوام فریبی و دزدی و پدر سوختگی و آدم فروشی و زنا و ... حتا اوضاعشون اونقدر وخیمه که به خودشون هم رحم نمیکنن و حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! حالا میتونین بفهمین که چرا افرادی مثل احمدی نژاد , سرور خوش تیپان زمین و آسمان , دچار معلولیت چهره شده ! هر چند که دلیلش میتونسته این باشه که والدینش در زمان دخول و بچه ساختن یا به جن و آل نگاه کردن و یا اون کلمه مقدس یاعلی رو بکار نبردن و از همه مهمتر در اون ساعت مخصوص (!) بچه نساختن و نتیجه شده تفاله ای بنام احمدی نژاد !!!!
- آخه میگن هر جا بانگ یاعلی میشنوین بدونین اونجا خر حمالیه و هر جا یا حسین میگن بدونین شکم چرونی و بخور بخوره !!!!!!
..
..
اما حکایت حاملگی من !
- من بدون هیچ سند و مدرک ازدواجی میخوام حامله بشم و بعد از فارق شدن در خارج از کشور , همونجا ازدواج میکنیم ! " طبق اصول آزادی فردی و اینکه خصوصی ترین روابط هر انسانی یعنی سکس , فقط به خودش مربوطه نه به کس دیگه و اینو بدبختی خودم میدونم که بخوام با گرفتن یک برگه سند و مبلغی بعنوان مهریه به عقد مردی در بیام و در واقع خودمو به اون مرد بفروشم طبق قراردادی محضری و فجیع تر از هم اینها اینکه من سایه هر چی آخونده با تبر از وسط نصف میکنم حالا اینکه یه ملای پوفیوز هم بخواد بیاد و عقد و ازدواج منو ثبت کنه , واقعن نفرت انگیزه و غیر قابل تحمل !
- خط بطلانی به روزی فرضیات خرافی مبنی بر حلول ارواح خبیثه به جنین و گناه بودن آمیزش در روزهای شهادتین بکشم با دلایل علمی بسیار قوی . فرض بر محال که اگر این اعتقادات درست باشه :

از نظر علمی تشکیل جنین بین 6 تا 8 روز طول میکشه ! فرایندش به این صورته که وقتی آمیزش صورت میگیره و مرد و زن آمیزش میکنن و اسپرم مرد در واژن زن ریخته میشه , اگر شرایط مناسب باشه و تخمک وجود داشته باشه , اسپرم و تخمک بین 4 تا 5 روز در درون لوله های زن باقی میمونن تا وقتی که یکی از اسپرم ها به درون تخمک نفوذ کنه و تازه توی این مرحله تخمک شروع به حرکت به سمت رحم میکنه که این حرکت هم بین 2 تا 3 روز طول میکشه تا تخمک به دیواره رحم بچسبه و تازه از این مرحله به بعد فرایند ایجاد جنین بدون روح که فقط یک یاخته تک سلولیه , آغاز میشه . در ضمن 90% احتمال داره بنا به چند دلیل حاملگی صورت نگیره :
سطح قشای تخمک ضخیم باشه و اسپرم نتونه واردش بشه و یا لوله زن به دلایلی که معمولن عفونت های خفیف باعث ش میشه یا تنگی لوله و معیوب بودنش , از حرکت تخمک به سمت رحم جلوگیری کنه و یا اسپرم ها قدرت کافی نداشته باشن و نتونن به تخمک برسن و نابود بشن و همینطور بعد از ورود تخمک به رحم , خود تخمک نتونه به دیواره رحم بچسبه ! که حالا فرض کنیم همه این مراحل پیچیده طی بشه تازه میشه امیدوار بود بعد از 8 روز زن دوران حاملگیش شروع میشه و تازه جالبتر اینکه تا 3 ماهگی این نطفه بسته شده اصلن هیچ چیزی نیست و حرکتی نداره و فقط یک توده گوشته ! از 3 ماهگی به بعد تازه نُسج حیاتی جنین شروع به تشکیل و شکل گرفتن میکنن و از این مرحله و ورود به چهار ماهگی روح به جنین وارد میشه !!!!!
* البته بر طبق نظر عرفا روح تا زمانیکه نوزاد به دنیا نیومده و به تکامل کامل نرسیده مدام وارد جنین میشه و خارج میشه و همین نشون دهنده اینه که سقط جنین نه تنها گناه نیست که به نظر من اگر مادر یا پدر توانایی نگه داشتن بچه رو نداشته باشن , ضروری و واجبه ! زمانیکه جنین متولد میشه تازه از اونوقت روح بطور کامل در بند جسم قرار میگیره و قدم به دنیای سراسر زشتی و تلخی و سختی و کثافتی , بنام دنیای ماده میذاره !!!!!!!!!!

و حالا چطور یک آدم مشنگ میاد و ادعا میکنه در ساعتی خاص اگه حاملگی صورت بگیره فرزند آدم معلول میشه ؟ در صورتیکه در اون لحظه فقط ترکیبات شیمیایی در داخل بدن زن قرار میگیرن و از نظر زمانی 6 تا 8 روز وقت لازمه تا جنین تشکیل بشه ! حماقت تا چه حد ؟

اما اینکه چرا در روزی حامله شدم که همه زمین و زمان میگن نباید در چنین روزی حامله شد و حرامه و ... اونهم وسط ماه رمضون و درست روز کشته شدن علی , دلیلش این بود که میخواستم این خرافات رو از بین ببرم و ثابت کنم که چنین تصوراتی چرند و خرافاتی بیش نیست ! یک دلیل بسیار ساده :

- همزمان با ما ایرانیها , میلیاردها انسان دیگه هم در روی کره زمین زندگی و آمیزش میکنن . روزی که در ایران مثلن عاشورا ست , در کشورهای دیگه اون روز , روزی عادی به حساب میاد ! میلیونها زن در همون روز حامله میشن و میلیونها زن و دختر رابطه جنسی برقرار میکنن در چنین روزی ! آیا بچه های اونها معلول میشن ؟ آیا مونگول میشن ؟ آیا بلایی سرشون میاد ؟ نمیدونم چرا مردم ما اینقدر بیشعور هستن که اعتقادات رو با واقعیات و خرافات در هم ادغام میکنن و نتیجه میشه معجونی بنام دین ! یاد یک خاطره یادم افتاد :
پدرم همیشه روزهای شهادت که میشد بهم میگفت : موسیقی گوش نده گناه داره ! آخر یکروز حرصم گرفت و بهش گفتم : رو چه دلیلی میگی موسیقی گوش ندم ؟ تو جوابم گفت : چون گناهه ! گفتم فقط همین ؟ گفت آره پدر و مادرم هم میگفتن !!!!!! جالب اینکه نه تنها پدرم که پدر بزرگ و مادر بزرگم هم نمیدونستن چرا گوش کردن به موسیقی حرامه در چنین روزهایی و فقط میگن چون روز عزا ست نباید موسیقی گوش کرد !!!!!! یک نمونه باز هم جالب تر :

به مادر بزرگم یکبار گفتم : چرا نماز میخونی ؟ یعنی واقعن اعتقاد داری ؟ بهم گفت : نه والا ! ولی تو اگه چیز دیگه ای سراغ داری که بدی من سرمو باهاش گرم کنم , مطمئن باش نماز نمیخونم و اون کارو میکنم !!!!!!

مسلمونهای الاغ هم واقعن نمیدونن چرا نماز میخونن چرا روزه میگیرن چرا نذری میدن و چرا نباید در روزهای خاصی حامله بشن و چرا در فلان روز نباید ازدواج کنن و ... ! مگه نه اینکه ما ایرانی هستیم ؟ پس چرا باید روزهای حرام در فرهنگ اعراب و تقویم قمری عرب ها برای ما ایرانیها ملاک باشه ؟ علت اینکه 1400 ساله مردم ما گرفتار مذهب اسلام شدن و هر روز بیشتر از قبل در فلاکت فرو میرن همین جهل اونهاست . عده ای که بنام اسلام و دین و خدا و پیغمبر اونها رو سرکیسه میکنن و صدای مخالفان اسلام رو خفه میکنن . کسانیکه میان و مردم رو میخوان آگاه کنن همیشه سرکوب میشن و به همین دلیله که ما هنوز که هنوزه گرفتار بلایی بنام اسلام هستیم . واقعن دنبال چی هستیم ؟ اینکه تو بهشت رستگار بشیم ؟ حالا بدونین که اصلن بهشت و جهنمی وجود نداره و همه اینها زاییده افکار انسانهای مجنونی بنام آخونده , چه عکس العملی نشون میدین ؟ اگه بدونین همه کارهایی که میکنین هیچ فایده ای نداره و اصل چیز دیگه ایه , چیکار میکنین ؟ اگه بدونین خبری از ویلا و حور و پری و قلمان در بهشت نیست , میخواهین چه خاکی تو سرتون بریزین ؟ یعنی اگه پی به این حقایق ببرین افسار پاره میکنین و دست به هر جرم و جنایتی میزنین ؟ هر فسادی انجام میدین ؟ و اینجاست که این سوال بزرگ پیش میاد که آیا مذهب چوب تعلیم انسانهاست و برای کنترل انسانها ساخته شده ؟ آیا اگر انسانهای امروزی مثل اجداد باستانی خودشون حقیقت زندگی های متواتر رو میدونستن , نسل آدمی از روی کره خاکی منقرض میشد ؟ اگر میدونستن مرگ نهایتی نیست و صدها بار انسان میمیره و دوباره متولد میشه و ترس از مرگ و جهان پس از مرگ نبود , آیا میتونستیم حد خودمون رو نگه داریم ؟ یا اجداد ما چون از جنبه کم ما آگاه بودن ابزاری ترسناک و دست و پا گیر بنام مذهب رو برای کنترل ما ایجاد کردن ؟؟؟؟ پس اینجا این سوال پیش میاد که تکلیف قوانین چی میشه ؟

عقل و شعور به شما داره میگه که بابا ! در چنین روزی میلیونها انسان در سراسر جهان به همین کارها مشغولن و آب از آب تکون نمیخوره پس چه حکمتیه که بلایا باید فقط رو سر شما نازل بشه ؟
اگه بگین که چون ما مسلمونیم , پس باید این نظر رو هم قبول کرد که حق زندگی فقط با مسلمونهاست و باقی انسانهای روی زمین لایق مرگ هستن ؟!؟

یکساعت قبل پروسه حاملگی در بدنم شروع شده ... هر چند هنوز معلوم نیست حامله بشم یا نه ... حاملگی و رابطه جنسی زیباترین و مقدس ترین لحظه بودن دو جنس مخالف با همه . وقتی عشق به نهایت خودش میرسه و هر دو طرف از صمیم قلب همدیگه رو دوست دارن و میپرستن , وجودشون چنان در هم ادغام میشه , مثل اینکه یک روح در یک بدن هستن . بالاترین لذت جسمانی رو در اون لحظه با تک تک سلولهای بدنشون احساس میکنن .. عشق و شهوت .. معجونی از خوی حیوانی و مقدس ترین ها در هم می آمیزه و حاصل این آمیزش و یکی شدن , بوجود اومدن موجود دوست داشتنی ایه که از وجود هر دوی این دو انسان تشکیل شده . میوه عشق که هر کدوم تکه ای از بدن خودشونو به اون موجود دادن و عشق رو به نهایت خودش رسوندن ...
حالا امشب من چشم انتظار شیطون هستم که داخل رحمم حلول کنه و نطفه منو متبرک کنه ! 9 ماه و 9 روز و 9 شب دیگه به اطلاعتون میرسونم که دست پخت امشب چی از آب در اومد ... فقط خودم خیلی دوست دارم دختر باشه :)



........................................................................................

Monday, October 24, 2005

مستاجر رند :

یک توضیح : نظر به تغییرات ساختاری وبلاگستان و همینطور افزایش تصاعدی تعداد بیننده ها و لطفی که حسین درخشان عزیز به من داشتن و برنامه آشتی ملی در وبلاگستان در صبحانه و عضویت در VOA و نوشتن مطلب برای رادیو قاصدک , از هفته آینده این وبلاگ تبدیل به سایت رسمی با 5 دامین مجزا میشه برای جلوگیری از فیلتر شدن . همینطور کسانیکه دچار فیلتر حکومت آخوندی شدن میتونن از وب سایت www.falgosh.com روزانه پراکسی های جدید رو دریافت کنن . این سایت به همت و توصیه شهبانو فرح دیبا ایجاد شده برای هموطنان داخل کشور و در آینده نزدیک با معرفی و ارسال برنامه های ضد فیلتر که توسط برنامه نویسان ایرانی مقیم خارج از کشور تهیه میشه , شما رو بیشتر از قبل در عبور از فیلتر کمک میکنه . تا سرنگونی اسلام و انقراض نسل تمام مسلمانان و حکومت آخوندی , نهضت ادامه دارد ... تکبیر.

آقا بعضی آدمها هستن که جون به جونشون کنی آدم نمیشن و از ذات گدا صفتشون دست بر نمیدارن ! حالا جالب اینه که این آدمها هر چقدر که بقول خودشون زرنگی یا صرفه جویی یا بزبون کلانتری " چُس خور بازی " در میارن , باز هم هشت شون به طرز فجیعی گرو نُه شونه و مدام مثل خر عصاری دور خودشون میچرخن :

یه آپارتمان 16 واحدی دارم حوالی مرکز شهر و تمام واحدهاش رو اجاره دادم . البته اجاره دادنش خودش حکایتی داره غریب . بعد از انقلاب بنیاد گدایان و مُزلفان " مستضعفان " انگشت گذاشته بود روی تکه زمینی که پدرم در مرکز شهر داشت و میخواست طبق معمول اونو جزو اموال مسلمونهای گدا گشنه در بیاره و شکم حاج آغاها رو بیشتر بالا بیاره , پدرم وکالتی فرستاد برای وکیلش و سریع اونو بنامم کرد تا از شر مفت خوران اسلامی در امان بمونه . چند سالی همینطوری بایر مونده بود تا اینکه از شهرداری منطقه 6 نامه دادن که به منظور زیباسازی شهر تهران این زمین رو میخواهیم تبدیل به پارک کنیم مگر اینکه مبلغ 10 میلیون تومان به حساب شهرداری کل تهران واریز و سپس اقدام به ساخت آن بنمایید ! بر پدرشون لعنت الله ...
پول رو واریز کردم و بعد هم دوره افتادم بین دوستان و آشنایان برای پیدا کردن یه معمار مطمئن و نقشه کش تا این زمین رو تبدیل به آپارتمان کنه ! یکماه طول کشید تا مقدماتش فراهم شد و جواز و کوفت و زهرمارهای شهرداری گرفته شد و چند ماهی هم نقشه ش طول کشید و در نهایت سال 80 شروع به ساخت کردن و یکسال و نیم بعد تموم شد و حساب و کتابها رو کردیم و بعد هم واحدها رو گذاشتم برای فروش که همزمان شده بود با رکود مسکن در ایران و اون طرح احمقانه تراکم که باعث رکود فروش ساختمان در تهران شد !
خلاصه مشتری ای پیدا نشد و آخر مجبور شدم تمام 16 واحد رو بذارم برای اجاره !!!!! از شانس منم هر چی بدبخت بیچاره و مادر مرده بودن , می اومدن برای اجاره ! یه حساب سر انگشتی کردم و دیدم اگه 16 واحد رو زیر 10% قیمت واقعی اجاره های معمول , اجاره بدم بعد از 5 سال پولم بر میگرده و از طرفی هم بکوری چشم اسلام و مسلمین ثوابی هم بردیم بدون دو آ و سه آ و نماز و روزه و نذری و حج و مردم فریبی , خیرمون به خلق الله رسیده و دل آدم های زنده (!) رو شاد کردیم و این از یک میلیارد بار نماز خوندن و قرآن خوندن و نذری دادن ثوابش بیشتره ! رفتم به همون بنگاهی که خونه رو برای فروش گذاشته بودم و گفتم پشیمون شدم از فروش و میخوام همه رو اجاره بدم ! اونم از خدا خواسته از فرداش شروع کرد مستاجر آوردن و من بدبخت هم کارم شده بود دائم با این جماعت خل و چل سر و کله زدن ! همه هم آدم های جنوب شهری و گرِ گوری و حزب اللهی و زینب کوماندوهای چادری و معتاد و ... ! آخر به بنگاه گفتم :
- ببین حاج آغا من خونه به هر آدمی نمیدم ! بعد هم از کیفم یه طومار در آوردم و دادم دستش و گفتم : مستاجر هایی که میاری باید تابع این شرایط باشن ! وگرنه ولشون کن و نه اونا رو اذیت کن نه منو ! توی منشور نامه م نوشته بودم :

- اجاره دادن به افراد مذهبی و با پوشش چادر و یا آراسته به ریش و پشم اکیدا" ممنوع ! " مبارزه با ارتجاع سیاه و فاحشگی و هرزگی و همینطور زیبا سازی اجتماع "
- جوانان تازه ازدواج کرده در اولویت قرار دارند ! " حمایت از زوج های جوان "
- اجاره به مردان مجرد ممنوع ! " نشون دادن شست باد کرده به مردان و نمایش قدرت و اقتدار زن "
- اجاره به دختران مجرد مجاز است به شرط داشتن ضامن از خانواده درجه یک ! " حمایت از دختران و جلوگیری از ایجاد خانه عفاف شرعی "
- اجاره به خانواده های بیش از یک فرزند ممنوع ! " برای تشویق به کنترل جمعیت "
- اجاره به شهرستانی ها ممنوع ! " برای جلوگیری از فرار مغزها و چهره ها (!) و سرمایه ها به شهرها "
- اجاره به زنان مطلقه یا بیوه به شرط داشتن فرزند مجاز است ! " حمایت از زنان بی سرپرست "
- ظاهر مستاجر در اولویت قرار دارد , اجاره دادن به افراد گره گوری اکیدن ممنوع " جلوگیری از تخریب کلاس فرهنگی مرکز شهر و رعایت حال مستاجرین " .
- افزایش اجاره سالانه به ازای 2% و بخشودگی از این افزایش قیمت در صورت سالم و تمیز نگهداشتن آپارتمان " برای تشویق و ارتقای سطح فرهنگی خانواده ها " .

قیمت تعیین شده خیلی عالی و منصفانه بود با توجه به محلی که قرار داشت ! یعنی پول پیش از هر نفر یک میلیون تومن گرفته بودم و اجاره هم ماهانه 80 هزار تومن که اون موقع هم بقول بنگاه ها اُکازیون بود !!!!!!!
خلاصه وقتی این منشور حقوق بشرمو دادم دست بنگاهی یکساعت داشت میخندید و بعد هم قول داد طبق این قرارداد مستاجر بیاره ! از اون به بعد تعداد تماس ها کمتر شد و هر وقت هم کسی رو پیدا میکرد که شامل اون شرایط میشد و مطمئن میشد خونه رو میخوان , بهم زنگ میزد و میرفتم و خودم رو در رو باهاشون صحبت میکردم و اگه شرایطش درست بود , قولنامه رو مینوشتیم ! بخاطر قیمت های پایین و محل خوب و طراحی عالی خونه که همه چیز داشت مخصوصن پارکینگ و انباری و شمالی بودنش , در عرض 4 ماه تمام واحدها پر شد و منم راضی بودم . شماره حسابم رو داده بودم به مستاجرها و هر ماه خودشون پول اجاره رو واریز میکردن . جالب این بود که تمام 15 واحد رو زن و شوهرهای تازه ازدواح کرده اجاره کرده بودن و فقط یکی از واحدها رو زن و شوهر میانسالی با 2 تا بچه اجاره کرده بودن و کلی آه و ناله که نداریم و تو رو خدا و ... دلم سوخته بود و قبول کرده بودم . مشکل هم از همینجا شروع شد :

مدتی بود وقتی حسابمو چک میکردم , میدیدم موجودی نمیخونه و کسری دارم ! بالاخره یکروز تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم بانک و با رئیس بانک صحبت کردم و تقاضای بررسی دقیق حساب رو کردم و اونم مسئولشو صدا کرد و کلی سر و کله زدیم تا آخر مشخص شد آقای فلانی که همون جناب بچه دار باشه , 5 ماهه پول اجاره ش رو پرداخت نکرده ! تعجب کردم ! با توجه به افزایش اجاره که شده بود 90 هزار تومن , در صورتیکه توی همون محل میانگین نرخ اجاره 450 هزار تومنه در حال حاضر , مبلغی نبود که بخواد پرداخت نکنه ! کنجکاو شدم که شاید مشکلی براش پیش اومده و بهش تلفن کردم و ازش دلیل خواستم و گفت :
- خانم خونه شما تعمیرات میخواد و منم دارم مدام خرجش میکنم و برای همین اجاره نمیدم !
گفتم لابد حق داره و یکروز بلند شدم رفتم اونجا ببینم این تعمیرات چیه که 500 هزار تومن خرج داشته !!! انتظار نداشتن منو اونجا ببینن ! رفتم داخل و مرتیکه سیفون دستشویی رو نشونم داد که بقول خودش عوض کرده بود و یه رنگ پلاستیک هم زده بود به دیوارها و 500 تومن چپونده بود بهم ! چیزی به روش نیاوردم و فقط گفتم اجاره رو از ماه دیگه پرداخت کنه و قبول کرد ! ماه بعد باز هم از اجاره خبری نبود ! این مساله تا 3 ماه ادامه پیدا کرد تا اینکه آخر یکروز به وکیلم زنگ زدم تا بره تکلیفمو باهاش روشن کنه و اگه قصد نداره اجاره بده خونه رو تخلیه کنه !!! اونم پیغام فرستاد که خالی میکنه ! ولی همچنان خبری از اجاره نبود تا آخر یکروز با وکیلم مستقیم رفتم سراغش برای اتمام حجت ! 9 ماه اجاره عقب افتاده داشت ! مشکلی هم تو زندگیش نداشت ! برای پسر و دخترش ماشین خریده بود و صدای همسایه ها رو در آورده بود که ماشینهاشون دائم تو پارکینگه و جای دیگرانو میگیرن و .... ! خلاصه تهدید موثر شد و قرار شد فرداش بریم اجاره رو بگیریم .
رفتم اجاره رو بگیرم . ساعت حدودای 7 بود . زنگ زدم و درو باز کردن و رفتم داخل . بر خلاف همیشه با روی باز ازم استقبال کردن و زنه به زور منو برد تو و مرده زنگ زد و چلوکباب سفارش داد و گفت پشیمون شده و فعلن میخوان بمونن . غذا رو که آوردن زوری منو نشوندن که باید بخوری و منم چند قاشق زوری خوردم که ناراحت نشن و بعد هم بلند شدم برم . مبلغ اجاره های عقب افتاده رو بصورت تراول بهم داد و 100 تومن باقیمونده رو بصورت نقد ! منم به تصور درست بودنش رو حساب همون تراول ها نشمردم و گذاشتم کیفم و تشکر کردم و اومدم خونه !

شب داشتیم حساب کتاب میکردم و پولها رو می شمردم ! 4 تومش کم بود ! فکر کردم اشتباه شمردم و دوباره شمردم ! بازم 4 تومن کم بود ! چهار هزار تومن رقمی نبود ولی برای اینکه طرف حساب دستش بیاد که هالو نیستم و اشتباهی هم باشه یه تومن دو تومن میشه نه 4 تومن , زنگ زدم بهشون و گفتم 4 هزار تومنش کمه ! مرتیکه هم در کمال وقاحت بهم گفت :
- خانم براتون چلوکباب خریدم و 4 تومنو برای همون کم کردم !!!!!!!!!
نشون به اون نشون ماه بعد و ماه بعدش هم اجاره رو نداد و آخر تصمیم گرفتم عذرشو بخوام به بهانه آزار همسایه ها وکیلمو بفرستم سراغش چون انگار این قضیه سر درازی داشت و حالا حالاها با هم درگیری داشتیم ! بالاخره حکم تخلیه ش رو وکیلم گرفت و امروزم شرشونو از سر همشایه ها کم کرد . آدمی که قدرت مالی داره و بتونه 3 تا ماشین بخره , نباید توی یه همچین خونه ای زندگی کنه و حق افرادی که نیازمندن رو بخوره ... هنوزم وقتی چلوکباب میبینم یاد اون قضیه می افتم که 3 قاشق خوردم و 4 هزار تومن پیاده شدم :) ...



........................................................................................

Sunday, October 23, 2005

شب احیا در رختخواب :

باده فروشان می و مستی میخوام
عمرمو با باده پرستی میخوام
عاشق عشقم منو باور کنین
باز دو سه جرعه میُ بیشتر کنین
عاشق و دیوونه بدونین منو
باز به حقیقت برسونین منو

دیشب شب احیا بود ! شبی مقدس برای همه ما ایرانیهای میهن آریایی – اسلامی . بر طبق این رسم اصیل و باستانی که سابقه 1400 ساله داره (!) , ایرانیان باید در مساجد از بوق سگ تا صبح علی الطلوع از تمام کار و زندگی و وقت طلا و بهترین زمانهای زندگیشون بزنن و با زور و کتک و من بمیرم و تو بمیری بیدار بمونن تا ثابت کنن مسلمون هستن و این فرایند اونها رو آماده پرتاب به لقا الله بکنه ! در چنین شبی رسمه که ایرانیان شراب هایی رو که در فصل تابستان عمل آوردند در تنگ ها و قدح های بلورین و زرین میریزن و تا صبح به عیش و نوش میپردازن ! همچنین بسیار مستحبه در این شب همخوابگی با رجال و مستفیض شدن از حضور یار . از " امام کاذب " نقل شده در چنین شبی عزب اوغلی ها مجاز به خود ارضایی میباشند و بسیار بر انجام آن تاکید شده است :

تابستون دو تا خمره بزرگ شراب درست کرده بودم و کمی هم یست یا همون خمیر مایه بهش زده بودم تا درجه الکلش بالانس بشه و آدمو با یک جرعه به بهشت برین پرتاب کنه و اونها رو گذاشته بودم تو انبار ته باغ که تاریک و خنک بود و سرشو حسابی بسته بودم و چشم انتظار بودم تا کم کم کهنه بشه ! هر چند وقت میرفتم سر یکی از خمره ها و ناخنکی بهش میزدم . ولی قسم خورده بودم که یکی از خمره ها رو اصلن دست نزنم و بذارم کهنه و چند ساله بشه ! دیشب بعد از شام آرتین گفت : امشب شب احیا ست میدونی ؟
- خب به جهنم ! منو سنه نه ؟
خب گفتم امشب یکم مهربون تر باشی با من !
یکم فکر کردم و بعد دوزاریم افتاد و گفتم : اصلن حرفشم نزن ! کوپنت پر شده ! باید منو راضی کنی ! خب چی بهم میدی ؟
- دو تا بوس !
اون 2 تا رو بذار جلوی آینه بشه 4 تا !
- باشه ... برات یه دهن میخونم !
مرسی ! همون دفعه قبل که خوندی اپیلاسیون کردم !!!!!
- پس چیکار کنم ؟
یک هفته باید ظرف بشوری !!!!!!
..
..
سکانس اول :

لب بر لب کوزه بردم از غايت آز تا زو پرسم واسطه ی عمر دراز لب بر لب من نهاد و گفت اين راز می خور ؛ که بدين جهان نمی آيی باز
آخر شب رفتم دوش گرفتم و تر و تمیز لباس خواب سکسیمو پوشیدم و تنگ شراب مینا کاریمو که یادگار مادر بزرگم بود به همراه ملاقه و چراغ قوه برداشتم و رفتم انبار سر وقت خمره ها . شده بودم بانوی چراغ بدست ! چراغو روشن کردم و رفتم تو و در خمره رو برداشتم و با ملاقه بهمش زدم و کمی چشیدم ! عالی شده بود ! دوباره ملاقه رو پر کردم و کمی خوردم ! خیلی مزه داد ! بعد شروع کردم با ملاقه تنگ رو پر کردن و وسطا هم هی ناخنک میزدم ! خلاصه تا تنگ پر بشه لُپ هام حسابی گل انداخته بود و خوش خوشانم شده بود . تنگ که پر شد چراغو خاموش کردم و برگشتم تو خونه و از آشپزخونه دو تا گیلاس برداشتم و رفتم اتاقم . آرتین روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب میخوند . نشستم کنارش و بوسیدمش و گیلاسها رو پر کردم و یکی رو دادم دستش و یکی رو هم خودم برداشتم و به سلامتی هم رفتیم بالا ! بعد هم کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو پاهاش و مشغول صحبت کردن شدیم . اونم مشغول بازی کردن با موهام شد ... یک ساعتی طول کشید تا همه تنگ رو تموم کردیم . حسابی گرمم شده بود و داشتم عرق میریختم . از طرفی هم خوابم گرفته بود . لباس خوابمو در آوردم و رفتم تو بغلش و عشق بازی شروع شد ...

شیوا به خود آ , خون شد دل ما , کو جام شرابم
زین چشم ترم , سوزد جگرم , سر مست و خرابم

دوباره دچار همون بلای همیشگی شده بودم ! یعنی حس شهوتمو از دست داده بودم ! از بس شراب خورده بودم که خوابم گرفته بود و هیچ احساسی نداشتم و مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم تو بغل آرتین و فقط دلم میخواست چشمهامو ببندم و بخوابم ! حتا یکی دو بار هم چشمهام رفت و آرتین بیدارم کرد ! سر گیجه گرفته بودم و نمیتونستم چشمهامو باز نگه دارم ! آخر بغلم کرد و برد حموم و وان رو پر کرد و نشوندم اون تو ! یکمی حالم جا اومد و خنک شدم . اومد توی وان و مشغول شد ! کمی که گذشت دورباره همون حال کرختی و سستی بهم غلبه کرد ... ! اعصابش خرد شده بود . به زور از وان اومدم بیرون و کت حوله ایم رو پوشیدم و گفتم بریم پایین کمی صحبت کنیم تا کمی مستی از سرم بپره ! خلاصه رفتیم رو مبلها دراز کشیدیم و تلویزیون رو روشن کردیم و مشغول تماشای کانال محبوب شبهای قدر , Spice Platinum , شدیم . رو مبل دراز کشیده بودم و اونم داشت خودشو خفه میکرد تا احساسات منو تحریک کنه ! ولی انگار نه انگار ! نمیدونم چه مرگم شده بود ! سابقه نداشت اینقدر دچار سردی جنسی بشم و شهوتم قندیل ببنده !!!

بُت عشوه گرم , بنشین به برم , بنشین ای جانم
شده ام نگران تو چنان دگران , از خود مرانم
شیوا دلم شکستی , آخر تو هم که مستی
کمتر گو , افسانه , جام دگر , پیمانه

خلاصه کنم هر جای خونه رو بگین ما با هم سکس داشتیم از توالت و حموم و اتاق خواب و پذیرایی و روی زمین و کف آشپزخونه و روی میز ناهار خوری و روی کابینت های آشپزخونه و چسبیده به یخچال و تو کمد لباس و ... ولی فایده نداشت . آخر سر هم دست از سرم برداشت و رفت . منم از خدا خواسته رو مبل دراز کشیدم و خوابیدم ! نمیدونم چند ساعت خواب بودم .. که از صدای دزدگیر ماشین های توی کوچه از خواب پریدم . هوا هنوز تاریک بود . نیم خیز شدم . سرم هنوز گیج میرفت و تشنه م شده بود و عطش داشتم و تنم داغه داغ بود . رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و کمی حالم جا اومد . ساعت 4 صبح بود . تلویزیونو خاموش کردم و رفتم اتاقم . آرتین خواب بود . با دیدن بدن نیمه عریانش حس شهوت قلمبه شده م فواران کرد ! کت حوله ایمو در آوردم و رفتم کنارش و آروم تکونش دادم ! ولی مگه بیدار میشد ؟! یکم باهاش ور رفتم ولی حسابی خواب بود ! حرصم داشت کم کم در می اومد ! پتو رو از روش کشیدم کنار و سرش هوار کشیدم :
- بیدار میشی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟
بیچاره مثل برق کرفت ها یهو سیخ نشست و هاج و واح زل زد بهم :
- چی شده ؟ زلزله اومده ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟ صبح شده ؟
اوووووو ... چته تو هم ! همچین خوابیده انگار صد ساله مرده ! بعد هم رفتم تو بغلش و مشغول بوسیدنش شدم !!! داشت از خواب می مرد و عضو شریفه ش تکون نمیخورد ! چشمهاش که رو هم افتاد محکم کوبیدم تو صورتش و دوباره فیوزش پرید !
- بیدار شو ! حالا چه وقت خوابه ؟؟؟؟؟ یالا .....
شیوا به خدا خوابم میاد ! دو ساعت التماست میکردم حس نداشتی حالا چی شده یهو حشری شدی ؟
- نمیدونم ... زود باش ! خواب بی خواب !
خلاصه اومد سراغم ولی هر کاری کرد این عضو شریفه به عارضه Erection دچلار نشد که نشد و آخر سر با درموندگی گفت :
- شیوا ! نمیشه ! بیخیال ...
حالا من داشتم میمردم و داغ شده بودم و قلبم تند تند میزد و اونوقت آغا از مردی افتاده بود ! بدشانسی فلوت زدن هم بلد نبودیم که عضو شریفش سیخ بشه !!!!!! یاد قرص های ویاگرام افتادم و رفتم دستشویی و از تو داروخونه قوطیشو برداشتم و با یه لیوان آب آوردم بدم بخوره . وقتی اومدم تو اتاق دیدم تخت گرفته خوابیده ! لیوان آبو خالی کردم رو سرش . مثل جن زده ها پرید از رختخواب بیرون و نشست رو زمین ! سه تا قرص آبی رنگ ویاگرا رو یه جا ریختم تو حلقش و بعد هم زل زدم بهش و گفتم :
- خب ؟ چی شد اثر کرد ؟
من خوابم میااااااااااااد !!!!!!!
- من این حرفها سرم نمیشه یا میای تو رختخواب یا از خواب خبری نیست و باید بری بیرون از خونه تو چمنا پیش گربه ها بخوابی ! بلند شد و اومد سراغم . ولی هر کاری کرد نشد که نشد ! اعصابم خرد شده بود . آخر هم با لگد از تخت هولش پایین و انداختمش از اتاقم بیرون !!!!!!!! بالش رو تکیه داده بودم به تخت و دست به سینه لخت و عور مثل پریای داریوش نشسته بودم و داشتم حرص میخوردم . کمی بعد رفتم دستشویی جیش کنم و چشمم که اتفاد به عضو بی ناموس یاد خود ارضایی افتادم :
خدویی نشاندم بر 2 انگشت
نشسته بر حجر مستراح
به یاد قلمانها و حوریان موعود
مادگانه خویش را به خشونت و شتاب
نوازشی نمودمی از آن نوع که نامند
استمناء یا جلق ...همونجا نشسته روی توالت فرنگی مشغول خود ارضایی شدم و چنان ارضا شدم که قلبم داشت از جا در می اومد و نفس تنگی گرفته بودم . ده دقیقه ای بی حرکت نشسته بودم و نمیتونستم بلند بشم !!!!!! کمی بعد بلند شدم و رفتم توی تخت دراز کشیدم و خوابیدم . بین خواب و بیداری حس کردم یکی داره تکونم میده و صدا م میکنه ! چشمهامو به زور باز کردم و چشمم افتاد به آرتین که لخت و عور مثل حضرت آدم با عضو شریفه اش که شبیه گرز گاو سر رستم شده بود کنار تخت ایستاده بود و داشت تکونم میداد !
- چیه ؟ مگه نمیبینی خوابم ؟ چی شده ؟
شیوا ؟ مگه تو سکس نمیخواستی ؟ من آماده م !
- الان ؟؟؟؟؟ حالا من خوابم میاد ! شب بخیر !
شب نیست ! صبح شده ! من نمیتونم بخوابم !
- خب به من چه ؟ برو قرص خواب بخور !
تقصیر توئه اون قرصها رو دادی بهم ! دارم میمیرم !
شیطنتم گل کرد و خواستم اذیتش کنم و گفتم :
- میری توالت و خود ارضایی میکنی تا یاد بگیری وقتی اینهمه منتتو کشیدم و محل نذاشتی آدم چه حالی پیدا میکنه !
ببین تو بخواب و کاری نداشته باش من کارمو میکنم و میرم !
- بیخود ! مگه من سکس ماشینم !
شیوا تو رو خدا !

شیوا دستِ من بر دامان تو - جانم قربان آن چشمان تو
پر کن بار دگر پیمانه ام - بگذر از دنیا و از من یک دم

- دو هفته باید ظرف بشوری !
باشه قبول !
رفتم کنار و اومد پیشم و رفتیم یه سفر سان فرانسیسکو .... جاتون خالی چنان به عرش رفتیم که حد نداشت ! کمتر موقعی اینطوری ارضا شده بودم . شهوت از بدن جفتمون زبانه میکشید و جهنم پیشش فریزر بود ! بعد هم دوتایی تخت گرفتیم خوابیدیم تا ساعت 12 ظهر و اداره های هر دوتامون هم پرید و مرتیکه رو هم مهد کودک نبردیم و موند خونه ! ظهر برای ناهار و صرف افطاری از فریزر جوجه کباب در آوردم و بردیم تو باغ کباب کردیم بوشو دادیم تو حلق تمام روزه دارهای میهن آریایی – اسلامی و سه تایی دور هم خوردیم و به ریش هر چی مسلمون و آخوند و روزه گیره خندیدیم و کیف کردیم . فکر کنم اون کیف و لذتی که ما دیشب و امروز از بودن در کنار هم بردیم از هزار شب نماز و دعا و شب قبر و شب قدر بیشتر ازرش داشت و مفید تر بود و مطمئنم خدا هم برای جفتمون یه ویلا با جکوزی سونا تو بهشت رزرو کرد .

نتیجه گیری اخلاقی :
دین اسلام دارای رسوماتیه که اگه کمی درباره اونها فکر بشه و ماده ای بنام فسفر رو در مغز به تحرک وادار کنید و نذارین تبدیل به کود فسفر بشه , میبینید که این رسومات جز خرافات و توهم و پارانویای افراد مذهبی مآب و در واقع کاسه های داغتر از آش , چیز دیگه ای نیستن . یکی از میلیاردها نمونه حماقت در دین اسلام همین شبهای احیاست که مسلمونها در این شبها از همه کار و زندگی و راحتی و آسایش خودشون میزنن و وقتی رو که باید صرف خانواده یا دوستان و آشنایان و دیگران و حتا استراحت خودشون کنن , به بطالت و پوچی حروم میکنن و فردا صبح وقتی به سر کارهای خودشون بر میگردن , بجای راه انداختن کارهای مردم , این شبها و شب زنده داری احمقانه خودشونو بهانه میکنن و میگن ما احیا داشتیم و قرآن به فرق سرمون گذاشته بودیم ! آه و نفرین خلق الله رو میخرن تا توی بهشت حوری و قلمان و ویلا بدست بیارن ؟؟!! بقول ناصر خسرو : تیز بر این مردم نادان !!!! اگر 1400 سال اسلام سوار شما بود و ازتون کولی گرفت و مردمی بودن که بنام دین و خدا و موجودات خیالی بنام امامان و پیغمبران پدران و مادران شما رو استثمار و سر کیسه کردن , اما حالا زمان اون رسیده که به تمام این خرافات و جهالت ها و تعصبات کور و ارتجاع سیاه پایان بدین و برسین به مرحله ای بنام پویایی ذهن و همگام با دیگر جوامع بشری پیشرفت کنید و دنیا رو از زاویه دیگه ای ببنین . خوشبختانه برای شما و بدبختانه برای این ابلهان , عمر مذهب مآبی و قداره کشی به سر اومده و امروزه تمام مذهبیون افراط گرا و مخصوصن مسلمونها در اذهان عمومی و بین المللی تروریست هایی بیش نیستن ! حجاب بر سر داشتن در کشورهای غیر مسلمون و یا اعتراف به مسلمون بودن , چنان رفتار و عکس العمل هایی رو براشون در پی داره که آرزوی مرگ میکنن . به امید رهایی از عصبیت ها و جهالت ها .
تکبیر.



........................................................................................

Saturday, October 22, 2005

ساعتی چند در محضر سید حسن ابطحی :

میگن شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه ! اینو قبول دارین یا نه ؟ اگه اعتقاد ندارین پس بخونین و ببینین که شانس و تقدیر گاهی چقدر میتونه تعیین کننده باشه :

این سید بی ناموس , ابطحی رو کمتر کسیه که نشناسه . مخصوصن از وقتی هم که یه سایت بنام وب نوشت توی اینترنت بنام خودش ساخته , دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی مونده که اونو نشسناسه !!!!!!!! اما چون من بطور ژنتیکی با آخوند جماعت و مخصوصن کلیه ادیان از اسلام و یهودیت و مسیحیت گرفته تا بودا و .. مشکل دارم , نمی تونم بدون دردسر این جانورها رو رها کنم و حالا میخواد طرف یکی باشه مثل مرجع تقلید خودم " آیت الله حائری " یا یکی باشه مثل برادر این آقای ابطحی یعنی سید حسن ابطحی , دامن اضافه تو :

ظهر بعد از خوردن یک عدد ساندویچ بیفتک با خردل فراوون به نیت افطاری , داشتم با پرونده عجیبی سر کله میزدم که یهو تلفن زنگ زد . گوشی رو برداشتم و دوستم بود که با خوشحالی عربده میکشید و میگفت : بدو بیا بالا که یه آدم معروف اومده اینجا !!!!!!
احمدی نژاد اومده ؟
- نه بابا هو هم ! مگه اینجا باغ وحشه ؟ از اون باحال تره , پاشو بیا , بدو ...
فعلن کار دارم اذیتم نکن !
- دیوونه ! میگم پاشو بیا ! از دستت میره ها !
ببین اگه الکی گفته باشی از همون بالا با مغز می اندازمت پایین ها !
- باشه قبول . تو بیا !!!!
نگاهی به ساعت انداختم و نیم ساعتی تا وقت اداری باقی بود ! از ورق های مهم پرونده زیراکس گرفتم و گذاشتم تو کیفم و پرونده رو دادم به منشی تا ببره بایگانی و کیفمو برداشتم و رفتم بالا تا ببینم این آدم معروف کیه !!!!! وارد آسانسور که شدم چشمم افتاد به حاج آغا حراستی که داشت میرفت پایین !
- به به , باد آمد و بوی عنبر آورد .. سلام حاج آغا !
سلام علیکم . شما هم پایین میروید ؟
- نخیر حاج آغا بالا میرم !
پس بنده اول بروم پایین بعد شما بروید بالا !
- نمیشه اول من برم بالا بعد شما برین پایین ؟ یک امر خیر پیش اومده !
استغفرالله ... باشد .. اول شما را میرسانم بعد میروم پایین .
- راستی حاج اغا چهرتون چقدر نورانی شده به لطف ماه رمضون ! روزه ها خوب ساخته ها !
لاالاه اله الله .... شما مگر دیوار از بنده کوتاه تر پیدا نمیکنید ؟
- میگم حاج آغا ؟ حالا که ما تو آسانسور تنهاییم و بجز ما کسی نیست میشه ... , مکث کردم ! خودشو جمع و جور کرد و دستهاش شروع کرد به لرزیدن و رفت چسبید ته آسانسور ...
- حاج آغا ... چی شد ؟ میخواستم بگم : حالا که من و شما تنهاییم اگه تو آسانسور گیر کنیم چی میشه ؟
نعوذ بالله ... رسیدیم ... بفرمایید ... بفرمایید ...
پیاده شدم و تا رفت پایین دوباره دکمه آسانسور رو زدم و در رفتم ! رفتم تو اتاق دوستم ! پشت میزش نبود و دیدم در اتاق رئیسمون کلی آدم جمع شده و همه دارن از سر و کول هم بالا میرن ! رفتم جلو و دوستمو دیدم که داره زیر دست و پا له میشه ! دستشو گرفتم و کشیدمش بیرون و گفتم :
- اونجا چه غلطی میکنی ؟
اِ اومدی ؟ ببین تو قدت بلنده میتونی حاجی رو ببینی ؟
- حاجی کیه دیگه ؟
بابا برادر ابطحی اومده اینجا !
نگاه کردم و چشمم افتاد به مرتیکه پوفیوز که داشت با رئیسمون صحبت میکرد و از اینکه کلی زن و مرد دارن براش سر و دست میشکونن چنان ذوق مرگ شده بود بیا و ببین ! هر چند دقیقه هم سرشو بر میگردوند و ما رو نگاه میکرد . یهو نگاهش با نگاه من تلاقی کرد که بین اون همه آدم یه چیز دراز داره نگاهش میکنه منم فوری یه پشت چشم براش نازک کردم و دهنمو مثل اینکه چیز تلخی خورده باشم جمع کردم و برگشتم پیش دوستم ! کم کم جمعیت کم شد و همه رفتن . منم صبر کردم تا دوستم لوازمش رو جمع کنه و با هم بریم . موقع رفتن از شانس ما جناب حاج اغا هم جلوی در آسانسور ایستاده بود و منتظر بود تا آسانسور بیاد بالا و سوار بشه ! آروم در گوش دوستم گفتم :
- بیا اینم سید الویس پریستلی !!!!! جای تو بودم ازش امضا میگرفتم !
با اینکه خیلی آروم گفتم ولی نمیدونم چطوری شنید و گفت :
- ما کجا الویس کجا ؟
شنیدین ؟
- دست شما درد نکنه ! دیگه کر که نیستیم !
آها .. چیزه ... خب ... منظوری نداشتم !
- خواهش میکنم . ولی امضا هم میدیم !!!! بعد دست کرد و از توی عباش یه روان نویس در آورد و درشو باز کرد و منتظر شد تا چیزی بهش بدیم تا امضا کنه ! اگه محل کارم نبود مانتومو میزدم بالا و شلوارمو کمی میکشیدم پایین تا روی کونمو امضا کنه !!!!!!! کیفمو باز کردم و هر چی گشتم کاغذی توش پیدا نکردم فقط تنها چیزهای قابل امضا مقوای بسته تامپکسم بود و پاکت سیگارم ! تو دلم گفتم اینکه آخونده و شوته و چه میدونه تامپکس چیه و قوطیشو در آوردم و دادم بهش تا امضا کنه ! چشمهاش 4 تاشد ولی به روی خودش نیاورد و با اکراه گرفت و امضا کرد !!!!!! بعد هم روان نویسش رو بست و 2 قدم رفت اونطرف تر ایستاد و مثل سگ کتک خورده زیر چشمی زل زد بهم !!!!!!! آسانسور اومد و سوار شدیم . زل زده بودم بهش و اونم هی شرشر عرق شرم میریخت و هی سرخ و سفید میشد تا آخر رسیدیم و پرید بیرون و با سرعت رفت پیش حاج اغا حراستی و باهاش مشغول صحبت شد ! با دوستم خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه ! ده متری پیاده رفتم و بعد ایستادم کنار خیابون منتظر تاکسی . چند دقیقه بعد یه پژو پرشیا با شیشه های دودی جلوم توقف کرد ! منم که آلرژی عجیبی دارم به اینکه کسی کنارم ماشین نگه داره , یه لگد محکم کوبیدم تو در ماشین و بعد هم سرمو آوردم پایین تا چند تا فحش آبدار به راننده بدم که یهو خشکم زد و چشمم افتاد به چهره جناب ابطحی که وحشت زده و با چشمهای وق زده داشت منو نگاه میکرد !!!!!!!!
- اِ ببخشید ! شمایین ؟
شما همیشه اینقدر خشن هستین ؟
- ببخشید فکر کردم از ایناس که دنبال زن و دخترها می افتن !
دست شما درد نکنه ! حالا ما دزد ناموس هم شدیم ؟
- منم به همچنین !
دیدم ایستادین منتظر تاکسی هستین گفتم اگر به سمت بالا میروید تا جایی که مسیرتون میخوره برسونمتون !
- ممنون لطف دارین ! با تاکسی میرم !
تو این ترافیک که تاکسی گیر نمیاد سوار شید من میرسونمتون !
- مرسی من سوار ماشین شما نمیشم !
میشه لطف کنید بگین چرا ؟
- چون بر خلاف ایدئولوژی منه و بعد هم برای سلامتیم ضرر داره !!!!!!!!
هاهاها ... خب سوار بشین تا ببینم ایدئولوژی شما چیه ؟
یکم نگاهش کردم و بعد در جلو رو باز کردم و مخصوصن نشستم کنارش ! یکه ای خورد و بعد خودشو جمع و جور کرد و راه افتاد ! همین یه کارمون مونده بود سوار ماشین آخوند بشیم که اونم شدیم ! داشتم به این فکر میکردم که این جریان رو چطوری برای خودم توجیه کنم که رسیدیم به یه راه بندون حسابی . اونم از فرصت استفاده کرد و شروع کردصحبت کردن و بحث کردن و ازم پرسید چرا اینقدر با روحانیون بدم !
- من با ملا جماعت کلن بدم ! البته ببخشید رُک انو میگم ولی شما یه ملای روشن فکر و یا درست و حسابی سراغ دارین ؟؟؟؟
غش کرد از خنده و گفت : شما چقدر تعصب دارین ! ولی باور کنین بین ما هم خوب و بد هست و دلیل نمیشه همه رو با یه چوب بزنین !
- اما واقعیت اینه که من یه ملای درست و حسابی تو زندگیم ندیدم حتا همون برادرتون که اینقدر ادعای روشن فکریش میشه هم مشکل داره با خودش !
چطور ؟ بیشتر توصیح بدین !
- خب راستش من یه بار براش ایمیل زدم و کلی ازش تعریف کردم و گفتم خیلی خوش تیپی و نوشته هاتو دوست دارم و ... ولی جواب ایمیلم رو نداد , دفعه بعد ایمیل زدم و کلی فحشش دادم و گرفت بهم ایمیل زد و گفت متشکر از لطف شما ! برای همینه که میگم ملا جماعت عقل درست و حسابی ندارن !!!!
هاها ... شما خیلی رکین !!!!!
- اگه ناراحتین پیاده بشم ؟
نه نه ! منظوری نداشتم ... خب میفرمودین .
درست همین موقع آرتین زنگ زد و موبایلمو در آوردم و شروع کردیم با هم صحبت کردن : سلام خوبی ؟ چه خبر ؟ آره تو راهم .. دارم میام خونه . فکر کنم تا یکساعت دیگه برسم . نه مرسی عزیزم .. میبوسمت !
همسرتون بود ؟
- نه ! دوست پسرم بود !
آها بله ... ببخشید فضولی نباشه اما از کی تا حالا آدم با دوست پسرش زندگی میکنه ؟
- ایراد داره ؟ ما چند ماهه با هم داریم زندگی میکنیم ! البته قبلش هم 2 – 3 سالی با هم دوست بودیم !
پس به عقد هم در اومدین ؟
- نه !
صیغه کردین ؟
- نه !
پس چی ؟ همینطوری ؟
- بله ! همینطوری . ازش خوشم اومد و بهش گفتم بیاد با هم زندگی کنیم ! خیلی هم دوستش دارم !
عجب !!!!!! ساکت شد و به فکر فرو رفت ! هر چند دقیقه هم زیر چشمی منو میپایید و هی سر تکون میداد منم جیشم گرفته بود و داشتم میمردم از بس که امروز آب خورده بودم . کمی بالاتر چشمم افتاد به یه مسجد و بهش گفتم :
- خب من دیگه پیاده میشم . مرسی از اینکه تا اینجا منو رسوندین ؟
منزلتون همنیجاست ؟
- نه ! یه کاری اینجا دارم !
تعارف نکنین ! من میرسونمتون !
- میخوام پیاده بشم ! اصلن میخوام برم مسجد نماز بخونم !
الان چه وقت نمازه ؟؟؟؟
- بابا اصلن جیش دارم ؟ خوب شد ؟؟؟؟؟ حالا میشه نگه داری ؟؟؟؟؟؟
فوری زد کنار و ایستاد و منم کیفمو پرت کردم رو صندلی و بدو بدو رفتم تو مسجد ! چند دقیقه بعد برگشتم و دوباره سوار شدم و راه افتادیم ...
- ببخشید ! معطل شدین !
خواهش میکنم . درک میکنم !!!!!!
تو دلم گفتم قربونم بری با اون درکت ... مثانه م خالی شده بود و سر حال شده بودم . رو کردم بهش و گفتم :
- شما ادعاتون میشه که با آخوندای دیگه فرق دارین ؟
اینطور میگن !
- یعنی روشن فکرین و تعصب ندارین ؟
اینطور میگن !!!!
- پس من میتونم از شما یه عکس بگیرم ؟
بله ؟؟؟؟؟؟؟؟
- بله دیگه ! اگه میشه بذارین من یه عکس ازتون بگیرم !



حسابی گیرش انداخته بودم و شده بود حکایت اره توی کون ! نه راه پس داشت نه راه پیش ! رضایت داد و موبایلمو در آوردم و گفتم اگه میشه یه ژست بگیرین . اونم یه ژست بکش مکش مرگ ما گرفت و ازش عکس گرفتم ! ترافیک سنگین بود . هنوز به مرکز شهر هم نرسیده بودیم . رادیو رو روشن کرد و گفت افطار شده .. بعد هم از داشبورد ماشین یه بیسکویت در آورد و مشغول خوردن شد ! منم پاکت سیگارمو در آوردم تا سیگار بکشم . امروز سیگار نکشیده بودم و نیکوتین خونم شدیدن پایین افتاده بود !
- ببخشید ... ولی میشه خواهش کنم سیگار نکشین ؟
چرا ؟ ایرادی داره ؟ مگه شما روشن فکر نبودین ؟
- ایراد که نه ... ولی فکر میکنم انعکاس خوبی در بین مردم نداشته باشه که یک خانوم در کنار من سیگار بکشن ...
برو بابا قدیمی !!!!!! بیا تو هم یه سیگار بردار ببین دنیا دست کیه !!!! بعد هم بیسکویت رو از دستش گرفتم و یه سیگار چپوندم بین لبهاش و تا اومد اعتراض کنه روشنش کردم و یکی هم برای خودم ! فوری سیگارو برداشت و داد بهم و گفت : خانوم ... زشته ! من سیگاری نیستم .
- حالا میگی که یه سیگاترمو حروم کردی ؟ نکنه جو گرفتت و خیال کردی میرزای شیرازی هستی ؟ بعد هم به حالت قهر نشستم و کونمو کردم بهش و مشغول سیگار کشیدن شدم ! چیزی نگفت و سکوت برقرار بود ! وقتی رسیدیم به میدون شاه , چشمم افتاد به مغازه ای که داشت افطاری آش رشته میداد ! دهنم آب افتاد و با ذوق گفتم :
- ببخشید میشه نگه دارین ؟ اونجا دارن آش میدن . بریم بخوریم !!!!!
با تردید نگاهم کرد و بعد هم ماشینو کمی جلوتر نگه داشت و گفت : شما بشینین من میرم میخرم میام . پیاده شد و رفت دو تا کاسه آش تو این ظرفهای یکبار مصرف خرید و آورد . دوتایی مشغول خوردن آش شدیم و منم از بس که گرسنه بودم همه ش رو سریع بلعیدم . ولی اون داشت آروم آروم میخورد . بهش گفتم : ببخشید ! میشه یکی دیگه هم برام بخرین ؟
- آش پرید تو گلوش و با چشمهای از حدقه در اومده زل زد بهم و گفت : سیر نشدین ؟
نه ! خیلی مزه داد ! فقط اگه میشه بگین سیرداغشو کم بریزه نفخ میکنم !!!!!
- کاشه آش خودشو داد دستم و رفت و چند دقیقه بعد با یک کاسه آش دیگه اومد تو و داد بهم ! اونم تا ته خودم و حسابی ورم کردم ! آش که تموم شد راه افتاد ! کمی بعد دوباره جیشم گرفت ! این دفعه چون خجالتم جلوش ریخته بود بهش گفتم :
- ببخشید من جیش دارم اگه مسجد دیدین لطفن نگه دارین !!!!!!!
داشت دیوونه میشد از دستم ! تا مسجد پیدا کنیم مخشو کار گرفتم :
- شما ماهواره هم دارین تو خونتون ؟
بله داریم .
- میشه بگین چه کانالهایی نگاه میکنین ؟
با خنده گفت : کانلهای بد نگاه نمیکنیم !
- بیایین من چند تا فرکانس خوب بدم بهتون . اینها برنامه های خیلی خوبی دارن و همه خانوادگی هستن . بعد هم یه کاغذ ازش گرفتم و فرکانس Multivision و Spiceplatinum رو که صبح تا شب 24 ساعته فیلم پورنو پخش میکنن رو براش نوشتم و دادم بهش ! فکر کنم شب که اینها رو Set کنه تمام ایمانش به فاک فنا میره !!!!
- راستی ببخشید این سوالو میپرسم ! شما ازدواج کردین ؟
بله !
- بچه هم دارین ؟
بله یک دختر دارم .
- آخی نازی ... منم یه پسر دارم !!!!
شما که گفتید ازدوا ج نکردم ؟ پس بچه از کجا دارین ؟
- شما مریم مقدس رو دیدین ؟ من شیواشونم دیگه !!!!!!!!!
قیافه ش دیدنی بود ! چند دقیقه بعد جلوی مسجدی نگه داشت و گفت : من با روحانی این مسجد آشنا هستم و میرم نمازی بخونم و شما هم ... بفرمایید دستشویی !
رفتم توالت و چند دقیقه بعد برگشتم و کفشهامو در آوردم و رفتم تو نمازخونه دنبالش ! پیرمردی که دم در نشسته بود افتاد دنبالم که :
- خواهر کجا میری ؟ اینجا قسمت مردونه ست !
مگه توالته که زنونه مردونه باشه ! برو پی کارت ببینم ...
- ای بابا ... خواهرم نمیتونین برین تو گناهه !
پدر جان اون حکایتو شنیدی ؟
- کدوم حکایت ؟
همون که ترکه از ملای مسجدشون میپرسه که میشه نمازو رو به قبله نخوند ؟ آخونده هم بهش میگه نه نمیشه ! ترکه هم میگه : دیدی دروغ میگی ؟ من خوندم و شد !!!!! حالا من میرم تو تا ببینیم میتونم برم یا نه ... بعد هم پرده رو زدم کنار و رفتم تو ! رفتن تو همان و صد تا چشم یهو زوم شدن روم همان ! کمی خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم جلوتر و ایستادم و با چشم و از بین جمعیت ابطحی رو پیدا کردم و براش دست تکون دادم ! اونم تا چشمش به من افتاد تشنج کرد و خودشو پشت چند نفر دیگه قایم کرد ! آخوندی که روی منبر نشسته بود گفت :
- خواهرم ... اینجا مردانه ست .. بروید آن طرف قسمت خواهران !
ببخشید اومدم دنبال حاج آغا ابطحی ... بعد هم با دستم بهش اشاره کردم که خودشو پشت چند نفر قایم کرده بود !!!!! آخونده هم از بالا اشاره کرد بهش و گفت :
- این خواهر انگار با شما کار دارن ... بفرمایید !
بلند شد و اومد طرفم و با عصبانیت گفت : شما اینجا چیکار میکنین ؟
- اومدم دنبالتون بریم دیگه ! دیرم شد !!!!!!
ده دقیقه صبر کنین بیرون الان میام ! یا اقلن برین اونطرف قسمت خواهران !
پرده وسط که مردها رو از ضعیفه ها جدا کرده بود کنار زدم و جیغ زنها رو در آوردم و صاف رفتم تو قسمت زنونه ! زنها تا چشمشون به من افتاد شروع کردن پچ پچ کردن ! رفتم نشستم کنار در و سوهان ناخونمو در آوردم و مشغول سوهان زدن ناخن هام شدم ! چند دقیقه بعد صدای صلوات بلند شد و زنها هم بلند شدن و رفتن بیرون ! پرده ای که وسط بود کنار رفت و ابطحی اومد پیشم و نشست روبروم و گفت :
- شما خیلی شیطون هستین !
چرا ؟ مگه چیکار کردم ؟
- انگار شما تا بحال مسجد نرفتین که نمیدونین تو قسمت مردونه نباید وارد شد اونم با این ظاهر شما ؟
چرا 2 بار تو زندگیم رفتم یکبار 5 سالم بود و یکبار هم برای فوت مادر بزرگم که اونم یادم نمیاد ! بعد هم مگه ظاهرم چشه ؟
- اشاره کرد به پاهام که جوراب رنگ پا و ناخن های بلند و مانیکور شده م از زیرش معلوم بود ! یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم : مسلمونی که بخواد با این چیزها دلش بلرزه مسلمون نیست و مثل خیار تو زرد میمونه ! بعد هم پامو جلوش دراز کردم و گفتم : راستی ناخن هام قشنگه ؟ تازه مانیکور کردم !!!
خنده ش گرفت و با کف دست محکم کوبید تو عمامه ش و سرشو تکون داد ! موبایلمو در آوردم و گفتم : میشه یه عکس دیگه هم بگیرم ؟
- چی بگم ؟ بفرمایید ...



ازش عکس گرفتم و بلند شدم و گفتم : خب بریم دیگه ! دیرم شد !
بلند شد و رفتیم بیرون و سوار شدیم . خیابونها کمی خلوت شده بود . پرسید : منزلتون کجاست ؟
- نیاوران ! نزدیک خونه گوگوش و روبروی کاخ نیاوران .
پس طاغوتی هم هستین .
- اگه تو شمال شهر خونه داشتن اسمش طاغوتی بودنه پس خود رهبر هم طاغوتیه که دم کوه خونه داره !!!!!
چقدر شما حاضر جوابین . ماشالله ...
تا دم خونه برسیم به یه مسجد دیگه هم شرفیاب شدم . نمیدونم ديدين يا نه سگ رو که ول ميکنن تو يه محوطه ای ، هرجا که ميرسه ميشاشه ، حالا چراش رو من هم نميدونم ، ميگن به خاطر اينکه مالکيت خودش رو اعلام کنه اين کارو ميکنه ، حالا منم يک اعلام مالکيت درست و حسابي رو همه مساجد بين راه کردم . وقتی که رسیدیم دستمو دراز کردم و خیلی شیک باهام دست هم داد و کلی ازش تشکر کردم . بهم گفت : نظرتون در مورد روحانیت عوض نشد ؟
- راستشو بخواهین نه ! بدتر هم شد !!!!!!! ولی شما آدم باحالی هستین . فقط اگه اون ریش و سبیل هاتونو هرس کنین و اون لباس خیمه شب بازی رو در بیارین من حاضرم پشت سرتون نماز بخونم !!!!!!
غش کرد از خنده . ازش شماره موبایلش رو هم گرفتم و خداحافظی کردیم و رفت ! داشتم درو باز میکردم که زن چادری همسایه بغلیم که منو دیده بود از ماشین یه آخوند پیاده شدم بدو بدو اومد طرفم و گفت :
- سلام خوبین ؟ این حاج آغا کی بودن ؟ چقدر چهره نورانی ای داشتن !
آره لامپ مهتابی خورده بود ! شما کار و زندگی ندارین ؟ خسته م میخوام برم ! بعد هم درو تو روش بستم و اومدم تو !!!!

خلاصه اینم از جریان ملا بازی ما ! خداوند همه ملاها رو براه راست هدایت کنه !
آمین .



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001