<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217</id><updated>2011-11-22T15:22:29.873-08:00</updated><title type='text'>Faryad</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1048</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7860364892480708020</id><published>2010-05-14T13:42:00.001-07:00</published><updated>2010-05-14T13:42:50.554-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حکایت محبوبه خانم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل همیشه که وقتی من هر جا میرم یا هر کاری میکنم همیشه با کلی ماجرا همراهه , برگشتم به ایران هم همینطور بود و حکایتی فراموش نشدنی برام رقم خورد به اسم محبوبه خانم که شنیدنش خالی از لطف نیست براتون :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از کلی ضرر , هواپیمام رو تغییر دادم و حاضر نشدم با قطر برگردم و البته کار خوبی هم کردم چون اگه با همون قطر کوفتی میخواستم برگردم , سر تاریخ بلیطم باید می اومدم ایران ولی بخاطر جریان خاکسترهای آتشفشان ایسلند که به حق جن و بسم الله یک شبه فوران کرد , یکهفته پروازم عقب افتاد و بالاخره بعد از باز شدن خطوط پروازی , رفتم فرودگاه برای برگشتن به ایران . دل توی دلم نبود و انگار که سالهاست از ایران دورم . حالا 5 ماه هم نشده بود ولی همیشه همین احساس رو داشتم و دارم . البته دلم میخواست بیشتر میموندم و بهار رو میدیدم ولی بیشتر از اون ویزا نداشتم .&lt;br /&gt;درختها حسابی شکوفته کرده بودن و همه جا پر از گل شده بود و آدم وقتی بیرون میرفت مست از زیبایی های طبیعت و زنده شدن زمین میشد . هوا گاهی اینقدر گرم میشد که دلت میخواست لخت بری از خونه بیرون و اونوقت آفتاب میسوزوند بدنت رو و گاهی یکهو چند روز سرد میشد و با کت و بافتنی میرفتی و شب هم مجبور بودی شوفاژ روشن کنی و زیر چهارتا لحاف بری !!! روزی هم که داشتم بر میگشتم همه مسیر تا فرودگاه هیترو رو گلهای زیبا و زرد رنگ ریپ پوشونده بود و حسرت میخوردم که کاش میتونستم بیشتر بمونم و بیشتر از زیبایی های طبیعت لذت ببرم . وقتی رسیدم فرودگاه مثل هر ایرانی ای که یک خروار بار با خودش داره , منم دو تا چمدون و یه ساک دستی داشتم و کلی اضافه بار . توی خونه وزن که کرده بودم 56 کیلو بار داشتم و مجاز بیست کیلو میتونستم ببرم . چند نفری که پشت قسمت تحویل بار نشسته بودن رو از نظر گذروندم . چند نفر زن و دو تا مرد . طبق اصل همیشگی که هیچ زنی نباید به سراغ هم جنس خودش بره , نوبتم رو مدام به پشت سری هام میدادم تا برم سراغ اون مردها ! کلن نمیدونم چه حکایتیه که ما زنها چشم دیدن هم رو نداریم و محاله به همجنس های خودمون رحم کنیم !!! بجز اون هم کلن زن ها در امور قانونی و مقرراتی به شدت سختگیر هستن و مو لای درزشون نمیره و همین جا پیشنهاد میکنم که چه مرد باشین چه زن , برای کارهای غیر قانونی و رشوه و .. سراغ زنها نرین !&lt;br /&gt;خلاصه رفتم سراغ یکی از همون مردها که جلوش خالی شده بود و بعد از دادن پاسپورت و بلیط , چمدون ها رو گذاشتم روی نقاله و شروع کرد وزن کردن ! گفت اضافه بار داری ! شروع کردم عشوه اومدن و ناز کردن و خلاصه کلی چونه زدم تا آقا دلش سوخت و 9 کیلو از بارهام رو بخشید و باقی رو کیلویی 23 پوند حساب کرد !!!!!! البته ترازوی عمه م اینا هم خراب بود و اون 56 کیلو 68 کیلو شده بود توی فرودگاه .. خلاصه چشمتون روز بد نبنیه ! نزدیک نهصد پوند اضافه بار دادم . حالا 900 رو به 1500 ضرب کنین تا ببینین چه رقم خوشگلی در میاد و اشکم در اومده بود . راستش همه ش یا سوغاتی بود یا خرت و پرت و محض نمونه 4 تا چیز درست و حسابی هم نبود و ارزش همه بارهام رو جساب میکردی 500 پوند هم نمیشد و اونوقت این همه پول اضافه بارم شده بود ! کسی رو هم نداشتم که بارها رو در بیارم بدم ببره . خواستم مقداریش رو هم در بیارم بندازم دور که گفت نمیتونی ! فقط 4 کیلوش کاتالوگ ها و کتابهای خواهرم بود که سفارش داده بود براش بیارم !!!!!! دو کیلوش اسباب بازیهای رایان بود و همینطوری بگیر برو تا آخر .. سفارش های مردم و من بدبخت گوزم نداشتم . یه دوربین و لپ تاپ و کمی لباس و کفش و لوازم اشپزخونه ریزه میزه و ادویه و .. باقیش همه آشغال بود . خلاصه اینقدر اینور اونور کردم تا طرف قبول کرد که کوله م رو پشتم بندازم و ساک دستیم رو هم دستم بگیرم و برم توی گیت و اگه مامورا جلومو گرفتن , برگردم و ساکم رو هم بدم بار که 8 کیلو وزنش بود و اونم اضافه بار بزنه وگرنه که هیچی . راه افتادم سمت گیت و خوشبختانه کسی جلوم رو نگرفت تا قسمتی که وسائل رو میذاشتی زیر دستگاه که یهو بوق دستگاه شروع کرد صدا کردن ! برق از سرم پرید و یه مامور زن هم اومد طرفم و منو برد طرف چمدونم و گفت بازش کن . خلاصه هر چی فکر کردم که من چی دارم عقلم به جایی نرسید تا اینکه زنه از توی ساکم یه چاقوی ارتش سوئیس جیبی و یه ژل آنتی باکتریال دست در آورد و گفت اینها ممنوعه !!!! و بعد هم جلوی چشمم جفتشون رو انداخت توی سطل . اینقدر دلم سوخت که حد نداشت . عاشق اون چاقوی نازنینم بودم و چقدر باهاش شاخه های گل دزدیده بودم و روی ماشین های همسایه هایی که جلوی خونه م پارک کرده بودن خط انداخته بودم و ... که بماند ! به فارسی شروع کردم به زنه فحش دادن و حرصم رو خالی کردن . داشتم لوازمم رو جمع میکردم که یه آقای نسبتن مسنی خودش رو رسوند به من و گفت : خانم شما ایرانی هستین ؟&lt;br /&gt;- شما اگه نمیدونین من ایرانی هستم پس چرا دارین با من فارسی حرف میزنین ؟&lt;br /&gt;ببخشید شنیدم دارین فارسی فحش میدیدن فهمیدم ایرانی هستین !&lt;br /&gt;- خب حالا منظور ؟ چیزی باید ببرم ؟ نمیبرم ! من هیچ بسته و وسیله ای نمیبرم با خودم !!!!!!!&lt;br /&gt;*** توضیح : آقا یکسری ایرانی ها هستن که وقتی میبینن یکی داره میره ایران یا هر جای دیگه بسته یا هر چیزی رو میدن دستت که اینو رسیدی فرودگاه بده به فلانی ! حالا اینکه توی این بسته چی باشه خدا میدونه و چقدر هم روی در و دیوار زدن که از کسی چیزی نگیرین و هر چیزی توش باشه از مواد گرفته تا بمب و گوز و ... مسئولش شما هستین و ما شما رو مقصر میشناسیم !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه خانم , بسته ای ندارم , خانمم مانتوش رو جا گذاشته و فقط میخواستم اینو ببرین بدین بهش .&lt;br /&gt;- آقای محترم من پروازم از کجا معلوم با خانم شما یکی باشه و بعد هم توی این همه آدم من چطوری خانم شما رو پیدا کنم ؟&lt;br /&gt;مگه شما با پرواز ....... نمیرین ایران ؟&lt;br /&gt;چرا ! از کجا فهمیدین ؟&lt;br /&gt;دیدم که توی صف ..... ایستاده بودین ! شما فقط این مانتو رو با خودتون ببرین توی هواپیما و من زنگ میزنم به خانمم و مشخصات شما رو میدم بهش و میگم بیاد از شما بگیرش .&lt;br /&gt;با اکراه قبول کردم و مردک هم زنگ زد به زنش و شروع کرد مشخصات منو دادن که مانتوت رو دادم به یه خانمی که شبیه زن فلانی هست و موهاش مشکلیه و قدش فلانه و این لباس رو پوشیده و .. راه افتادم به سمت گیت . سر راه سری به فری شاپ زدم و برای آرتین یه ادکلن خریدم و دو تا هم عطر برای خودم و بعد هم نشستم یه قهوه بخورم . هنوز کلی وقت داشتم تا پرواز . مدام هم به این مانتو که بهم داده بود فکر میکردم و دلم شور میزد . با خودم میگفتم نکنه توش مواد جاسازی کرده باشن و منو بگیرن ؟ خلاصه آخر تصمیم گرفتم مانتو رو بندازم دور . قهوه م که تموم شد , رفتم دستشویی و مانتو رو چپوندم به زور پشت سیفون و اومدم بیرون و رفتم سمت گیت و بردینگ کارتمو نشون دادم و رفتم تو و یه گوشه نشستم و خودمو پشت جمعیت استتار کردم که مبادا زنک بیاد سراغم . خوشبختانه تا زمان باز شدن در هواپیما پیداش نشد و منم با این فکر که دیگه تموم شد , سوار شدم و سر جام نشستم . کمربندم رو داشتم میبستم که یهو یه پیرزن جلوم سبز شد و با لبخند گفت شما خانم ..... هستین ؟ موندم بهش چی بگم که از دهنم در رفت و گفتم بله . شما ؟&lt;br /&gt;- من همونم که شوهرم مانتوم رو داد به شما تا برام بیارین .&lt;br /&gt;خب .. چیزه ! من راستش مانتوی شما رو انداختم دور !&lt;br /&gt;چیکار کردین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;انداختم دور .. آخه ترسیدم یه وقت توش دارگ باشه و برام دردسر بشه !&lt;br /&gt;خانننننننننم !!!!! شما هیچ میدونی مانتوی من چقدر ارزش داشت ؟ اونو از نایس بریج خریده بودم و کلی پولش بود ...&lt;br /&gt;اینو که گفت غش کردم از خنده .. آخه مانتوش خیلی قراضه بود .. زنه که دید من میخندم بیشتر عصبانی شد و گفت : بخند بخند ! مثل اینکه شما زیادی فیلم سینمایی نگاه میکنی !!!!!!&lt;br /&gt;دیدم خیلی بد شد و گفتم : ناراحت نباشین من مانتوی خودمو میدم شما بپوشین و خودم پالتو دارم و اونو خودم میپوشم .. پولش هم هر چقدر شده بگین تا بهتون بدم ! اینا رو که گفتم کمی آروم شد و گفت : پس موقع پیاده شدن میام پیشتون تا با هم بریم .. و رفت .&lt;br /&gt;نفس راحتی کشیدم و صندلیم رو دادم عقب . کمی بعد هواپیما بلند شد و به سمت ایران راه افتادیم . تا ایران 6 ساعت تقریبن راه بود . منم چشمام رو بستم و کمی خوابیدم . وقتی بیدار شدم تنها نیم ساعت گذشته بود . زدم روی مانیتور و مشغول چک کردن فیلم ها شدم . چشمم افتاد به فیلم آواتار و مشغول دیدنش شدم . فیلم جالب و در عین حال مزخرفی بود . هم دلت میخواست ببینی و هم نمیخواستی . وسط های فیلم ناهار آوردن . یه شراب سفید هم گرفتم تا بخورم و بتونم کمی بخوابم . ناهارش آشغال خوبی بود . مرغ با طعم فریزر و کمی سبزیجات و پاستا و یه سالاد میوه بدون طعم و یه دسر اجق وجق . از هر کدوم کمی خوردم و رفتم سراغ شراب و تا تهش رو خوردم . ولی فایده ای نداشت . مهموندار رو صدا کردم و یه شراب قرمز ازش خواستم . برام آورد . خوردن همان و سر درد هم همان ! سر درد و سر گیجه بدتر خواب رو از سرم پروند . یکساعت بعد نمیدونم وارد کدوم جهنمی شدیم که خلبان اعلام کرد کمربندها رو ببندین و هواپیما شروع کرد لرزیدن اونم چه لرزشی . صد رحمت به تابوت های پرنده ایران !!! انگار که هواپیما پارکینسون گرفته باشه . چنان میلرزید که هر چی خورده بودم رو کم مونده بود بالا بیارم . زنها بعضی هاشون جیغ میزدن و بچه ها گریه میکردن و مردها تخمهاشون اومده بود زیر گلوشون . منم با پوست کلفتیم کمی ترسیده بودم و هر چی زمان میگذشت و لرزش ها شدیدتر میشد ترسم بیشتر میشد . پیرزن هندی ای که کنارم نشسته بود مثل یخ انگار نه انگار ! داشت روزنامه میخوند و و خونسرد . دیدن قیافه خونسردش بیشتر عصبیم میکرد و هی فحشش میدادم تو دلم . داشتم به خونسردیش فکر میکردم که یهو هواپیما انگار افتاد توی یه چاله و رفت پایین و اومد بالا و کم مونده بود از ترس سکته کنم و ناخودآگاه دستهای پیرزنه رو گرفتم . پیرزنه نگاهم کرد و خندید و دستمو محکم گرفت و زل زد تو چشمم . خدایا این دیگه چه جانوری بود نمیدونم . خلاصه نیم ساعتی این لرزش ها طول کشید تا بالاخره تموم شد . پشت سرش هم قطار صف توالت بود که راه افتاده بود و همه از ترس شاششون گرفته بود .&lt;br /&gt;خلاصه هر طور که بود گذشت و رسیدیم ایران . از ساکم مانتو و پالتوم رو برداشتم و پالتو رو پوشیدم و روسریمو سرم کردم و مانتو رو گرفتم دستم تا بدم به پیرزنه . چشم انداختم تا پیرزنه رو ببینم ولی نبود که نبود . از هواپیما هم که پیاده شدم تو صف چک پاسپورت هی سرک میکشیدم تا پیداش کنم ولی نبود . فکر کردم لابد زودتر پیاده شده و رفته . رفتم یه گوشه و پالتو رو در آوردم و مانتومو پوشیدم و ایستادم توی صف . یهو دیدم یکی صدام کرد و برگشتم عقب و چشمم افتاد به پیرزنه ! یه مانتو تنش بود چرررررررروک یعنی انگار این مانتو رو انداخته بودن زیر پا و نمد مالیش کرده بود . دیدن اون مانتو و قیافه مادر مرده ش باعث شد طوری بزنم زیر خنده که همه برگشتن ما رو نگاه کردن ! پیرزنه هم یهو قاطی کرد و گفت :&lt;br /&gt;بخند بخند ! بایدم بخندی ! مانتوی گرون قیمت منو انداختی دور و من مجبور شدم این آشغالو از مهموندار بگیرم و آبروم بره .. بایدم بخندی !!!!!! بعد هم راهشو کشید و رفت . هر چی صداش کردم بیا مانتومو بپوش نیومد که نیومد ! وقتی اومدم بیرون دیدم کنار فامیل هاش ایستاده و داره منو بهشون نشون میده .. باز دوباره زدم زیر خنده با دیدن مانتوی چروکش ... اینقدر خنده دار بود که حد نداشت و خلاصه تا آرتین و رایان بیان پیشم من فقط یک بند مثل دیوونه ها میخندیدم و حتا وقتی که آرتین بغلم کرد داشتم فقط میخندیدم و آرتین فکر کرده بود خل شدم و زده به سرم .. بعد که جریان رو براش گفتم و زنه رو نشونش دادم اآرتین هم منفجر شد .. حالا فامیلای زنه ایستادن با عصبانیت دارن ما رو نگاه نمیکتن و ما هم هی میخندیم !&lt;br /&gt;حالا اینکه میگن بعد از هر خنده گریه ست , نوبت گریه منم رسید . بیرون فرودگاه آرتین گفت باید با اتوبوس بریم ! فکر کردم شوخی میکنه و گفتم پس ماشین چی شد ؟ گفت پارکینگ رو بستن و با اتوبوس باید بریم تا پارکینگ بعدی !!!!!! دیگه چطوری ما این چمدون ها رو کشیدم بالا توی اتوبوس و سرپا ایستادیم وسط اتوبوس و رفتیم تا پارکینگ بماند . چند دفعه که با ترمز های اتوبوس ولو شدم روی چمدون ها و موقع پیاده شدن هم سر فحش رو کشیدم سر راننده و دق و دلیمو سرش خالی کردم اومدم پایین . خلاصه اینم جریان محبوبه خانم ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مطلب رو سه هفته قبل پست کرده بودم و نمیدونم چرا پابلیش نشده بود و توی درافت بود . امشب اومدم پست جدید بذارم دیدمش . حالا پست بعدی باشه برای بعد :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-7860364892480708020?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/7860364892480708020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=7860364892480708020&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7860364892480708020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7860364892480708020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4154732932138662509</id><published>2010-04-14T11:21:00.001-07:00</published><updated>2010-04-14T11:21:50.527-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب عید هم اومد و تموم شد و از دستش راحت شدیم . توی این مدت اتفاقات جالبی برام افتاده اینجا . البته جالب جالب هم نه ولی باز از روزهای اول بهتر بوده و فعلن فقط لحظه شماری میکنم بر گردم ایران . میدونم مثل همیشه پشیمون میشم ولی اونجا بیشتر انگیزه برای زندگی دارم تا اینجایی که بلا تکلیف هستم و هیچ کاری ازم بر نمیاد . اوایل دنبال این بودم که به یک کلکی بمونم اینجا ولی وقتی بدور از احساسات و با عقل به قضیه نگاه میکنم میبینم چیزی وجود نداره که بتونه منو اینجا خوشبخت کنه و برام جالب باشه . نه اینکه توی ایران هم بهشت در انتظارم باشه ولی وقتی اینجا خونه و زندگی نداری و رو هوا هستی یا بقول خودمون , آویزون فک و فامیلت هستی , خیلی اذیت میشی و همیشه خودت رو سربار حس میکنی . اونهایی هم که فکر میکنن اینجا خیلی تاپ هست و آخرشه , خب عقیده خودشون رو دارن و شرایط هر کسی با کس دیگه فرق داره . چند دسته آدم هستن که میتونن اینجا زندگی خوبی داشته باشن . کسایی که اینجا دارن درس میخونن . مشکل زبان ندارن و مشکل کار ندارن و اقامت و .. درس میخونن و زمانی هم که درسشون تموم شد با هر کلکی شده میمونن . یا کار یا ازدواج یا راههای دیگه ! اونهایی که از سالها قبل اومدن اینجا . زبان بلد هستن و شغلی دارن و خونه و زندگی تشکیل دادن حالا یا سیاسی هستن یا هر چی , دیگه براشون سخته برگردن و زندگیشون اینجاست و معلومه برگشتن برای اونها حماقته ! ولی برای کسی مثل من که نه زبان بلده و نه مدرک تحصیلیش رو اینجا قبول دارن و بهم هم کار نمیدن , اینجا موندن چه حُسنی برای من داره ؟ بجز اینکه با هزار دوز و کلک بتونم فقط پناهنده سیاسی بشم و بشم جیره خور دولت انگلیس که البته هزاران نفر توی این کشور همینطوری زندگی میکنن و خیلی هم راضی و خوشحال هستن ولی این برای من جالب نیست چون پیشرفتی برای من نداره و یه زندگی بخور و نمیر به حساب میاد و نمیتونم پیشرفتی داشته باشم . یا میتونم سرمایه گذاری کنم که در بهترین حالت اینجا فقط رستوران جواب میده که من یکی اهل این نیستم که بشم آشپز !!!!! بعد هم اینکه صرفن بخواهی از اون محیط خفقان بیرون بری و جایی باشی که اعدامت نکنن و شلاق و .. نباشه , برای من معنی نداره چون من نه اهل سیاستم نه مجرم هستم و نه کاری کردم که باعث بشه بلایی سرم بیاد ! به گرونی و .. نگاه کنیم , همون پولی که ایران خرج میکنی , اینجا دو برابرش رو باید خرج کنی ! چون هر 1500 تومن پول ایران تازه میشه یک پوند و اینجا یک پوندی ها رو میندازن تو حوضچه آرزوها !!!!!!! ولی تو ایران اقلن 5 تا بهت نون بربری میدن و 2 روز شکمت سیره ! خیلی ها گفتن بمون و پشیمون میشی ولی تو جواب همشون همین ها رو گفتم و به نظرم خیلی منطقی هست .&lt;br /&gt;دیگه نه سنی هستم که بخوام درس بخونم و برم دانشگاه و حوصله ش رو هم ندارم . نه آدمی هستم که زندگیم در خطر باشه تا به این بهانه بیام اینجا و بیافتم کله دولت انگلیس و هر هفته و هر ماه یه قرون دو زار بهم صدقه سری بدن و نه میتونم کاری پیدا کنم که در خور من باشه و توی اون پیشرفت باشه چون تحصیلاتم رو قبول ندارن و فقط میتونم توی رستوران کار کنم و کارهای رده پایین بگیرم ! از جیب هم بخوام بخورم , گنج قارون ندارم !!!!! یعنی بخوای از جیب بخوری , بهت چیزی نمیدن و حتا خونه هم نداری . پس باید خودت خرج کنی . بهترین کار برای آدمهایی مثل من اینه که ایران بمونن و هر از گاهی از اون خراب شده بزنن بیرون و هوایی عوض کنن و همیشه هم ویزاشون شارژ باشه برای روز مبادا تا اگه اتفاقی افتاد زود در برن . دید هر آدمی فرق میکنه به زندگی . یکی براش مهم نیست و میگه من هر جور شده میام و هر طورم شد زندگی میکنم و میمونم , مثل افغانی ها . طرف هیچی نداره ببازه و میاد اینجا احساس خوشبختی هم میکنه . چرا که نه ؟! خب من این آدم نیستم ! و اصلن دلیلی برای این کار نمیبینم . برای اینکه توی ایران هم من احساس خوشبختی نسبی میکنم . مثل همه اون هفتاد میلیون آدمی که دارن اونجا زندگی میکنن و منم یکی از اونهام و تافته جدا بافته نیستم . باید زودتر از اینها می اومدم که نشد و الان دیره . خیلی ها موقعیت خودشون رو با من و کسایی مثل من مقایسه میکنن و فکر میکنن شاهکاره از ایران در بیایی و مثل افغانی ها خارج از کشور زندگی کنی . اسمش همه رو میکشه ولی درونش اینطور نیست ! کشور با کشور هم فرق داره ! هدف مهمه که من هیچ هدف و انگیزه ای ندارم برای موندن اینجا ! چه اینجا باشم چه اونجا , برای من فرقی نمیکنه . اتفاقن این بار که اومدم بیشتراز ایران بودن عذاب کشیدم و روحم خسته شده ! اسمش سفر و تعطیلات بوده ولی در عمل چیزی جز سختی و عذاب برای من نداشته !&lt;br /&gt;برای همین هم هست که نتونستم هنوز تصمیم بگیرم و بیشتر وقتم به گشت و گذار و لندن گردی میگذره . این شهر هم که یه جوریه و آدم با چند بار رفتن و اومدن همه جاش رو یاد میگیره و بعد براش خسته کننده میشه . البته شاید یکی از دلایلش این باشه که صد سال هم بگذره هیچی توی این کشور تغییر نمیکنه . هنوز هم با همون خاطرات کمرنگ سه سال قبلم همه جا رو پیدا میکردم و هیچ مشکلی نداشتم ولی جالبیش اینه که هر قسمتیش یه زیبایی خاصی داره . بهار اینجا داره شروع میشه و درخت ها و باغچه های خونه ها پر از گل شدن و همه جا داره کم کم سبز میشه . هوا گرم نیست ولی سرد هم نیست فقط اذیت میکنه و تا میای به گرمی عادت کنی دوباره سرد میشه . روزهایی که آفتاب در میاد از گرما میپزی و یهو میبینی خیابون میشه پر از آدم های لخت و پتی . زن ها سعی میکنن با کمترین پوشیدگی بیان بیرون و مردها هم که دیگه راحت . دمپایی و شلوارک و باقی لخت ! کسی هم به کسی نیست . رفته بودم هاید پارک و چشمام سیاهی میرفت از جمعیت . هر جایی از زمین که چمن بود , روش آدم نشسته بود . قسمت های دور دست پارک هم از دست اراذل و اوباش مسلمون در امان نبود . همونطور که مسلمون ها عقده دارن توی بروز هر رفتار انسانی , اینجا هم همینطوره وضع . رختخواب رو با پارک اشتباه میگیرن . زیر یکی از درخت ها در قسمت دنج پارک چشمم افتاد به پسری که شباهت فجیعی به طالبان داشت و دختری با حجاب که جلوی پسره نشسته بود و پسره داشت سینه هاش رو میمالید و ارواح خودشون کسی هم نمیدیدشون ! انگار نه انگار خدایی هم این موقع ها توی آسمون هست و آبرو و عفت رو فقط توی پوشوندن موهاشون میدونن نمیدونم مذهب اینها مثل مال سیک های هندی هست که نشون دادن مو ممنوعه و یا اسلامه ؟! باور کنین خودشونم نمیدونن .&lt;br /&gt;یکی از کارهایی که تا دستم میاد انجام میدم میکنه اینه که سعی میکنم وجهه ایرانی ها رو اصلاح کنم و هر جایی میرم یه سابقه خوب از ایرانی ها به جا میذارم و یا هر کاری میکنم که خوبه و کسی ازم تعریف میکنه , مخصوصن میگم من ایرانی هستم !!!!!! اگه همه ایرانی ها همین کار رو میکردن از خیلی سال قبل , دیگه این حکومت هم نمیتونست برینه به وجهه ما ایرانی ها مخصوصن با اون سمبل پلیدی , احمدی نژاد ! توی مترو ها هر جا نوازنده ای میبینم که داره ساز میزنه , یه مشت پول میریزم براش و بعد که طرف چشمهاش از حدقه میزنه بیرون , بهش میگم ما ایرانی ها همه اینطوری دست و دلبازیم !!!!!! یا رستوران که میخوام تیپ بدم 20 پوندی به طرف میدم و یارو فکر میکنه من سواد ندارم و اشتباه کردم ولی وقتی میگم خودم دادم جا میخوره . تیپ دادن اینها آخه پنس هست و خودکشی میکنن یک پوند ! خلاصه فکر میکنم به تعداد موهای سرم وجهه ایرانی ها رو درست کردم به شخصه اینجا ! جالب اینجاست که بر عکس سوئدی ها که فکر میکنن ایرانی ها عرب هستن , اینها حتا زبون ما رو هم میشناسن و میدونن ما داریم فارسی حرف میزنیم . مثل ما که فرق فرانسوی و انگلیسی رو میفهمیم اینها هم میدونن حرف زدن ما فارسی هست ! این یعنی انگلیسی ها به نسبت وایکینگهای سوئدی فرهنگشون بیشتره و شعورشون خوبه !&lt;br /&gt;یکی از نکات دیگه ای که فهمیدم این هست که ما ایرانی ها درسته توی ایران خیلی جواد و بی فرهنگیم و تا دستمون میاد به هم دیگه و شهر و در و دیوار و ... حال میدیم , ولی توی کشورهای خارجی ایرانی جماعت جزو مودب ترین و با فرهنگ ترین و قانون مند ترین شهروندان اون کشور به شمار میاد . و برعکس اون عرب ها و سیاه ها و مسلمونهای کشورهای دیگه جزو لش ترین و کثافت ترین و بیشعور ترین مردمی هستن که وارد کشورهای دیگه میشن و بیخود نیست که میگن فرهنگ ما چند هزارساله ست و در ذاتمون هست ولی اونها هیچی سرشون نمیشه و یک مشت احمق هستن !&lt;br /&gt;پنج روز اینجا گذرم به بیمارستان افتاد و تا دستشون می اومد از خجالتم در اومدن . قلبم درد گرفته بود و حالم بد شده بود . یه بیماری مادرزادی قلبی که هر وقت زیاده روی میکنم , احمدی نژاد رو میاره جلوی چشمم . خلاصه ما رو بردن بیمارستان با تصور سکته قلبی ! محض نمونه یه دوا به من ندادن . فقط هر نیم ساعت می اومدن بالا سرم ببینن زنده هستم یا نه ؟ بعد لطف کردن منو بردن بخش سکته ای های قلبی . حالا نه خودم میدونستم چه مرگمه نه قبیلمون که منتظر شنیدن خبر پرتاب شدنمون به لقا الله بودن تا حسابی به مال و اموال برسن ! به کوری چشم اونها هم شده احمدی نژآد رو فراری دادم . آخر شب بود پرستار اومد و لباس هام رو در آورد و لباس بیمارستان رو تنم کرد . صد رحمت به ایران . زن و مرد که اینجا قاطی و بعد هم در و پیکر نیست . فقط دورت یه پرده هست که هر وقت میخوان بلایی سرت بیارن پرده رو میکشن و بعد که تموم میشه بازش میکنن و آدم احساس لخت بودن بهش دست میده ! خلاصه 2 تا برچسب هم چسبوند به سینه م و با سیم وصلشون کرد به یه مانیتور و به انگشتم هم یه گیره و اونم وصل به مانیتور و رفت ! خدا حالا من موندم میان نمیان چیکار میکنن ؟ یکی دو ساعت گذشت و خبری نشد . هر چند دقیقه هم این مانیتوره صدای بوق بوقش در می اومد و چراغ قرمزش روشن میشد و برق از سه فازم میپرید که الانه که بمیرم و دارم سکته رو میزنم ! بعد یه پرستار خیلی خونسرد می اومد و یه بیلاخ بهم میداد و میگفت اوکی و میرفت ! تا صبح مگه من خواب به چشمم اومد ؟ تا می اومدم بخوابم بوق بوق این دستگاه در می اومد . فرداش ایل و تبار اومدن بیمارستان و پرستار گفت این قلبش خرابه خیلی و ضربانش یهو 180 هست و بعد میشه 28 و 50 و ما نمیدونیم چرا اینطوره !!!!!!!!! حالا من خودم یه کمی پزشکی سرم میشه و خیر سرم 4 سال خوندم و بعد ولش کردم , با خودم میگفتم مگه میشه ؟ جنازه هم اینقدر تفاوت ضربان قلب نداره . خلاصه دو روز همینطوری با توهم گذشت . غذاشونم که زهرمار پیشش شرف داشت . صبحانه یه تست می آوردن و یه لیوان شیر و یه پودینگ مزخرف که هیچ کدوم نه نمک داشتن نه شکر نه طعم . نیم ساعت بعدش هم یه زن سیاه پوست با چرخ دستی می اومد که روی اون چایی و قهوه داشت و هر کی میخواست بهش میداد . خود زنه توی زیبایی به احمدی نژاد صد تا سور زده بود و من اولین بار دیدمش موهام وز کرد از ترس و فکر کردم اومده جونمو بگیره و مثل زامبی بود ! نمیدونم این وجیهه رو چطوری آوردن بیمارستان که مریض ها با دیدنش قبض روح بشن !؟! بهم چایی داد و تازه بهش گفتم ویک میخوام و این چایی اینقدر غلیظ و تلخ بود که همون قلپ اول رو خوردم سرم گیج رفت و دهنم جمع شد ! ناهارهاش هم که یک تکه فیله ماهی بدون نمک با سس سفید و یه قاشق پوره سیب زمینی و یه کاسه سوپ بدون هیچ طعم و مزه و یه ماست و یه آب پرتقال . که وقتی اینا رو میخوردی تر می افتادی ! شام هم که دو قاشق برنج تایلندی که مثل سنگ بود و دوباره ماهی و سبزیجات آب پز و سوپ ! خدا خفشون کنه . من که کم غذام با این غذا هیچ جامو نمیگرفت . شب ها هم که مریض ها صدای گاو و گوساله در میاوردن تا صبح و یه اسطبل درست و حسابی رو تداعی میکردن برای آدم و مگه میتونستی بخوابی ؟ روز سوم یکی از مریض ها که پاکستانی یا شاید هم هندی بود مُرد و واویلا . این فامیل هاش چنان عربده میکشیدن و جیغ میزدن که تا دو سه ساعت من توی شوک بودم . ایرانی ها رو ما مسخره میکنیم که مرده پرست هستن ! نیم ساعت نشده هم یه قبیله آدم ریخت بیمارستان و جسد یارو رو گرفتن رو هوا و الله اکبر گویان بردنش ! خلاصه روز چهارم شد و یه دکتر متخصص آوردن و یه کم نگاه به دستگاه کرد و بعد دستی نبضم رو گرفت و گفت دستگاه خرابه و طوریش نیست ! تو اون لحظه دلم میخواست مانیتور رو میکردم تو کون دکتره که 4 روز منو اسیر کرده بود و اینقدر زجر کشیده بودم ! نوار هم بهم وصل کردن و فرداش گفتن هیچیت نیست و یه آریتمی ساده بود و مشروب بی مشروب و شرت کم !&lt;br /&gt;هر چی موزه هم توی این خراب شده بوده رفتم توی این مدت . جالبترینش به نظرم موزه بریتانیا بود که خیلی خوشم اومد مخصوصن از قسمت ایرانش . کلن وقتی این موزه رو میبینی متوجه میشی که انگلیسی های پدر سوخته رفتن کل دنیا رو گشتن و هر چیز نفیس و درست و حسابی ای که بوده تو دنیا سوا کردن و با خودشون بردن انگلیس گذاشتن توی موزه . البته دستشون درد نکنه چون اگه این کار رو نمیکردن معلوم نبود امروز این اشیاء اصلن وجود داشت یا نه ؟ یه آیت الله جاکشی فردا فتوا میداد مرگ بر کوروش و داریوش و , فرداش میزدن لوح و کتیبه و هر چیزش رو خرد و خاکشیر میکردن مثل اون طالبان حروم زاده و قضیه مجسمه های بودا در بامیان که همه رو نابود کرد ! به هر حال اونها بیشتر از ما قدر تاریخ و فرهنگ رو میدونن و خوشحالم که خیلی از نفیس ترین اشیا باستانی ایران و جهان در این موزه ست برای آیندگانمون از جمله منشور حقوق بشر کوروش . خوب هم شد که انگلیسی ها از دادنش به ایران منصرف شدن . همینطور در قسمت فراعنه مصر مومیایی ها رو وقتی میبینی کیف میکنی که با چه دقتی اونها رو نگهداری کردن و مطمئنن دست مصری ها بود یا فروخته بودنشون و یا نابودشون کرده بودن ! نکته دیگه ای هم که با دیدن این موزه میشد فهمید این بود که وقتی به تاریخ تمام کشورها نگاه میکنی متوجه میشی که چرا کشورهایی مثل ایران و چین و هندوستان و مصر و ... مهد تمدن شناخته میشن . چرا باید به تاریخ هفت هزار ساله خودمون افتخار کنیم . اشیایی که در اون زمان به دست اومده واقعن نفیس و در زمان خودشون بی نظیر هستن . اونوقت بر میگردیم به هزار یا دو هزار سال قبل و تاریخ اروپا رو میبینیم که با اینکه اینقدر از تمدن های ما جلوتر هستن در حال حاضر , ولی هیچی ندارن و کاملن وحشی بودن و بی فرهنگی در اونها مشهوده . در صورتیکه در قسمت ایران حتا لوازم جراحی که شباهت زیادی به ابزارهای پزشکی امروزی دارن دیده میشه ! اینه فرق بین مردمی با تمدن مثل ایران و مردم کشورهای دیگه . اینهاست که اصالت رو تعیین میکنه ! در واقع ما در برهه ای از زمان به ناگهان متوقف شدیم و اروپایی ها درست در همین زمان جهش کردن . ما از رشد جهانی عقب موندیم و اونها تلافی عقب موندگی تاریخیشون رو در سال های بعدی در آوردن و پیشرفت کردن . نکته دیگه اینگه خیلی از آثار ایران گویا در طول تاریخ محو شده . کشورهای هند و چین و عراق بیشترین آثار باستانی رو دارن و ایران کمترین رو . فقط یک اتاق اختصاص به ایران داشت . در موزه ایران باستان که در ایران قرار گرفته و نصف اثارش جعلی و تقلبی هستن و اصل اونها در فرانسه و انگلیس هست , هم به نسبت کشوری با این فرهنگ غنی و قدیمی , آثار کمی دیده میشه که جای تعجب داره . یا نابود شدن و یا هنوز کشف نشدن و یا به دلیل وسعت زیاد ایران , کشورهای دیگه آثار ما رو بنام خودشون ثبت کردن .&lt;br /&gt;هوای لندن توی کثافت دست کمی از تهران نداره . یه بیرون میری و بر میگردی دماغت توش سیاه میشه و وقتی فین میکنی دوده میاد بیرون . پیشونی و صورتت هم که دستمال میکشی چرک میشه و سیاه ! بجز اون تفاوتی که امسال با سه سال قبل کاملن مشهوده اینه که تعداد مسلمونهایی که پناهنده شدن به اینجا به شدت زیاد شده . چون دفعه قبل به زور یکی دو تا زن چادری میدیدی ولی امسال هر جا میری زن های چادری همه هم با روبنده و نقاب ! ریدن به وجهه انگلیس و من موندم چطور دولت انگلیس اینها رو میپذیره ولی 4 تا جوون ایرانی که میخوان بیان اینجا بگردن و تفریح کنن رو جلوشون رو میگیره ؟ همون حقشون همینه که این نکبت ها رو راه بدن کشورشون تا یه روز همین ها به خودشون بمب وصل کنن و انگلیسی ها رو بترکونن .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4154732932138662509?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4154732932138662509/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4154732932138662509&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4154732932138662509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4154732932138662509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-296468135899954244</id><published>2010-03-29T16:20:00.001-07:00</published><updated>2010-03-29T16:20:21.940-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نوروز بر همگی خوش :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازم یه نوروز دیگه و من دور از ایران ! امسال ولی نوروز رو در بدترین شرایط جشن گرفتم و سال نو رو آغاز کردم اونم درست وسط مهمونی بی بی سی فارسی در لندن که یکی از بدترین و در عین حال جالب ترین نوروز ها رو برای من رقم زد . دلایل خوبی و بدیش برای خودم ولی امیدوارم سال جدید سال بهتری از سال قبل باشه ولی طبق ضرب المثل معروف که میگه سالی که نکوست از بهارش پیداست , چشمم آب نمیخوره امسال اتفاق خاصی بیافته و اوضاع بهتر بشه . بد میشه ولی خوب نمیشه ! حالا هر چی ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من نوروز رو فقط میشه توی ایران حس کرد . حتا وقتی که در خارج از ایران در بین ایرانی ها هم باشی و سفره هفت سین هم چیده شده باشه بازم رنگ و بوی بهار و نوروز رو نمیتونی حس کنی . در صورتیکه وقتی به پایان سال میرسین در ایران و نوروز نزدیک میشه , توی خیابون که راه میری از کنار هر مغازه ای که رد میشی بوی ماهی و سمنو و سنبل میره توی دماغت و شلوغی و تحرک مردم بهت یاد آوری میکنه که داره سال جدید میاد . وقتی که خونه تکونی رو شروع میکنی خودش نوید نوروز رو میاره با خودش و یا همون مراسم زیبای چهارشنبه سوری که نشون میده به آخرین روزهای سال رسیدی و گرم شدن هوا و جوانه زدن درخت ها همه و همه نشانه های نوروز رو با خودشون دارن . ولی اینجا توی این خراب شده چی ؟&lt;br /&gt;هوا سرد و بارونی ! آفتاب با آدم قهره . آدمها همه سرشون تو لاک خودشونه و صبح ها شهر مثل شهر ارواح میشه و عصرها شلوغ و شب ها هم سکوت مرگ همه جا رو پر میکنه . کسی بجز اقلیتی ایرانی در فکر نوروز نیست و تازه همون تعداد کم ایرانی هم سعی میکنن ایرانی بودن خودشون رو از دید هم وطن هاشون مخفی کنن و آشنایی ندن . نمیشه هر جایی آتیش روشن کرد و از روش پرید و باید پول بدی و بری به مراسم چهارشنبه سوری و از روی کبریت سوخته بپری ! وقتی تو جمع های ایرانی ها هستی بازم غربت رو لمس میکنی . همه با هم بیگانه هستن همه با هم بد هستن و چشم دیدن هم رو ندارن . زن ها با حسادت به هم نگاه میکنن و وای به اینکه ایرادی داشته باشی , پچ پچ ها شروع میشه ! مردها هم که سرگرم نوشیدن و چشم چرونی هستن و لاس زدن با فلان زن و دختر . بچه ها هم که اصلن انگار نه انگار بویی از فرهنگ ایرانی بردن . حق هم دارن . همین دیدن اینهاست که بهت یاد آوری میکنه جات اینجا نیست .&lt;br /&gt;حکایت غریبیه که تا وقتی لمسش نکنی نمیفهمی . وقتی ایران هستی دلت میخواد از اون جهنم بری ولی وقتی که رفتی دلت میخواد هر طور شده برگردی . مثل منی که لحظه شماری میکنم برگردم و مثل خر توی گل گیر کردم ! دلم برای ایران یک ذره شده . میدونم خیلی ها بهم میخندن و منو دیوانه میدونن ولی باور کنین همینطوره و باور کنین که میدونم که وقتی هم که برگردم خودم رو فحش میدم که چرا برگشتم ولی بازم خیلی چیزها اونجا هست و دارم که نمیتونم ازش کنده بشم . درسته مملکت افتاده دست یه مشت پاچه گیر و دزد و قاتل و جانی . درسته گرونی هست . درسته فشار و تهدید و هوای کثیف و محدودیت و نا امنی و خیلی چیزهای دیگه هست ولی وقتی توی شهر خودت راه میری لذت میبری . جایی که بهش تعلق داری بهت آرامش میده . خنده داره ولی وقتی توی خیابون های ایران راه میرم احساس مالکیت میکنم و میدونم حق دارم به همه چیز ولی وقتی اینجا هستم خودمو مال اینجا نمیدونم . به نظرم حتا اگه کسی هم اقامت داشته باشه بازم خودش رو جزو اونها نمیدونه و میدونه که غریبه ست و ریشه ش اینجا نیست ! منم همین احساس رو دارم .&lt;br /&gt;اینجا زیباست , آزادی هست , آرامش هست , رفاه نسبی هست و آینده تامینه . ولی به چه بهایی ؟ اینکه صبح تا شب مثل سگ کار کنی و هیچی نفهمی از زندگی . ایران هم میگین مثل سگ کار میکنین ؟ اشتباه میکنین چون تو ایران ما فقط موقع کار تفریح میکنیم ! خلاصه بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که بهتره آدم تا مجبور نشده و جونش در خطر نیافتاده گذرش اینطرف های برای همیشه نیافته و اگر هم میاد فقط برای تفریح بیاد . خیلی خوبه پول در بیاری ایران و هر از گاهی بیایی این طرف ها بگردی و خرید کنی و استراحت کنی و بعد هم برگردی سر خونه و زندگی خودت . توی این مدت مدام با خودم فکر میکنم آدمهایی که 30 ساله از ایران رفتن چطور تونستن طاقت بیارن ؟ چطور تونستن این غربت رو تحمل کنن ؟ تا وقتی که سالها قبل ایران بودم وقتی کسی از غم غربت میگفت میگفتم دیوانه ست ! خوشی زده زیر دلش ولی وقتی خودم بارها و بارها تجربه ش کردم تازه فهمیدم چی میگن تازه من مسافرم و میرم و میام و اینقدر دلگیر میشم وای به کسی که همیشه مجبور به موندن میشه !&lt;br /&gt;خلاصه بقول معروف کف کردم ! نه دل و دماغ بیرون رفتن دارم چون هوا سرده و هی هم بارون میاد و نه حوصله نوشتن دارم و الکی با خودم ور میرم و روزها رو حروم میکنم تا زودتر برگردم ! اینم از حال و روز ما ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-296468135899954244?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/296468135899954244/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=296468135899954244&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/296468135899954244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/296468135899954244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2950792454670152792</id><published>2010-03-11T15:59:00.001-08:00</published><updated>2010-03-11T15:59:26.659-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سفر به سرزمین روباه پیر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از انگلیس خیلی خوشم میاد . بیشتر برای هوای ابریش . چون به آفتاب آلرژی دارم و کافیه توی آفتاب برم بیرون تا تمام قسمتهای بدنم که آفتاب بهشون میتابه قرمز بشه و شروع کنه به خاریدن ! دکترها هم از درمان عاجز موندن و میگن پوشیده باش دیگه ... خیلی از حجاب خوشمون میاد و یه مرضی گرفتیم که لخت هم بخواهیم باشیم نمیتونیم ! بجز اون از سر سبزیش و محیط قدیمیش لذت میبرم . به نظرم جای خیلی خوبی هست برای آدمهایی که میخوان آرامش داشته باشن . فقط نمیدونم چرا هر جایی میرم نمیتونم برای موندن تصمیم بگیرم . همه شرایط مهیاست ولی هنوز تکلیف من با خودم روشن نیست .. مثل گربه ای که هر جا ولش کنی شب دوباره بر میگرده خونه , منم هر جا میرم دوباره باید برگردم به همون ایران خراب شده که البته بدون آخوندا و حزب الهی های عوضیش , بهشت روی زمینه و با هیچ جا عوضش نمیکنم ...&lt;br /&gt;سر قضیه دعوامون هم بلیط هواپیمام سوخت و هم خیلی از ویزام پرید و مجبور شدم دوباره بلیط بگیرم و اقلن ویزام رو از دست ندم و همون دو ماه هم غنیمت بود برام . از طرفی میدونستم آرتین این دفعه خودشم حراج کنه نمیتونه انگلیس بیاد و اینجا بهش ویزا نمیده به این آسونی ها و میتونم از شرش راحت باشم و کمی نفس بکشم . اولین باری بود که داشتم میرفتم سفر و اصلن نه نگران بودم و نه احساس غم داشتم . برای خودم هم عجیب بود. همه چیزم هم آماده بود و حتا وقت نشده بود چمدونم رو کاملن خالی کنم . این شد که یه روز رفتم یه آژانس هواپیمایی و لیستی از شرکت های هواپیمایی رو چیدن جلوم که انتخاب کنم . اول بسم الله هم اون تابوت پرنده , ایران ایر رو پیشنهاد داد خانمه ! گفتم ببخشید شما اگه بودین سوار میشدین ؟ گفت نه مگه از جونم سیر شدم ؟ پوفیوز ! جالب اینه خیلی این هواپیمایی ایران ایر خوش چسه , قیمتش هم اندازه پروازهای خارجیه !&lt;br /&gt;پیشنهاد بعدیش ترکیش بود ! اونم رد کردم چون همین امسال یکی از تابوت هاش سقوط کرده بود و بعد هم کلن من با ترکها مشکل دارم و چشم دیدنشون رو ندارم ! پیشنهاد بعدیش ایرفلوت بود . روس ها چه گهی هستن که هواپیماشون چی باشه ؟!؟ در جا رد شد ... قطر رو پیشنهاد داد . گفتم هیچی ازش نمیدونم . شروع کرد کلی تعریف کردن . زیاد به دلم نشست ! گفتم یکی دیگه . گفت امارات هم که پر هست و جا نمیده . گفت بریتیش ایرورز هست بدم ؟ این خوب بود . انگلیسی ها جایی نمیخوابن که زیرش آب رد بشه .. وقتی بلیط رو برداشت که پر کنه دیدم روش نوشته بی ام آی . گفتم این چیه ؟ گفت همون بریتیش هست . گفتم : من قبلن هم با بریتیش رفتم اسمش این نبود .. خلاصه آخر گفت که بریتیش تو ایران جمع شده و جاش یه شرکت درجه دو انگلیسی اومده بی ام آی ! گفتم نمیخوام . خلاصه 45 دقیقه ما فقط چونه میزدیم تا آخر با همون قطر تصویب شد ! نمیدونم چرا نگران بودم . آخه قیمتش هم خیلی عجیب بود ! 720 تومن برام تموم شد . در صورتیکه امارات رو 960 زده بود که جاش پر بود .. و تازه میگفت این دو تا مثل هم هستن !&lt;br /&gt;بلیط رو گرفتم و اومدم خونه و چمدونم رو چک کردم و آخرین لوازمی که میخواستم رو گذاشتم توش و موند کمی خرید شیرینی و سفارش های فک و فامیل ندید بدید نخورده و اینکه لیست کاملشون رو برام بفرستن تا همه رو بخرم و ببرم . وقتی تلفن زدن , بهشون گفتم من فقط بیست کیلو میتونم بار ببرم و 12 کیلو فقط لوازم خودمه و باقیش برای شما ! گفتن باشه و بعد شبش ایمیل زدن اندازه یه تریلی 18 چرخ سفارش .. حالا نمیشد هم نخری . داشتم میرفتم خونشون تلپ بشم و نمیخریدم چوب تو کونم میکردن !!! ایرانی ها رو میشناسین که ... حالا خریدهاشون چی بود ؟ مگس کش ! بادکش لوله باز کن ! سماور نفتی تزئینی ! انواع شیرینی جات . پنیر تبریز . پیاز چند تا دونه . کالباس و سوسیس . سبزی خوردن . تره یک دسته تازه نشسته ! سبزی قرمه سرخ کرده فریز شده ! کشک خشک ! سبزیجات معطر خشک . خلاصه یه چیزایی سفارش داده بودن که آدم دیوانه میشد .. کیسه حموم هم یادم رفت بگم !!!!!!! گفتم جهنم اضافه بار میدم و مهم نیست و اقلن اونجا هوامو دارن .. زنگ زدم به زهرا خانم و سفارش ها رو بهش دادم تا ترتیب سبزی ها رو بده و باقی رو خودم رفتم از تواضع خریدم و دو روز بعد که بارها رو کشیدیم شده بود 65 کیلو ! خدا خفه کنه اینا رو که من این همه بار رو چطوری میخواستم با خودم بکشم حالا اضافه بار بخوره تو فرق سر ننه احمدی نژاد .&lt;br /&gt;خلاصه روز رفتن رسید و راه افتادیم بریم فرودگاه . حالا چمدون ها مگه جا میشد تو صندوق عقب ؟ آخر روی صندلی عقب هم 2 تا چمدون گذاشتیم و رفتیم . پرواز ساعت 4 صبح بود , بدترین موقع اونم ترانزیت . پیش خودم میگفتم تو هواپیما کپه مرگمو میذارم دیگه و جبران میشه من که همینطوری تا بوق سگ بیدارم و اینم روش . خلاصه رسیدیم و دو تا باربر گرفتیم و چمدون ها رو بردم تو و دو ساعت گشتم قطر رو پیدا کنم . ته ته بود و 4 نفر هم بیشتر توش آدم نبود . تعجب کردم ! صف امارات و باقی پروازها غلغله بود و صف کشیده بودن مردم و مال قطر اینقدر کم ؟ گفتم لابد هنوز زوده و مردم نیومدن . بارها رو دادم و منتظر این بودم که طرف بگه اضافه بار داری که دیدم تگ رو زد و گفت بفرمایین ! گفتم اضافه بار ندارم ؟ گفت نه هواپیما خالیه !!!!!!! باز پیش خودم گفتم خب الان که وقت مسافرت نیست و برای همینه .. برگشتم بیرون و رفتم پیش آرتین نشستم . یکساعت و نیم نشسته بودیم و خمار خواب بودم و داشتم میمردم از خواب . حالا همیشه خواب به چشمم نمیاد ها ولی نمیدونم چرا حالا که باید بیدار میموندم اینقدر خوابم می اومد . آخر به آرتین گفتم من میخوابم تو بیدارم کن . سرمو گذاشتم رو شونه ش و خوابیدم . غافل از اینکه آقا خوش خواب و از من زودتر گرفته خوابیده .. خلاصه چشمتون روز بد نبینه . درست یک ربع مونده به پرواز من از خواب پریدم و دیدم خرخر آرتین سالن فرودگاه رو گذاشته رو سرش و از بلندگو هم دائم اسم منو صدا میزنن به گیت .. حالا مگه بیدار میشد آقا ؟ هر چی تکونش دادم فایده نداشت و آخر بوسش کردم و بلند شدم رفتم تو . حالا نه به اون خلوتی اولش نه به شلوغی الان . دم بازرسی ها دفعه اول همینطوری گشتنم و این دفعه کم مونده بود تا توی شورتم رو هم بگرده ! کیفمو خالی کرد و بازرسی بدنی و با دستگاه گشتم و هر چی میگم هواپیمام پرید و صدام میکنن , میگفت تا نری نمیره ! حالا از اینور رد شدیم دم چک پاسپورت , گیر یه حروم زاده افتادم که پاسپورت رو دو ساعته نگه داشته و هی یه نگاهش به اونه یه نگاهش به صورت من . گفت روسریتو یه کم ببر عقب . بردم عقب . گفت اخم نکن ! خندیدم . گفت چرا میخندی ؟ گفتم خب میگی اخم نکن .. خلاصه ده دقیقه منو علاف کرد تا ولم کرد . بدو بدو میرفتم سمت گیت و رسیدم دم درش که مربوط به سپاه هست و باز بازرسی . هر چی میگم هواپیما رفت , میگه کجا بره ما نگهش داشتیم !!!! خلاصه وقتی رسیدم که داشتن در هواپیما رو میبستن و من خیس عرق و نفسم بند اومده و موهام از زیر روسری زده بود بیرون و یه وضعی داشتم .. دیگه طوری بود که کهمونداره وحشت کرد و رفت یه لیوان آب آورد داد بهم و بعد دستمو گرفت برد نشوند سر جام . هواپیما یه جت فسقلی و همه ش هم خالی . فکر کنم کل مسافرهاش 10 نفر هم نمیشدن و همه هم مرد بودن . نفسم که بند اومد حالت تهوع بهم دست داده بود از بس استرس گرفته بودم . بلند که شدیم , غذا آوردن . خاک تو سرشون کنن ساعت 4 صبح آخه کی غذا میخوره نمیدونم ... نخوردم و سعی کردم بخوابم ولی دلم به هم میخورد و درد میکرد ..&lt;br /&gt;هوا کمی روشن شده بود که رسیدیم دوحه . دو ساعت توقف داشتم و بعد هم هشت ساعت پرواز تا لندن . گفتم توی اون هشت ساعت میخوابم . موقع پیاده شدن دیدم اتوبوس اومد ! پناه بر خدا ! این همه از قطر تعریف میکردن , اینقدر عقب افتاده ست ؟؟؟؟؟؟؟ سوار شدیم و کمی بعد پیادمون کردن و رفتیم داخل . از جیش داشتم میمردم . گفتم اول بردینگ کارتمو بگیرم و بعد برم دستشویی . صف کوتاهی داشت دم گیت . شماره صندلی رو که گرفتم , رفتم داخل گیت و چشم انداختم دستشویی رو پیدا کنم و دیدم دستشویی نیست و دور تا دور هم محسور شده و یه جای فسقلی هست و پر از آدم . اومدم برم بیرون نذاشتن و گفتن نمیشه . روم نشد و گفتم تحمل میکنم . یه نیم ساعت گذشت و دیدم دیگه نمیتونم و الانه که بشاشم تو شورتم و رفتم به زنه گفتم دستشویی دارم و باید برم ! با کلی اخم پاسپورتم رو گرفت و گفت برو و پنج دقیقه ای بیا ! حالا ده دقیقه میگشتم دنبال دستشویی .. خاک تو سرشون با این فرودگاهشون .. آخر پیدا کردم و پریدم تو .. دیگه از بس هول بودم که نفهمیدم رفتم مردونه . وقتی اومدم بیرون دیدم دو تا عرب غول بیابونی با دشداشه سفید وایسادن پشت در و تا درو باز کردم گفتن دنبالشون برم . بردنم سکیوریتی و یه زن عرب اومد و سر تا پای منو شروع کرد گشتن . هر چی میگفتم چی شده ؟ حرفی نمیزد . بعد که همه جام رو گشت , گفت توی توالت مردونه چیکار میکردی ؟ تازه فهمیدم اشتباه رفتم و براش توضیح دادم و گفت پاسپورتت رو بده . گفتم دست مسئول گیت هست . راه افتادیم سمت گیت . پاسپورت رو گرفتن و باز صد دفعه قیافه منو برانداز کردن و دادن دستم و ولم کردن !&lt;br /&gt;وقتی رفتن دوباره حس کردم جیش دارم . وقتی استرس میگیرم دائم باید برم دستشویی ولی دیگه به قیمت مردنم هم بود نمیشد برم و دیگه زنه منو میکشت و فکر میکرد تروریستم یا چی که هی میرم بیرون و این دفعه میبردنم زندان لابد ! خلاصه تا در گیت باز شد و رفتیم سوار اتوبوس شدیم من چشمام زرد شده بود کاملن !! گفتم الان میریم توی هواپیما و میرم دستشویی ولی زهی خیال باطل . سه تا اتوبوس اومد و همه مسافرهای گیت رو سوار کرد و پشت سر هم راه افتادیم به سمت هواپیما . وسط باند , ایستادن و جلومون دو تا تانکر بود که داشتن سوختگیری میکردن . ده دقیقه ایستادیم تا رفتن و ما راه افتادیم . دیگه چشمام مواج شده بود ... حال پیاده کردن مسافرها هم درست نیم ساعت طول کشید . نصفشون پیاده میشدن از پله ها میرفتن بالا و بعضی ها پیر بودن و یکی میرفت باربر میآورد تا ساک هاشون رو ببرن بالا و من فقط فحش خوار مادر بود که بهشون میدادم . خلاصه وقتی نوبت ما رسید دیگه منتظر نوبت نشدم و از ته اتوبوس به سبک ایرانی بازی پریدم جلو و اول از همه رفتم بیرون . چند نفر صداشون در اومد ولی برام دیگه مهم نبود چیزی . تا رسیدم توی هواپیما پریدم توی توالت .. درو که باز کردم دیدم مهمونداره ایستاده دم در و گفت اوکی هستی ؟ گفتم آره !!!!!!!! و رفتم سر جام نشستم .. زنیکه حروم زاده منو درست ته هواپیما هم نشونده بود پشت به توالت آخرین ردیف . هوایپما که بلند شد , حالم واقعن خراب بود . حالت تهوع , ضعف شدید , سر درد , دل درد و تمام حالت های پریود انگار یهو خراب شده بود سرم ! کنار دستم دو تا افغانی نشسته بودن و یه عطر بو گندویی زده بودن به خودشون که حالت تهوع منو بدتر میکرد . آخر هم وقتی هواپیما بلند شد نتونستم تحمل کنم و رفتم دستشویی و گلاب به روی رهبر ... دلم کمی سبک شد و حالم جا اومد کمی . پتو رو کشیدم روی خودم و چشمامو بستم تا بخوابم . این دو تا افغانی ها یک ریز حرف میزدن و دیوانه کرده بودن منو . از اون طرف هم نمیدونم مسافرها چه مرگشون شده بود و اسهال گرفته بودن یا چی که دم به دقیقه میرفتن دستشویی و هی زرت و زرت سیفون !!! تا چشمام می اومد گرم بشه فششششششششششش سیفون . ریدنشون که بند اومد , نوبت هواپیما شد . نزدیک 4 ساعت فقط هواپیما میلرزید و هر یک ربع نیم ساعت دینگ ! کمربندها رو ببندین و پشت سرش یه زلزله هشت ریشتری !! یعنی من این همه مسافرت رفتم هیچ وقت تو عمرم اینقدر بلا سرم نیومده بود که این دفعه سرم اومد و آخرا دیگه راضی بودم در هواپیما رو باز کنم بپرم پایین با مغز و راحت بشم ... موقع ناهار که شد , مهموندارها غذاها رو روی دست دونه دونه می آوردن . این چه مدلش بود نمیدونم .. پخش کردن غذاها بین مسافرها درست یکساعت و نیم طول کشید .. از اون بدتر غذاش بود .. بدمزه و وحشتناک ! تخم مرغ و سیب زمینی رنده شده و اسفناج و شیش من سیر با یه سوسیس اندازه دودول رایان و یه کوفتی شبیه خامه کنارش .. یه ظرف میوه خرد شده که مثل سنگ بودن و دستر هم نمیدونم چی بود و هر چی نگاهش کردم سر در نیاوردم چه زهرماریه ! آخرش هم از خیرش گذشتم و نخوردم . افغانی کنار دستیم گفت : خواهر نمیخوری ؟ گفتم نخیر . گفت بده به من . دادم بهش و زیر چشمی نگاهش میکردم . هر چی توی سینی بود خورد و حتا به شکر و شیر و نمک هم رحم نکرد و اونها رو هم چپوند توی جیبش . مجله دیوتی فری رو هم وسط های پرواز چپوند زیر لباسش و گوشی ها و خلاصه هر چی که به دست می اومد رو این دو تا جانور غیب کردن !! کارهاشون هم احمقانه بود . میخواستم برن دستشویی از سرو کله هم بالا میرفتن بجای اینکه بگن من بلند بشم , از رو سر دوستش میپرید و میرفت اونور ..&lt;br /&gt;این دو تا افغانی هم که یک بند ور میزدن و جفتشون هم انگار روی فرش نشسته باشن , کفش هاشونو در آورده بودن و چهار زانو روی صندلی نشسته بودن و هی ور میزدن .. آخر جوش آوردم و سرشون جیغ کشیدم که 5 دقیقه میشه خفه بشین من کپه مرگمو بذارم ؟؟؟؟؟؟ کاش از همون اول اینو بهشون گفته بودم نه بعد از 7 ساعت از پرواز گذشته ! دیگه تا وقتی برسیدم صدای نفسشون هم در نمی اومد ! خلاصه وقتی رسیدیم لندن چشمام سرخ شده بود از بی خوابی و سرم گیج میرفت و موهام وز کرده و وضعی داشتم . آخرش نشستم یه گوشه و دیگه نمیتونستم تکون بخورم . یکی از پلیس ها اومد و منو برد یه قهوه بهم داد تا کمی حالم جا اومد و تونستم بلند بشم .. بعد از چک پاسپورت رفتم سراغ چمدون ها . همه رفته بودن و فقط چمدون های من ولو افتاده بود کف زمین . با کلی بدبختی بلندشون کردم و گذاشتم روی چرخ و رفتم بیرون . پیش خودم میگفتم الان سوار ماشین میشیم و میریم خونه و حسابی استراحت میکنیم . وقتی اومدم بیرون هر چی میگشتم چهره آشنایی پیدا کنم , چیزی به چشم نمی اومد . دیگه کم مونده بود بزنم زیر گریه . خسته و گرسنه و کلافه .. رفتم نشستم روی صندلی . یکساعت بعد دیدم فک و فامیل ما پیداشون شد و گفتن یادمون رفته بود امروز میایی و یهو یادمون افتاد ... کاش اون لحظه یه چاقو داشتم تا اول اونا رو به چهار قسمت مساوی تقسیم میکردم و بعد خودمو میکشتم !&lt;br /&gt;خلاصه اینم از سفر که زهر مارم شد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2950792454670152792?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2950792454670152792/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2950792454670152792&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2950792454670152792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2950792454670152792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7268655552370113875</id><published>2010-03-10T16:20:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T16:21:08.699-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از چاله به چاه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قدیم گفتن ازدواج کردن مثل انتخاب هندونه میمونه ! وقتی انتخابش میکنی نمیدونی چه پخی از توش در میاد یا تو سرخ و شیرینه یا تو زرد و آبزیپو ! ازدواج کردن هم همینه . اولش عشق و شهوت کورت میکنه و بعد که آقا خره از روی پل رد شد تازه میفهمی چه گهی خوردی طوری که بیشتر موقع ها نمیتونی تا آخر عمر هم ازش خلاص بشی و شانس هم بیاری و زرنگ باشی و از اولی در بری می افتی تو چاله دومی ... البته بعضی آدمها هستن که اگه توی ازدواج اولشون گند بالا آوردن توی دومی چشمشون رو باز میکنن تا این دفعه دیگه نره تو پاچه شون ! ولی وقتی یه آدم احساساتی باشی دوباره آش همون آش و کاسه همون کاسه ست ...&lt;br /&gt;به آرتین زنگ زدم و باهاش قرار دادگاه رو گذاشتم . از اول هم حق طلاق رو گرفته بودم ازش . با گردن کج تک و تنها اومد . اعتراف میکنم وقتی دیدمش از تصمیمم کم مونده بود پشیمون بشم ولی دیگه نمیخواستم از این بیشتر خرابکاری به بار بیاد و برای همین جلوی احساساتم رو گرفتم . کار که تموم شد بیرون دادگاه بهش گفتم بهتره مدتی از هم جدا زندگی کنیم هم برای تو لازمه هم من و شاید هم برای تو و هم من فرصت خوبی پیش بیاد و شاید هم دوباره با هم ... باقیش رو دیگه نگفتم . حس کردم بغض کرده و نمیتونه حرف بزنه .. از هم جدا شدیم و رفتیم . هیچ احساسی نداشتم و ته دلم خوشحال هم بودم . شاید اگه منم مثل آرتین کسی تو زندگیم نبود غمگین بودم ولی وقتی به کسی که مدتها بود دل بهش باخته بودم فکر میکردم دلم پر از شور زندگی میشد .&lt;br /&gt;دو روز بعدش رفتم به محل کارش و با هم دیداری کردیم . در واقع بهتره بگم رفته بودم که ازش خواستگاری کنم !!!! جا خورد و برخلاف انتظارم بهم گفت بهتره مدتی با هم دوستانه زندگی کنیم و بعد تصمیم بگیریم برای ازدواج .. پیشنهاد بدی نبود ولی یه حس بدی بهم داد و کمی تو ذوقم خورد ! با این همه خوشحال بودم . قرار شد که مقداری از وسایل شخصیش رو بیاره خونه و مدتی با هم باشیم . وقتی رفتم خونه یاد حرف آخونده توی محضر افتادم که میگفت تا چهل روز نمیتونین ازدواج کنین و ... حالا دو روز هم نگذشته بود و .. تازه کی میخواست ازدواج کنه به این زودی ها ؟ عصر با یه ماشین در بستی اومد . یه کامپیوتر درب و داغون و یه ساک سربازی پاره پوره که توش یه مشت لباس و خود تراش و شونه و آینه و سیگار و ... بود ! بازم کمی خورد تو ذوقم ولی بازم صدام در نیومد و به حساب تنها بودنش گذاشتم . از این قضیه چند روز گذشت . همه چی خوب بود بجز یکسری اخلاق ها و رفتارهایی که برام قابل هضم نبود . مثلن اینکه نمیدونم چرا بعضی وقتها شب ها میرفت بیرون خونه ته باغ دستشویی !!! بهم میگفت میرم هوا بخورم ولی یه بار که دنبالش رفتم دیدم صاف رفت توی توالت قدیمی ته باغ . منم فوری برگشتم تو و کلی فکر و خیال ریخت توی مغزم که نکنه طرف معتاده و میره اونجا مواد میکشه ؟&lt;br /&gt;آخر بهش گفتم و یه کمی سکوت کرد و بعد یهو برگشت گفت میدونی چیه ؟ من شکمم زیادی نفخ میکنه و از تو خجالت میکشم و میرم اونجا بادهامو خالی میکنم ! منم گفتم حالا یکی دو تا گوزیدن که اشکالی نداره و از دهنم در رفت و گفتم : بابا زن و شوهر که با هم این حرفها رو ندارن و راحت باش ! این حرف من دو دقیقه ازش نگذشته بود که چنان گوزید که موهام وز کرد .. گفتم همین یکی بود ولی تا آخر شب فکر میکنم دو تا کپسول گاز رو میشد با گوزهاش پر کرد . دیگه داشتم بالا میاوردم و خودمو هی فحش میدادم و آخر بهش گفتم یه کم خودتو کنترل کنی بد نیست ها !! تو جوابم گفت خب تو هم بگوز و راحت باش .......&lt;br /&gt;اتفاقات زیادی پشت سر هم پیش می اومدن که باعث میشدن هر روز بیشتر از قبل دلسرد بشم به این زندگی . مثلن هر وقت که از خونه میرفت بیرون و بر میگشت با خودش یه دسته گل می آورد خونه . خب گل دادن برای زنها خیلی خوبه ولی نه اینکه بری گل های کلمی میدون ها رو بکنی یا یه دسته شمشاد بچینی و هر چی گل و بوته توی خونه مردم و کنار خیابون میبینی بچینی و بدی به زنت که عشقت رو ثابت کنی !!! زمستون هم بود و تصور اینکه یه دسته شمشاد خشکیده بدن دستت و با یه مشت پیچک سبز تزئینش کرده باشن , مرگ آور بود !&lt;br /&gt;یه مساله دردناکی هم که باهاش طرف بودم روح حقوق بشری این آدم بود که توی همون دو هفته ای که توی خونه من بود , یک سوم وسائل خونه منو بخشید به هر چی آدم گره گوری و گدا و فاحشه و افغانی و کارگر و آشغال جمع کن و کارتن خواب و ... که توی خیابون میدید ! حرفش هم این بود که تو این همه ثروت و وسایل رو میخوای چیکار و همین امثال تو هستن که باعث شدن این آدمها به این روز بیافتن و تا من از خونه میرفتم بیرون می اومدم میدیدم شمعدون نقره م غیب شده . دستبند طلام نیست . گلدون های کریستالم نیست شدن و .... یا شب می اومد و با خودش یه کارتن خواب میآورد که این جایی رو نداشت و آوردمش شب پیش ما باشه و لذت ببره از زندگیش برای یک شب ! چلوکباب برای اقا سفارش میداد و روی تخت میخوابوند و حموم و ...... یعنی دیگه داشتم دیوانه میشدم از دستش !&lt;br /&gt;از همه اینها وحشتناک تر که باعث شد بندازمش بیرون رفتارش با زنها و دخترها بود . کافی بود خونه کسی بریم و چنان میرفت رو مخ زنها که خون خونمو میخورد و اینقدر هم شعر بلده و کتاب خونده و ... که با حرفهاش همه زنها رو جادو میکنه و هر کاری میکرد قابل تحمل بود بجز این یک مورد که همه زنها براش غش و ضعف کنن !!!!!!!!! سر همین هم آخر توی یه مهمونی چنان داد و بیدادی راه انداختم که طوفان نوح پیشش هیچ بود و اومدم خونه و همه لوازمش رو ریختم دور و تمام .. خودش هم میدونست چیه که میگفت یه مدت با هم باشیم . آرتین هر گهی که بود اقلن زن باز نبود و اگرم با دختری چیزی جایی دوست میشد می اومد بهم میگفت و بعد هم اینقدر حماقت داشت که هیچ زنی کلاهش هم طرفش می افتاد پیشش پیداش نمیشد و رو همین حساب میشد تحملش کرد ولی اینکه شوهر آینده ت بشه برات سمبل زن های دیگه , دیوانه کننده ست !!!!!!!!!!!!! یعنی ما هر جا میرفتیم هر چی زن و دختر بود دور آقا رو میگرفتن و هی سوال های فلسفی و عرفانی و شعر و شاعری و نویسندگی و کوفت و زهرمار ازش میپرسیدن و من بدبخت تک و تنها باید میشستم با مردا دم خور میشدم .. از همه بدتر اینکه مردای دیگه هم به آقا به چشم بد نگاه میکردن و میگفتن این چرا به خودش عطر زنونه میزنه و اوا خواهره ؟ هر چی بهش میگفتم اقلن بخاطر من وقتی مهمونی میریم ادکلن بزن , میگفت نه و عطرهای منو بر میداشت به خودش میزد !!&lt;br /&gt;خلاصه که حق با آخونده بود که چهل روز مهلت داده بود بهمون و دوباره برگشتیم سر خونه اول ... البته اتفاق جالبی که رخ داد این وسط این بود که آقا آرتین واقعن شدن آقا و خیلی عوض شدن و دست از تنه لشی و تنبلیش برداشته و نمیدونین چه ماه شده و منم با خیال راحت تونستم برم سفر ... فقط حیف که چهار ماه از ویزام سر این مساله پرید ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-7268655552370113875?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/7268655552370113875/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=7268655552370113875&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7268655552370113875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7268655552370113875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-5036882178301056390</id><published>2010-02-17T13:47:00.001-08:00</published><updated>2010-02-17T13:47:58.486-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در جستجوی حسرت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی وقت بود بهش فکر میکردم . ولی نمیتونستم تصمیم بگیرم . اینکه من و آرتین آیا واقعن برای هم ساخته شده بودیم ؟ اینکه از بودن کنار هم لذت میبردیم ؟ اینکه از بودن کنار هم چی بدست آورده بودیم ؟ بجز اینکه جنگ اعصاب دائمی داشته باشیم و یکی از خونسردی قندیل بزنه و یکی از عصبانیت منفجر بشه ! با این اتفاق کم کم تصمیمم به ادامه زندگی با آرتین دچار تردید شده بود و کم کم به این فکر میکردم که حق با پدرم بود و از اول ما به درد هم نمیخوردیم و این ازدواج بجز یک هوس و حماقت چیزی نبود ! دو روز از رفتن آرتین میگذشت و من همچنان نمیتونستم تصمیم بگیرم برای جدایی .&lt;br /&gt;یکی از دلایلم رایان بود که به آرتین عادت کرده بود ولی متاسفانه رفتارهای آرتین هم کم کم داشت روی بچه اثر بد میذاشت . هر چند آرتین پدر واقعیش نبود ولی رایان اونو بعنوان پدرش قبول کرده بود و حالا ترس داشتم از جدایی ! تو همین اوضاع اتفاقی یکی از دوستان قدیمیم رو ملاقات کردم . مردی که همیشه در آرزوش بودم و افسوس که زمانی به هم رسیده بودیم که هم من ازدواج کرده بودم و هم اون ولی حالا قضیه فرق داشت و اون جدا شده بود از همسرش و زندگی منم در آستانه فروپاشی قرار گرفته بود . با دیدن اون حس کردم که شاید حالا بتونم به اون ایده عالی که در زندگیم دنبالش بودم برسم . کسی رو بعنوان شریک زندگیم انتخاب کنم که همیشه آرزوشو داشتم .. و آرزو میکردم ای کاش نظر اون هم نسبت به من همین باشه ! تصمیم سختی بود و نمیشد به این سادگی و عجولانه همه چیز رو خراب کرد .&lt;br /&gt;وقتی اتفاقی همدیگه رو توی خیابون دیدیم , برای شام دعوتش کردم خونه . از شوهرم پرسید و جواب درستی بهش ندادم و فقط سر بسته گفتم تنهام ! انگار اون هم منتظر همین بود که برقی رو توی چشمهاش دیدم . شوقی که فقط از نگاه یک عاشق میتونه معنی بشه ! و واقعن من توی تمام این سالها عاشقش بودم و هنوز هم !&lt;br /&gt;عصر با یک دسته گل عجیب اومد . چند شاخه از گلهای کلم شکلی بود که توی میدون های شهر میکارن . وقتی ازش پرسیدم اینا رو از کجا آوردی ؟ خیلی ساده گفت : از همین میدونگاه نزدیک خونت چیدم !!!!!!! دیوونه این کارهاش بودم ... اولین بار 6 سال پیش دیدمش وقتی بود که نشسته بودم با چند تا از دوستام روی نیمکت پارک و داشتیم با هم صحبت میکردیم . مرد جا افتاده ای با سبیل کلفت و موهاش مشکی اومد طرفمون و صاف دوربینش رو گرفت تو صورتم و ازم عکس گرفت ! برق از سرم پرید و هم تعجب کرده بودم که یک آدم میتونه چقدر وقیح باشه که بدون اجازه اینطوری عکس بگیره و اینکه چقدر میتونه دل و جرات و اعتماد به نفس داشته باشه ! وقتی بهش اعتراض کردم که چرا عکس گرفتی و با عصبانیت میخواستم به 4 قسمت مساوی تقسیمش کنم , یه زن چادری رو نشونم داد و گفت : نه پس میخواستی از این پتی یاره عکس بگیرم ؟ وقتی تو به خوشگلی و نازی اینجا نشستی خب باید از تو عکس میگرفتم ! راستش هاج و واج مونده بودم که چی بگم و هم متعجب بودم و هم برام جالب بود . عکس العملی که نشون دادم غش غش خندیدن بود و این شد باب آشنایی ما .&lt;br /&gt;خبرنگار بود و مدتی باهاش میرفتم توی شهر و دستیارش بودم تا ازش رموز ارتباط با مردم و عکاسی یاد بگیرم . آدم شدیدن جذاب و با مزه ای بود و کارهایی میکرد که آدم مو به تنش سیخ میشد و کم کم حس میکردم هر روز که میگذره دارم بهش وابسته میشم و عاشقش . یکبار توی صف بستنی منصور ایستاده بودیم و منتظر بودیم نوبتمون بشه و بستنی سفارش بدیم . جلوی ما مرد بلند قدی ایستاده بود با موی دنب اسبی . بهش گفتم چقدر موهاش جالبه ! گفت میخوای برات بافتشو باز کنم ؟ گفتم عمرن اگه جرات کنی ! خیلی شیک دست انداخت کش ر مرده رو بیرون کشید و بعد هم خیلی خونسرد شروع کرد بافت های موش رو باز کردن ! خود مرده با چشمهای گشاد شده فقط نگاهش میکرد . بعد رو کرد به من و گفت بسه یا بازم باز کنم ؟ من که از خجالت بجای اون مثل لبو سرخ شده بودم گفتم بسه نکن ! رو کرد به مرده و گفت : مخلصیم !!! یارو چند دقیقه ای زل زد بهش و بعد دست انداخت موهاش رو دوباره بافت و انگار نه انگار ! تو دلم میگفتم الان نصفش میکنه ! ولی اتفاقی نیافتاد . مهره مار داشت و با مردم سریع جور میشد و انگار جادوشون میکرد . ماجراهای جذاب و فراموش نشدنی زیادی داشیتم که متاسفانه خیلی کوتاه مدت بود ..&lt;br /&gt;و حالا همین آدم با اعتماد به نفسی افسانه ای جلوی روی من ایستاده بود و یه دسته بزرگ گل های میدون نزدیک خونه رو از بیخ کشیده بود بیرون , تقدیم من کرده بود ! دعوتش کردم بشینه و کمی با هم صحبت کردیم . از اتفاقاتی که توی این مدت رخ داده بود و خاطراتمون و گذشته و کنی هم حال گفتیم .. اونقدر زمان زود گذشت که اگه رایان نمی اومد و نمیگفت مامان گشنمه , ما همچنان حرف میزدیم . بلند شدم و رفتم میز شام رو بچینم و رایان هم نشست پهلوش آلبوم عکس های ماشینش رو نشون دادن . کمی بعد صداشون کردم برای شام و نشستیم به خوردن .&lt;br /&gt;هر چی بیشتر میگذشت , بیشتر عاشقش میشدم و حس میکردم چقدر در مقابل آرتین سرتره و جقدر با هم تفاهم داریم . چقدر با هم حرف داشتیم در صورتیکه با آرتین در طول روز شاید 50 کلمه هم حرف نمیزدم و دائم یا پای ماهواره بود یا خواب بود یا با دوستاش . و حالا مردی جلوم بود که از بودنش به شدت لذت میبردم و تمام وحودم پر از شور و حال شده بود .. وقتی از آرتین پرسید , ناخودآگاه گفتم جدا شدیم . دیگه بیشتر نپرسید .&lt;br /&gt;تا دیر وقت پیش ما بود و شب از نیمه گذشته بود که بلند شد بره . هر چقدر اصرارش کردم بمونه قبول نکرد . شماره تلفنش رو گرفتم و قول گرفتم باز هم بیاد . قول داد و رفت و منو با دلی زخم خورده باقی گذاشت . شب سختی بود . حال خوبی نداشتم و در عین حال در یک حس و حال دوست داشتنی هم غوطه ور بودم که تعریفی جر یک عشق نو پا نمیشد روش بذارم .. عشقی که دوباره در دلم جوونه زده بود و زنده شده بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ......&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-5036882178301056390?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/5036882178301056390/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=5036882178301056390&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5036882178301056390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5036882178301056390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/02/blog-post_17.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4838328606125216001</id><published>2010-02-14T13:49:00.001-08:00</published><updated>2010-02-14T13:49:52.145-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشاق پارتی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارها که رو به راه شد , نوبت رسید به اینکه برم سر وقت آرتین و ببینم تو این مدت که من نبودم چیکار می کرده و اینکه دائم پشت تلفن میگفت همه چی مرتبه , راسته یاسر منو شیره مالیده ! از همه مهمتر وضعیت رایان بود که دلم میخواست بدونم اونو چطور نگهداشته و به وضع غذا و مدرسه و کلاس و خواب و بازی و ... میرسه یا نه ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا قبلش من یه توضیحی در مورد داشاق پارتی باید بهتون بدم ! دیدین این مردها چه عشقی میکنن وقتی تو دوره های مردونه هستن ؟ سر و تهشونو که میزنی میخوان پیش هم باشن ولی اون روزای اول که عاشقت میشن , هر روز دنبال تو هستن و نمیذارن یه دقیقه تنها باشی حالا اگه این مردها رو نشناسی فکر میکنی که چقدر دوستت دارن غافل از اینکه اینا همه سیا بازیه و فقط برای اینه که ازت جواب بله رو بگیرن و بعدش که مطمئن شدن مال اونا شدی , اون روی سکه رو نشون میدن ! حالا بعد که ازدواج میکنن این عشق درشون به اوج میرسه ! یعنی کافیه مثلن یکی دو روز خونه نباشی تا اینا خونه رو بکنن برات هتل و کاروانسرا ! هر چی دوست و رفیق و عمله جواده از جوب و خیابون جمع میکنن میشینن دور هم تا برینن به خونه و زندگی و همه چیز ! در کمتر از یکساعت یه طویله رو برات مجسم میکنن که خونه میشه اسطبلشون و خودشون هم جانورهاش ! جالبتر اینه که تا قبل از ازدواج خودشونو جر میدن که از دنیای مجردی فاصله بگیرن ولی وقتی که ازدواج میکنن , از هر فرصتی برای پیوستن به دوست و رفیق هاشون یا بهتر بگم اراذل و اوباش دوست نماشون استفاده کنن و چه ترفندها و دوز و کلک ها و فیلم هایی که برات بازی نمیکنن برای رسیدن به این به اصطلاح آزادی و دموکراسی !!! حالا ما زن های معصوم , وقتی دوره های زنونه هم میذاریم نهایتش 4 – 5 ساعته و خیلی آروم فقط حرف میزنیم یا یه موزیک میذاریم و کمی میرقصیم و میخندیم و جوک میگیم و فوقش یه پوکر هم بازی کنیم و تموم ! بعدش مثل کبوتر جلد برمیگردیم سر خونه زندگی خودمون و کلی هم آقا رو میمالیم که توی این چند ساعتی که نبودیم مبادا اوقاتشون مکدر شده باشه !!! ولی اینها رو ول کنی یهو میبینی یه هفته هم خونه نمیان و اصلن یادشون میره زن دارن ! هر کاری هم که فکرشو بکنی میکنن ! خانم میارن , عرق میخورن , بساط پهن میکنن , قمار میکنن , ترتیب هم رو میدن و هزار و یک کار دیگه که فقط به عقل جن میرسه ! تمیزترین و بزرگترین اتاق رو هم بهشون بدی , در کمتر از چند دقیقه به گه میکشن و درسته تحویلت میدن ! تمام این تعاریف , حکایتی رو رفم میرنه به اسم داشاق پارتی یا مهمونی مردانه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی از آژانس پیاده شدم و اومدم کلید رو بندازم تو در و بیام تو یهو یکی از بالای سرم عربده کشید :&lt;br /&gt;شیوا خاااااااااانمممممممممم ؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;موهام وز کرد و فهمیدم تموم شد .. و همه نقشه هام به هم ریخت ! صدای زهرا خانم بود که طبق معمول که هر وقت بیکار میشه میشینه روی بالکن و مثل آواکس شروع به رصد کردن اهل محل میکنه ! فکر همه چیزو کرده بودم بجز این کلانتر محل رو ! انگشتمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم هیس ! یه کم هاج و واج نگاهم کرد و بعد اشاره کرد که وایسا و دوید تو ! چند دقیقه بعد درشون باز شد و اومد بیرون ! پرید بغلم کرد و شروع کرد ماچ و بوسه کردن و احوال پرسی . به زور از خودم جداش کردم و سرش هوار کشیدم که :&lt;br /&gt;- تو آدم نمیشی ؟ تو این هوای سرد هم دست از فضولی کردن بر نمیداری ؟&lt;br /&gt;شیوا خانم ؟ خب آقامون نبودن و منم همه کارای خونه رو کرده بودم و داشتم استراحت میکردم !&lt;br /&gt;- ای تف به روحت .. آدم خسته میشه میره دراز میکشه رو تخت استراحت میکنه نه که توی این سرما که سگ رو بزنی از خونه در نمیاد خودشو مثل لولو درست کنه و بشینه رو بالکن و مردم رو ردگیری کنه !&lt;br /&gt;حالا اینا رو ولش کنین .. کجا بودین ؟ دلم خیلی تنگ شده بود براتون !&lt;br /&gt;- سر قبر امام خمینی جاکش بودم ! مسافرت بودم الاتم برو خونه من کار دارم اینقدر هم صدا نکن ...&lt;br /&gt;به زور دست به سرش کردم و ردش کردم رفت . کلید رو توی قفل چرخوندم و درو باز کردم و رفتم تو. تا اینجاش مشکلی وجود نداشت و تا ساختمون دویست متر فاصله بود و بمب هم منفجر میشد کسی نمیفهمید فقط مشکل اصلی سگ ها بودن که اگه صدا میکردن ممکن بود آرتین متوجه بشه ! و چه خوش خیال بودم من .. راه افتادم به سمت خونه . عجیب بود که خبری از سگ ها نبود . نزدیکی های ساختمون صدای موزیک به گوشم خورد و پیش خودم گفتم لابد رایان آهنگ گذاشته و طبق معمول داره روی مبل بالا پایین میپره و جون خودش میرقصه . هر چی نزدیکتر میشدم صدای موزیک بلندتر میشد و حس میکردم این صدا از ضبط نمیتونه باشه و خیلی بلند تر و رسا تره ! وقتی رسیدم دم ساختمون , صدا کر کننده بود و مشخص بود که ضبط نیست و مثل ارکستر هست ! با این همه خودمو گول میزدم و میگفتم نه بابا مگه میشه ؟ تازه آقا ارکستر چرا آورده بود ؟ خیلی عجیب بود . صدای سوت و هلهله و عربده کشی می اومد ! پیش خودم گفتم شاید آرتین دیوانه آمپلی فایر گیتارم رو وصل کرده به ضبط و یه موسیقی از ارکسترهای عروسی جوادی گذاشته وگرنه ساعت 5 عصر و ارکستر ؟&lt;br /&gt;یهو یاد سگ ها افتادم که چرا اینا پیداشون نیست . معمولن هر جبنده ای که وارد این خونه میشد از دست اینا در امان نمیموند ! رفتم پشت ساختمون که لونشون بود و دیدم جفتشون رو با زنجیر بستن و پوزه بند هم بهشون وصل کردن . تا منو دیدن پریدن هوا و شروع کردن ورجه وورجه کردن . رفتم بازشون کردم و بغلشون کردم و شروع کردن لیس زدن دستهام و دم تکون دادن و زوزه کشیدن .. دوباره برگشتم طرف ساختمون تا سر از این سر و صدا در بیارم . از پله ها رفتم بالا و از گوشه پنجره نگاهی به داخل انداختم و برق از سرم پرید ...... یه مشت مرد لش و لوش داشتن میرقصیدن و چند تا دختر لاشی هم بینشون بودن و ارکستر هم از اونور میخوند برای اینا و عربده میکشیدن و بالانس میزدن و رقص نور و لیزر هم خیر سرشون گذاشته بودن و خلاصه چنان خر تو خری بود که نگو .. درو باز کردم و رفتم تو .. کسی اصلن متوجه من نشد بوی عرق تن و سیگار و مشروب پر بود توی خونه ! آرتین هم اون وسط داشت میرقصید و مشخص بود مست مسته ! بیشتر از همه نگران رایان بودم که اون کجاست ؟ اینقدر خر تو خر بود که کسی اصلن متوجه من نشد و رفتم بالا سمت اتاق رایان و درو باز کردم و دیدم نیست و اتاقش هم ریخت و پاش . رفتم توی اتاق خواب خودمون و بوی تعفن میداد و همه چیز ریخت و پاش . بشقاب غذا و جعبه پیتزا و قوطی نوشابه و لیوان و قاشق و چنگال روی تخت بود و تخت هم جمع نشده و ملافه ها مچاله شده و لباس های آقا اینو اونور ریخته و در کمدهای لباس ها باز و پرده ها بسته و ... از عصبانیت داشتم سکته میکردم ! رفتم پایین سراغ کنتور برق و فیوز رو زدم . یهو همه جا ساکت شد و بقیه هم شروع کردن فحش دادن به وزارت نیرو .. آرتین اومد سمت کنتور برق و تا چشمش به من افتاد چشمهاش یهو چپ شد و غش کرد افتاد زمین ! فیوز رو زدم و رفتم وسط و چنان جیغی سرشون کشیدم که همه لال شدن و بعد هم همشونو انداختم از خونه بیرون و رفتم سر وقت آرتین !&lt;br /&gt;- بلند میشی یا خودم بلندت کنم ؟&lt;br /&gt;صداش در نمی اومد و خودشو زده بود به موش مردگی ! میدونسنم بیداره و میشنوه چی میگم . ماهیتابه رو برداشتم و رفتم سر وقتش و د بزن ! پرید هوا و این بدو من دنبالش ! آش و لاش که شد و از نفس افتادم گفتم رایان کجاست ؟ گفت خونه خاله مادرت ! باز شروع کردم زدنش و از خونه انداختمش بیرون و درو قفل کردم . رفتم بالا یه ساک برداشتم لوازمش رو ریختم توش و از پنجره اتاق خواب ساک رو پرت کردم رو سرش و گفتم میری بیرون یا بیام بیرون نابودت کنم ؟ ساک رو برداشت و در رفت ! وقتی رفت بغضم ترکید و نشستم زمین و شروع کردم گریه کردن اونم چه گریه ای ! خونه نازنینم رو کرده بود مثل طویله . کثیف و ریخت و پاش و در هم بر هم ! فرش های ابریشم نازنینم همه کثیف و چروک بودن و روش پر از خاکستر سیگار و مشروب و آشغال و غذا .. همه رو هم با کفش اورده بود خونه و این داشت منو دق میداد ! آشپزخونه شبیه مستراح شده بود و خلاصه گند زده بود به خونه .. رفتم سوئیچ یکی از ماشین ها رو برداشتم و رفتم سوار ماشین بشم برم رایان رو بیارم که دیدم زده ماشین رو داغون کرده و گلگیر جلوش تا نزدیک در جمع شده ! اون یکی هم چراغ جلوش خرد شده بود و سپرش کج و معوج ! رفتم بیل رو برداشتم و افتادم تو جون ماشین خودش و درب و داغونش کردم و زنگ زدم آژانس و رفتم خونه خاله مادرم و بچه رو گرفتم و برگشتم خونه .&lt;br /&gt;شب من و رایان توی اتاق مهمون خوابیدیم . البته چه خوابی .. بچه خواب بود و من به دیوار تکیه داده بودم و توی تاریکی اشک میریختم و خواب به چشمم نمی اومد .. آخرش هم نفهمیدم کی خوابم برد .. فردا صبح زنگ زدم به زهرا خانم و گفتم چند تا خانم دیگه رو هم بردار بیار برای تمیز کردن خونه . یکساعت بعد خودش و 4 تا زن دیگه اومدن و شروع کردن خونه رو تمیز کردن . کلی از ظرف ها شکسته بود و بعضی از لوازم خونه داغون شده بود . فرشها رو هم زنگ زدم اومدن و بردن برای شستن . دو تا از شیشه ها هم شکسته بود که اومدن و انداختن . تو این فاصله رفتم سراغ سگ های بیچاره . معلوم بود غذای درست و حسابی نخوردن تو این مدت و دنده هاشون زده بود بیرون و خودشون هم کثیف و لونشون هم کثافت ! دو ساعت اونجا رو تمیز میکردم و بعد هم حمومشون کردم و بهشون غذا دادم .&lt;br /&gt;ماشین ها رو هم نمییشد کاریشون کرد و باید میفروختم . با این وضعی که تصادف کرده بود آرتین بیشعور , قیمتشون نصف شده بود و تازه درستشون هم میکردی چیزی نمیخریدن و بهتر بود همینطوری ردشون کنم برن . خونه تا شب تموم شده بود و 3 نوبت هم لباسشویی روشن کرده بودم و همه چی برق میزد . پول کارگرا رو دادم و زنگ زدم از بیرون غذا سفارش دادم برای خودم و رایان و بعد هم رفتیم حموم و گرفتیم خوابیدیم . فردا صبحش زنگ زدم به یکی از نمایشگاههای ماشین که آشنا بود و دو نفر اومدن ماشین ها رو قیمت گذاری کنن . میگفتن چطوری تصادف کردین اینطوری شده ؟ حرفی برای گفتن نداشتم جز اینکه سکوت کنم و از خجالت سرمو بندازم پایین ! هر 3 تا ماشین رو روی هم 110 میلیون قیمت گذاشتن . خیلی دلم سوخت چون حداقل 400 میلیون زیر قیمت اصلی بود . گرچه با این وضعی که داشتن کی براشون پول میداد ؟ یکیشون که موتورش هم از کار افتاده بود و تا روشنش کردن از زیرش آب و روغن سیاه زد بیرون و با وانت بکسل کردن بردن . چک رو نوشتن و دادن بهم و این کار هم تموم شد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4838328606125216001?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4838328606125216001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4838328606125216001&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4838328606125216001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4838328606125216001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7047972340874819963</id><published>2010-02-05T12:47:00.001-08:00</published><updated>2010-02-05T12:47:50.661-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب بالاخره رسیدم انگلیس و از اون جهنم منجمد خلاص شدم . البته نه اینکه خیلی خوش به حالم باشه . از چاه در اومدم افتادم توی چاله ... اینجا هم از شانس ما همیشه خدا که بارونی بوده , حالا دائم برف میاد و هوا مثل سگ سرده و یخبندون !!! البته امروز گوش آخوند کر , هوا یه کمی بهتره . در کل از اون سوئد کوفتی خیلی بهتره که وقتی نفس میکشی موهای دماغت یخ میزنه و مثل خار توی جدار بینیت فرو میره رو تا حس نکنین خودتون که من چی میگم , میشه همون حکایت ترکه که میگفت بدترین اتفاق دنیا اینه که توی اتوبوس هنوز شاشت نگرفته !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از رفتن آرتین و رایان به ایران , یک هفته نشد که خواهرم از ایران زنگ زد که کجایی و چه نشستی که اون کسی که شرکت رو خریده دبه در آورده و میگه من پول رو فقط به صاحب شرکت میدم و ادعا کرده تو از کشور فرار کردی و فکر میکنه توی این درگیری ها بودی و داره از آب گل آلود ماهی میگیره . منم هر چی به شوهرت زنگ میزنم که برو ببین جریان چیه میگه من که از این چیزا سر در نمیارم و به شیوا بگو !!!&lt;br /&gt;بعد از اعلام ورشکستگی اجباری و جمع کردن شرکت و تسویه با کارمندا مونده بود فروش ساختمون شرکت که یه مشتری براش پیدا شده بود و 4 میلیاردش رو داد و باقی رو قرار شد 2 ماه بعد پرداخت کنه . تو این فاصله هم من از ایران رفتم و به وکیلم گفتم باقی کارها رو اون انجام بده و اونم هر چی به یارو زنگ میزد که باقی پول رو بده , امروز و فردا میکرد و هر روز یه بهانه میتراشید و آخر سر هم منو بهانه کرده بود که ادعا کنه صاحب شرکت فراری و مجرمه تا باقی پول رو نده !&lt;br /&gt;حالا از یه طرف خواهرم پیشم بود و نمیتونستم تنهاش بذارم و از طرفی هم اصلن برنامه م این نبود که برگردم ایران و بلیط خریده بودم از سوئد به انگلیس و باید همه رو کنسل میکردم و ... ! خلاصه کلی با خواهرم صحبت کردم تا قبول کرد تنها بمونه و منم بلیط رو کنسل کردم و به مقصد ایران گرفتم و دو روز بعدش هم برگشتم ایران بدون اینکه به کسی حرفی زده باشم مخصوصن به آرتین ! برای این کارم دلیل داشتم و اونم این بود که میخواستم ببینم تو نبود من این دو تا اعجوبه چیکار میکنن و آیا همه حرفهایی که در مورد مراقبتش از رایان میزنه درست بوده یا نه ؟ مستقیم از فرودگاه تاکسی گرفتم و رفتم خونه خواهرم و اونجا موندگار شدم . تصمیم داشتم اول کارهای شرکت رو درست کنم و بعد برم خدمت آرتین خان !!!&lt;br /&gt;کارهای شرکت تا درست بشه یک هفته طول کشید و تونستیم باقی پول رو بگیریم و سهم 3 تا خواهرام رو دادم و سهم خودم رو هم به دلار تبدیل کردم و با خودم آوردم . البته جریان به همین سادگی ها هم نبود و خیلی جالب داشتیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای دون کورلئونه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وکیل که صحبت میکردم میگفت از راه قانونی میشه درستش کرد ولی کمی طول میکشه و شما هم که عجله دارین و برای همین باید از کارهای غیر اخلاقی اقدام کنیم ! حالا اینکه این کار غیر اخلاقی چی بود , اگه من میدونستم همون اول بسم الله غلط میکردم برم سراغ این کار !!! وگیل میگفت تنها یه کار میشه کرد و اونم اینه که بریم سراغ طرف و بترسونیمش و وادارش کنیم تا باقی پول رو پرداخت کنه !&lt;br /&gt;راه حل خوبی بود ولی چطور میشد از دست یه آدم کله گنده که خودش ختم این کارهاست 3 میلیارد گرفت , خودش مکافاتی بود . فرداش وکیلم زنگ زد و گفت فوری بیا دفترم . رفتم دفترش و تا رسیدم گفت هیچی نگو و سوار شو بریم این آدرس . رفتیم به آدرسی که میگفت . اوایل خیابون جردن بود . انتهای یک کوچه توی برج ... پیاده شدیم و رفتیم داخل . ظاهرش شبیه شرکت بود با این فرق که کارمندی وجود نداشت و جای به اون شیکی و بزرگی فقط دو تا منشی داشت و یه مدیر که همون آقای کورلئونه باشه !!!!!!! منتظر نشستیم و بعد از چند دقیقه خانم منشی ما رو فرستاد داخل . تا قبل از اینکه بریم تو دائم با خودم تکرار میکردم که این کورلئونه رو من کجا شنیدم و خیلی این اسم برام آشنا بود . وقتی که وارد اتاق شدیم و پوستر بزرگ هنرپیشه فیلم پدر خوانده رو روی دیوار دیدم تازه دوزاریم افتاد که قضیه چیه و آقا خودشو پدر خوانده میدونه !! اقرار میکنم که چشمم آب نمیخورد از این آدم بی هویت چیزی گیرمون بیاد .. با این همه نشستیم و آقا مشغول سوال کردن شد . مرد میانسالی بود که خیلی سعی میکرد ژست های پدرخوانده رو در بیاره . بعد که همه چیز رو وکیلم براش گفت , یه برگه قرارداد داد دستمون و گفت امضا کنیم . توی اون نوشته بودی 300 میلیون تومن میگیره تا 3 میلیارد رو زنده کنه !!! برق از سرم پرید و بلند شدم و گفتم : یعنی چی 300 میلیون ؟ مگه میخوای چیکار کنی این همه پول میخوای ؟&lt;br /&gt;- خانم 300 میلیون در مقابل 3 میلیارد پولی نیست . حالا یا خر یا خرما ! خوش اومدین !&lt;br /&gt;یه نگاه به وکیل انداختم و اونم گفت ارزش داره . نشستم و آروم بهش گفتم تخفیف بگیر . 300 زیاده !! کمی صحبت کردیم و آخر روی 200 توافق کردیم . گفت فردا ساعت 11 صبح بیاییم همین جا . رفتیم . تا فرداش دل تو دلم نبود که چطوری میخواد پول رو بگیره . فردا ساعت یازده صبح توی دفتر نشسته بودیم که در باز شد و یه لشکر آدم اومد توی شرکت . فکر میکنم اقلن 60 نفر آدم بودن . همه هم نخراشیده و قیافه ها داد میزد که چوب خط همشون پر از خلاف های ریز و درشته ! آقای کورلئونه بلند شد و گفت بریم . رفتیم بیرون و دم در 5 تا وانت بود که همگی سوار وانت ها شدن و راه افتادن و ما هم دنبال اونا , رفتیم به سمت شرکت اون آقا ! قبلن شنیده بودم که جنوب شهر دعوا میشه طرف میره دو تا وانت آدم میبره و می افتن تو جون هم دعوا میکنن ولی دیگه این مدلیش رو ندیده بودم ! خلاصه وقتی رسیدیم و رفتیم داخل شرکت طرف , از همون دم در این آدما هر کی رو دیدن گرفتن به کتک زدن و هر چی که دم دستشون بود رو زدن خرد و خاکشیر کردن تا رسیدیم به اتاق اون آقا . در رو هم خیلی مودبانه با لگد شکوندن و ریختن تو و اول تا میخورد کتکش زدن و بعد که یه جای سالم براش نمود آقای کورلئونه نشست جلوی آقا و منو که از وحشت رنگم مثل گچ دیوار شده بود نشونش داد و گفت : سه میلیارد این خانم به من بدهکاره و گفته پول من دست توئه ! حالا یکساعت بهت وقت میدم پول منو بدی وگرنه همین الان سرتو میذارم رو سینه ت !!!!!!&lt;br /&gt;اولش طرف هی تهدید میکرد و فحش میداد . بعد که دید اونا دارن فقط ساعت رو نگاه میکنن و عین خیالشون هم نیست تازه فهمید قضیه جدیه و افتاد به دست و پا و نیم ساعت بعد رضایت داد به پول دادن . خلاصه دو ساعت طول کشید تا تونست از اینور و اونور پول ها رو جور کنه و مدام براش میاوردن . تراول و دلار و طلا . معلوم بود هر چی داشت رو کشیده بود بیرون .&lt;br /&gt;خلاصه سهم آقا رو دادیم و دو روز بعد هم سهم دو تا از خواهرهامو دادم و سهم اون یکی رو هم ریختم به حسابش و موند نوبت آرتین خان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-7047972340874819963?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/7047972340874819963/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=7047972340874819963&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7047972340874819963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7047972340874819963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-1492805519062751918</id><published>2009-12-22T03:24:00.001-08:00</published><updated>2009-12-22T03:24:56.645-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از اینکه اینقدر دیر به دیر مینویسم معذرت میخوام . واقعن وقت نمیکنم . نمیدونم اینجا چطوریه که آدم وقت کم میاره .. شاید به خاطر زود تموم شدن روز باشه که آدم دائم هول داره که همه کارهاش رو توی روشنی انجام بده و طبق عادت ما ایرانی ها که شب میچپیم توی خونه , دیگه وقتی هوا تاریک میشه حس و حال بیرون رفتن و انجام کار نداریم . منم دچار همین بیماری روشنایی شدم .. شب هم که اینقدر اینجا طولانی و کسل کننده هست که آدم دق میکنه .. نمیدونم چطور باید سرمو گرم کنم . اگه تلویزیون و اینترنت نبود فکر کنم مرده بودم ! یا فیلم نگاه میکنیم یا میخوریم یا توی اینترنت میچرخم ! کلی چاق شدم .. دیشب هم که شب یلدا بود و درازترین شب .. هر چند برای ما فرقی نداره و از بعد از ظهر اینجا شب شروع میشه تا فردا صبح ! اونم که هوا دائم ابری و سرد و مرطوب . تمام جزء جزء بدنم درد میکنه ! هر روز هم یه جای جدید و درد مرموز دیگه . نمیدونم این سوئدی ها چطور اینجا زندگی میکنن و هیچیشون هم نمیشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما .. تو این کشور خراب شده هیچ چیزی شبیه جاهای دیگه نیست . روزهای اولی که اینجا اومده بودم با اسم های عجیب و غریبی روبرو شده بودم . برای مثال ایرانی هایی رو میدیدم که اسمشون یه چیزی بود موقع صحبت کردن با هم ولی وقتی دم در خونه شون میرفتی میدیدی یا خدا ! اینا چرا اسمهاشون فرنگی و اجق وجق شده ؟ گاهی فکر میکردم منو سر کار گذاشتن و آدرس اشتباه بهم دادن . مثلن یه دوست کرُد پیدا کردم به اسم پَرشنگ که من بهش میگم خرچنگ ! این یه بار منو دعوت کرد خونه ش و رفتم به آدرسی که گفته بود و دیدم پشت در خونه ش نوشته : ماری گنزالس ! فکرشو بکنین که آدم با دیدن این اسم چه حالی میشه .. بعد که بهش زنگ زدم و گفتم چرا آدرس عوضی دادی ؟ گفت نه به خدا همین جاست و از خونه که اومد بیرون , تازه فهمیدم که آدرس درسته و اشکال از جای دیگه ست .. خلاصه بعد کم کم فهمیدم که 90% ایرانی هایی که توی سوئد زندگی میکنن اسم و فامیلشون تغییر پیدا کرده چون همشون با جرائم سیاسی کذایی و خالی بندی اقامت سوئد رو گرفتن و به دروغ خودشون رو دارای مشکل سیاسی جا زدن تا بتونن اقامت بگیرن و بعد هم اسمشونو عوض کردن ! بیخود نیست که دولت سوئد هم زرنگ شده و خشتک پناهنده های سیاسی رو پرچم میکنه تازگی ها از بس که این مردم ایران سر اینا رو کلاه گذاشتن . طرف حوصله ش سر رفته بود از ایران و اومده اینجا گفته من تحت تعقیبم و ... !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب یلدا هم اینجا همه چی پیدا میشد جز یک چیز اونم خاک ایران ! از هندونه و انار بگیر تا آجیل شیرین اونم از بهترین نوع با بهترین کیفیت و مزه عالی ولی جشن یلدا بیرون از ایران هیچ صفایی نداره ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه از عجایب این کشور اینه که آب و هوای اینجا به شکل فجیعی حشرناک هست و آدمیزاد رو به شدت گمراه و منحرف میکنه ! از وقتی اومدم اینجا دائم خمارم و اینقدر خوابم خوب شده که حد نداره . وقتی میرم توی رختخواب اصلن دلم نمیخواد بیام بیرون .. این آرتین تنه لش هم که اومده دیگه زندگی برای من نذاشته و جاده سانفرانسیسکو رو حسابی اسفالت و آباد کردیم !!!!! با این وضعیت میترسم با یه مهمون ناخوانده برگردم ایران . فقط تعجب میکنم که این سوئدی ها چرا اینقدر بی بخار هستن و زاد و ولد توی اونها زیر صفره ! فقط تا دلتون بخواد آمار تجاوز به دختر بچه ها بالاست اونم به دلیل نوع لباس پوشیدنشونه که توی این سرمای کشنده , لباسهایی میپوشن که کنار دریا نمیپوشی و خب معلومه دیگه طرف سنگ هم باشه ذوب میشه !! فکر کنم گشت ارشاد راه بیافته اینجا این مورد هم حل بشه ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهرم هنوز دست از شیطنت هاش دست بر نداشته و همچنان با ارتین کارد و پنیر هستن و نمیدونم این بیچاره چه هیزم تری به خواهر من فروخته که از هر فرصتی برای چزوندنش استفاده میکنه ! امروز اومده سراغ من و بهم میگه یه شکلی کشیدم ولی میخوام بدونم که قابل فهم هست برای استادم یا نه ؟ نگاهش کردم و گفتم آره این که خیلی ساده ست .. گفت خب تو باهوشی و باید با هوش آدم های عقب افتاده هم تستش کنم ! منم که داشتم تلویزیون میدیدم , حواسم بهش نبود که منظورش چیه و چند دقیقه بعد دوباره اومد پیشم و گفت : طرحم عالیه و قابل فهمه برای همه ! گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت وقتی شوهرت اونو بفهمه معلومه دیگه قابل فهمه ... دیگه من بدو اون بدو ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا توی کریسمس هر جا میریم فقط شراب تعارف میکنن و پدر من در اومده . شراب قرمز بهم سردرد بدی میده و وقتی میاییم خونه تا 4-5 ساعت رو تخت افتادم و از سردرد به خودم میپیچم . نه خوابم میبره نه میتونم بیدار بمونم و بشینم ! خلاصه اگه بین شما امت شهیدپرور کسی هست که علاج این سردرد های منو میدونه دعا میکنم دستش برسه به زری خانم کربالا و منو نجات بده ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکایت لباسشویی هم اینجا خیلی اعصاب خردکن هست ! جلوی مجتمع ما یه اتاقک بزرگی هست که تمام اهالی لباس هاشون رو میبرن اونجا میشورن . اول باید وقت بگیری و بعد سر ساعت میری و لباسهات رو میریزی توی ماشین لباسشویی و مایع لباسشویی هم میخری و بعد میشینی تا لباسهات شسته بشه . من یه پیمانه هم نرم کننده لباس میریزم توی لباسهامون که هم نرم میشه بافتنی ها و هم خیلی خوشبو . بعد که تموم میشه درشون میاری و توی خشک کن میریزی و میاری خونه . دو ساعتی وقت آدمو میگیره . چند روز پیش دیدم آرتین رفته سر لباسهای من و یکی از شورتای منو گرفته داره بو میکنه ! سرش هوار کشیدم که باز شروع کردی این کثافت کاریهاتو ؟&lt;br /&gt;" اولا تازه اومده بود , عادت داشت لباسهای منو تنش میکرد و نمیدونم دوران کودکی چه اتفاقات فجیعی براش افتاده بود که به لباس زنونه آلرژی داشت , هر وقت لباسهامو میپوشیدم حس میکردم 2-3 سایز گشاد شده مخصوصن جورابهام ! خلاصه بعد از کلی تله گذاری فهمیدم آقا وقتی من خونه نیستم لباسهای منو تنش میکنه و ...... "&lt;br /&gt;حالا هم با دیدن این صحنه یاد همون زمان ها افتادم که برگشت گفت نه به خدا , این لباسهات اینقدر خوش بو هستن که آدم دلش میخواد هی بوشون کنه ....... حالا اینکه چرا از بین این همه لباس سراغ شورت من رفته رو دیگه باید از مغز معیوب این مردها کشف کرد ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از عادتهای فجیعی که سالهاست دارم حل کردن جدول توی توالت هست ! از وقتی اومدم اینجا دچار یبوست شدم چون جدول نیست و شده بود برای من مسهل این جدول حل کردن ! خلاصه یه روز رفتم کتابخونه که ببینم مجله ایرانی چی پیدا میشه , چشمتون روز بد نبینه یه طبقه فسقلی فقط کتاب ایرانی بود اونم یا درباره مارکسیسم یا لنین یا روانشناسی سکس یا مشکلات غربت و مسائل کودکان ! یه کتاب آموزش آفیس 2000 هم بینشون بود که احتمالن یکی دلش سوخته بود به کتابخونه هدیه ش کرده بوده ... خلاصه دست از پا درازتر اومدیم خونه و یبوست همچنان باقیست ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر مرگ این آخونده منتظری رو که از رادیو همبستگی شنیدم دلم براش سوخت . هیچ اظهار نظری در موردش نمیکنم چون اصولن من با جامعه آخوندها مشکل دارم فقط اینکه ای کاش همه آخوندهایی که زنده هستن از این آدم شرف و غیرت یاد میگرفتن و قبل از اینکه به لقا الله پرتاب بشن مثل منتظری توبه میکردن و به آغوش مردم بر میگشتن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی یه سایت ایرانی از تبلیغات وایمکس ایرانسل فهمیدم که قراره انگار تو ایران اینترنت پر سرعت بیسیم راه بیافته . اینجا یه همچین چیزی هست که 130 کرون میدی در ماه و یه چیزی بهت میدن اندازه انگشت اشاره که به یو اس بی وصل میکنی و توی تمام سوئد اینترنت داری . هر جایی که باشی و بعضی هاش که کمی گرونتر هم هست توی کل اروپا هم اعتبار داره . فکر میکنم این چیزی که قراره بدن به ایرانی ها همین باشه ولی یک علامت سوال برای من هست و اونم اینکه وقتی نرخ دی اس ال های مزخرف ایرانی نجومی باشه , این وایکمس میخواد چه قیمتی باشه که همه مردم ازش بتونن استفاده کنن ؟ و اینکه وقتی خود خدمات ایرانسل به درد لای جرز در مستراح میخوره , اینترنتش چیه ؟ بقول معروف مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه ؟ والا .......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکمی هم تبلیغات کنیم . یه سایت باحال پیدا کردم به اس نگهبان که آموزش امنیت اینترنت و کامپیوتر میده و خیلی چیزهاش جالبه مخصوصن یکی از بهترین چیزایی که یاد داده بالا بردن امنیت جی میل هست که چطور میشه تبدیلش کرد به اچ تی تی پی اس تا تمام نامه ها و چت های شما محفوظ و کدگذاری شده بشه موقع ارسال . یه سر بزنین بهش بدتون نمیاد : http://www.negahbaan.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرتین و رایان هم دارن کم کم ماده میشن برای برگشتن به ایران و هفته آینده برمیگردن . منم چند روز بعدش از اینجا مستقیم میرم انگلیس و توی لندن هستم پیش یکی از اقوام دور مدتی ساکن میشم . دوستانی که توی انگلیس هستن هم خوشحال میشم ببینم و اگه دوست داشتین برام پیغام بذارین البته نه از الان !!!!!!!!!!!! خوشبختانه این دفعه ماههای گرم توی انگلیس هستم و از شر سرما خلاص .. اون دفعه که نم کشیدم از بس بارون خوردم ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-1492805519062751918?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/1492805519062751918/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=1492805519062751918&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1492805519062751918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1492805519062751918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-8072812906921937987</id><published>2009-12-10T02:27:00.001-08:00</published><updated>2009-12-10T02:27:40.067-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کشور سوئد در یک نظر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علت دیر به روز کردن وبلاگم اینه که دائم گرفتارم و هر روز با هم میریم بیرون و میگردیم و شب ها مثل جنازه میام خونه و فقط می افتم رو تخت و غش میکنم از خستگی . شدم لیدر آقا . البته برای خودم هم بد نشده , هم کوله عکاسی منو حمل میکنه و از حمالی کردن این وزنه سنگین راحت شدم و هم اینکه خیلی جاهایی رو که تنهایی جرات رفتنش رو نداشتم با اون میرم ولی بدیش اینه که حالا بچه هم بهمون اضافه شده و نصف مسیر رو یا من باید بغلش کنم یا آرتین ! اینجا هم طوریه که وقتی رفتی دیگه راه برگشت نداری و باید تا آخرش بری .. مسیرها دوره و قیمت بلیط مترو گرون و صرف نمیکنه که زود برگردی و بهتره از یک روزت بطور کامل استفاده کنی ! خلاصه که همه جای بدنم درد میکنه و کمبود خواب شدید دارم .. هوای اینجا هم سرد و مرطوبه و بدن آدم به شدت درد میگیره . اگه این دو تا جانور نیومده بودن من الان ایران تو خونه نازنین خودم بودم و از سرمای وحشتناک اینجا هم در امان . هوا اینجا دو - سه درجه زیر صفر شده و یکبار هم ده درجه شد . شب ها هم تا صبح تو بغل همدیگه میخوابیم از زور سرما تا کمی گرم بشیم . لباس که زیاد میپوشی و زیر لاحاف میری , نصف شب از گرما خیس عرق میشی و آدم چندشش میشه . وقتی بیرون میری قندیل میبندی نه من لباس مناسب داشتم و نه آرتین و رایان و مجبور شدیم هر سه از همین جا لباس گرم بخریم و همین کلی خرج رو دستم گذاشته از بس که اینجا لباس گرونه ! یه پالتو برای آرتین خریدم 2800 کرون . تازه حراجش بود . بخوره تو سرشون با این حراج هاشون ! کفش آقا هم تو بارون آب میداد و رفتیم از اکو براش یه جفت کفش خریدیم 1500 کرون . بچه رو هم که با لباس تابستونی آوزده بود اینجا و همین مونده بود سرما بخوره و مریض داریش بیافته گردن من بیچاره . حالا شب بیداریش هیچی , اینجا دکتر هم پیدا نمیشه .&lt;br /&gt;وقتی ویزا رو میگیری باید بیمه مسافرتی اجباری هم بگیری ولی این بیمه کارش اینه که تو اینجا از جیب مبارکه ت پول دوا و دکترت رو میدی و بعد که برگشتی ایران رسیدها رو به بیمه میدی و تازه بیمه لطف میکنه نیمی از هزینه های درمانیت رو بهت بر میگردونه !!!! بماند که باید 6 تا 7 ساعت توی آکوتن منتظر نوبت بشی و یا بری دکترهای چند هزار کرونی !!! منم که پول فقط به اندازه خرج خودم و خواهرم آوردم و با اومدن اینا کم کم کفگیر داره به ته دیگ میخوره و مجبورم به بابا اینا رو بندازم برام پول بفرستن که اصلن اینو دوست ندارم !!!! به هر حال علت دیر نوشتنم همینه . امروز هم دیگه واقعن نا نداشتم تکون بخورم و به خودم تعطیلی دادم و چون امشب هم کنسرت منصور هست و دارم خیر سرم انرژی جمع میکنم !!! دو تا بلیط برای خودم و آرتین گرفتم و خواهرم گفته نمیاد و حوصله نداره و بچه رو میذارم پیشش و خودمون میریم .&lt;br /&gt;تو این مدت نزدیک 2 کیلو لاغر شدم و پاهام مخصوصن پنجه پام خیلی اذیتم میکنه و موقع راه رفتن تا کمرم تیر میکشه . خلاصه که خیلی سالم بودیم , اومدیم اینجا مریضی هامون جهش پیدا کردن ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کشور سوئد رو چطور میشه نگاه کرد ؟ به نظر من کشورهای خارجی مخصوصن کشورهای اروپایی از نظر امکانات زندگی هر کدوم ویژگی هایی دارن که باعث شده خیلی از مردم کشورهای جهان سوم یا در حال توسعه از جمله مردم کشور ایران , اون کشورها رو برای مهاجرت و اقامت انتخاب کنن . ولی در این بین بعضی کشورها هستن که شایعات زیادی روی اونها در گرفته و از دیر باز تصور میشده این کشورها بهترین جای زندگی هستن ! میشه گفت پدیده مهاجرت کردن و اقامت در کشورهای دیگه یک امر شخصی هست و به تمایلات و خواسته های افراد بستگی داره , و یک مکان میتونه برای یک نفر خیلی عالی به نظر برسه و برای شخص دیگه خیلی بد و جهنمی بیش نباشه ! در طول این سی ساله که رشد مهاجرات و فرار مغزها از ایران به کشورهای دیگه رشد شدیدی پیدا کرده , ما همواره با این پدیده روبرو بودیم ! در درجه اول هر کسی که میخواد از ایران بره به نظر من بهتره مدتی در کشوری که مورد نظرش هست , حتا شده بصورت تفریحی مدتی زندگی کنه و بگرده و بعد تصمیم به موندن بگیره ! یکی از همین کشورها هم کشور سوئد هست که در ایران از 20 سال پیش به اینطرف شایعات زیادی در مورد رفاه و آسایش و امکانات عالی این کشور بین ما ایرانی ها گفته میشد ولی با چیزهایی که من خودم به چشم دیدم و تجربه کردم میتونم به جرات بگم که تمام این حرف و حدیث ها یک کلاغ چهل کلاغی بیشن نبوده و کسانیکه چنین حرف هایی رو زدن , یا خیلی ندید بدید بودن و کشوری بجز سوئد رو ندیده بود و یا اینکه امکانات 15- 20 سال قبل این کشور رو با اون زمان ایران مقایسه میکردن که از نظر زمانی درست بود ولی از نظر زمان حال , کاملن یک اشتباه محضه برای مثال :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خیلی ها از پاکیزگی هوا و سالم بودن هوای سوئد میگن و در مقابل تهران رو شهری بسیار آلوده مخصوصن با آلودگی های شدید صوتی و هوا و .. میشناسن . به این دسته از افراد باید گفته بشه که کل جمعیت کشور سوئد 9 میلیون نفره و کل جمعیت فقط شهر تهران 11 میلیون نفر در طول شب و 15 میلیون نفر در روز هست ! به عبارتی جمعیت ساکنین تهران یازده میلیون نفر و جمعیت افرادی که در طول روز وارد و خارج میشن , 4 تا 5 میلیون نفر هست ! حالا شما تصور کنین چنین جمعتی با چنین مقدار فضا و همین اندازه اتومبیل , آیا اگر در کشور سوئد میبودن , کشور سوئد اونقدر آلوده نمیشد که حتا نشه توش نفس کشید ؟&lt;br /&gt;- یادمه همیشه هر کی به ما میرسید میگفت مردم سوئد همه باسواد هستن و روزنامه از دستشون نمی افته ! هر جای میری میبینی مردم روزنامه دستشونه دارن میخونن ! خب اینو نگه دارین تا یه توضیحی بدم :&lt;br /&gt;در سوئد دو روزنامه بصورت مجانی چاپ میشه و هر روز صبح در اختیار مردم قرار میگیره . توی مترو که نشستی از هر 10 نفر 2 - 3 نفر صبح ها دارن روزنامه میخونن به این صورت که از ایستگاه قطار روزنامه رو بر میدارن و سوار مترو میشن و شروع به خوندن میکنن . 10 تا 15 دقیقه بعد که پیاده شدن روزنامه رو شوت میکنن تو محل مخصوص دور انداختن روزنامه !!!! تا شب هم دیگه هیچی نمیخونن . اینو با مردم کشور ما مقایسه کنین که تمام روزنامه های ایران دولتی و سانسور شده هستن , قیمتشون خیلی بالاست , جز اراجیف و دروغ چیزی نمیگن و تازه با این همه میبینین که مردم صبح ها دم باجه های روزنامه فروشی ازدهام کردن و دارن روزنامه روی پیشخون رو میخونن ! حالا اگه همین امکان توزیع روزنامه مجانی رو در ایران قرار بدن , فکر نمیکنین ایرانی ها روزنامه خون تر از همه مردم دنیا باشن ؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- سوئد یک پل برای صعود هست . سکوی پرتاب . تنها چیزی که توی این کشور عالی هست فرصت دانشگاه مجانی اونه که میتونین استفاده کنین و درس بخونین و بعد هم برین یک کشور دیگه کار بگیرین و یا خوش شانس باشین همین خراب شده یه کار پیدا کنین و سه سال بعد هم پاسپورت سوئدی دستتونه . تنها باید زبان بلد باشین و یه پذیرش اینترنتی بگیرین و توی حسابتون هم نشون بدین که 10 تا 14 میلیون پول دارین . همین و بس ..&lt;br /&gt;- در مورد ضعیت دوا و دکتر این کشور یکی از بدترین ها رو در بین کشورهای دنیا داره ! سیستم پزشکی اون افتضاحه مثل همه کشورهای دیگه و هر کی پول داره میتونه از درمان های پزشکی عالی و خوب استفاده کنه ! ولی توی ایران با اینکه دوا و درمان گرون هست ولی هر کسی میتونه استفاده کنه از پزشک های متخصص و مجرب ولی در سوئد دکتر خوب کیمیاست !!! واقعن هیچی سرشون نمیشه و مثل بز اخفش میمونن .&lt;br /&gt;- کشور سوئد با تمام کشورهای اروپایی فرق داره . فرقش اینه که اولن این کشور بطور نسبی به روش سوسیالیستی اداره میشه . دوم اینکه این کشور خیلی سرد سیر هست . سوم اینکه به علت قرار گرفتن در نمیکره شمالی و نزدیک بودن با قطب , وضعیت روشنایی اون با کشورهای دیگه متفاوته و تمام اینها زمینه ای شده برای افزایش شدید افسردگی در بین مردمش ! بعبارتی اگه کسی خودساخته نباشه و بلد نباشه جطور در طول روز و به تنهایی بتونه سر خودشو گرم کنه و کمی هم تنبل باشه توی این کشور اول دچار افسردگی شدید میشه و بعد هم میپوسه ! هرگز کشور سوئد رو با هیچ کشور دیگه ای مقایسه نکنین چون اینجا به درستی بهش میگن جهنم سرد !!!&lt;br /&gt;- رطوبت بالای هوا در سوئد باعث ایجاد بیماریهایی مثل آرتروز و پوکی استخون میشه ! من 4 ستون بدنم سالم بود ولی از وقتی اومدم اینجا دردهای مفصلی شدیدی گرفتم که زندگی منو مختل کرده . خیلی از ایرانی ها رو میشناسم که همین بلا سرشون اومده . سردی و رطوبت باعث میشه که سرما رو تا مغز استخونت حس کنی .. و یک نکته خیلی جالب اینه که 90 درصد مردهای ایرانی که اینجا میان کچل میشن و این خیلی عجیبه برای من !! خلاصه اینکه این سوئد تنها برای درس خوندن خوبه و بس .. و یکی هم تابستون خیلی زیبایی داره که فقط به درد تفریح و گردش میخوره البته خود سوئدی ها اسپانیا رو ترجیح میدن ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-8072812906921937987?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/8072812906921937987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=8072812906921937987&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8072812906921937987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8072812906921937987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2576209843049282149</id><published>2009-11-27T03:10:00.001-08:00</published><updated>2009-11-27T03:10:54.299-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سالروز تولد آدم که میشه همه انتظار دارن بهترین هدیه رو دریافت کنن و منم همیشه موقع جشن تولدم هدیه های خیلی خوبی گرفتم ولی امسال برعکس همیشه چنان هدیه فجیعی گرفتم که هنوز که هنوزه توی شوک اون به سر میبرم و نمیدونم این هدیه ناهنجار رو چطور از سر خودم باز کنم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل همیشه یکم آذرماه جشن تولد من هست . توی این سه دهه عمرم , هر جا که بودم کم یا زیاد , ساده یا پر زرق و برق , برگزارش کردم و کردن برام . امسال هم من و خواهرم و چند تا از دوستاش یه جشن کوچیک گرفته بودیم و یه کیک ساده اسفنجی خریده بودم از فروشگاه لیدل و با کمی خامه و توت فرنگی و آناناس و انگور تزئینش کرده بودم و یه جشن کوچیکی گرفته بودیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت و آخر شب که همه رفتن , ما هم ظرف ها رو با کمک هم شستیم و دستی به خونه کشیدیم و آماده خواب شدیم . داشتم مسواک میزدم که تلفن زنگ زد .&lt;br /&gt;تو سوئد بیشتر خونه های آپارتمانی آیفون ندارن . یه جعبه شماره گیر شبیه تلفن پشت در هست و هر کسی میخواد بره خونه کسی , شماره تلفنش رو میگیره و تلفن زنگ میخوره و بعد گوشی رو بر میداری و اگه طرف رو میشناختی درو براش باز میکنی ! یه سیستم احمقانه ولی خیلی ایمن ... خلاصه گوشی تلفن رو که برداشتم و الو گفتم , یکی با لهجه ترکی و لحن مسخره ای گفت : آشگالی !!!!!!!!!! این صدا و این تکه کلام رو شنیده بودم و باهاش کاملن آشنا بودم ولی هر چی فکر کردم که این صدا توی سوئد چیکار میکنه , چیزی به عقلم نرسید !!! سوپورها که سر ماه تو ایران میان دم در خونه آدم و میخوان ماهانه بگیرن همیشه زنگ میزنن و میگن آشگالی یا همون آشغالی !! خواهرمو صدا کردم و جریان رو بهش گفتم . اونم گوشی رو گرفت و الو گفت و با شنیدن صدای طرف چشمهاش یهو تا به تا شد و غش کرد تالاپ افتاد زمین !!!!! حالا یه طرف یه موجود ناشناخته ست و اینطرف هم یه جنازه رو دستم مونده .. بدو رفتم یه لیوان آب آوردم ریختم رو صورتش . حال که اومد هوز تو شوک بود و هی میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست .. هی اشاره میکرد به گوشی تلفن ! فکر کردم میگه درو باز کن و منم درو زدم و بغلش کردم و کشون کشون بردمش روی مبل نشوندمش . داشتم ازش میپرسیدم چی شده که صدای زنگ بلند شد . از چشمی نگاه کردم چشمم افتاد به نگهبان ساختمون . پایین ورودی ساختمون توی یه اتاقک شیشه ای میشینه و شب ها که دانشجوها دیر میان در رو براشون باز میکنه و تا صبح مراقب ساختمون هست و صبح میره .&lt;br /&gt;درو که باز کردم شروع کرد سوئدی بلغور کردن و بعد هم اشاره به سمت چپ دیوار کرد . تا سرمو بردم ببینم به چی داره اشاره میکنه , یهو با فجیع ترین صحنه زندگیم مواجه شدم !!!!!!! آرتین .......&lt;br /&gt;حالا نوبت من بود که غش کنم و اینا منو کشون کشون بیارن تو . صداهای درهم برهم رایان و آرتین و خواهرم و چند نفر دیگه رو میشنیدم ولی اصلن دلم نمیخواست چشمهام رو باز کنم و با حقیقت روبرو بشم و دلم میخواست فقط بخوابم و فکر کنم همه اینها یک کابوس بوده , ولی با یک شوک سرد وحشتناک برگشتم به دنیای حقیقی و چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت آریتن بود که با همون لبخند مسخره ش زل زده بود بهم !!!! تا یکی دو ساعت فقط آه و ناله بود که من و خواهرم میکردیم و انگار تمام خاندانمون رو کشته باشن .. تا آخر دیدم فایده نداره و باید سر از این قضیه در بیارم ! بلند شدم و دست آرتین رو گرفتم و بردمش اتاق نشیمن و گفتم :&lt;br /&gt;- تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ اصلن چطوری اومدی سوئد ؟&lt;br /&gt;جای تشکرته ؟ گفتم تولدته ذوق زده ت بکنم دیگه !&lt;br /&gt;- پدر سگ ! جواب منو ندی خودمو از همین بالا پرت میکنم پایین . گفتم تو چطوری تونستی بیای ؟&lt;br /&gt;مثل آب خوردن .. از حساب مشترکمون 10 تومن دادم به آژانس مسافرتی اونم سند خونه و عقدنامه و شناسنامه های خودم و خودت رو گرفت و برد برامون ویزا گرفت !&lt;br /&gt;از حساب مشترکون ؟؟؟؟ ده میلیون ؟؟؟؟؟؟ مگه من اونو نذاشته بودم خبر مرگم نیستم از اون خرج کنین برای مواقع ضروری ؟ گرفتی همشو آتیش زدی ؟؟؟&lt;br /&gt;همه ش که نه یه دو میلیون هم پول بلیط هواپیما شد کمی هم سوغاتی براتون آوردم .. اصلن دلم برات تنگ شده بود , بچه هم بیتابی میکرد دیگه .. گفتیم تولدته بیاییم اینجا ذوق زده بشی و چه هدیه ای قشنگ تر و بهتر از من .......&lt;br /&gt;دوباره غش کردم ...... دفعه دوم که به هوش اومدم نوبت رایان بود که زل بزنه بهم ! برگشتم به آرتین گفتم :&lt;br /&gt;- مگه بچه مدرسه نداشت ؟ برای چی برش داشتی آوردی اینجا ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;آنفولانزای خوکی تو مدرسشون چند تا بچه گرفته بودن کل مدرسه رو تعطیل کردن ! تازه این که مدرسه نمیره پیش دبستانی میره .. مهم نیست !&lt;br /&gt;- ای خدا ! من از دست تو چیکار کنم ؟ آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟&lt;br /&gt;این یه رازه ! نمیتونم بگم .&lt;br /&gt;- آرتین باور کن اگه نگی تخماتو همین الان میکنم !&lt;br /&gt;به خدا نمیتونم قول دادم یکی از آشناهاتون که اینجاست ما رو آورد تا اینجا و بعد هم سفارش کرد که نگم و ناموس مادرمو گرو گذاشتم پیشش ...&lt;br /&gt;که اینطور ! خب .. حالا منو دیدی ؟ همین الان تاکسی میگیرم برات صاف میری فرودگاه بر میگیردی ایران بچه رو هم با خودت میبری .....&lt;br /&gt;رایان از اونور شروع کرد غر زدن و مامان مامان کردن و بالا پایین پریدن .. و آرتین هم از اینور اخم کردن و ناراحت شدن ..&lt;br /&gt;- مامان و کوفته ! تو مگه مدرسه نداری با بابات اومدی اینجا ؟&lt;br /&gt;مدرسه تعطیله بعدشم اصلن نمیخوام پیش بابا بمونم !&lt;br /&gt;- باید بمونی . مامان کار داره ..&lt;br /&gt;نمیخوام ! نمیرررررررررررررم ........&lt;br /&gt;- آرتین من تو رو میکشم .. ببین کی گفتم !&lt;br /&gt;بابا از خر شیطون بیا پایین . بیا با هم بر گردیم ایران , دق کردم تک و تنها ! منو با این جانور گذاشتی رفتی فکر نمیکنی دست تنها چیکار کنم ؟&lt;br /&gt;- من به چه زبونی بهت بگم ؟ میخوام تنها باشم یه مدت ! مگه با هم توافق نکردیم ؟ گفتی باشه ! حالا چرا زدی زیرش ؟&lt;br /&gt;من غلط کردم ! من فکر کردم بچه رو هم میبری نه که بندازیش گردن من ..&lt;br /&gt;- اتفاقن از اول هم گفتم بچه رو خودت یه مدت نگه میداری تا بفهمی من چی میکشم . حالا اون بلیطت رو بده ببینم ... چند روزه بلیط گرفتی ؟&lt;br /&gt;بیخیال دیگه .. سه ماهه گرفتم که حسابی با هم خوش باشیم !!!!!!!!!&lt;br /&gt;سه ماااااااااه ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هفته دیگه ایرانی .. یعنی نری ایران من یا خودمو میکشم تا تو رو .&lt;br /&gt;باشه حالا صحبت میکنیم .. غذا چیری داری ؟ خیلی گشنمه .&lt;br /&gt;- آره داریم ! کوفت , درد , مرض , زهر مار , کارد .. میخوری ؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;+ شیوا من گفته باشم ها ! یا جای من اینجاست یا جای شوهرت ! من نیاز به آرامش و سکوت دارم شما دو تا هم دائم با هم جنگ و دعوا دارین من نمیتونم درس بخونم . همین امشب میرین هتل جفتتون !&lt;br /&gt;برو ببینم تو هم . کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید .. تو درس میخونی یا سلاخی میکنی ؟ شب به شب فقط دل و روده موش واسه من پاره میکنه و صبح جنازه هاشون رو میبره !!! اصلن همه اینها زیر سر توئه و با این نقشه های مزخرفت . من داشتم میرفتم پیش مامان اینا , تو گفتی بیا من تنها نباشم الان اگه رفته بودم اونحا این سر خر اینجا نبود !&lt;br /&gt;- شیوا بهم بر میخوره ها !&lt;br /&gt;مثلن بهت بر بهوره چیکار میکنی ؟ هاااااااااا ؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- هیچی گفتم که بدونی شاید ناراحت بشم !&lt;br /&gt;تو غیرت داشتی نمیذاشتی کار به اینجا بکشه که من همه چیزو ول کنم در برم از دستت و اینقدر منو اذیت نکنی ! هم تو و هم اون ننه ت یه آب خوش نذاشتین از گلوی من پایین بره , بی غیرت تو راست میگفتی میرفتی سر کار نه که من خرجتو بدم و تازه زبونت م سر من شیش متر دراز باشه .. حالا هم اومدم اینجا دست از سرم بر نمیدارین ؟ مامان جونت تازه مگه نمیگفت منو طلاق بدی صد تا دختر مثل پنجه آفتاب برات میگیرم ؟ پس کو ؟&lt;br /&gt;حالا مامانم یه چیزی گفت تو چرا بهت بر میخوره زود ؟&lt;br /&gt;- ببین صداتو ببر ! حالا هم برو بشین یه گوشه حرف نزن بذار ببینم چه خاکی سرم باید بریزم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی میگفتن تمام پولهات دود شده رفته هوا , زلزله اومده خونه ت با خاک یکسان شده , جفت پاهات قلم شدن , قطع نخاع شدی , همه موهات ریخته و کچل شدی و .. اینقدر ناراحت نمیشدم که با دیدن آرتین اینقدر اعصابم ریخت به هم ! اونم درست در چنین روزی . بلند شدم رفتم حموم لباسهامو در آوردم و لخت نشستم کف وان و دوش آب یخ رو باز کردم رو خودم تا کمی آروم بشم و فکر کنم ببینم چیکار میشه کرد ؟ کمی که آروم شدم حوله رو پیچیدم دور خودم و اومدم بیرون . رایان روی مبل خوابش برده بود و آرتین هم داشت میوه میخورد و عین خیالش هم نبود .. چقدر خوب بود همه آدمها اینطور از مخ آزاد بودن !!!&lt;br /&gt;- شیوا میوه میخوری ؟ یه پرتقال برات پوست بکنم ؟&lt;br /&gt;غش کردم از خنده ! بخاطر همین دیوونه بازیهاش هست که دوستش دارم ... با اینکه بعضی وقتها به حد مرگ منو عصبانی میکنه و دلم میخواد سرشو ببرم , ولی بعد میبینم همه این کارهاش از سادگیش هست .. بچه رو بغل کردم و بردم روی تخت خوابوندم و خودم هم برگشتم پیشش نشستم . نمیدونستم چی باید بگم و حرفم نمی اومد . داشتم فکر میکردم که خواهرم اومد و با دیدن ما برگشت گفت :&lt;br /&gt;- شما دو نا جفتتون خل و چلین تو هم بیخود از آرتین ایراد نگیر . نه به اون دعوا کردنت نه به اینکه لخت شدی و میخوای بپری تو بغلش ..&lt;br /&gt;گمشو ! مگه نمیبینی از حموم اومدم ؟ دوش گرفتم ..&lt;br /&gt;- دوش گرفتی ؟ پس چرا لباس نپوشیدی ؟ کون لخت نشستی پیش شوهرت که چی ؟&lt;br /&gt;اصلن به تو چه ! تو مگه درس نداشتی ؟ پس اینجا چیکار داری ؟&lt;br /&gt;- همینه دیگه ! حواس آدمو پرت میکنین , یادم رفت اصلن برای چی اومدم ....&lt;br /&gt;+ میگم شیوا ؟ خواهرت بد نمیگه ها ؟ دلم برات خیلی تنگ شده میای ...&lt;br /&gt;دیگه روتو زیاد نکن .. همینمون مونده جلوی اینا بریم سانفرانسیسکو !&lt;br /&gt;+ درو میبندیم ..&lt;br /&gt;حرف بزنی آتیشت میزنم ... خجالت بکش .. بذار تنها شدیم یه فکری میکنیم !!!!!!!&lt;br /&gt;خلاصه آقا رو انداختم حموم بره دوش بگیره و خودم هم موندم اینو کجا جاش بدم ؟ دو تا تخت داشتیم و دو تا اتاق و یه هال فسقلی . حالا اگه هم میفهمیدن این آقا اومده طولانی مدت اطراق کنه کلی بد میشد برای خواهرم ! شب رو آرتین توی هال روی مبل خوابید و من و رایان هم کنار هم و خواهرم هم که تو اتاق خودش . تا 5 صبح خوابم نمیبرد و صد جور فکر میکنم تا آخر نفهمیدم کی بود که خوابم برد . صبح هم از ورجه وورجه های رایان بیدار شدم که از سر و کولم بالا میرفت . اینقدر خسته بودم که چشمم باز نمیشد و دلم میخواست تا ابد بخوابم ولی مگه این جانور میذاشت ؟&lt;br /&gt;بلند شدم و با هم رفتیم بیرون تا صبحانه درست کنم . آرتین و خواهرم خواب بودن هنوز کتری رو زدم به برق و یه چایی درست کردم و بعد هم لباس تن رایان و خودم کردم و رفتیم رستوران نزدیک خوابگاه صبحانه بخوریم . هوا هم لعنتی اینقدر سرد بود که حد نداشت . مثل همیشه نم نم بارون و ابری !! برای اون دو تا هم صبحانه گرفتم و آوردم خونه . خواهرم بیدار شده بود و آرتین همچنان خواب .. رایان رو فرستادم سر وقتش تا بره بیدارش کنه .. پنج دقیقه نشد که صدای آرتین رفت آسمون و با قیافه ژولی پولی اومد بیرون ..&lt;br /&gt;- ساعت خواب .. یه کم دیگه هم میخوابیدی ناهار میخوردیم !!!!!!&lt;br /&gt;باور کن 24 ساعت بود نخوابیده بودم .. توی هواپیما دائم بیدار بودم ..&lt;br /&gt;+ مامان دروغ میگه همه ش خواب بود خرخر میکرد آقای بغلیمون هم عصبانی بود از صداش ..&lt;br /&gt;- خودم میدونم عزیزم , این بابات کی میخواد از رو بره دروغ نگه نمیدونم . حالا برو دست و صورتت رو بشور بیا صبحانه بخور تا ببینیم چه خاکی سرمون بریزیم !&lt;br /&gt;خواهرم که یک بند غر میزد و هی میگفت اگه بفهمن این همه آدم اینجاست منو میندازن بیرون و باید برین هتل بگیرین و من نمیتونم درس بخونم و ... شده بود قوز بالا قوز . خلاصه قول دادیم مزاحم درس خوندن خانم نباشیم تا ببینم میخواهیم چیکار کنیم ؟ خودم که واقعن خسته شده بودم از اینجا و دلم میخواست برگردم ولی با اومدن این دو تا افتاده بودم تو هچل . بعد از صبحانه به خواهرم گفتم :&lt;br /&gt;- تو نمیخوای از خونه بری بیرون ؟&lt;br /&gt;نه ! میدونی که من بعد از ظهر کلاس دارم ..&lt;br /&gt;- خب میتونی رایان رو یکساعت ببری بگردونی ؟&lt;br /&gt;نه ! میدونی که هوا سرده داره بارون هم میاد منم خوشم نمیاد از خیس شدن !&lt;br /&gt;- بیا من پول تاکسی میدم بهت با تاکسی برین بیرون !&lt;br /&gt;چیه میخوایین ما رو دک کنین ؟&lt;br /&gt;- فضولی مگه تو ؟ یکساعت این بچه رو ببر بیرون بگردون دیگه ! نمیمیری که ..&lt;br /&gt;هزار کرون بده !!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;- کوفت میدم .. تا همین جاشم 35 هزار کرون به من بدهکاری . همه خرج و مخارجت رو که من دادم حالا واسه یکساعت هزار کرون میخوای بگیری ؟&lt;br /&gt;دیگه همین که گفتم , یا هزار کرون یا من از خونه تکون نمیخورم !&lt;br /&gt;- ای بمیری .. برو تو کیفمه خودت بردار .. پس دو ساعت پیدات نمیشه خونه ها !&lt;br /&gt;اووووووووو .. چه خبره ؟ ندید بدیدا ! نیم ساعت بیشتر که طول نمیکشه کارتون .. تو این سرما شما هم حال دارین ها ..&lt;br /&gt;- بتوچه آخه ؟ زود باش حاضر شو برین بیرون .&lt;br /&gt;+ مامان من میخوام بمونم همین جا !&lt;br /&gt;عزیزم من میخوام با بابات خصوصی صحبت کنم تو با خاله برو بیرون میخواد برات اسباب بازی بخره .&lt;br /&gt;+ پس از اون دایناسورها میخوام که تو کارتون نشون میداد ..&lt;br /&gt;باشه . به خاله بگو برات میخره . حالا بیا لباساتو تنت کنم .&lt;br /&gt;خلاصه این دو تا رو انداختیم بیرون و ........... تلاقی این 2 ماه در اومد !! حالا تو این مدت صبح ها سه تایی میریم بیرون و میگردیم و ناهار بیرون میخوریم و بازم میگردیم و شام میخوریم و عصر میاییم خونه . آرتین و رایان رو هم از در پشت ساختمون که مخصوص حمل زباله هست میاریم تو . شب ها هم که حکومت نظامی هست و کسی نباید جیک بزنه ! هر چی هم به آرتین میگم بیا برگردیم ایران , میگه چه عجله ای هست ؟ داره بهمون خوش میگذره بذار یهو با خواهرت میاییم ... خلاصه چی میخواستیم چی شد ! اینم از حکایت من بدبخت تو دیار غربت ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2576209843049282149?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2576209843049282149/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2576209843049282149&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2576209843049282149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2576209843049282149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4849442948826618994</id><published>2009-11-20T13:55:00.001-08:00</published><updated>2009-11-20T13:55:24.759-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ما ایرانی ها توی سوئد موجودات عجیب و غریبی به حساب میاییم ! برای اینکه نه کاملن شرقی هستیم و نه کاملن غربی . مثلن این پکی مکی ها و افغانی ها و عرب ها رو که نگاه میکنی همشون پوست سبزه دارن و موی سیاه ! ولی ما ایرانی ها بر عکس این موجودات , موی سیاه داریم و پوست سفید ! صد البته هم وقتی یکماه خارج از کشور زندگی میکنیم دقیقن 4-5 پرده رنگ پوستمون روشن تر و سفید تر میشه چون هوای تهران به شدت آلوده ست و باعث سیاه شدن پوست صورت میشه و همین بیشتر باعث تعجب و خوشایند اروپایی هاست که دنبال موی مشکی میگردن ولی بدبخت ها هر چی نگاه میکنن نژاد و تیره ما رو نمیتونن تشخیص بدن و پیش خودشون میگن خدایا خداوندا اینا چه عرب هایی هستن که سفید پوستن و تازه شکلشون هم فرق داره و گره گوری هم نیستن ... هر چند توی سوئد موی سیاه داشتن هم باعث بدبختی هست و یک عده راسیست وجود داره که با موی مشکی مشکل فجیعی دارن و دستشون بیاد یه بلایی هم سرت میارن !!!&lt;br /&gt;حالا ما هم هر جا که میریم زن ها و بعضی مردها هی به ما گیر میدن که شما کجایی هستین ؟ وقتی میگی ایرانی هستیم , نصفشون که مثل گاو ( ع ) میمونن و نمیدونن ایران کجاست و برای اینکه ضایع نشن میگن اوکی ! یک سری که فکر میکنن ایران همون عربستان هست و میگن عرب ؟ بعد که قیافه غضبناکت رو نگاه میکنن و بهشون توضیح میدی ایرانی با عرب سوسمار خور تومنی چند میلیارد فرق میکنه و عرب یعنی فحش خوار – مادر برای ایرانی ها , عذرخواهی میکنن و میگن : آها پرشیسکا !!!!!! خلاصه این موی مشکی ما شده اینجا تابلو و روزی نیست کسی توی مترو یا اتوبوس بهمون گیر نده و هی سوال و جواب نشیم . منم که از دستکاری کردن خودم بدم میاد و اصلن دوست ندارم زیبایی طبیعی خودمو با رنگ مو و آرایش غلیظ و کوفت و زهرمار به هم بریزم , هر روز باید برای اینها هی توضیح بدم ایران کجاست و دم از افتخاراتمون بزنم و رئیس جمهور متقلب دروغگوی ابلیس رو براشون مثال بزنم تا بفهمن ایران کجاست و چی به روز ما دارن میارن !&lt;br /&gt;حالا جالب اینه که وقتی براشون توضیح میدی و دوزاریشون می افته ایران کجای این کره خاکی قرار گرفته , تازه بهت میگن پس چرا حجاب نداری ؟ بعد که بهشون میگی تو ایران همه زنها دوست دارن بی حجاب باشن ولی اگه حجاب نداشته باشن دولت دارشون میزنه و شلاق میخورن و سنگسار میشن (!) این آخری ها رو واسه زیاد کردن پیازداغ همیشه اضافه میکنم , طرف قیافه ش در هم میره و زن باشه میبوست و مرد باشه کلی احساس هم دردی میکنه باهات .&lt;br /&gt;حالا این یک قسمت ماجرا بود . قضیه اونجا حاد میشه که شبهای آخر هفته که میریم دیسکو , کلی پیشنهاد بی ناموسی بهمون میشه ! ولی نه از طرف مردها که از طرف زنها !!!!!!! نمیدونم کجای قیافه من به لزبین ها میخوره که تا الان 7 تا زن بهم پیشنهاد سکس دادن و یکشون هم به زور منو بوس کرده . طبیعیه که هر وقت این پیشنهادهای فجیع بهم میشه وقتی میام خونه تا نیم ساعت فقط خودمو جلوی آینه نگاه میکنم و هی از خودم میپرسم : شیوا تو چی داری که اینا فکر میکنن همجنسگرا هستی ؟ ولی جوابی پیدا نمیکنم . امشب ولی وقتی این سوال ازم شد از دختره پرسیدم و اشاره کرد به موهام و بعد هم انگشت گذاشت روی لبهام . نمیدونم چطوری حسمو براتون بگم !! مثلن تصور کنین مرد باشین و یه گی بیاد بهتون بگه میای بریم سکس ؟؟؟؟؟؟ حالا زن بودن پیشکش ...&lt;br /&gt;توی کافه های ایرانی هم که میریم یه عده هستن که دنبال زن و دخترهای مجرد میگردن تا سرکیسه شون کنن . چند روز پیش رفته بودیم کیک و قهوه بخوریم و یه آقای شیک پوش میان سالی اجازه گرفت و نشست پیشمون . بعد گفت اگه تصمیم به گرفتن اقامت دارین من میتونم کمکتون کنم . منم شیطنتم گل کرد و گفتم چطوری ؟ گفت شما به من 200 هزار کرون میدین و من با شما ازدواج میکنم و به همین سادگی بعد از سه سال شما اقامت دائم میگیرین ! منم که همه اینها رو فوت آبم بهش گفتم : اومدیم و شما وسط این 3 سال دبه در آوردی که یا پول بیشتر بده یا انصراف میدم , اونوقت چی ؟ چند دقیقه نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و گفت : نکنه تو هم اینکاره ای ؟ گفتم نه این اینکاره نیستم ولی روی پیشونیم چیزی خوندی که فکر کردی من اینقدر هالو هستم یا کشته مرده این سوئد خراب شده که بدون فکر کردن پولمو بدم دست تو ؟ بعد هم آدم حسابی من بخوام 200 هزار تا به تو بدم , خب 100 تا دیگه روش میذارم ویزای بیزینس میگیرم که هر وقت دلم خواست بیام و برم ... ما تا اینا رو گفتیم , آقا کلی خوشش اومد از من و یه قهوه دیگه هم مهمونمون کرد و بعد هم شماره داد و .. ایرانی هستیم دیگه !!&lt;br /&gt;یه چیزی هم از تبلیغات مذهبیون توی سوئد براتون بگم که خیلی جالبه :&lt;br /&gt;چند روز پیش تو ایستگاه مترو ایستاده بودم که برم یه موزه تو وسط شهر رو ببینم . یهو یه پسر جوون که یه سگ گنده همراهش بود اومد طرفم و یه کتاب انجل و یه دی وی دی فیلم مصائب مسیح رو داد بهم و گفت به مسیح ملحق شو !!!!!!!!!!! جلل الخالق ! ما از تمام مذاهب در میریم , اینا 4 چنگولی میان میچسبن به ما ! انجیل رو دادم دستش و گفتم من مسلمونم ! گفت پس چرا حجاب نداری ؟ گفتم پدرم مسلمون بوده و به منم رو اون حساب میگن مسلمون ! گفت مهم نیست مسیح همه رو دوست داره بخونش . گفتم سوادش رو ندارم . گفت کجایی هستی ؟ گفتم ایرانی . کیفش رو باز کرد و چند تا انجیل به زبون های مختلف گرفت جلوم که فارسی هم جزوشون بود و خلاصه به زور یه کتاب داد دستمون به همراه اون فیلم کذایی مل گیبسون و رفت ! منم ایستگاه بعدی که پیاده شدم صاف کتاب و سی دی رو انداختم تو سطل آشغال و رفتم دیدن موزه ..&lt;br /&gt;ایرانی ها هم اینجا تبلیغات زیادی میکنن برای گروهکهای خاص . دار و دسته اون زنیکه فاحشه پتی یاره تروریست , مریم رجوی و طرفداران اون مردک آدمخوار , منصور حکمت یکی از معروف ترین فعالان سیاسی ایرانی در سوئد هستن . هر کدوم هم مزخرفات خودشون رو میخوان به خوردت بدن . طرفدارای مریم رجوی باز خوبیشون اینه که به کسی کاری ندارن و فقط هارت و پورت میکنن و هر هفته یکبار میان جلوی مجلس سوئد و شعار های آبکی سر میدن و مردم هم هرهر به اینها میخندن و فکر میکنن دارن سرود میخونن و چند تا هم ازشون عکس میگیرن و بعضی از این مسلمونهای دو آتشه هم فحش خوار مادر بهشون میدن و اونا هم با شعار جوابشون رو میدن و تموم میشه میره .&lt;br /&gt;اما طرفدارهای آدمخوار منصور حکمت موجودات فجیعی هستن ! کافیه یه خبری بشه , فوری پرچم قرمز دست میگیرن و عکس های پیغمبرشون , منصور , رو هم میگیرن دستشون و شروع میکنن عربده کشی . جالب اینه که هر ایرانی ای رو هم که میبینن میگن اگه بیایی تو سازمان ما , برات اقامت جور میکنیم ! تف .. آدم چقدر باید بدبخت باشه که برای گرفتن یه اقامت بره زیر پرچم یه مشت کمونیست روان پریش !!!&lt;br /&gt;در مورد فضای هنری سوئد هم باید چیزهای جالبی که دیدم رو براتون بگم :&lt;br /&gt;چند تا گالری و نمایشگاه در سوئد هست که چیزهای فجیع و بی ناموسی ای رو نمایش میده و از اینجا به بعدش رو بالای 18 سال بخونه !&lt;br /&gt;داشتم نقشه گالری های استکهلم رو میخوندم که چشمم خورد به یه اسم عجیب و غریب و بعد از روی نقشه و گوگل عکسش رو پیدا کردم و دیدم راجع به زنان هست ! خلاصه منم شال و کلاه کردم و فرداش رفتم سر وقت این موزه . چشمتون روز بد نبینه ! این هنرمند دیوانه گرفته بودم 76 تا مجسمه از آلت تناسلی زنها رو در ابعاد بزرگ ساخته بود و گذاشته بود توی گالری !!!!! از همون راهی که رفته بودم تو , برگشتم ..&lt;br /&gt;بعدیش یه نمایشگاه نقاشی از یه خانم ایرانی بود به اسم فاطمه گوشه ! این زن دیوانه که بعدن فهمیدم یکی از نزدیکانش رو بر اثر سنگسار از دست داده , چنان نقاشی های فجیعی از آخوندها و اسلام و ... با مایه نود کشیده بود که مغز آدم سوت میکشید ! یه دفتر هم گذاشته بود که مردم نظراتشون رو براش بنویسن . منم دفتر رو برداشتم و 5 صفحه براش نوشتم که خلاصه ش این بود که :&lt;br /&gt;تو اگه با یه جریانی مشکل داری دلیل نمیشه که کل و اصل اون باور و عقیده رو زیر سوال ببری . مثلن وقتی توی یکی از نقاشی هات گرفتی یه زن لخت رو بالای کعبه کشیدی , این نهایت حماقت تو رو نشون میده . منم مثل تو با اسلام آخوندی مشکل دارم ولی دلیل نمیشه باور اسلام رو زیر سوال ببرم یا به این شکل به اسلام توهین کنم چون در اون صورت به یک میلیارد انسان توهین کردم ! وقتی تو این کار رو میکنی , مسلمونها هم به خودشون حق میدن که به پیروان یهود و مسیحیت و بودا و ... توهین کنن و یا بمب به خودشون ببندن و غیر مسلمونها رو منفجر کنن ! همین رفتارهای افراطی تو و امثال تو باعث ظهور جریانی به اسم طالبان شده . تو بجای این نقاشی های مزخرف بهتره بری یقه اون کسانی رو بگیری که از دین و مذهب دارن سوء استفاده میکنن و اسلام رو تحریف کردن به نفع خودشون ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم وقتی نوشته های منو بخونه بره خودکشی کنه . خلاصه تا دلتون بخواد اینجا مشغولیت هست و هر روز یه چیز تازه میبینم و جالب .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4849442948826618994?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4849442948826618994/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4849442948826618994&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4849442948826618994'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4849442948826618994'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/blog-post_20.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-1174425419081748400</id><published>2009-11-15T12:38:00.001-08:00</published><updated>2009-11-15T12:38:40.831-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خواهرم نشسته بود داشت دکمه ژاکتش رو که کنده شده بود میدوخت و منم هی کانال های تلویزیون رو عوض میکردم و هر مزخرفی که می اومد یه فحش آبدار حواله تلویزیون میدادم ! طبق معمول هر شب , یا فیلم سکسی بود یا برنامه آشپزی بود با اون زنیکه آشپز که با اون لهجه مزخرف سوئدیش انگار که قرقره میکرد موقع حرف زدن و یا فیلم های صد سال پیش قدیمی مال دهه 70 میلادی . بعضی کانال ها هم سریال های نخ نمای آمریکایی رو با زیر نویس سوئدی پخش میکردن . تنها برنامه ایدول جالب بود که انتخاب سوپر استار برای MTV هست و یه پسر ایرانی هم شرکت کرده بود و از برنامه روحوضی Tv Persia خیلی جذاب تر و بهتر بود . برنامه که تموم شد چشمم افتاد به خواهرم و دوختن دکمه ش ! دقت که کردم دیدم داره دکمه و دو طرف لباس رو با هم به هم میدوزه !!!&lt;br /&gt;- تو داری چیکار میکتی ؟&lt;br /&gt;مگه کوری ؟ دارم این دکمه لعنتی رو میدوزم !&lt;br /&gt;- کور اون عمه پتی یاره خودم و خودته . میبینم داری میدوزی , میشه بگی چی رو به چی داری میدوزی ؟&lt;br /&gt;دکمه رو دارم به ژاکتم میدوزم !&lt;br /&gt;- بعد اونوقت میشه بگی چطور میخوای این ژاکت رو تنت کنی ؟&lt;br /&gt;تازه خانم دوزاریش افتاد که چه گندی زده و از حرصش نخ و سوزن و ژاکت رو پرت کرد و بلند شد رفت . منم که از خیاطی متنفرم و محلش نذاشتم . خودم بودم حاضر بودم برم یه لباس نو بخرم تا اینکه مجبور بشم بدوزمش , همون کاری که با جورابهای در رفته م میکنم و همه رو صاف میندازم تو سطل زباله . بازم مشغول تلویزیون شدم و کمی صدای آمریکا رو گوش دادم و جز مزخرف و دری وری چیزی نمیداد . تنها برنامه جالبش همون پارازیت بود که خیلی قشنگ درسته ریده بود به بسیجی ها . بعد هم تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم برم دستشویی که وسط راه دادم رفت هوا . سوزن خیاطی رفت تو پام و انگار توی کمرم نیزه فرو شده باشه , چنان تیر کشید که نفسم بند اومد . دیگه نشستم رو زمین و آبغوره گرفتن . خواهرم تا اومد بالا سرم , ژاکتش رو برداشتم و پرت کردم تو سرش و شروع کردم فحش دادنش ..&lt;br /&gt;حالا نشسته کنارم و پامو گرفته تو دستش و نگاه میکنه . میگم چی رو میبینی اون سوزنو بکش بیرون دیگه !&lt;br /&gt;- همین طوری که نمیشه . الان بکشم خیلی دردت میاد . بیا بریم بیمارستان .&lt;br /&gt;الان یه بیمارستانی بهت نشون میدم که کیف کنی .. بعد هم موهاشوم گرفتم تو مشتم و شروع کردم کشیدن و اونم همینطور و خلاصه اون بکش من بکش و آخر هم خودم دست انداختم سوزن رو از پام کشیدم بیرون و بیرون کشیدن همان و دوباره همون نیزه بهم فرو شدن همان !!!!! خیلی میتونستیم بخاطر سرما اینور اونور بریم , اینم شد قوز بالا قوز و چلاق شدیم !&lt;br /&gt;فرداش یکی از دوستان دورمون دعوتمون کرده بود منزلش . هر چی گفتیم کار داریم و سرده و دور هستین و نمیتونیم بیاییم قبول نکردن و آخر دخترش رو با ماشین فرستاد دنبالمون و بردنمون خونشون . شام همه رقم چیده بودن و منم که تو این مدت 50 روز یه غذای درست و حسابی نخورده بودم و همه ش یا مک دونالد کوفتی خوردیم یا غذاهای آماده توی ماکرو و یا رستوران ترکی و پیتزا , دیگه سر از پا نمیشناختم و از هر غذایی که روی میز بود یه ناخنکی میزدم و دلی از عزا در می آوردم بیخیال اسهال .... خوردم و خوردم تا رسیدم به یه غذای عجیب . در واقع یه خورش عجیب بود که شبیه قرمه سبزی بود و مزه اونم میداد و خوشمزه تر ولی نه گوشت داشت نه لوبیا ! پرسیدم این چیه ؟ گفتن ملا قرمه ! بعد معلوم شد مِلا به زبون مازندرانی یعنی همون مُلا یا آخوند جماعت جاکش ! و چون این غذا گوشت نداره و قدیم ها ملاها گدا گشنه بودن و مثل امروز دزد و مال مردم خور و آقازاده نبودن , این غذا رو به دلیل ارزونی به قرمه سبزی ملاها تشبیه میکردن !!!! اما از حق نگذریم از قرمه سبزی به نظرم خوشمزه تر بود و خوبیش هم این بود که شنبلیله تازه توی سوئد نیست و از خشکش استفاده کرده بودن . چون آدم کافیه قرمه سبزی بخوره و اونوقت تا 3 روز شاش و عرق و هر ترشحی از بدنش بوی شنبلیله و قرمه سبزی میده !!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;بعد از شام تازه متوجه لنگ زدن من شدن و آقای صاحبخونه گفت من کمکهای اولیه بلدم و بذار پاتو ببینم . خلاصه نشستم رو مبل و جورابمو در آورد و مشغول معاینه شد ! شرط میبستم هیچی حالیش نیست . چند دقیقه بعد گفت دواش پیش منه و رفت از اتاق بیرون و چند دقیقه بعد با یه قوطی کوچیک برگشت و شروع کرد یه چیزی رو کف پای من مالیدن . یک دقیقه نشد که بوی ویکس به مشامم خورد و برگشتم گفتم : ببخشید این که مالیدین ویکس نبود ؟&lt;br /&gt;- چرا ویکس بود ! خیلی عالیه !&lt;br /&gt;ببخشید اونوقت ویکس فکر نمیکنین مال درد های عضلانی و ضرب دیدگی دست و پا باشه ؟&lt;br /&gt;- بابا ویکس مال درده دیگه حالا درد هم درده دیگه چه فرقی میکنه ! جورابتو بپوش ...&lt;br /&gt;روانی !!!!!!!!!! باور کنین شعور چیز خیلی خوبیه ! بعدش چایی آوردن و چایی رو که خوردیم , صحبت از ایران شد و بعد هم حرف ها کشیده شد به سمت هواپیماهای ایرانی . منم که روحم خبر نداشت این آقا توی ایران ایر هستن , تا دلتون بخواد شروع کردم از هواپیماهای ایرانی مخصوصن ایران ایر , بد گویی کردن و از تابوت پرنده بگیر تا قهوه خونه بودن و ... ! هی میدیدم همسرش رنگ به رنگ میشه و برای من چشم و ابرو میاد ولی دوزاریم نمی افتاد و مرده هم هی نفسهای عمیق و پر صدا میکشید تا آخر طاقت نیاورد و گفت : خانم این چیزهایی که میگین حقیقت نداره شایعه ست ! ایران ایر بهترین هواپیمای دنیاست و ... خلاصه سرتونو در د نیارم چنان بحثی در گرفت که انگار ایران ایر ارث پدر اون بوده و منم میخواستم اونو از ارث محروم کنم !!!!&lt;br /&gt;بعد که بحث تموم شد , خانم این آقا که روانشناس هم هست شروع کرد صحبت کردن که بیایین شما اسم چند تا شخصیت معروف تاریخی رو که بهش علاقه دارین رو بگین تا من یه تست شخصیت شناسی انجام بدم و بگم شما چه آدمی هستن ! کاش زبونش لال میشد و این حرف رو نمیزد ! اول خواهرم شروع کرد و شخصیت های مورد علاقه ش رو گفت :&lt;br /&gt;- نرون ! کالیگولا ! آتیلا ! خروشچف ! تاچر ! آغامحمد خان قاجار !!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;برق از کله من پرید . خودم میدونستم خواهرم چند تا پاره آجر کم داره ولی دیگه نمیدونستم تا این اندازه وضعش وخیمه !!!!!!!!! تو همین فکرا بودم که نوبت خودم شد :&lt;br /&gt;- هیتلر ! پویتن ! ناپلئون ! تیمور لنگ ! کوروش و داریوش ! استالین ! پینوشه ! شاهنشاه آریامهر ! رضا شاه ! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه این بحث به روانکاوی کشیده نشد و همین که ما دو تا دهن باز کردیم , خانم صاحب خونه برای نگه داشتن آبروی ما از تصمیم خودش انصراف داد وگرنه معلوم نبود با این اراذل و اوباشی که ما دو تا نخاله بهشون علاقه داشتیم , چه اتهاماتی بهمون وارد میشد !!!!!!!! خلاصه شب هم ما رو رسوندن خوابگاه و رفتن . فکر میکنم پشت دستشون رو داغ کنن دیگه ما رو دعوت نکنن ! بعد از رسیدن به خونه نیم ساعت داشتم پامو توی حموم میشستم تا این بوی گند ویکس از پام بره ولی مگه این ماده چرب لعنتی پاک میشد ؟ اینقدر به پام مایع ظرفشویی و صابون مالیدم که میسوخت و دردش یادم رفته بود !!!!! موقع خواب هم طبق معمول هر شب اقا آرتین زد و رفت رو اعصاب من که :&lt;br /&gt;- من دیگه این بچه رو نگه نمیدارم و پدر منو در آورد و پاشو بیا و مگه تو خونه زندگی نداری و من چه گناهی کردم ول کردی همه چیزو رفتی و یه غذای درست و حسابی نخوردیم و دیگه اگه هفته دیگه نیایی من میذارم میرم خونه مامانم و ... خلاصه دوباره دعواموش شد و چند تا تهدید فجیع کردمش و گوشی رو قطع کردم . اینم از اوقات خوش ما ! حالا جالب اینه که خواهرم میگه دوره من ممکنه طولانی تر هم بشه و 3 ماه طول بکشه تو هم پیش من بمون ... بهش گفتم به همین خیال باش . همینم مونده گه فردا برم خونه ببینم خونه منفجر شده .. همینطوری یکماه نشده آقا الم شنگه به پا کرده و میگه منو ول کردی رفتی , دیگه 3 ماه بمونم میگه از خونه فرار کردی رفتی زن مردم شدی و ... . اینم از این چند روز ما که جز بدبختی توی این جهنم سرد چیزی برامون نداشته و نداره ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-1174425419081748400?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/1174425419081748400/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=1174425419081748400&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1174425419081748400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1174425419081748400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/70.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2992832165785527686</id><published>2009-11-08T03:49:00.001-08:00</published><updated>2009-11-08T03:49:53.186-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>این روزهای آخری دلم خیلی گرفته . قرار نبود اینقدر طولانی اینجا باشیم ولی برای اینکه خواهرم تنها نباشه محبور شدم ویزامو تمدید کنم تا با هم برگردیم و همین شده برای من دردسر و از خونه و زندگی موندم . برای 18 روز وسایل و لباس و وسایل سفر آورده بودم و حالا از یکماه هم کمی بیشتر شده و هر روز هم که میگذره هوا سردتر و سردتر میشه و به زمستون نزدیکتر میشیم . خواهرم تقریبن تمام روز خونه نیست و دانشگاه هست و من بدبخت تک و تنها توی خونه هستم . این روزا بیرون هم نمیتونم برم از بس هوا سرده . 4 روز تمام یک بند اینجا باد میوزید و بعد از 4 روز که وزش باد قطع شد , صبح که بیدار شدم دیدم مثل چی داره برف میاد !!!! دیگه یعنی دسته بیل تو کونم میکردن اینقدر عذاب نمیکشیدم که با دیدن یه همچین برفی , آه از نهادم بلند شد .. تا نصف روز برف بارید و بعد شد بارون اونم چه بارونی . یک بند تا فردا شبش بارون می اومد و بعد هم قطع شد و هوا یخ ! واقعن هر چی فکر میکنم میبینم آدمیزاد باید خیلی دیوانه باشه سوئد رو برای زندگی انتخاب کنه . از همه اینها بدتر اینکه ساعت 4 نشده همه جا تاریک میشه . چنان افسرده شدم این مدت که حد نداره . فقط خواهرمو دارم نفرین میکنم که هی گفت تو هم با من بیا و خوش میگذره .. گاهی دلم میخواد با بیل بکوبم تو سرش !!&lt;br /&gt;حالا هم که به روزهای پایانی سفر داریم نزدیک میشیم , دوست و فامیل و آشناست که از سر و کولمون دارن بالا میرن و هی دعوتمون میکنن اینور اونور . اون موقع که هوا خوب بود همشون یا سفر بودن یا کار داشتن و گرفتاری حالا تو این برف و بوران همه پیداشون شده . اینم از شانس مزخرف من بیچاره ! یعنی در زندگیم هرگز اینقدر بد نیاورده بودم تو هیچ سفری که این دفعه بد آوردم .&lt;br /&gt;اومدیم از خونه فرار کنیم و شر آرتین رو از سرمون باز کنیم , چنان بلایی سرمون اومد که الان حاضرم آرتین پیشم بود و تو خونه م نشسته بودم اگه ببینمش سر تا پاشو ماچ میکنم !!!!! " بشنو و باور نکن " شدم مثل زندانی هایی که هر روز چوب خطشون رو خط میکشن تا روز آزادیشون سریعتر برسه .&lt;br /&gt;حالا از اونور هم خبرهای تظاهرات مردم توی ایران هم منو بیشتر نگران کرده و هر روز زنگ میزنم ایران ببینم این آرتین دیوانه نره قاطی مردم کار دست خودش بده و بچه رو به امان خدا ول کنه . حالا خودش جهنم , بچه م تنها میمونه !!!!!!!!! والا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما .. این سرمای لعنتی سوئد باعث شد ما گذرمون به دکترهای اینجا هم برسه اونم از شانس ما یه دکتر افغانی خل و چل که کم مونده بود تخماشو بذارم کف دستش !!! اینجا مریض که میشی باید بری یه جایی توی مرکز شهر بهش میگن سیتی آکوتن . شماره میگیری و یه 4-5 ساعتی هم باید صبر کنی تا زیر پات علف سبز بشه و نوبتت بشه و بعد بری بگی چه مرگته ! حالا برای اینکه چنین بلایی سرت نیاد , مجبوری دست به تنبون دکتر علفی هایی مثل این افغانی مشنگ پوفیوز بشی که مثل گاو ( ع ) میموند و منو دیوانه کرد ..&lt;br /&gt;رفتم پیشش و با لهجه مزخرف هزاره ای شبیه حرف زدن خمینی داشت با من صحبت میکرد و نصف حرفهاش رو هم نمیفهمیدم . خلاصه من هی توضیح میدادم دریغ از اینکه این مردک یه کلمه آره یا نه بگه یا سوالی از من بپرسه ! بهش میگم سینه م درد میکنه , میگه اوهوم ! میگم گلوم هم درد میکنه ! میگه اوهوم ! میگم من فکر میکنم سرما خوردم , میگه اوهوم ! میگم معاینه میخواهین بکنین ؟ میگه باشد !!! حالا نشستم و میخواستم لباسم رو در بیارم که یهو عربده کشید :&lt;br /&gt;- چَه کار میکنی خانِم ؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;چیکار میکنم ؟ هیچی دارم لباسمو در میارم ؟ نکنه میخوای از روی پالتو منو معاینه کنی ؟&lt;br /&gt;- بنده خودم میدانم چه جور شما را بررسی کنم !&lt;br /&gt;بعد هم اومد و این گوشی رو برداشت و دستشو برد زیر لباسم و گذاشت رو سینه م تا صدای قلبمو گوش بده ! بهش میگم این سینه منه قلبم این طرف تره ! نفهمید ! گفتم این پستون منه ! اینورتره قلبم !!!!! بازم نفهمید ! آخر خودم دستشو گرفتم بردم روی قفسه سینه م تازه دوزاریش افتاد .. به روی خودش نیاورد و ول کرد رفت نشست و شروع کرد یه سری دوا نوشتن و بعد داد دستم . 300 کرون هم گرفت و اومدم بیرون و رفتم داروخونه روبروی درمانگاه . خانمی که داشت نسخه رو میخوند هی تایپ کرد و تایپ کرد و بعد یهو چشماش دیدم 4 تا شد و سوئدی یه چیزی گفت ! گفتم سوئدی بلد نیستم و انگلیسی لطفن !!!!!!!!!!! گفت این نوشته روزی 24 تا قرص باید بخوری . برو پیش دکترت ببین چرا ؟ برق از کله خودمم پرید . یعنی اینکه هر ساعت یه قرص ! رفتم دوباره پیش همین مرتیکه الاغ و بهش گفتم جریان رو . نسخته رو گرفت و زل زد بهم . بهش گفتم :&lt;br /&gt;- آقای دکتر فکر میکنم اشتباه نوشتین .&lt;br /&gt;اوهوم !&lt;br /&gt;- منظور شما در 24 ساعت 6 بوده تا یا 4 تا ؟&lt;br /&gt;اوهوم ! شما شش تا بخور !&lt;br /&gt;- آقای دکتر 6 تا زیاد نیست ؟&lt;br /&gt;شما 4 تا بخور ..&lt;br /&gt;- مطمئنین ؟&lt;br /&gt;اوهوم ..&lt;br /&gt;دیگه این اوهوم آخری رو که گفت منفجر شدم و گفتم : اوهوم درد اوهوم و کوفت پدر سگ چشم کون مرغی .. تو چطور دکتری هستی نشستی اینجا نمیدونی من روزی چند تا باید قرص بخورم ؟ همه چی رو که من دارم میذارم دهنت ....... بعد هم بلند شدم نسخه رو از دستش کشیدم و جلوی چشمش به 4 قسمت مساوی تقسیم کردم و پرت کردم تو سرش و پیش چشمهای از حدقه در اومده ش اومدم بیرون و صاف رفتم همون آکوت کوفتی .. حالا نشون به اون نشون یه دونه به من آنتی بیوتیک ندادن ! هنوزم از درد گلو نفسم بالا نمیاد و پدرم داره در میاد . تازه گفته اگه حس کردی خیلی تب داری و تبت از 40 درجه رفت بالا بعد بیا بهت آنتی بیوتیک میدیم و فعلن تا میتونی بستنی بخور !&lt;br /&gt;حالا این از این . دیروز یه آقای مسنی که از فامیل های دور ما هست , ما رو دعوت کرده بود منزلش و پای تلفن به ما گفته بود که یه کار واجبی هم برای ما داره و میخواد ما رو سورپرایز کنه ! این آدم رو ما همیشه به اسم افسره حاد میشناختیم و از دوستان پدرم بود . حدود 65 سال سن داره و دکترای فیزیک اتمی و بازنشسته ست و اینقدر ثروت داره که نمیدونه چیکار کنه نه بچه ای داره نه کس و کاری و یه زن ماست 15 سال از خودش جوون تر داره جفتشون خسیس و یوبس ! خلاصه ما رفتیم خونه اینا از ظهر و ناهار بودیم و عصرونه هم خوردیم و بعد هم شام آوردن و دسر و میوه و چایی و یه فیلم هم دیدیم و بعد آخر شب بود که یهو دیدیم آقا رفت یه سنتور آورد و زنش هم رفت یه دنبک آورد و یهو شروع کردن زدن و خوندن ! دیگه یعنی ما دلمونو گرفته بودیم فقط میخندیدیم و کم مونده بود بشاشم تو شورتم .. اینقدر هم اینا ناراحت شدن که حد نداشت .. ولی واقعن خیلی خنده دار بود و هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم . مرده فکر میکرد شجریان هست و چنان چهچهه ای میزد بیا و ببین ... خلاصه اندازه یکسالمون خندیدیم !&lt;br /&gt;مورد بعد فیلم های تلویزیون سوئد هست . این اتاقی که بهمون دادن یه شبکه خصوصی داره که 24 ساعته فیلم میده . اسمش هم هست کوم هم ! دو تا هم روزنامه توی سوئد منتشر میشه که مجانی هست و یکیش مترو هست و اسم فیلم های دره پیت این شبکه رو توش مینویسه . خواهرم که میره دانشگاه و شب دیر میاد , منم میشینم توی خونه و فیلم میبینم . این شبکه هم هر چی فیلم های مزخرف و سکسی هست نشونمون میده . یه فیلم داشت چند روز پیش نشون میداد مال آدمهای نخستین بود . وسطای فیلم هم خواهرم اومد و نشتسیم با هم داشتیم میدیدیم و یهو مرد غار نشینه به یکی از زنها اشاره میکنه بیاد جلوی پاش . زنه اول نمی اومد و بعد که اومد چشمتون روز بد نبینه , یهو آقا رفت پشت خانم و بسم الله ........ حالا هی خواهرم به من چپ چپ نگاه میکنه و منم هی رنگ به رنگ میشم و آخر به بهانه دستشویی بلند شدم رفتم بیرون . فحش خوار مادر بود که میدادم بهشون ! تازه حالا فهمیدم اول فیلم وقتی عبار AR میاد و یه عدد کنارشه مثل این : 18 AR یعنی برای 18 سال به بالاست و ... ما تا سوئدی یاد بگیریم معلوم نیست چی میشه !!!!&lt;br /&gt;جمعه و شنبه و یکشنبه ها اینجا مثل همه جای دیگه مردم شب ها میان بیرون و بقول معروف میترکونن ! دیسکو و پاب و کازینو و .. منم تازه جاهاشونو یاد گرفتم و خلاصه جمعه شب که میشه هر کی رو که پیدا میکنم گیر میدم بهش و با خودم همراه میکنم و میبرم . خواهرم که سرش تو کتابهاش هست و یه دوره فشرده رو باید بگذرونه و گاهی حتا غذا خوردن یادش میره . منم مجبورم با بچه های خوابگاههای کناریمون برم حالا یا دختر یا پسر .. دیشب هم با یه پسره رفته بودیم بگردیم . ساعت حدودای 9 شب بود و خیابون ها نسبتن خلوت . رفتیم اول یه رستوران و یه غذای سبک خوردیم و بعد پیاده راه افتادیم به سمت یه دیسکو که آقا میگفت خیلی خوبه . اسمش رو یادم نیست و یه اسم طول و دراز سوئدی بود . دم در کارت شناسایی رو دیدن و منم پاسپورتم رو نشون دادم و رفتیم تو . اینجا رسمه دم در لباسهات رو در میاری و میدی بهشون و بهت شماره میدن و راحت میری تو مثل بارونی و پالتو و .. . یا اگه کوله و کیف داشته باشی بهشون باید بدی . البته کیف زنونه رو کاری ندارن و کیف و ساک بزرگ رو باید تحویل داد و موقع بیرون اومدن 20 تا 30 کرون ازت میگیرن ! خلاصه ما هم رفتیم تو و چشمتون روز بد نبینه ! یه چیزی تو مایه های دیسکوهای سکسی آمریکایی بود . عربده کشی و رقصیدن مثل دیوانه ها و پسرها و دخترها هم همه ریخته بودن روی هم و فقط کم مونده بود لخت بشن و ... همینطوری هم پسرها می اومدن سراغت و همراهی میخواستن !! هنوز تو شوک این صحنه های فجیع بودم که یهو پسر همراهم منو بغل کرد و شروع کرد مثلن رقصیدن و چسبوند خودشو به من و .. حالا هی داد میزنم و هلش میدم که ولم کن و چیکار میکنی ؟ ولی از بس صدای موزیک بلند بود و همه تو هم بودن که صدا به صدا نمیرسید و تو اون شلوغی و خر تو خر هم نمیشد تکون خورد . خلاصه آقا کلی از خجالت ما در اومدن و گوش آرتین کر .. تو یه فرصت خودمو از بغلش کشیدم بیرون و اومدم بیرون . فقط منتظر بودم بیاد بیرون تا خدمتش برسم . ولی دیدم بیرون بیا نیست و منم رفتم پالتومو گرفتم و اومدم بیرون .&lt;br /&gt;اعصابم حسابی خرد بود و عصبی و کلافه بودم . همینطوری راه میرفتم و قدم میزدم که چشمم افتاد به یه بار خیلی شیک که آدمهاش مثل آدمیزاد بودن . رفتم تو و یه مارتینی گرفتم و نیم ساعتی نشستم و اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه . خونه که رسیدم خواهرم داشت تو اینترنت کار میکرد و منم صاف رفتم خوابیدم . خلاصه اینم از دیشب ما و این چند روزه .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2992832165785527686?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2992832165785527686/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2992832165785527686&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2992832165785527686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2992832165785527686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2714541943417912520</id><published>2009-11-04T04:12:00.001-08:00</published><updated>2009-11-04T04:12:42.069-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قبل از اینکه بیام سوئد آخر دل به دریا زدم و یه لپ تاپ سونی خریدم . از سری مدل های FW . البته یه اشتباهی کردم و اونم این بود که 16 اینچ گرفتم و خیلی بهتر بود که 13 اینچ میگرفتم چون وزنش برام سنگینه و حملش مشکل و شده وبال گردنم ! روش ویندوز ویستا بیزینس نصب بود و منم همون اول بسم الله زدم ویستا رو کامل فرمت کردم و روش یه ویندوز هفت نصب کردم و فرداش هم سوار هواپیما و ویژژژژژژژ سوئد ! بعد که رسیدم اینجا و کامپیوتر رو روشن کردم تازه دیدم چه گندی زدم ! اول اینکه اصلن از ویندوز اصلیش بک آپ نگرفته بودم و کلش نابود شده بود . تمام برنامه های سونی که روش نصب بود مثل کم کردن نور مانیتور و چک باطری و مالتی مدیا و ... همه از بین رفته بود . سیستم هم 64 بیت بود و من 32 بیت نصب کرده بودم و خلاصه احمدی نژاد بیار باقالی بار کن ! خلاصه هر چی تو سایت سونی رفتم درایور 32 بیت نداشت که نداشت ! اوریجینالش 64 بود و من بدبخت هم فقط میتونستم با امکانات نصف و نیمه ش کار کنم . خلاصه یه چند روزی گذشت و چند تا ایرانی اینجا پیدا کردیم که دانشجوی کامپیوتر بودن و یکیشون یه سی دی ویندوز 7 - 64 بیت پروفشونال اصل بهم داد و گفت اینو دانشگاه بهمون داده و سریالش معتبره و جنیون هم هست و بیا برات نصب کنم . خلاصه نصب کرد و دیدیم به به ! نمردیم و یه ویندوز اوریجینال هم دیدیم و همه چی هم مرتب . کلی هم ازش تشکر کردم و ...&lt;br /&gt;یه چند روز که گذشت حس کردم این ویندوز یه جورایی مشکل داره ! بعد از دو روز صدای زنبور از لپ تاپ بلند میشد وقتی روشن میکردم و وقتی با تکنیکال ساپورت آنلاین سونی چت کردم گفت کامپیوتر داره داغ میکنه و فن سی پی یو با حداکثر سرعت کار میکنه و این صدای اونه ! بعد هم سرعت بوت و کار کردن باهاش خیلی پایین بود و خلاصه باز روز از نو روزی از نو و منم دیگه میترسیدم روشنش کنم ! چند وقد بعد دوباره به تور یه دانشجوی کامپیوتر ایرانی دیگه خوردیم و گفت این ویندوزها آشغال هستن و بیا من برات یکی نصب کنم . از ایران یه ویندوز اولتیمیت 7 آورده بود و اونو برام نصب کرد و تمام مشکلات حل شد ! جالب این بود که ویندوزش نه سریال میخواست نه هیچی و نصب میکردی و تموم و بعد وصل میشد به سایت ماکروسافت و خیلی شیک اکتیو هم میشد و آپدیت هم میشد و خلاصه خیلی عجیب و غریب بود ! بماند سرعتش هم 2 برابر همون ویندوز قبلی بود و الان هم با همون دارم کار میکنم .&lt;br /&gt;این لپ تاپ قبلیم که رایان نابودش کرد و آب ریخت روش رو هم آورده بودم با خودم که بدم درستش کنن و اقلن اطلاعاتش رو بازیافت کنم . یه روز رفتیم نمایندگی مک و نشونشون دادیم و گفتن اصلن این لپ تاپ رو از کجا خریدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل الخالق ! منم هر چی دفترچه و کاغذ خرید و گارانتی های اینترنشنالش رو نشون دادم و اینا سریال چک کردن , گفتن اصلن چنین وسیله ای وجود خارجی نداره .. خلاصه 15 هزار کرون هم میخواستن برای تعمیرش و کل بردش سوخته بود و حالا نوش 21 هزار تا بود و مریض نبودم این همه پول بدم و میخواستم اینقدر بدم میرفتم نو میخریدم ! منم درسته انداختمش دور ..&lt;br /&gt;بعد افتادم دنبال خرید یه لپ تاپ دست دوم 13 اینچ اچ پی ! جالبه که توی تمام کشورهای دنیا اچ پی حرف اول رو میزنه بجز کشور ما ! خیلی جالبه برام وقتی ایران میری لپ تاپ بخری بهت اول سونی بعد دل و بعد توشیبا و بعد اچ پی و دست آخر مک رو پیشنهاد میدن !!! البته این سوئدی ها با اون لهجه مزخرفشون به اچ پی میگن هو په !!!! فروشنده هم هی میگفت هو په من میگفتم نمنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخر شکلشو نشونم داد دوزاریم افتاد یعنی چی ! اینجا اصلن سونی رو نمیشناسن !!!!!! اول مک هست بعد اچ پی بعد دل و ایسوس و ایسر .. خلاصه یه سایت بهم معرفی کردن که لوازم دست دوم توش مردم میذارن برای فروش ولی قیمت هاش یه طرف , مساله اطمینان هم یک طرف و نمیدونم میشه به این سایت ها اعتماد داشت یا نه ؟ آدرسش هم اینه :&lt;br /&gt;http://www.blocket.se/li?ca=11&amp;amp;cg=5020&amp;amp;w=1&lt;br /&gt;تصمیم دارم این لپ تاپ رو بذارم خونه برای کارهای خودم و یه 13 اینچ کوچیک و سبک بخرم برای سفر و اینور اونور رفتن . هم سبک هست هم کوچیک و میشه هم تو ماشین و هواپیما و خیابون و همه جا بازش کرد ولی این یکی وحشتناک سنگینه و دو کیلو و هشتصد گرم وزن داره ! حالا بازم نمیدونم ایران ارزون تره یا خارج از کشور ؟!؟ البته همین لپ تاپ خودمو از ایران یک میلیون و چهارصد خریدم و تو سایتش زده بود هزار و هفتاد دلار . البته هم سایتش آمریکایی بود و هم لپ تاپ من ساخت آمریکاست و مشخصه از آمریکا آوردن و روش کشیدن .. خلاصه بد دردیه این در به دری و عقب افتادگی تکنولوژی در ایران !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اینا رو نوشتم که بگم : من واقعن هنوز گیجم که بازار کامپیوتر ایران از کجا تغذیه میشه و چرا قیمت ها اینقدر ارزون هستن ؟ چرا نرم افزارها با اینکه قلابی هستن , از اوریجیناش بهتر کار میکنن و چطور ممکنه که این نرم افزارهای قلابی سر ماکروسافت رو هم کلاه بذارن و اکتیو هم بشن ؟ و یا همین مک بوک پرو که خریده بودم از ایران نزدیک 3 میلیون و نیم قیمتش بود و هیچ ایرادی هم نداشت تا روزیکه روش آب ریخت و نابود شد , اونوقت چطور ممکنه سریالش وجود خارجی نداشته باشه ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2714541943417912520?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2714541943417912520/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2714541943417912520&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2714541943417912520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2714541943417912520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/blog-post_04.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7064235677769692896</id><published>2009-11-02T04:35:00.001-08:00</published><updated>2009-11-08T14:19:35.516-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_dQV34J6wFOg/Su7REuBOylI/AAAAAAAABto/yfLPqcF1Ay4/s1600-h/909756910_b7c094b273_o.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;چند روزیه که اینجا ایام الله هالووین شروع شده و شب که میشه جوونها میریزن توی خیابون و خودشونو شکل های اجق وجق در میارن . تو منطقه ما هم که بیشتر دانشجوها هستن , این شور و حال بیشتر دیده میشه . تازه فهمیدم که مردم استکهلم مثل خفاش میمونن . روزها ناپدید هستن و قایم شدن و شبها از خونه هاشون میان بیرون و خیابون ها پر میشه از آدم ! البته بازم به نسبت تهران یا شهرهای دیگه اروپایی جمعیت کمه ولی باز از روز بهتر هست .  باور کنین این یکماهی که اینحا هستم باورم نمیشد اینقدر آدمیزاد توی استکهلم زندگی کنن ! خیلی به این کشور 9 میلیونی امیدوار شدم با دیدن جمعیتی که شبها توی خیابون ها پر میشه . مردم تازه از ساعت 10 شب به بعد از خونه ها میان بیرون . ما هم به اتفاق چند تا ایرانی دیگه شب ها از خدا خواسته میریم بیرون و تا دیروقت توی شهر و دیسکوها و پاب ها پرسه میزنیم و جیب سرمایه دارها رو پرتر و پرتر میکنیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt; اینجا بر عکس انگلیس بیشتر پاب ها و دیسکوها پولی هستن و صف های طولانی کشیده شده و باید کلی صبر کنی تا تو خالی بشه و بری تو . ولی شور و هیجان انگلیس رو هم نداره و مردمش خیلی ماست هستن . البته یه دیسکو رفتیم که صاحبش ایرانی بود و بیشتر ایرانی ها اونجا جمع بودن و معلومه هر چیزی که ایرانی توش باشه به آنارشیسم و چیزهای فجیع ختم میشه و ده دقیقه نشد که در رفتیم و کم مونده بود دو قلو حامله بشیم و بدتر از اون یه جای سالم برامون نموند . عربده کشی و دعوا و خر تو خر .. هر جای آدم رو هم یه حالی میدادن و اینقدر ناراحت شده بودم که کم مونده بود اشکم در بیاد .. توی شلوغی هر کاری دلشون میخواست باهات میکردن .. !!!!&lt;br /&gt;توی دیسکوها دخترها و پسرها واسه خودشون مشغول رقصیدن هستن ولی نه دخترها و نه پسرهاشون اصلن رقص بلد نیستن و الکی خودشونو تکون میدن مثل آدمهای مست . میبینی یکی داره با آهنگ هیپ هاپ تانگو میرقصه یکی تکنو و یکی هم مثل درخت بید هی تکون تکون میخوره !&lt;br /&gt; بدتر از اون اینکه یه مشروب درست و حسابی هم پیدا میشه توی این خراب شده ! دو شب پیش رفته بودیم یه دیسکو توی Slussen و با آبجو شروع کردیم . 3 بطری خورده بودم و هنوز انگار نه انگار . چون همیشه وقتی یه بطری یا یه پاینت آبجو میخورم کمی سرم گیج میره ولی این دفعه انگار نه انگار ! به نظرم یه جورایی مشکوک می اومد . بظری چهارم رو که گرفتم رفتم توی نور و روش رو خوندم و تازه فهمیدم موضوع چیه . آبجوهاشون 3 و نیم درصد بود . بر عکس حاهای دیگه که 5 درصد هست ! بعد پرسیدم و گفتن برای خرید 5 درصد و یا مشروبات دیگه باید رفت به جاهای مخصوص بهش میگن سیستم ! هیچ چیز این کشور مثل آدمیزاد نیست و مشروباتش هم به همچنین ... تازه سایز پاینت های آبجو هم اندازه لیوان های آبخوری معمولی هست و چقدر هم گرون !!!&lt;br /&gt; موضوع دیگه اینکه مردم سوئد مخصوصن جوون هاشون هم خیلی بی تربیت و نفهم و به دور از آداب و معاشرت هستن . به زبون خودمونی خیلی حروم زاده و لاشی هستن !!!!!!!! اینو از خودم نمیگم و در مقایسه با کشورهای دیگه اینو میگم . حالا تو ایران ما اینطوری هستیم چون فرهنگ ما از پایه همین بوده و چیز عجیبی نیست تو ایران و وقتی دولت فاسد و دزد هست و رئیس جمهورمون یه شارلاتان بی پدر و مادر و ... قانون بقا یعنی دزدی چون قوانین جنگل در ایران حاکمه و خب مردم برای بقا باید اینطور بی قانون زندگی کنن و نیمه وحشی باشن ولی در کشوری مثل سوئد که داعیه قانون و فرهنگ و .. رو داره دیدن این چیزها عجیبه !! جوون ها خیلی بلند بلند حرف میزنن و سر و صداشون گاهی اینقدر بلنده که آدم اعصابش خرد میشه . ولی دریغ از اینکه کسی به اینها حرفی بزنه و جالبه بعضی از ایرانی ها (!) این رو به آزادی فردی و اجتماعی تعبیر میکنن !!!!!!!!!&lt;br /&gt; کسی از کنارت رد میشه صد رحمت به ایران , با نگاهش بهت تجاوز میکنه و چنان زل میزنه بهت که فکر میکنی روی صورتت شاخ سبز شده و یا یه سلام تو دهنشون نیست و مثل بز بهت نگاه میکنن نه لبخندی نه هیچی .&lt;br /&gt;موقع هایی که داری بلیط میکشی که بری به سمت ترمینال مترو , میبینی که جوون هاشون از روی مانع ها میپرن و کسی هم حرفی نمیزنه بهشون .&lt;br /&gt;از خیابون که میخوای رد بشی صد رحمت به ایران , چراغ قرمز اصلن برای اینها معنی نداره . ماشین که نیاد میرن وسط ولی من کشور دیگه ای ندیدم مردمش اینقدر بی نزاکت باشن !&lt;br /&gt;شبها دیر وقت که میای خونه گوشه و کنار دیوارها تو قسمت های تاریک و روشن میبینی پسر و دختره رفتن تو بغل هم و دارن ترتیب هم رو میدن همین دیشب یکشنبه توی پارک نزدیک خونه دختره خم شده بود روی نیمکت و پسره هم داشت از خجالتش در می اومد ... واقعن ما دنبال این نوع آزادی ها هستیم و به این نوع آزادی باید افتخار کنیم ؟؟؟&lt;br /&gt;هر جایی هم میبینی مردم سگهاشونو میارن . توی قطار و اتوبوس و ... آدم حالش به هم میخوره از دست اینها .&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;بعد هم چیزی که منو عذاب میده اینه که چرا خیلی ها فکر میکنن آزادی رو باید در هر جایی بجز ایران تجربه کنن ؟ اونهم در کشوری مثل سوئد که به نظر من دولتش یک دولت فاشیست و کثیف و برابر اصل با دولت ولایت مطلقه فقیه خودمونه اما به شکلی متفاوت !؟ چرا خیلی ها فکر میکنن دانشگاه رایگان داشتن و یا بعضی امکانات و تسهیلات مثلن ویژه دادن به مردم و یا آزادی ابراز عقیده و نظر کذایی میتونه خیلی خوب باشه ؟ و اینها یعنی بهترین معیارهای یک زندگی ایده آل در کشوری مثل سوئد ؟&lt;br /&gt;در صورتیکه این آدمها به نظر من واقعن احمق هستن و یا سرشونو مثل کبک زیر برف کردن تا حقایق جامعه دولتی فاشیست مثل دولت سوئد رو نبینن ! دولت سوئد سن بازنشستگی رو بالاتر برده و همینطور بسیاری از امکاناتی رو که زمانی به مردم میداد ازشون گرفته . یک اداره عریض و طویل به اسم سوسیال داره که مثل همون وزارت کشور خودمونه و مو رو از ماست بیرون میکشه . امروزه در سوئد افرادی که کار میکنن کمتر از بیکاران و بیماران و نیازمندان باید مالیات بدن . افرادی هم که کار میکنن مثل سگ باید جون بکنن و شیره بدنشون رو میکشن چه با مالیات و چه با کار سخت و این از نظر من مساویه با یک برده داری به سبک نوین و به شیوه سرمایه داری که فقط از یک دولت فاشسیت بر میاد اما با چهره ای امروزی و زیبا ! آیا فردی که بعد از عمری کار کردن برای کشورش بیمار شده , باید کمتر مالیات بده با بیشتر ؟ این آیا برده داری و نابود کردن نیروی از کار افتاده به سبک هیتلر نیست ؟&lt;br /&gt;مردم در کشور سوئد تا زمانی خوشبخت هستن که میتونن کار کنن و زمانیکه از کار افتاده میشن همه چیزشون در حد بخور و نمیر کاهش پیدا میکنه . و این یعنی رفاه ؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;در مورد آزادیهای سیاسی و مذهبی و .. هم خیلی حرف هست . در کشور سوئد همه کاری آزاده ولی قبلش باید برین و از دولت اجازه بگیرین ! دوم اینکه شما دنیایی تظاهرات کنین و دولت رو در صد تا روزنامه زیر سوال ببرین آب از آب تکون نمیخوره و بقول معروف کسی تخمش هم نیست ! و آیا این یعنی آزادی واقعی ؟ و یا آزادی جنسی که در اینجا آزاده و به نظر من مردمش دارن به سبک حیوانات در گوشه و کنار خیابون جفتگیری میکنن رو میشه بهش گفت آزادی جنسی ؟&lt;br /&gt;در ایران یک میلیون نفر برین فحش خوار مادر به رژیم بدین و فرداش هم تموم بشه و برین سر زندگی خودتون . نه دولتی تغییر میکنه و نه مردم به خواسته هاشون میرسن و این همون چیزیه که اینجا هست . همین الان که دولت راست ها سر کار اومده 70 درصد مردم سوئد ازش ناراضی هستن ولی این همه مخالفت و مقاله دارن ضدش مینویسن نه تنها وضع فرق نکرده بلکه هر روز از روز قبل داره اوضاع برای مردم سخت تر میشه ! رفاه کمتر میشه و تسهیلات رایگان اجتماعی از گذشته کمتر و کمتر .&lt;br /&gt;اینکه دولت گرمای آب و شوفاژ خونه ت رو کنترل کنه و یا دولت برای تو تعیین کنه چطور زندگی کنی آیا اسمش آزادیه ؟&lt;br /&gt;اونهایی که میگن من و امثال من از شکم سیری میگیم ایران بهتر از سوئد هست منم دقیقن همین نظر رو دارم که یک عده نخبه ایرانی از روی شکم سیری در سوئد دارن میگن سوئد کشور خیلی مترقی و خوب و دارای رفاه هست ! بله درست میگن . تحصیلات دانشگاهی بالا با استخدام رسمی شدن در شرکت های سوئدی با درآمد خیلی بالا و خیلی چیزهای دیگه مشخصه میتونه یک زندگی خیلی خوب برای این دسته از افراد رقم بزنه ولی برای یک پناهنده سیاسی یا یک مهاجر بدبخت چه چیزی میتونه به ارمغان بیاره ؟ دو سال زبان یاد بگیره , 2 سال بره دیپلم سوئدی بگیره . 4 سال دانشگاه درس بخونه تازه بعد از ده سال بشه یه شهروند عادی سوئدی و قدم به رفاه نسبی بذاره ؟ فقط به صرف اینکه از دیکتاتوری در بیاییم و به فاشیسم سرمایه داری سوئدی پناه ببریم , این میشه رفاه و اسایش و امنیت ؟ من خیلی دوست داشتم خیلی ها میتونستن حتا شده یکماه زندگی در خارج از ایران رو لمس و تجربه کنن اونوقت شاید نیمی از ایرانی ها هرگز رویای ترک وطن به سرشون نمیزد ! زندگی در خارج از ایران با زندگی در ایران خیلی متفاوته . برای ما ایرانی ها ساعت معنی نداره و همه چیز روی وقت تنظیم میشه ! برای ما ایرانی ها کار مداوم و یکنواخت مثل ماشین خرد کننده ست ولی در اینجا روال عادی به حساب میاد و از ثانیه ها استفاده میشه . قانون در ایران وجود خارجی نداره ولی در این کشورها قانون حرف اول رو میزنه ! یک کرون نمیتونی از قانون کلاه برداری کنی . من خودم توی ایران شرکت داشتم تشکیلات بزرگی داشتم و اعتراف میکنم چقدر سر همین مالیات سر دولت کلاه گذاشتیم که رقمش میلیارها تومن میرسه ... ولی جرات داری توی این کشور اینطور زندگی و کار کنی ؟ در هیچ جای دنیا نمیتونی به اندازه ایران پول در بیاری و در رفاه باشی و نظر شخصی من اینه که در ایران باش و پول در بیار و برو خارج از کشور کیف و حال کن .. تجربه زندگی در خارج از کشور رو باید با کار کردن جدی و افتادن در روال زندگی تجربه کرد تا فهمید ایران چیه و اینجا چیه . زرق و برق رو دیدن مثل همون آوای دهل از دور شنیدنه . همونطوری که گفتم آدمهای بدبختی که در کشور خودشون جایی نداشتن و امکاناتی نداشتن و یا جونشون در خطر بود کشورهای دیگه میتونه براشون محل خوبی باشه ولی برای نیمی از قشر متوسط و تمام قشر مرفه ایرانی , زندگی در خارج سرابی بیش نیست ! واقعن چیزی که بتونه منو مجذوب اینجا بکنه پیدا نمیکنم و نکردم .. آلمان بودم انگلیس بودم فرانسه بودم دانمارک بودم استرالیا بودم سوئد هم اومدم خیلی از کشورهای عربی رفتم حتا کانادا هم بودم ولی هیچ جا نتونست منو نگه داره و سر آخر با همه حرف و حدیث ها دوباره برگشتم به همون کشور خودم . معمولن همیشه به چشم خریدار سفر میکنم و سعی میکنم با مردمش در زندگی روزمره کشورها غرق بشم و مثل اونها ببینم و زندگی کنم . برای همین وقتی مقایسه میکنم میبینم هیچ جا بازم ایران نمیشه نه که بدی ها و کاستی های ایران رو فراموش کنم ولی بازم کشور خودم یک چیز دیگه ست . چون نه من آدمی سیاسی هستم و نه اینکه مشکل خاصی در کشورم دارم . شاید اگه سیاسی بودم و یا در تنگناهای خاص قرار داشتم , هر جایی رو به ایران ترجیح میدادم ولی وقتی سختی های زندگی در کشورهای دیگه و یکسری باید ها و نبایدهای استثماری نهفته این کشورها رو میبینم , زجر میکشم و بهم زور میاد ! وقتی برای تمدید 10 روزه ویزام 2 روز تمام معطل میشم و به من هم به چشم یک خارجی فراری از کشورش نگاه میشه , بدم میاد ! وقتی برای گرفتن یک ویزای خشک و خالی توریستی باید مثل سگ هار پشت نرده های سفارت خونه ها معطل بشم و اسیر و از شب قبل تا فردا صبحش منتظر نوبتم باشم , بهم توهین میشه ! در صورتیکه من دارم کلی پول وارد کشور میزبان میکنم و اقتصادش رو رشد میدم و باید با من با عزت و احترام رفتار بشه نه اینکه از من سند خونه و سند ازدواج و فیلم مراسم ازدواجم و حضور شوهرم و کوفت و زهر مار و فلان رقم نجومی حساب بانکی و کلاسه کامل اثر ده انگشت دست و .. بخوان تا 20 روز به من ویزا بدن برای دیدن کردن از کشور نکبت منجمدشون ! شاید از دید خیلی ها گرفتن این ویزا یک نعمته و میرن به عرش میرسن ولی برای من معنا نداره ... آدم نکشتم . مشکل سیاسی ندارم . فقیر نیستم . دنبال تحصیلات دانشگاهی بدون کنکور نیستم ! شعورم و فرهنگ خودم و کشورم از تمام سوئدی ها غنی تر و بالاتر میبینم و میدونم . بیکار و گدا نیستم و جویای کار پر در آمد و ... پس چرا باید افتخار کنم به اومدن به کشوری که منو مثل یک تروریست میپذیره ؟ به هر حال دیدگاه هر کسی یک جوره و منم اینطورم ... اگه ندیدین و در آرزوش هستین , راه باز و جاده دراز .. خوشتون اومد نوش جان بدتون اومد و راه برگشت نداشتین , از ما گفتن :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکبیر.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-7064235677769692896?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/7064235677769692896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=7064235677769692896&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7064235677769692896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7064235677769692896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-9186433289108488262</id><published>2009-10-29T11:52:00.001-07:00</published><updated>2009-10-29T11:52:51.876-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خداوند پدر این لپ تاپ و اینترنت رو بیامرزه که منو از تنهایی در میارن . روزها که خواهرم میره دانشگاه , من میشینم خونه پشت کامپیوتر و میرم تو اینترنت و مشغولم و سرمو گرم میکنم . سرعت اینترنت اینقدر زیاده که دلم نمیاد رهاش کنم و فکر میکنم باید همه اینترنت رو دانلود کنم ولی واقعن نمیدونم چی میخوام و فقط الکی میگردم دور خودم و صد دفعه ویندوز آپدیت میکنم و .. . یا توی یوتوب میرم و فیلم های تظاهرات ایران رو که نمیتونستم از ایران ببینم , ببینمشون ! این آپارتمانی که توش هستیم رو دانشگاه داده و یه مجتمع بزرگ 5 طبقه یه اتاق خوابه ست و با یه حموم و دستشویی و یه هال فسقلی . حدود 10 دقیقه از مرکز شهر دور هست و یه جایی به اسم استادیوم قرار گرفته و یک ایستگاه با دانشگاه فاصله داره . غذا رو دانشگاه میده یا بیشتر خودم میرم بیرون میخورم .&lt;br /&gt;بجز منظره طبیعی آدمیزاد به ندرت میشه دید و همینطور ماشین . سوئدی ها کلن بیشترشون اصلن ماشین شخصی ندارن . اینجا سرزمین عجیبیه با مردمی عجیب تر . بر عکس کشورهای دیگه هر چی زمان میگذره از اینجا بیشتر خسته میشم . ایرانی هم که میبینی جرات نمیکنی بری طرفشون کلن طبق یک قانون نانوشته , ایرانی ها در هیچ کجای دنیا به هم روی خوش نشون نمیدن و از هم متنفر هستن و دلیلش رو هم نمیدونم چیه ! از شانس ما هم همه ایرانی ها جمع شدن توی گوتبرگ یا همون یوتوبوری و توی استکهلم خیلی کم هستن و تنهایی رو بیشتر حس میکنم . اونجا هم که 4 ساعت با استکهلم فاصله داره اونم با قطار سریع السیر .&lt;br /&gt;متاسفانه این سوئد از بس که هواش سرد هست نمیشه رفت جایی و روزهایی هم که هوا کمی گرم تر هست برای خودم میرم میگردم و فروشگاهها رو نگاه میکنم ولی چیز جالبی پیدا نمیکنم بجز منظره های طبیعی ای که میبینیم و تو ایران از وجودشون محرومیم . پاییز بسیار زیبایی داره و درختها رنگهاشون فوق العاده ست و از دیدنشون سیر نمیشم . ظهر هم که میشه میرم رستوران و یه چیزی میخورم . هر دفعه یه جایی . مک دونالدشون مزه گوشت سگ میده . برگر کینگ هم مزه گوشت آخوند ! کلن این جور غذاهاشون مزخرفه . یه رستوران عربی پیدا کردم که غذاهاش عالی هست . کباب ترکی میکس میگیرم ازش و خیلی خوبه . شدم تقریبن مشتری دائمش و بیشتر روزها ناهارها میرم اونجا . پیتزاهای خوبی هم درست میکنه و خیلی نازک و کم حجم هست . جالبیش اینه که اینجا به پیتزاها کالباس و سوسیس نمیزنن مگه خودت سفارش بدی و اینش خیلی خوبه .&lt;br /&gt;اینجا مردم عاشق غذاهای دریایی هستن اونم بیشتر بصورت خام . یکبار رفته بودم یه رستوران که توی یه کشتی بود و غذای دریایی داشت . سفارش میگو دادم از روی شکل منو چون زبون سوئدی رو بلد نیستم و انگلیسی هم شکر خدا هیچ جا ننوشته ! چشمتون روز بد نبینه یه ظرف آورد گذاشت جلوم توش پر از یخ خرد شده بود و روی یخ هم پر بود از میگوی خام با شاخک و سر و دم و پوست و 2 برش هم لیمو کنارش . ایییییییییییییییییییییییییی فحش خوار – مادر بود که میدادم بهشون .. بعد فهمیدم اینا کلن میگو رو خام میخورن . اووووووووق . دومین چیزی که خیلی دوست دارن سوشی هست . عاشق سوشی هستن و نفرت انگیزه .. یه نوع کیک هم دارن که گوشت میگو و مرغ خام توش داره با خامه و ... اییییییییییی اینقدر هم این کیک گرونه که حد نداره . خدا خفه کنه این قوم روان پریش وایکینگ رو ..&lt;br /&gt;مسلمون های اینجا هم دیدنی هستن ! آدم میبینشون میخواد بالا بیاره . واقعن نمیتونم درک کنم دولت سوئد یا سایر دولتهای اروپایی دیگه , رو چه حسابی به این گره گوری های تروریست اقامت میده . زنهاشون مثل خیک هستن و با نقاب و روبنده و چادر مشکی و بوس گند میدن .. آدم فکر میکنه به خودشون بمب بستن و الان میری رو هوا !!&lt;br /&gt;تو این مدت دو – سه تا موزه هم رفتم دیدم ولی خیلی احمقانه بودن . اینجا مثلن تو موزه هاشون میری میبینی یه انگشت قطع شده گذاشتن و زیرش نوشتن این انگشت رفته تو کون فلان کس !!!!!!!!!! این شده حالا اثر تاریخی . خاک توی سرشون . یا مثلن رفته بودم موزه هالوکاست رو ببینم و فکر میکردم الان چه چیزهای فجیعی توش میبینم ! یه اتاق 10 متر در 10 متر بود توش 40 تا عکس گذاشته بودن و شده بود موزه هالوکاست . یا رفته بودم موزه تاریخ طبیعیش رو ببینم و استخون دایناسور و اینا .. گرفته بودن 3 تا استخون دایناسور رو مصنوعی درست کرده بودن و شده بود اسکلت دایناسور . باقی حیووناش هم همه مصنوعی بودن و به لعنت خدا و صد کرونی که دادم نمی ارزید ! رفت و آمد هم توی این مملکت خراب شده دردسر بزرگیه . خیلی جاها رو نمیشه راحت رفت و حتمن باید با مترو و اتوبوس رفت و همین خیلی خسته کننده ست . بعضی قسمتهای شهر اصلن مترو نداره و این خیلی بده . ساعت های اتوبوس ها خیلی دیر به دیر هست و طولانی و با اینکه شهر ترافیک نداره اما در طول مسیر صد تا چراغ قرمز و ایستگاه هست و حرکت رو خیلی کند میکنه . تاکسی هم که مثل همه جا قیمتش سر به فلک میکشه .. یه مسیر کوتاه رو بین 50 تا 100 کرون باید بدی !&lt;br /&gt;شاپینگ سنتر هم که میرم هیچی نمیتونم بخرم . مدل لباس ها واقعن زشت هستن و رنگها همه تیره . صد رحمت به ایران که همه میگن ایرانی ها تیره دوست دارن اینا انگار بدتر از ما هستن ! قیمت ها هم خیلی بالاست و یه چیز درست و حسابی میخوای بخری واقعن گرونه و زیبایی هم نداره . یه چیزی هم که خوشم میاد , هر چی سعی میکنم خودمو راضی کنم به خریدنش , نمیشه که نمیشه ! همون پول رو حتا ایران بدی بهترش رو میتونی بخری .&lt;br /&gt;یکی دیگه از دوستان وبلاگ نویس هم چند روز پیش ما رو مهمون کرد به یه رستوران ایرانی به اسم زعفران که غذاش خیلی خوب بود . من سفارش چلوکباب سلطانی دادم و به نظرم طعم و کیفیت غذاش از مال ایران هم بهتر بود . من تا حالا هر نوع غذای ایرانی که خارج از ایران خوردم طعم و مزه ش به پای مال ایران نرسیده ولی این واقعن عالی بود خیلی هم مقدارش زیاد بود طوریکه نصف غذام اضافه اومد . اگه سوئد اومدین این رستوران رو که تو منطقه شیستا یا به زبون اجق وجق سوئدی kista نوشته میشه رو از دست ندین !&lt;br /&gt;امروز صبح رفته بودم اداره مهاجرت تا ویزام رو تمدید کنم تا بتونم با خواهرم برگردم چون مدت ویزای من از اون کمتر بود . از زندگیم سیر شدم . هر جور آدمی که بگی بود اونجا و هر کلکی سوار میکردن تا بتونن اقامت سوئد رو بگیرن . سوئد تا 4-5 سال پیش خیلی خوب بود ولی از اون موقع به بعد افتضاح شده مخصوصن وقتی که این دولت دست راستی روی کار اومده تمام مزایای خارجی ها و بازنشسته ها و بیماران تحت پوشش بیمه رو قطع کرده و در مورد دادن ویزا و اقامت و پناهندگی سیاسی و ... به شدت سختگیری میکنه . تازه شانس هم بیاری و پناهده بشی دیگه مثل سابق نیست که ازت حمایت همه جانبه بشه و کمک مالی چشمگیر و .. ! زندگی واقعن توی سوئد سخته . درسته که زندگی همه جای دنیا سخته ولی وجود هوای خیلی بد در سوئد و نبود امکانات عمومی و حمایتی و خیلی چیزهای دیگه مانع از این میشه که آدم عاقل این کشور رو برای زندگی و پناهنده شدن انتخاب کنه . کسانی فقط میتونن اینجا رو بعنوان جایی بهتر برای زندگی انتخاب کنن که در کشور خودشون واثعن بدبخت هستن و هیچی ندارن و یا جونشون واقعن در خطر جدی باشه ! وگرنه با بهانه رفتن از ایران و فکر اینکه اگه در خارج باشی زندگی مرفهی میتونی داشته باشی و ... , با این توهمات جز بدبختی و سختی چیزی نصیب آدم نمیشه ! قومیت هایی مثل آفریقایی ها و افغانی ها و پاکستانی ها و عراقی ها و بعضی از مردم کشورهای عربی متخاصم , براشون سوئد میتونه محل بهتری از وطنشون باشه نه برای کسانی مثل ما که در ایران زندگی متوسط و خوبی داریم و فکر کنیم اگه از اونجا در بیاییم بهشت در انتظار ماست .. اینجا نه کار هست و نه رفاه . صبح تا شب باید سخت کار کرد . حتا درس هم بخونین و مقیم بشین باز هم زندگی سخته اینجا ! باید مثل ماشین کار کرد و این به گروه خون ایرانی جماعت زیاد جور در نمیاد . قدیم سوئد بهشت پناهنده ها بود ولی حالا جهنم منجمدی بیش نیست ...&lt;br /&gt;از آرتین هم بگم که آقا هر روز یکبار زنگ میزنه به من و اعصاب برای من نذاشته . دائم غر میزنه که چرا نمیای و این بچه منو کشت و التماس که بیا .. از اونور هم رایان هی از آرتین شکایت میکنه و .. دارم از دستشون خل میشم و کم کم نگران ! به ما زن ها سفر مجردی نیومده . نمیدونم این مردا چطور با خیال راحت میرن با دوستاشون کوه و سفر و جالب اینه که هیچ کس هم اصلن نه دلش براشون تنگ میشه نه بهشون نیاز پیدا میکنه .. تنها همون نیاز رختخوابی !!! وگرنه بجز اون به درد هیچی نمیخورن . ولی ما بدبخت ها 24 ساعت که از خونه دور میشیم انگار گناه کبیره انجام دادیم و تمام امورات زندگی از هم میپاشه و ارکان زندگی خانوادگی متلاشی میشه و هزار و یک اتفاق فجیع دیگه .. خوبه جنس دست دوم هم هستیم و کمتر اهمیت رو از نظر قانون در جامعه داریم و این همه مسئولیت روی دوشمون هست وای به اینکه نقش ما در جامعه مثل مردها بود !!!&lt;br /&gt;امروز بعد از 2 هفته رنگ آفتاب رو دیدم . به نظرم خیلی دلچسب اومد . تو ایران از آفتاب فراریم چون بهش آلرژی دارم و تنم قرمز میشه و به خارش می افته ولی نمیدونم اینجا چرا یهو اینقدر از آفتاب خوشم اومد .. البته آفتابش هم آفتاب نیست و آفتابه ست !!! دو دقیقه نشده غیب میشه و تمام مدت رو آسمون ابر میبینی اونم ابر یک تکه . وقتی از هواپیما آسمون سوئد رو نگاه میکردم یک پارچه آسمون با ابر صاف و خاکستری پوشیده شده بود و نه خبری از زیبایی ابرها بود و نه میشد زمین رو دید . بعد که روی زمین قرار گرفتم تازه متوجه عمق فاجعه شدم که آسمون این خراب شده بدتر از تهران همیشه خاکستریه !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-9186433289108488262?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/9186433289108488262/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=9186433289108488262&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/9186433289108488262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/9186433289108488262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-1378969726852760828</id><published>2009-10-20T04:14:00.001-07:00</published><updated>2009-11-08T14:19:53.461-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرمای معروف سوئد رو باید زیاد روش بحث کنیم . خیلی سال پیش که هنوز دوبی نرفته بودم هر کی می اومد و میگفت خیلی خیلی گرمه , من پیش خودم میگفتم خب مثلن چقدر میتونه گرم باشه ؟ تهران 40 درجه اون 5 درجه گرم تر ! بعد که خودم رفتم و کباب شدم , فهمیدم منظور از گرمی یعنی چی ! سوئد هم همین بود و وقتی میگفتن سرده و آدم منجمد میشه میگفتم مثلن میخواد چقدر سرد باشه ؟ 10 درجه زیر صفر ؟ خب ایران هم تقریبن گاهی اینطور میشه ! اما وقتی اینجا اومدم فهمیدم سردی هوا یعنی چی !!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; همین طوری هوا سرده ولی وقتی باد هم بهش اضافه میشه , اشک آدم در میاد از زور سرما ! روز اول یه جوراب شلواری پوشیدم و روش هم شلوار و رفتم بیرون , نیم ساعت نشده حس کردم پاهام داره هی سست و سست تر میشه از زور سرما و پهلوها و کمرم هم همینطور تازه پالتوی خیلی گرمی داشتم ولی فایده نداشت که نداشت . الان که میرم بیرون یه جوراب شلواری پشمی از زیر میپوشم یه جفت جوراب سه ربع هم میپوشم که کف پاهام یخ نزنه و یه استرچ هم روش . لباسم هم حتمن یه زیر پوش باید بپوشم و یه بلوز نازک آستین بلند و روش هم یه پلیور پشمی و بعد پالتو و دستکش و شال گردن تا بتونم برم بیرون و قندیل نزنم ! با این همه لباس هم آدم مثل آدم آهنی میشه و راه رفتن خیلی سخت ... خلاصه این سرماش بیداد میکنه تازه خودشون میگن این هنوز پاییزه و هنوز زمستون شروع نشده ! نمیدونم زمستون بیاد دیگه من باید چی بپوشم تازه من از سرما خوشم می اومد ولی اینجا کم آوردم !!!!! آدم های اینجا رو هم که میبینی مثلن پیرزنه 90 سالشه چقدر سرحال و سر زنده ست . فکر میکنم بخاطر سردی هوا باشه . خب طبیعیه وقتی گوشت رو میذاری فریزر خوب و تازه میمونه , آدمیزاد هم همینه دیگه بیخود نیست اینقدر دیر چیر و شکسته میشن !! والا&lt;br /&gt;در مورد زبون سوئدی هم یه کم بگم البته ببخشید یه کم بی ادبیه ! من نمیدونم این زبون سوئدی چیه که 80% این زبون با کُ .. (!) شروع میشه و اگه یه ایرانی اینجا باشه شرشر عرق میریزه از شرم از بس از آلت زنها تو زبون اینها مایه میذارن !!!! سلام و خداحافظی و گپ زدنشون هم اصطلاحات اجق وجقی داره . هی هی و تک تک و کوفت و ... من نمیدونم این دیگه چه زبونیه !&lt;br /&gt;خسیسی سوئدی ها به نظرم شاهکاره در نوع خودش در دنیا ! یه زمان بود همه , انگلیسی ها رو گدا و خسیس میدونستن ولی باور کنین اگه سوئدی ها رو ببینین به انگلیسی ها امیدوار میشین ! باز تو انگلیس توالت مجانی هست ولی اینجا حتا یه جیش هم میخوای بکنی باید 5 کرون بدی بری توالت . دم در توالت هاشون یه نره غول ایستاده و 5 کرون ازت میگیره بعد میری تو !!!! نمیدونم کجای دنیا آدم برای شاش کردن باید 5 کرون ضرب در 130 تومن بده .... تو روحشون .............. از اون بدتر اینه که این دولت مثلن دموکراتیک که به نظر من یه دولت حروم زاده برده دار هست که به آدم ها به چشم برده نگاه میکنه و باهاشون مثل سگ رفتار , کارهایی میکنه مخصوصن با خارجی ها که آه از نهاد آدم بلند میشه . مثلن شاید خیلی ها نمیدونن که توی سوئد دمای شوفاژ و گرمی آب گرم رو دولت سوئد برای مردم تعیین میکنه . یعنی شوفاژها همیشه خدا ولرم هستن و خونه ها سرد . کسی که سردشه باید لباس بپوشه و یا خودش بخاری برقی ای چیزی بخره و خب وقتی میبینی کشوری که نصف بیشتر مردمش پول آنچنانی ندارن و واقعن کم درآمد هستن , نمیتونن هر طور مایلن زندگی کنن . تقریبن خیلی از مواردش همینطوره و اونوقت برای من خیلی جالبه که چطور ایرانی ها اینجا میان و اینجا رو بهشت دموکراسی میدونن ؟ اگه قرار باشه به آدم به چشم انسان نگاه بشه , والا تمام کشورهای دیگه اروپایی هم همین دید رو به انسان دارن ..&lt;br /&gt;دیروز تو شهر میگشتیم و شنیدیم از یه قسمت شهر صدای سرود ایرانی میاد . نزدیک تر که شدیم دیدم 20 نفر از طرفدارهای این زنیکه روان پریش دیوانه , مریم رجوی , جمع شدن و سرود ای ایران میذارن و پرچم رنگ شاش و خودشون و پرچم ایران دست گرفتن و هی تکون میدن . سرود که تموم میشه یه مرده از پشت میکروفن یه شعارهایی به زبون سوئدی و فارسی میگه و این احمق ها هم تکرار میکنن . خلاصه یه کم نگاهشون کردیم و بعد هم رفتیم . خاک تو سرشون ... ایرانی ها باید چقدر بدبخت باشن که امثال رجوی ها بخوان اینا رو از دست ملاها نجات بدن ... تف !&lt;br /&gt;یه سری هم به فروشگاههای فروش مواد غذاییشون زدم . تقریبن هر جانداری که فکرش رو بکنی اینا میخورن . از هشت پا گرفته تا کوسه و انواع خرچنگ و صدف و ایییییییییییی حالم داشت بهم میخورد . سوشی هم چقدر اینا دوست دارن . کم مونده بود بالا بیارم . ماهی فروشی های خیابون استانبول این بوی گند رو نمیداد که اینا این بو رو میدادن ! تصور اینکه این خرچنگ های بدترکیب با اون دست و پاهای نفرت انگیز رو قراره بخوری , حال آدمو خراب میکرد ! اوق ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب یه آقایی که نخواست اسمشو بیارم باهامون قرار گذاشت از خواننده های وبلاگ بود و خلاصه کلی بقول معروف مرام گذاشت برامون و بردمون چند جا گردوند و آخر هم شام مهمونمون کرد و خیلی خوش گذشت جاتون حسابی خالی .. اول رفتیم رستوران اسرائیلی ها توی گملستون که منطقه قدیمی استکهلم هست و خیلی قشنگه و شراب و کباب خوردیم و بعد هم رفتیم کمی گشتیم و یه کمی خرید کردیم و رفتیم کازینو و خیلی شیک 1500 کرون هم باختیم و بعد هم رفتیم رستوران چینی و خلاصه جاتون خالی اینقدر خورده بودیم که دیگه نمیتونستم راه برم . اولین اتفاق جالبمون همین بود و خوش گذشت . دعا میکنم دستش برسه به زری خانم کربلا !&lt;br /&gt;اینترنت های اینجا هم خیلی جالبه . پریشب یه فیلم داشت تلویزیون نشون میداد و خیلی ازش خوشم اومد و رفتم توی تورنت و میخواستم بگیرمش . سرعت هم اینقدر بالاست که سر 10 دقیقه یه فیلم اچ دی رو میتونی دانلود کنی . خلاصه منم زدم دانلود بشه و یهو دیدم تلفن زن زد و سرویس هتل بود و گفتن لطفن دانلود رو قطع کنین وگرنه اینترنت شما رو قطع میکنیم ! آخرش معلوم شد که مدتیه دانلود فیلم تو سوئد ممنون شده و اگه این کارو بکنی اینترنت رو قطع میکنن و جریمه و ... اینم از شانس ما !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-1378969726852760828?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/1378969726852760828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=1378969726852760828&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1378969726852760828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1378969726852760828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-90066400647395470</id><published>2009-10-17T01:50:00.001-07:00</published><updated>2009-10-17T01:50:26.265-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>و اما سوئد ... راستش این خراب شده رو تا نبینین فکر میکنین خیلی جای خفن و باحالیه ! مخصوصن که خیلی از ایرانی ها میگن سوئد کشوری پیشرفته هست و خیلی هم مردم با فرهنگی داره و تقریبن بهش میگن مهد حقوق بشر و فرهنگ اروپا ! در صورتیکه به نظر من سوئد رو میشه به یه ده کوره توی اروپا تشبیه کرد که به درد جرز لای در مستراح میخوره و بس . این کشور منجمد فسقلی که نه ترافیک داره نه آدمیزاد و نه هیچی , واقعن نمیدونم و نمیتونم درک کنم مردمش به چیش مینازن و ایرانی های اینجا هم از چی اینجا خوششون اومده که اومدن اینجا ! مخصوصن با اون دولت دست راستی نفهم گدا گشنه چس خورش که فقط دنبال کون بی مو میگرده !&lt;br /&gt;من چند تا کشور اروپایی رو دیدم و همینطور چند تا کشور عربی ولی هیچ جا به اندازه سوئد تو ذوقم نخورده یعنی من انتظار خیلی بیشتری داشتم از اینجا با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم ولی واقعن ناامید شدم . شهر کلن خیلی خلوت و سوت و کوره . نه آدم میبینی نه ماشین . برای منی که توی تهران هستم خیلی این چیزا اعصاب خرد کنه ! کلن از یه جای شلوغ و پر جمعیت یهو میری تو یه دهات , خیلی افسرده میشی . ترافیک کلن دیده نمیشه . آدم هم نیست و خیلی کمه تازه مثلن ما توی استکهلم و پایتختش هستیم . مرکز شهر هم که رفتم همینه و کلن فرقی نداره . در قسمت T-Central که مثلن باید قلب پایتخت سوئد باشه هم انگار از همه جا خلوت تره !&lt;br /&gt;اینقدر هم از زیبایی اینجا میگن به نظرم هیچ چیز خاصی نداره بجز چند تا ساختمون های تک و توک قشنگ مثل کلیسا و مجسمه هاشون و ... و اونهایی که چنین تعریف هایی میکنن لابد خیلی جاهای دیگه رو ندیدن و اولین بار بوده از ایران خارج شدن و اومدن سوئد که چشمشون اینجا رو گرفته !&lt;br /&gt;اتوبوس هاشون قراضه ست و کلی صدا میده . دود هم داره و وقتی رد میشه بوی دودش تو دماغت میره ! بی آر تی های ایران رو به اینا من ترجیح میدم ! بیشتر وقت ها هم که سرپا باید بایستی و جای نشستن نیست انگار جمعیتشون توی اتوبوس ها جمع شده ! تاخیر دارن اتوبوس ها و همیشه با 5 تا 8 دقیقه تاخیر میان ! تعداد اتوبوس ها به نظرم خیلی کم هست . به سمت منطقه سفارت ها میرفتیم با یه اتوبوس رفتیم و نیم ساعت اونجا بودیم . موقع برگشتن با همون اتوبوسی که رفته بودیم برگشتیم اونم شلوغ یعنی توی این نیم ساعت هیچ اتوبوسی نرفته بود .&lt;br /&gt;بعضی جاها اصلن آدم نیست ازش آدرس بپرسی . آدم های سرد و خشکی هستن و مثل یخ میمونن . نه نگاهت میکنن نه بهت لبخند میزنن نه حرفی .. تو آمریکا یا کشورهای دیگه باز آدمو که میبینن یا الکی سلام میکنن یا بهت یه لبخندی میزنن !&lt;br /&gt;طرز لباس پوشیدنشون هم خیلی مسخره هست . واقعن به معنای واقعی کلمه جواد هستن . مخصوصن مردهاشون ! خیلی بد لباسن و اصلن شیک پوش نیستن ! خارجی خیلی زیاد میبینی . قد سوئدی ها هم از دم متوسط هست و هم اندازه ایرانی ها تازه ما قدمون به نظرم بلندتر از اینهاست . قد بلند خیلی کم میبینی . قد کوتاه هم زیاد دیده میشه ولی بیشتری ها متوسط هستن .&lt;br /&gt;بچه هاشون خیلی بی ادب و نفهم هستن . توی اتوبوس یا مترو عربده میکشن یا میگوزن یا آروغ میزنن و میخندن و بلند بلند حرف میزنن کسی هم کاریشون نداره اصلن . سگ هم که انگار براشون عروسکه . تو مترو نشستی یهو میبینی در باز شد یه مرده با یه سگ اومد تو باور کنین سگه اندازه گاو و یک متر قدشه , یکی دو بار من که خودم سگ دارم و نمیترسم از ترسم بلند شدم رفتم یه طرف دیگه !&lt;br /&gt;قیمت ها اینجا بیداد میکنه و خیلی گرون هست مخصوصن پوشاک . مواد غذایی هم دست کمی از ایران نداره . مرغ مثلن 4 تیکه رون میشه حدود 65 کرون . همون قیمت ایران تازه ایران ارزون تره که 3 تا مرغ درسته میخری 14 تومن . میوه هاش هم چیز خاصی نداره و قیمتش همون مثل ایران هست . همون چیزای وارداتی که به لطف محموت وارد ایران میشه , همون ها رو هم اینجا میبینی گاهی کمی گرون تر ..&lt;br /&gt;هر چی می گردم لباس ارزون قیمت پیدا کنم نمیشه که نمیشه . یه بسته شورت 3 تایی برای آرتین دیده بودم میخواستم بخرم زده بود 250 کرون . ای تو روحتون ! یه پالتو براش دیده بودم سایز مدیوم چیزی هم نداشت زده بود 1800 کرون ! نصف اینو میدادی تو ایران بهترینش رو بهت میدادن ! کفش هم که فقط به نظر من اکو حرفی برای گفتن داره که اونم نصفشون بدترکیب هستن و قشنگ هاش هم که قیمت خون بابای پادشاه سوئده ! یه کفش دیدم برای خودم خیلی ساده بود و 2800 کرون !!!!!!&lt;br /&gt;طبیعتش هم مثل همه جای اروپاست و قشنگه و چیز خاصی نداره به نظرم . دوبی رو که ما اینقدر مسخره میکنیم شاپینگ سنترهاش خیلی عظیم و پر زرق و برق هست و آدم ساعتها میگرده و لذت میبره ولی اینجا گوزم نداره . یکی از فامیل ها ما رو برده بود شاپینگ سنتر مرکزی استکهلم و اینقدر تعریف میکرد که نگو بعد که رفتیم تو و قیافه های وا رفته ما رو دید گفت : خوشتون نیومد ؟ دیگه نمیدونستم بهش چی بگم ! میلاد نور تهران به نظرم از اون مجلل تر بود ...&lt;br /&gt;یادمه انگلیس که بودم یکی از دوستام اومده بود پیشم و وقتی برده بودمش لندن , وحشت کرده بود از متروهاش و میگفت چقدر بزرگه اینجا . من هی تو دلم میگفتم اینو باش ! انگار تو شهر خودشون مترو نیست . حالا که خودم اومدم سوئد تازه میفهمم این بیچاره از چی وحشت کرده بود . شهری که 3 تا خط متروی فسقلی داره با لندن که 15 تا خط مترو داره و قدم به قدمت ایستگاه و ورودی مترو هست رو مقایسه کنی میفهمی یعنی چی ! اینجا یه بدی هم داره اینه که هر جا میخوای بری نمیتونی با مترو بری و باید یه قسمت رو با مترو بری یه قسمت رو با اتوبوس ! بدیش هم همینه . در صورتیکه انگلیس هر جایی که اراده میکردی مترو داشت و ایستگاه بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلن نظر منو در مورد سوئد بخواهین چه تابستون باشه چه زمستون به لعنت خدا هم نمی ارزه و از من به شما نصیحت برین دوبی والا سنگین ترین ! یه مشروب فروشی هم ما ندیدیم تو این خراب شده . انگلیس باز قدم به قدم یه پاب بود میرفتی یه چیزی میخوردی اینجا هیچی نداره ! مزه غذاهاش هم اصلن جالب نیست . یه روز گفتیم بریم بیرون غذا بخوریم و رفتیم برگر کینگ خوردیم مزه گوشت سگ میداد ! یه طعم بدی داشت . من راستش همبرگرهای گوشت قاطر ایران رو به اون ترجیح دادم !!! یا مثلن ایکآ رفته بودیم و اون هات داگ معروفش . 2 روز توی توالت اطراق کرده بودم ... نمیدونم چه کوفتی داشت تر افتاده بودم ..&lt;br /&gt;هواش هم بدتر از انگلیسه زرت و زرت نشتی داره و هی بارون میاد ! یه روز آفتابه یه هفته ابری . بارونم میاد بیخیال نمیشه ! من نمیدونم این چه مدلشه دیگه . خلاصه که پشیمونم ! یعنی اگه دفعه دیگه بهم مجانی هم بگن بیا برو سوئد , احمدی نژآد یخورم این طرف ها پیدام بشه ... قربون ایران خودم برم که با همه کثافت و نکبتش و حکومت جلادش شرف داره به این کشور دره پیت .. حالا هر چی میخوایین بگین بگین ولی من واقعن بدم اومد از اینجا و امیدوارم این یکماه زود تموم بشه برگردم خونه خودم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-90066400647395470?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/90066400647395470/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=90066400647395470&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/90066400647395470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/90066400647395470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-9127440644274310576</id><published>2009-10-16T01:27:00.001-07:00</published><updated>2009-10-16T01:27:32.476-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گرفتن بلیط هواپیما از ایران هم حکایت های خاص خودش رو داره که تو هیچ بقالی ای جز بقالی های ایران پیدا نمیکنی . تلفنی گرفتن که معنی نداره . 2 هفته قبل از سفرمون زنگ زدیم رزرو کنیم ! مشخصات رو پرسید و کپی ویزا و پاسپورت رو هم براشون ایمیل کردم و گفتن چشم و رزرو شد و تمام ! ما هم خیالمون راحت و رفتیم تدارک سفر . هفته بعد زنگ زدیم بهشون که بلیط رو بفرستن برامون و گفتن اصلن شما کی هستین ؟ حالا هی بگو رزرو کردیم , گفتن اشتباه میکنین و ... خلاصه سرتونو درد نیارم آخر مجبور شدیم رفتیم یه آژانس هواپیمایی و مستقیم دو تا بلیط خریدیم . البته بدیش این بود چون هزینه ش رو خود دانشگاه داده بود نمیشد درجه یک رو گرفت و منم مجبور بودم بلیط خودمو کنار خواهرم بگیرم که با هم باشیم .&lt;br /&gt;انتخاب هواپیما هم جالب بود . اولین گزینه نمیدونم چرا همیشه ایران ایر هست !؟ تصور میکنم از بس رو دستشون باد کرده که هر کی میاد فکر میکنن طرف هالو یا ببو گلابی هست که این تابوت پرنده رو بهش پیشنهاد میدن که شانسشون بزنه و بخره ازشون . هواپیماهای خارجی هم اول از همه هواپیماهای عربی رو پیشنهاد میدن مثل امارات و قطر و تازگی ها هم که عربین ایرلاین اوله رو بورس که حتا غذات رو هم باید بخری ازشون ولی سگ همشون شرف داره به ماهان و ایران ایر !!!! هواپیماهای اروپایی مثل KLM و لوفتانزا و بریتیش و ترکیش و فرانس و فلوت و ... هم که شانس بیاری یک در میون چیز خوبی نصیبت بشه . از نظر غذایی و جا دست کمی از هواپیماهای ایرانی ندارن مخصوصن اگه برای کشورهای اسکاندیناوی باشه که مسافر کمه اینها هم هواپیمای فسقلی میذارن ! غذاهاشونم که به لعنت خدا نمی ارزه و همه ساندویچ اونم ماهی یا پنیر یا کالباس ! باز خوبه ایران ایر مثل قهوه خونه و رستوران میمونه از نظر غذایی !!! خلاصه ما هم به خیالمون یه هواپیمای خارجی انتخاب کردیم که از همه محاسنش فقط امنیتش نصیبمون شد و باقی سفر کوفتمون !&lt;br /&gt;ردیف اول بودیم و جا تنگ . خواهرم دم پنجره و منم وسط و یه مرده هم کنار ما سر نشسته بود اینقدر هم تنگ بود که وقتی میخواستیم بلند بشیم هر 3 باید بلند میشیدم تا یکی رد بشه بره دستشویی ! حالا چشمتون روز بد نبینه ما دو تا هم شاشو .. من خودم که هر نیم ساعت باید برم جیش کنم . خیلی هم سعی کرده بودم آب نخورم که کمی دیر به دیر بشه ولی دهنم خیلی خشک بود خلاصه یک ساعت از پرواز گذشته بود که خواهرم صداش در اومد و گفت : شیوا جیش دارم !&lt;br /&gt;- خیر سر عمه ت خب من چیکار کنم ؟&lt;br /&gt;خب بلند شو من برم دستشویی دیگه !&lt;br /&gt;حالا با کلی خجالت به این آقا گفتیم بلند بشه و خواهرم که رفت منم دنبالش . یه صف 10 نفره هم ته هواپیما تشکیل شده بود برای جماعت شاشوها ! خلاصه یه 15 دقیقه ای معطل شدیم تا نوبتمون شد . توالتش هم بدتر از صندلی ها ! یه وجب . فقط میتونستی بشینی و جای اضافی وجود نداشت ! خلاصه اومدم و دوباره آقا رو بلند کردیم و نشستیم سر جامون . دهنم اینقدر خشک بود که دیگه گفتم جهنم و 2 تا آبمیوه گرفتیم و خوردیم . تو این فاصله هم چراغها رو خاموش کردن که یعنی بخوابین و این آقا هم انگار فقط منتظر همین بود چراغ خاموش نشده دیدم خر و پفی میکنه بیا و ببین ! آرتین رو مچل میکردیم و بهش میگفتیم تراکتور ! کل هواپیما داشت میلرزید از خرخرهاش ! آقا بیست دقیقه نشد جیشم گرفت . خواهرم هم از اونور که بلند شو بریم . بهش گفتم این خوابه ! گفت خب بیدارش کن ..&lt;br /&gt;منم کمی تکونش دادم و آروم گفتم آقا آقا ! ببخشید .. ولی انگار نه انگار تکونش میدادی انگار خوابش عمیق تر هم میشد ! خلاصه نیم ساعتی صبر کردیم و من دیگه حس میکردم چشمام زرد شده .. آخر یه تنه محکم بهش زدم و پرید از خواب و بهش گفتم : ببخشید میخواییم بریم دستشویی ! اخم کرد و بلند شد و رفتیم . موقع برگشتن بهش گفتم آقا ما تند تند میریم دستشویی شما برین دم پنجره بشینین که اذیت نشین ! خیلی عصبانی گفت من همین جا میشینم . تو دلم گفتم به تخمای آرتین حالا یک بلایی سرت میاریم که اصلن بری جاتو عوض کنی !&lt;br /&gt;خلاصه کنم تو 5 ساعت و نیم پرواز , ما نزدیک 20 دفعه اینو هی بلند کردیم رفتیم شاشیدیم و آخرین دفعه که برگشتیم دیدیم خودش رفته دم پنجره !!!!!!!!!!! برنامه های هواپیما هم خیلی جالب بود . هر کانالی رو که میزدی فیلم سکسی بود یا لب میگرفتن یا رو هم افتاده بودن .. مرده هم زیر چشمی هی ما رو نگاه میکرد آخر هم از خیرش گذشتیم ! صد رحمت به امارات . چقدر جا دار و بزرگ و دلباز هست و چه سرویس خوبی ...&lt;br /&gt;توی ....... هم یه توقف یکساعته داشتیم و بعد هم به سمت سوئد پرواز کردیم . این هواپیمای دوم هم بدتر از اولی . یه جت فسقلی بود و تنگ ! البته خوبیش این بود که 2 ساعت بیشتر نبود زمانش . خلاصه تا برسیم کلی ماجرا داشتیم .&lt;br /&gt;از فری شاپ یه ویسکی گرفتم برای خودمون و یه ادکلن برای آرتین و 2 تا هم عطر برای خودم و کمی هم شکلات برای رایان و رفتیم بیرون . دم در یه آقایی تابلو به دست اسم خواهرم رو نگه داشته بود و از طرف دانشگاه اومده بود دنبالمون و رفتیم باهاش تا هتل محل اقامتمون ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه بعد درباره این سوئد خراب شده مینویسم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-9127440644274310576?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/9127440644274310576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=9127440644274310576&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/9127440644274310576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/9127440644274310576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-3950865881055910934</id><published>2009-10-14T02:44:00.000-07:00</published><updated>2009-10-27T07:33:04.111-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه ضرب المثل سوئدی – ایرانی میگه : آدم عاقل زمستون سوئد پیداش نمیشه ! خب این مثل برای آدمهای عاقل گفته شده نه روان پریش هایی مثل من ! البته باور کنین من اگه یک درصد هم میدونستم با چنین وضعیتی مواجه میشم , کونم میخندیدم این طرف ها پیدام بشه !!!!! قصدم تنها همراهی خواهرم بود برای تکمیل یه دوره دانشگاهی یکماهه که گرفته بود و میخواستم منم همراهش باشم و مدتی از خونه و جریانات ایران به دور چون تو این مدت واقعن روحم خسته شده بود و داغون بودم . اما به قول معروف چی میخواستیم و چی شد :&lt;br /&gt;همین الان که دارم مینویسم توی هتل با سرمای 6 درجه زیر صفر بیرون اتاق نشستم و یه پلیور بافتنی و یه پتو روی دوشمه و جوراب و شلوار گرم کن هم پام و از سرما دارم میلرزم ! تو این خراب شده نمیدونم حکایت چیه که دولت برای آدم ها دمای همه چیزو تعیین میکنه ! صد رحمت به کشور خودمون که پیچ شوفاژ رو تا ته باز میکردی و درجه موتورخونه رو هم میذاشتی روی 80 و با تاپ و شلوارک تو سرمای زمستون تو خونه راه میرفتی ... آدم اینجا میاد تازه میفهمه چه چیزایی تو کشور خودش داشته و قدر نمیدونسته !!&lt;br /&gt;به هر حال , سفر کوتاه مدتی هست و برای یکماه اومدیم اینجا . دلم میخواست اونهایی که وبلاگمو میخوندن تو سوئد میتونستم ببینم ولی مثل اینکه بیشتر ایرانی ها گوتبرگ هستن و توی استکهلم کمتر اقامت دارن , از دریا هم ممنونم برای لطفش ولی متاسفانه فقط تو استکهلم اقامت داریم و جایی نمیتونیم بریم . تنها کسی رو که فکر کنم بتونم ببین خسن آقا باشه و باید یه شب سرش خراب بشیم و از دست پختش بخوریم ! " حالا میاد فحش خوار مادر بهمون میده " :) به هر حال ایرانی بودن و چترباز بودن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرتین وقتی فهمید که من و خواهرم میخواییم بریم سوئد از خوشحالی داشت میمرد . ولی وقتی فهمید که قرار نیست بچه رو با خودم ببرم و تنها میرم , فکر میکنم اون شب تا صبح 99% موهای بدنش ریخت , دیگه به سرش نکشید !!!! تا یکهفته هم کارمون دعوا بود که من بچه داری بلد نیستم و خواهش و التماس که منو با این جانور تنها نذار !!! البته بیچاره حق هم داشت و هیچ کس بحز خودم با رایان نمیتونه کنار بیاد و درکش کنه ! تمام شرارت های من به این بچه انگار از عالم غیب ارث رسیده و 10 برابر هم جهش ژنتیکی در این مورد داشته و شده یه پدیده !!! خلاصه تا روزی که بلیط ها رو گرفتیم آقا فکر میکرد شوخی میکنم وقتی دید توی بلیط اسمی از رایان نیست , مثل شیر برنج وا رفت ! به هر حال نمیتونستم هم ببرمش چون مدرسه داشت .. از طرفی هم خیلی دلم میخواست یه مدت این دو تا با هم باشن و آقا بفهمه که من تو خونه چی میکشم که هر وقت میاد خونه نگه وااااااااااااااای مردم از خستگی و تو که همه ش خونه هستی و چه می فهمی کار بیرون و مردونه (!) یعنی چی .. تف ! بازی کردن با کامپیوتر تو حجره باباش و پول شمردن شده کار مردونه ...&lt;br /&gt;هر چند ته دلم خیلی هم نگران این دو تا بودم چون آرتین یه آدم گیج و ویج و سر به هوایی هست و رایان هم وقتی کسی بهش توجه نمیکنه شرارت های وحشتناکی خلق میکنه که 50 نفر آدم هم نمیتونن جمعش کنن ! از طرفی هم رابطه احساسیش با آرتین خیلی افتضاحه و تاثیر پذیریش از اون هم زیاد و هز چی اخلاق بد داره زرتی ازش میگیره ! قضیه شاش کردن و ... رو که حتمن خوندین ! خلاصه هر چی که میگذشت من بیشتر نگران تر میشدم و رایان بیشتر خوشحال تر میشد و آرتین هم بیشتر غمگین تر . البته دلیلش رو میدونستم چون وقتی بچه سرش خراب بود آقا دیگه نمیتونست با دوستاش بره الواطی و ولگردی یا داشاق پارتی راه بندازه و بقول معروف عشق و حال کنن دور از چشم من و مجبور بود دائم مراقب بچه باشه ! خلاصه با همه این ها آماده شدیم و بالاخره موقع رفتن رسید . از دو روز قبلش دائم داشتم تو گوشش میخوندم که چیکار کنه و چیکار نکنه نزدیک 25 ورق هم پرینت کرده بودم از کارهایی که باید میکرد و .... یه خانمی رو هم برای یکماه استخدام کرده بودم که بیاد براشون غذا درست کنه و خونه رو مرتب کنه و لباسها رو بشوره و ... و صد البته یه مادر فولاد زرهی بود که حشری ترین مردها هم با دیدنشون آغا محمد خان میشدن و احتمال اینکه به آرتین تجاوز بشه بیشتر بود تا آرتین ترتیب اونو بده !!! یه پیرزن اخموی فمینیسم که مرد رو کلن موجود اضافی و اشتباه خلقت در کره زمین میدونه ...&lt;br /&gt;شب رفتن هم مادر آرتین که فکر کرده بود مثل سری قبل که چریکی از دستشون در رفتیم و رفتیم انگلیس و پسر گهش رو نتونست ببینه , این دفعه هم میخواهیم همینطوری بریم , غافل از اینکه پسر جونش همین جا باید بمونن , با تمام قبیله شون ریختن سرمون و چنان قشون کشی ای کرده بودن بیا و ببین . بعد که فهمیدن فقط خودم میرم باور کنین دو دقیقه نشد همشون بلند شدن و رفتن و مادر آرتین هم دم در گفت : پسر از فردا بیا پیش ما !!!!!! بعد از رفتنش تهدید منم شروع شد که وای به حالت بچه منو ببری خونه ننه پتی یاره ت و من برگردم تخماتو ریس میکشم میندازم گردنت و میرم یه گونی خیار چمبر میخرم و دونه دونه میکنم تو کونت تا بمیری !!!! اونم قسم و آیه که به خدا نمیرم و برم هم تنها میرم وقتی رایان مدرسه ست ! منم برای اطمینان بیشتر گفتم دو زار پول هم برات نمیذارم و همه پول ها رو میذارم پیش خاله مادرم و هر وقت پول لازم داشتی اول گزارش روزانه بهم میدی و بعد من زنگ میزنم میری پول میگیری ....&lt;br /&gt;خلاصه تا فرودگاه ما فقط دعوا داشتیم و داد و بیداد و راننده تاکسی هم هی میانجی میشد و .. آخرم حرف شد حرف من و آقا دست به چیز موند !&lt;br /&gt;خوشبختانه تو فرودگاه مشکلی پیش نیومد و از نظر بازرسی و ایراد گرفتن به چمدون مشکلی نبود بر خلاف گذشته ! دفعه قبل که می اومدم ایران همیشه جمدونم رو میگشتن و میگفتن بمب داری ؟ از بس که لوازم الکترونیکی تو چمدون داشتم و سیاه بود همیشه هاهاها ..&lt;br /&gt;این هواپیمای ما هم حکایتی داره که باید بنویسم .. فعلن باید بریم صبحانه بخوریم و بعد هم بریم شهر .. تا بعد !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-3950865881055910934?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/3950865881055910934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=3950865881055910934&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3950865881055910934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3950865881055910934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-3264139958020102045</id><published>2009-10-13T05:30:00.000-07:00</published><updated>2009-10-13T05:31:56.452-07:00</updated><title type='text'>اینجا استکهلم , صدای آزادی ....</title><content type='html'>اینجا استکهلم , صدای آزادی ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستانی که ساکن استکهلم هستن اگه دوست دارن بهم اطلاع بدن تا با هم دیداری داشته باشیم . خوشحال میشم ببینمشون .&lt;br /&gt;به زودی مطلب میذارم , کمی سرم شلوغ هست . به کوری چشم بدخواهان هم از اون خراب شده اوندیم بیرون و امیدوارم دیگه برنگردم !!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زودی ....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-3264139958020102045?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/3264139958020102045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=3264139958020102045&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3264139958020102045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3264139958020102045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='اینجا استکهلم , صدای آزادی ....'/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-248084069326128165</id><published>2009-09-30T01:04:00.001-07:00</published><updated>2009-09-30T01:04:41.308-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند کلمه حرف حساب سیاسی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا ما هی نمیخواییم سیاسی بنویسیم ولی نمیشه ! این اخبار رو که میبینی و میخونی و میشنوی یه چیزایی روی دلت قلمبه میشه که اگه بیرون نریزی , دچار جنون میشی !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرای هووو شدن مسئولان ارشاد و بازیگران سینما و تلویزیون رو که همگی شنیدن ! من یه پیشنهادی دارم برای اون دسته از بازیگرانی که هزار چهره هستن و صدها شغل ریز و درشت دارن و پولهای کلانی هم پارو میکنن بدون اینکه مو لای درزش بره و بعد در همایش های خاص (!) مثل دیدار با رهبر و .. شرکت هم میکنن و پشت سرش نماز میخونن و بعد با افتخار در جمع مردم ظاهر میشن به این نیت که مردم ازشون قدردانی میکنن ولی یهو از عجایب روزگار لحن مردم از هورا به هووو تغییر میکنه ! اینجا من پیشنهاد میکنم که از این به بعد کسانیکه میخوان از صدقه سر دولت و سیاست و طرفداری از اره اوره و شمسی کوره هایی که مردم پشتیبانشون نیستن نون بخورن , سعی کنن این حمایت هاشون رو مثل گذشته زیر زیرکی و مخفیانه انجام بدن چون پا گذاشتن روی احساسات مردم و رفتن توی حافظه مردم کمترینش طرد شدن از سوی مردم هست ! فرقی نمیکنه بازیگر باشی , رئیس باشی , آقا (!) باشی , هنرمند باشی , دانشمند باشی , هر کوفتی باشی . وقتی مردمی نباشی به درد لای جرز در مستراح هم نمیخوری ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ماجرای برنج های زهرآگین مدتیه مردم رو گذاشته سر کار ! برنج ایرانی که قیمتش سر به فلک کشید و به نرخ هر کیلو 5 هزار تومن به فروش رسید , یه نابغه ای پیدا شد و گفت خب ما که نمیتونیم مافیای داخلی رو کاری بکنیم پس بیاییم برنج از خارج وارد کنیم مثل میوه و سایر محصولات تا قیمت شکسته بشه . همین کار رو هم کردن و سیل برنج های باسماتی به ایران سرازیر شد ! برنج هایی با بهترین کیفیت ولی بی عطر و بو و خاصیت که فقط ظاهر دلفریب داشت و شکم پر کن خوبی بود ! قیمت ها اونقدر پایین اومد که این برنج های به ظاهر اعلا به قیمت هر کیلو 1700 تومان به فروش رسید ! مردم هم خروار خروار خریدن و هنوز هم میخرن ! کسی هم از خوردن این برنج ها نه به لقا الله پرتاب شد و نه بیمار شد ! ولی نکته جالب این بود که زمانی این برنج ها سمی اعلام شدن که چند روز قبلش خبری منتشر شد که برنج های کشاورزان ایرانی که قیمت خون آدمیزاد روش هست داره توی انبارها میگنده و فاسد میشه و تازه برنج های برداشتی امسال هم بهشون اضافه میشه و خریدار نیست ! بعد یهو باز یه آدم نابغه ای زد به سرش که بگه آقا برنج های خارجی همه سمی هستن تا مردم برن برنج ایرانی بخرن ... حالا راست و دروغش پای کسی که ادعا کرده ولی مساله اینه که برای مردم در این دوره زمونه پول مهم تر از سلامتیه ! حالا هی بگو سمیه ! اصلن بگو توش سیانور داره .. شکم گرسنه مگه دین و ایمان سرش میشه ؟ والا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها بیماری رئیس جمهور تقلبی ایران خیلی به چشم میزنه . تا 4 سال پیش و قبل از تقلب انتخاباتی همه مردم فکر میکردن که رئیس جمهور ایران چیز خور شده و جفنگیاتی که میگه بخاطر اونه ولی بعد از ماجرای تقلب و صحبت هایی که از حلق این مردک به گوش میرسه , مردم ایران کم کم متوجه شدن که نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است .. این آقا هم باور کنین دیوانه و روانی نیست که مثلن میاد میگه دور سر من هاله نور بود یا میره دم چاه میشینه و خلوت میکنه و صدها هزار مساله دیگه ! اینطور که متخصصان کشف کردن آقا محموت (!) دچار چند بیماری جدی شدن یکی مشکل بینایی پیدا کردن که نمونه اون سازمان ملل هست که صندلی های خالی رو آدم دیدن ! مشکل بعدی مشکل شنیداری و آلزایمر پیدا کردن که تمام صحبت هایی که در جامعه هست رو برعکس برداشت میکنن و معکوس بیان میکنن . البته شاید بقول سریال شبهای برره ایشون از افعال معکوس استفاده میکنن که مثلن بفرمایین داخل یعنی گورتو گم کن و ... !!!!!! یا مردم رو خس و خاشاک میبینن و یا تظاهرات میلیونی مخالفان رو چند صد نفر میبینن و مخالفت با خودش رو حمایت از خودش میدونه ! به هر حال بیاییم همگی برای شفای آقا محموت دست به دعا برداریم و دعا کنیم خداوند بیماران و دیوانگان را شفا بدهند .. آمین !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها شکایت کردن خیلی رونق گرفته . این میرزا بنویس های کنار دادگستری هم نونشون توی روغنه . تازگی ها بعضی هاشون کاغذ نوشتن کنارشون و روش نوشتن : شکایت از میر حسین موسوی پذیرفته میشود ! آدم واقعن لذت میبره از این همه قانونمندی شهروندان ایرانی . من پیشنهادم به شما امت شهید پرور اینه که برین از میرحسین موسوی شکایت کنین تا مشکلاتتون حل بشه برای نمونه براتون مینویسم :&lt;br /&gt;- اگه مورد ضرب و شتم اونهایی قرار گرفتین که لباس هاشون فقط مال خودشون بوده برین از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;- اگه گاردی ها و بسیجی ها اتومبیلتون رو زدن داغون کردن , از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;- اگه تورم و گرونی هست از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;- اگه هواپیماها سقوط میکنن از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;- اگه به شبکه مزدور بی بی سی فارسی و یا شبکه VOA معترضین از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;- اگه از اون کارای بد بد با بچه و پدر و مادرتون توی هتل های لوس کردن , از موسوی شکایت کنین !&lt;br /&gt;افزايش قيمت‌ها، رکود بازار مسکن، آتش‌سوزى تالاب گندمان، تخريب سى‌و سه پل اصفهان، گسترش آنفلوآنزاى خوکي، سقوط هواپيماهاى مسافربري، مصادره بوعلى سينا توسط دولت ترکيه، اختلافات خانوادگي، انحصار وراثت و دعوای شوهر ننه تون با مادرتون و باردار نشدنتون و خلاصه هر چیزی که به ذهتون میرسه, میتونین از میر حسین موسوی شکایت کنین . بعدن مهدی کروبی هم اضافه میشه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبارزه با نمادهای سبز این روزا شدت زیادی گرفته و آدم نمیتونه حتا سبزی خوردن هم بخره مبادا ببرنش کهریزک ! میوه فروش محلمون میگفت خانم اگه اوضاع همینطوری پیش بره از فردا دیگه کشاورزا خیار هم نمیکارن ! گفتم چرا ؟ گفت آخه رنگش سبزه , دراز هم هست ممکنه فردا مردم معترض بجای پارچه های سبز خیار دست بگیرن و بگن این تو کون متقلب !!!!! جلل الخالق ... خیار هم که میدونیم هم سبزه هم درازه در نتیجه هم میتونه یک سلاح سرد باشه و هم یک نماد سبز رنگ ! فردا هم فلان مسئول نظامی میتونه ادعا کنه که انقلاب جالیزی هم به راه افتاد و خر بیار باقالی بار کن .. راستی باقالی هم سبزه ها ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز شدن دانشگاهها هم شده قوز بالا قوز برای حکومت ! توی فصل تابستون مسئولان خیلی خوشحال بودن که یه مریضی جدید به اسم آنفولانزای خوکی پخش شد توی جهان و تصور میکردن به زودی همه ایرانی ها این مریضی رو میگیرن و دانشگاهها و مدارس تعطیل میشه ! ولی فراموش کردن که تو ایران تابستون بود و سرما خوردگی چندا شیوع پیدا نکرد . هر چی هم تلاش کردن دانشگاه رو ببندن نشد که بشه ! آخرش هم از اون چیزی که میترسیدن سرشون اومد و هنوز درهای دانشگاه باز نشده , دانشجوها داد و بیدادشون رفت آسمون ! بهانه هم که شکر خدا اینقدر زیاد داریم که مجالی به بهانه های سیاسی نمیرسه ! غذای خوب , خوابگاه عالی , رفتار مناسب با دانشجو , دانشجوی بازداشتی , ماه و ستاره دادن به دانشجوها , کمیته های انظباطی و خیلی چیزهای دیگه که باعث میشه دانشجوها قلقلکشون بیاد !!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نصب دوربین مدار بسته توی مدارس از ابتدایی گرفته تا دبیرستان نکته مهم و جالب دیگه ای بود که این روزها هی تکذیب میشه هم گفته میشه ! راستش باید خیلی به مردم ایران افتخار بکنیم که اونقدر فهم و شعورشون بالا رفته که حتا یه دانش آموز ابتدایی هم میتونه خطری برای نظام باشه که حتا توی کلاس درس و راهروهای مدرسه و روم به دیفال , توی مستراح مدرسه هم دوربین مدار بسته میذارن تا مثلن مراقب امنیت دانش آموزان باشن . معلوم نیست حکومتی که تو روز روشن بچه های مردم رو میدزده و هزار و یک بلا سرشون میاره چرا یهو اینقدر دلسوز شده که تا توی توالت بچه ها هم دوربین زده تا مراقب سلامتیشون باشه ! البته باید مراقب این مساله هم باشین که از فردا یهو فیلم بچه هاتون توی اینترنت پخش نشه در حال پی پی کردن و جیش کردن و دودول بازی و یا در مقاطع دبیرستان در حال کارهای مستهجن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه رمضون امسال هم خیلی جریان جالبی داشت که باید ازش تعریف بشه ! هر سال ماه رمضون که میشد قیمت همه چیز میرفت پایین تا روزه داران محترم در رفاه و با فراق بال به امورات اخروی بپردازن ! ولی امسال طبق آمار تعداد روزه گیرها هم افت شدیدی داشت . یک دسته چون با دولت پدر کشتگی پیدا کردن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون از نون خوردن افتادن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون زیر خط فقر بودن و یک وعده بیشتر غذا نمیخوردن در طول سال , روزه نگرفتن چون همیشه روزه بودن اتوماتیک ! یک عده هم چون همه بلاهایی که سرشون اومده مقصرش رو خدا میدونستن , با خدا لج کردن و روزه نگرفتن ! یک عده هم که زیر بقا بودن و با هوا و آب زنده بودن , اومدن روزه بگیرن که ریق رحمت الهی رو سر کشیدن و معلوم نیست شهید شدن یا چی ؟ خلاصه که ماه رمضون امسال تعداد مومنین خیلی کم بود و مردم ترجیح دادن بیشتر بخورن تا بیشتر جون داشته باشن برای زنده موندن و بقا در آینده تاریک روشن پیش رو !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عید فطر همیشه در ایران جنجالی بوده . ما قسم خورده بودیم ایرانی بودن خودمون رو ثابت کنیم و وقتی عرب ها هلال ماه رو میدیدن ما همیشه یک روز بعدش میدیدیمش ! اما امسال قضیه فرق میکردن . اول آقا دیدن بعد عرب ها دیدن بعد مراجع تقلید ما دیدن ! آخرش هم معلوم نشد که عید فطر کی بود و کی شد ! یک دسته خیلی کم روزی رو که حکومت اعلام کرد عید گرفتن , همه مردم از تعطیلی این روز لذت بردن , نصف بیشتر مردم از لج حکومت روزه گرفتن و فرداش رو عید گرفتن , یک عده هم منتظر مراجع تقلیدشون شدن و به گفته اونها عید گرفتن و این نشون میده که در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی , همه مردم با هم متحد و منسجم هستن طوریکه هر کسی خر خودش رو میرونه !!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مساله هسته و تخم و بیضه و اتم و موشک هم که این روزها شده نقل و نبات ! از تاکتیک های حکومت ما یکیش اینه که درست وقتی که میخواهیم تحریم بشیم در سازمان ملل و سازمان ملل و کشورهای غربی بهانه ای برای تحریم ما پیدا نمیکنن , دیپلماسی خارجی ما این بهانه رو همیشه با  گشاده دستی به دستشون میده تا ما رو تحریم کنن . مثلن درست زمان اجلاس 5 بعلاوه یک و دو سه , یهو یه مرکز اتمی جدید رو بهشون معرفی میکنیم و بعد هم پشت سرش هر چی موشک داریم ول میدیم هوا تا غربی ها نفس راحتی بکشن و مثل آب خوردن ما رو تحریم کنن ! بیخود نیست که معاون آقا محموت ما که یه زمانی گفته بودن ما با مردم اسرائیل مشکل نداریم و دوست و برادر هستیم , چنین حرف هایی زدن ! آخه با این کارها ما بیشترین خدمت رو داریم به اسرائیلی ها میکنیم و اونها رو در جهان اسلام و مخصوصن بین عرب ها سر افراز و سر بلند میکنیم و بدبخت عرب ها که موندن اسرائیل دشمنشون بود یا ایران ؟!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مساله تحریم بنزین هم نکنه ای بود که باید بهش میپرداختم . کتاب تن تن در سرزمین طلای سیاه رو اگه دیده باشین ماجراش شبیه به ماجرای بنزین های ماست . یه بنزینی اختراع میشه که باعث میشه ماشین ها موتورشون منفجر بشه و ... تو ایران ما هم این روزها تعمیرگاههای ما شده پر از ماشین هایی که مشکل اصلی اونها رو نوع بنزین های بسیار مرغوب (!) چینی و ونزوئلایی تشکیل میدن !! حالا وای به اینکه تحریم بشیم و خودمون بخواهیم بنزین تولید کنیم !!! احتمالن این دفعه بجای آتش گرفتن موتور و یا خراب شدن موتور ماشین ها , با همون انفجار روبرو بشین !!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-248084069326128165?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/248084069326128165/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=248084069326128165&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/248084069326128165'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/248084069326128165'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-1130556423434502245</id><published>2009-09-26T13:50:00.001-07:00</published><updated>2009-09-26T13:50:34.539-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول مهر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از هشت سال پیش که شروع به نوشتن وبلاگ کردم تا به امروز , هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که توی این وبلاگ از مدرسه رفتن بچه خودم هم مطلب بنویسم . همیشه نوشته ها در مورد احساسات خودم از روز مدرسه و حال و هوای مهر ماه بود و پارادوکسی از دلتنگی و خوشحالی از اینکه دیگه مدرسه نمیرم و ای کاش بازم مدرسه میرفتم بود !!!! حالا هم قرعه افتاد به بچه خودم و کارم در اومده حسابی . تا همین پارسال مهد کودک میرفت و امسال نوبت مدرسه رفتنش شد .. البته مدرسه رسمی و اجباری نه و پیش دبستانی .. ولی بازم همون حال و هوای مدرسه رو داره و بچه ها رو برای مدرسه رفتن آماده میکنه . آقا رو نوشتیم دوره پیش دبستانی غیر انتفاعی و 850 هزار تومن هم برای 6 ماه اول از ما پول گرفتن تا بچمون رو برای دبستان آماده کنن خیر سرمون . یاد بچگی خودم که می افتم دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار !!! حالا وقتی بچه های امروزی و پدر و مادرهایی مثل خودم رو می بینم تو دلم به خدایی که منو سی و چند سال زودتر متولد کرد کلی فحش میدم که کاش ننه بابای ما هم اینطوری بودن و ما هم این زمان به دنیا می اومدیم نه عهد بوق . همه مادرها دستشون دوربین دیجیتال یا هندی کم های فیلم برداری بود و داشتن از مدرسه رفتن بچه هاشون فیلم و عکس میگرفتن . سر و وضع بچه ها رو هم که نگاه میکردی , از هیکل خیلی از آدمهای امروزی بیشتر ارزش داشتن .. کفش و لباسی که پوشیده بودن نصف شهریه پیش دبستانیشون بود ! بچه هایی هم که گریه میکردن , صد نفر دورشون جمع شده بودن و قربون صدقشون میرفتن و تازه خانم روانشناس مدرسه هم مرتب بهشون سر میزد و به مادرها دستوراتی میداد که چطور رفتار کنن با بچه ! اونوقت دوره من بدبخت ..&lt;br /&gt;یادمه وقتی خودم هم بچه بودم دو سال به مهدکودک رفتم . اولین روزها رو هنوزم یادمه که چقدر گریه میکردم و مادرم رو میخواستم ولی کسی به گریه هام اهمیت نمیداد و من یه گوشه نشسته بودم و اشک میریختم و کسی محل سگ هم بهم نمیذاشت و اینقدر گریه کردم تا صدام دیگه در نمی اومد . بعدن یادم نیست چطور شد که عادت کردم و برام عادی شد .. وقتی هم که به مدرسه رفتم , دیگه برام عادی بود و بجای اینک گریه کنم , شاد و خندون بودم . کسی هم نه عکسی از ما گرفت و نه فیلمی , اصلن از این خبرا نبود .. دوربین سوپر هشت قراضه اوج تکنولوژی زمان ما بود که تازه با آپارات هم فیلم هاش رو میشد دید و تازه کسی هم از این قرطی بازیها در نمی آورد ! حالا این بچه های امروزی کجا و ما کجا ...&lt;br /&gt;این بچه تخس ما هم انگار نه انگار ! به تخمش هم نبود که از من جدا میشه و هر لحظه منتظر بودم بزنه زیر گریه و مثل خودم کولی بازی در بیاره ولی آقا انگار از خداش هم بود . یه بوس بهم داد و پرید رفت توی حیاط مدرسه . یهو کلی دلم گرفت و احساس تنهایی کردم و بغض ته گلوم رو گرفت ! برعکس شده بود بجای اینکه اون گریه کنه کم مونده بود من بزنم زیر گریه . دلم نمی اومد برم و نیم ساعتی پیش مادرای دیگه ایستادم و بعد هم برگشتم خونه .&lt;br /&gt;موقع غذا پختن توی آشپزخونه هم مثل احمق ها هی اشک میریختم و بی صدا گریه میکردم و انگار چیزی از قلبم کنده شده بود . حالا انگار نه انگار صبح تا ظهر همیشه مهد کودک میرفت و عصرها هم کلاس زبان و شنا و کاراته و کوفت و ... عین خیالم هم نبود ولی نمیدونم چرا این دفعه اینقدر دلم گرفته بود و حساس شده بودم ! ظهر که شد تند تند مانتومو پوشیدم و پریدم از خونه بیرون تا زودتر برسم مدرسه . وقتی اومد دم در انگار دنیا رو بهم داده باشن , کلی خوشحال بودم و دلم آروم گرفت . تا برسیم خونه سرمو خورد از بس حرف زد . یاد خودم افتادم و روز اول مدرسه که دست چپ و راست رو بهمون یاد داده بودن و وقتی با مادرم بر میگشتیم خونه , مدام دست چپ و راست رو بهش توضیح میدادم !&lt;br /&gt;خنده داره ولی انگار روال زندگی هیچ وقت نمیخواد عوض بشه . فقط این ظاهر و نمای زندگیه که تغییر میکنه ولی اصل همیشه یکیه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه چند روزیه که آقا میره مدرسه و منم دارم کم کم عادت میکنم به نبودش . چند تا هم دوست پیدا کرده و منم با مادر دوستهاش دوست شدم و با هم تا یه مسیری میریم خونه . همون اتفاقی که دوران کودکی خودم افتاد . با چند تا دختر دیگه دوست شدم و مادرم هم با مادرهاشون دوست شد و سالها با هم رابطه و رفت و آمد داشتیم و حالا همین اتفاق هم برای بچه خودم و خودم اتفاق افتاده ! هر چند پیش دبستانی خیلی با دبستان فرق میکنه ولی فعالیت هاش به نظرم خیلی جالبه و برای آماده کردن بچه های امروزی ضروریه . توی پیش دبستانی روی خلاقیت بچه ها کار میکنن و میتونن حسابی بازی کنن . کاردستی باید درست کنن . خلاقیت تصویری و تجسمیشون رو پرورش میدن . کلاس های سفالگری و نقاشی و ساخت اشیا با کاغذ رنگی و کامپیوتر دارن . هر هفته یکبار گردش در طبیعت دارن . آموزش گل کاری مثل کاشت لوبیا و  چمن و تخم گل و ... دارن . هر هفته یک حیوون زنده رو میارن و بهشون کلی مطلب یاد میدن . روی تغذیه خیلی جدی کار میکنن و یک روز در میون برای مادرها کلاس میذارن و یکساعت درباره خوراکی هایی که باید به بچه ها بدیم بهمون آموزش میدن و همینطور خانم دکتر روانشناس کودکان هم در مورد رفتار با بچه ها کلی مطلب بهمون یاد میده . آموزش ریاضی در حد خیلی ابتدایی و فقط با اشیاء رو دارن و همینطور هجی کردن کلمات بصورت خیلی ساده و همینطور ورزش و آموزش سازهای موسیقی و کلی برنامه دیگه که زمان ما خوابشون رو هم نمیدیدیم !&lt;br /&gt;وقتی این ها رو با زمان خودم مقایسه میکنم خنده م میگیره ! ما اگه این امکانات رو داشتیم چیزی تو مایه های پرفسور حسابی میشدیم . هر چند با توجه به پیشرفتی که دنیا کرده و در عصری زندگی میکنیم که مربوط به اتم و فضا و نانو و کامپیوتر هست , باید هم به بچه ها از سن کم چنین آموزشهایی داده بشه !!!!!!!!! مدتیه دارم فکر میکنم که اگه همینطور پیش بره تا 3-4 سال دیگه دچار بیسوادی شدیدی در مقابل پسرم میشم مگه اینکه منم پا به پای اون مدام یاد بگیرم . خلاصه که کارم حسابی در اومده و سرم حسابی شلوغه . مدام تو اینترنت باید بگردم و روش های جدید تربیتی و آموزشی پیدا کنم و از اونطرف هم بعد از مدرسه باید کلی با آقا سر و کله بزنم در مورد چیزهایی که یاد گرفته و با صبر و حوصله به حرفهاش گوش بدم تا چیزهایی که یاد گرفته رو برام تعریف کنه و ... عصر که میشه مغزم دیگه سوت میکشه !!! یکساعتی باید بخوابم وگرنه دیوانه میشم . کارهای خودم و خونه هم که قوز بالا قوز و فرصت سر خاروندن دیگه ندارم . تازه خانم روانشناسشون پیشنهاد دادن که تک فرزندی خوب نیست و مادرهایی که همین یه بچه رو دارن بهتره یه جانور دیگه هم به دنیا بیارن تا تک فرزند لوس و ننر و از خود راضی بار نیاد و از تنهایی هم در بیاد ! یکی نیست بهش بگه ما تو همینش هم موندیم , وای به دومی !!!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-1130556423434502245?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/1130556423434502245/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=1130556423434502245&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1130556423434502245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1130556423434502245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-6732164330608908451</id><published>2009-09-19T14:10:00.001-07:00</published><updated>2009-09-19T14:10:21.093-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ماه رمضون پر ماجرا :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدونین چیه ؟ من آخرم نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟ صد دفعه هم گفتم که من این کامپیوتر رو بطور موقت میخوام و بعد همون مک خودمو یا درست میکنن یا نو میخرم ! به هر حال , فعلن دارم با لپ تاپ آرتین کار میکنم . اینقدر این مردها چندش آورن که حد نداره , آقا میشینه پای کامپیوتر و دست میکنه تو دماغش و دو سه دور میچرخونه و بعد هم با همون انگشت ها میره رو صفحه کلید کامپیوتر .... الان که نشستم دارم تایپ میکنم , دستکش یکبار مصرف دستم کردم و تازه بازم چندشم میشه به این کامپیوتر گندیده آقا دارم دست میزنم که توش پر از ویروس هست ! از موضوع پرتاب نشیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ماه رمضونی بر خلاف همه سالهای دیگه برای من خیلی سوت و کور بود . انگار مردم همه ضد دین شدن و کسی نه روزه میگیره نه اهمیتی به ماه رمضون میده البته بدبخت ها حق دارن . اونهایی که زیر خط فقر هستن , همون یکی دو وعده بیشتر نمیتونن غذا بخورن و نصف سال رو روزه میگیرن و اگه بخوان روزه بگیرن که فاتحشون خونده ست . اونهایی که زیر خط بقا هستن هم که 365 روز سال رو روزه هستن و بخوان روزه بگیرن به لقا الله پرتاب شدن . میمونه مردم طبقه متوسط که عاقل شدن و دیگه سمت این چیزا پیداشون نمیشه . یه عده مرفه بی درد هستن که یا دمشون به دولت وصله و مجبورن (!) روزه بگیرن و یا یک عده خل و چل روان پریش مثل خاله مادرم که دچار یاس فلسفی شدن و با عقاید خر در چمنشون هم ضد دین هستن و هم مذهبی یک عده هم برای لاغر شدن روزه میگیرن و یک عده انگشت شمار هم خر مذهب داریم مثل همین همسایه حزب الهی ما که سرب داغ تو کونشون بریزی بازم روزه میگیرن و روزه گرفتن براشون عادت و وظیفه ست .&lt;br /&gt;مادر آرتین هم هر سال ماه رمضون ما رو چند بار دعوت میکنه افطاری خونشون که منم از هر 10-15 دفعه شاید رضایت به یکبارش بدم اونم فقط بخاطر آرتین , وگرنه به من باشه پامو خونه این زنیکه جادوگر پلید نمیذارم . امسال خواهرم هم با ما بود و اونم برداشتیم با خودمون بردیم . بماند که از 24 ساعت قبلش داشتم تو گوشش روضه میخوندم که چطور رفتار کنه و چیکار کنه و چیکار نکنه ! معمولن افرادی که از سن کم تو خارج بزرگ میشن ساده لوح و پخمه بار میان و با ما ایرانی های وطنی تومنی چند میلیارد فرق دارن و پدر سوختگی و هفت خطی ما رو ندارن . خیلی رک و صادق هستن و در عین حال حساس . منم از چیزی که وحشت داشتم این بود که مبادا مادر آرتین انگشت بذاره رو خواهر من و بخواد شوهر براش پیدا کنه ! چیزی که خیلی تو این مراسم و مجالس مد هست !!!&lt;br /&gt;حاج آقا , بابای دزد و پدر سوخته آرتین هم اینقدر پول داره که نمیدونه چیکارشون کنه و برای نمیدونم تفریحه یا چی که هر سال دهها مراسم به بهانه های مختلف میگیره تا این پولش رو یه جوری خرج کنه و حالا شهرت برای خودش کسب کنه یا ویلا و باغ آخرتش رو آباد کنه و هر چی .. اونوقت همین آدم از وقتی که ما ازدواج کردیم تا امروز باور کنین من فقط یک دست کت و شلوار نخ نما تنش دیدم و مادر آرتین هم بدتر از اون همیشه خدا تو خونه یه پیرهن  گل و گشاد گل منگلی تنشه که زیر بغلش شکافته و لباس بیرونش هم یک سره مشکی با یه چادر توری کهنه بور شده ! ماشین آقا هم یه رنو لگن هست که وسیله ورزش هم به حساب میاد و هر چند وقت که میخوان برن بیرون باید هلش بده تا روشن بشه و با یه تیر دو نشون میزنه هم ورزش میکنه هم گردش و از بس از این ماشین استفاده کرده که اندازه 10 تا تانگر 18 چرخ اقا بنزین ذخیره کرده و فکر کنم بتونه با بنزین هاش پمپ بنزین راه بندازه . با این سن 70 سالگیش که یه پاش لب گوره هنوزم با اتوبوس و خط یازده میره بازار .&lt;br /&gt;یادم نمیره اولا هر وقت می اومدیم خونه اینا , موقع برگشتن دست میکرد تو جیب کتش و دو تا بلیط اتوبوس در میاورد میذاشت کف دستمون و میگفت : برین سر خیابون ایستگاه هست با همون برین خونه . بیخود سوار تاکسی نشین !! ما هم میگفتیم چشم و وقتی می اومدیم  بیرون بلیط رو جر واجر میکردم میریختم دور و بعد یه ماشین در بست میگرفتیم و میرفتیم خونه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقع افطار همه خانواده دور هم رو زمین نشسته بودن . من و خواهرم انگار که آسکاریس داشته باشین هی وول میخوردیم . من که زانوم درد میکنه و نمیتونم رو زمین بشینم و خواهرم هم تو زندگیش رو زمین نشسته و عادت نداشت و پاش هی خواب میرفت . مادر آرتین و یکی از عروس ها شروع کردن برای همه آب جوش ریختن ! خواهرم هم که اولین بار بود افطار کردن رو میدید خیلی خوشحال بود ولی میدونستم وقتی که برگردیم خونه آخر شب , تا یکسال فقط ننه آرتین رو فحش میده ... خواهرم با تعجب به پر شدن استکانش از آب جوش نگاه میکرد بعد در گوشم گفت : چرا چاییشون سفیده ؟&lt;br /&gt;- سفید نیست خنگول ! آب جوشه ..&lt;br /&gt;هنوز سوالش تموم نشده بود که یکی از عروس ها 4-5 قاشق غذا خوری شکر رو خالی کرد توی استکانش و تا نصف پر شکر شد ! بابای آرتین هم شروع کرد قرآن خوندن و بعد هم همگی شروع کردن خوردن ! مادر آرتین رو کرد به خواهرم و گفت : بفرمایین بخورین دیگه .. خواهرم هم که رو در بایستی با کسی نداره , صاف برگشت تو روش گفت :&lt;br /&gt;- مگه خل شدم آب جوش بخورم ؟ میخواستم آب جوش بخورم , آب خنک میخوردم دیگه ...&lt;br /&gt;محکم کوبیدم تو پهلوش و زیر لب گفتم : حلقتو ببند ... مادر آرتین هم که بهش بر خورده بود به روی خودش نیاورد و فقط زیر لب لیچاری گفت و مشغول خوردنش شد ! خواهرم با وحشت به خوردن بقیه نگاه میکرد که چطوری آب جوش اشباع و غلیظ شده از شکر رو میخوردن و بعد نفری 4-5 تا خرما و بعد زولبیا و بامیه و بعد حلوا خوردن و دوباره چایی ریختن و چایی که تموم شد شروع کردن نون و پنیر و سبزی و گردو خوردن و پشت سرش هم شله زرد ! خوشبختانه به من کار نداشتن و میدونستن من روزه نمیگیرم و اهل این چیزا نیستم و منم فقط برای خالی نبودن عریضه یه لقمه نون و پنیر و گردو خوردم که نناراحت نشن و رایان هم نشسته بود بغل آرتین و آرتین هم یکی میچپوند تو دهن خودش و دو تا تو حلق رایان !!! آخر بهش گفتم : اینقدر نده بچه , مُرد !&lt;br /&gt;- بابا بذار بخوره جون بگیره ..&lt;br /&gt;سرمو بردم در گوشش و گفتم : پدر سگ , شب ریق بیافته خودت می بریش بیمارستان ها من تا صبح تخت میخوابم ! همون موقع بچه رو از بغلش برداشت و نشوند کنار و گفت : بسه دیگه بابایی سیر شدی .. خوب نیست برات !!!!!!!&lt;br /&gt;باز دوباره مادر آرتین به خواهرم گفت : چرا چیزی نمیخوری ؟ خواهرم هم ساده برگشت گفت : مگه الان صبحه که صبحانه بخورم ؟؟؟&lt;br /&gt;- این صبحانه نیست , این افطاری هست !&lt;br /&gt;ما نون پنیر رو صبحانه میخوریم نه شام !!!&lt;br /&gt;موهام کم کم داشت سیخ میشد از دست خواهرم و میدونستم آخر یا مادر آرتین کم میاره یا خواهرم و یه دعوای حسابی در پیش داریم .. خوبه تازه کلی باهاش حرف زده بودم که جلوی زبونشو بگیره . نیم ساعتی طول کشید افطار کردن و بعد همه بلند شدن و سفره جمع شد .&lt;br /&gt;بلند شدیم و رفتیم کنار نشستیم و تلویزیون روشن کردن و یه سریال مزخرف ایرانی داشت و همه محو تماشای تلویزیون بودن . من و خواهرم هم در گوشی با هم گپ میزدیم . یکساعت بعد دوباره سفره چیدن و اینبار رنگ و وارنگ غذا بود که چیده میشد روی سفره . آش و پلو خورش قیمه و قرمه سبزی و بادمجون و کوکو سبزی و کشک بادمجون و مرغ و .. وقتی سفره تکمیل شد , دوباره همه نشستن دورش و مشغول خوردن شدن ! خواهرم هاج و واج این منظره بود و آخر هم طاقت نیاورد و گفت : شماها که یکساعت نیست شام خوردین پس این دیگه چیه ؟؟؟؟؟ یهو همه دست از خوردن کشیدن و زدن زیر خنده .. بابای آرتین بهش گفت : اون افطاری بود روزه رو باز کردیم و یه غذای مختصری (!) خوردیم و این شام هست ! تو دلم میگفتم : آره چقدر هم مختصر بود .. تنها چیزی که خواهرم توی این همه غذا پسندید همون آش رشته بود و مرغ . یه ملاقه آش خورد و یه تکه هم مرغ گذاشت و خالی خورد و تموم . منم کمی پلو و قرمه سبزی و کمی هم کشک بادمجون خوردم . آرتین هم که قسم خورده بود هر چیزی که وجود داره رو بخوره و از تمام غذاها کشید و خورد . هر چی میگفتم کم بخور و بسه , مادرش هی میگفت : چیکار داری بچمو ؟ بذار بخوره جون بگیره .. شما که ماشاالله دستتون به پخت و پز نمیره و همه ش علفی جات میدی به پسرم ! " منظورش این بود که همه ش سبزیجات آب پز و ماهی و مرغ توی فر میدم پسرش "&lt;br /&gt;منم برگشتم گفتم : راستش اگه منم میخواستم اینطور غذاهای عمله خفه کن بذارم جلوش که تا الان شکل دایناسور شده بود یا صد دفعه سکته کرده بود . زندگیش رو مدیون منه ! مادرش یه اییییش کشدار گفت و مشغول خوردن غذاش شد . پتی یاره ..&lt;br /&gt;بعد از شام مادر آرتین اومد پیش ما نشست و عروس هاش هم اومدن و یه مجمع زنونه تشکیل داد . همون چیزی که ازش میترسیدم . دائم از خواهرم سوال های خصوصی میپرسید و آخر هم تیر خلاص رو زد و گفت یه شوهر برات سراغ دارم لنگه نداره .. خواهر منم ساده , رو کرد به من و گفت : شیوا ؟؟ به نظرت شوهر کنم ؟؟؟ برق از چشمام پرید و تا بیام بفهمم چی شد چی نشد , مادر آرتین شروع کرد مخ این بدبخت رو تلیت کردن و یکساعتی فقط ور زد و هر چی من وشگونش میگرفتم و سقلمه بهش میزدم فایده نداشت .. برای آدمهایی مثل خواهرم این مسائل اصلن جدی نیستن و بیشتر FUN هستن و متاسفانه کسی نمیدونه و فکر میکنه جدی میگیرن ! منم میدونستم خانم فقط از روی کنجکاوی داره قبول میکنه و آخرش که گندش در می اومد , همه کاسه کوزه ها سر من بدبخت خراب میشد و من بده میشدم و برای همین دلم شور میزد .&lt;br /&gt;خلاصه این دیوانه ها قرار خواستگاری هم گذاشتن و منم فقط نشسته بودم اینا رو نگاه میکردم و تو دلم فحششون میدادم مخصوصن خواهرمو که همه آتیش ها از اون بلند شده بود . آخر شب موقع رفتن اصرار کردن که بمونیم و باز این خانم جو گیر شد و گفت شیوا من بمونم ؟؟؟ اونا هم از خدا خواسته تا من بیام جواب بدم , دستشو گرفتن و بردنش و ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ! آرتین که کلی خوشحال بود که خواهرم شب خونه نیست و میتونه بیاد سر جاش کنار من بخوابه چون آقا رو انداخته بودیم بیرون و من و خواهرم پیش هم رو تخت دو نفرمون میخوابیدم و آرتین هم خیلی کفری بود سر این قضیه .&lt;br /&gt;وسط راه پنچر کردیم و کلی وقتمون سر پنچر گیری تلف شد . آقا از بس خورده بود که نمی تونست خم بشه و نفسش بالا نمی اومد و منم فقط فحششمیدادم و تف و نفرین بود که حواله خودش و اون ننه پتی یاره ش میکردم . آخر خودم با لباس های مهمونی مشغول عوض کردن لاستیک شدم . زورم هم نمیرسید به باز کردن پیچ ها و بماند با چه سختی تموم شد . وقتی برگشتیم خونه توجهم از دور به زنی که جلوی در خونه ایستاده بود جلب شد . به آرتین گفتم این کیه دم در خونه ما ؟&lt;br /&gt;- حتمن زهرا خانمه !&lt;br /&gt;احمق ! اون که تا توی حموم هم با چادر میره این که چادر سرش نیست !&lt;br /&gt;رایان گفت : خاله ست .. ! خاله ت که موند خونه اون پتی .. چیزه .. خونه مامان جون و بابا جون !&lt;br /&gt;نزدیک تر که رسیدیم دیدم نخیر , خواهر خودمه ! با تعجب پیاده شدم و رفتم طرفش و گفتم : تو مگه نموندی اونجا ؟ اینجا چیکار میکنی ؟&lt;br /&gt;- شیوا ؟ یه بار دیگه منو ببری خونه این دیوونه ها من میدونم و تو !&lt;br /&gt;وا ! خوبه خودت اصرار میکردی بریم و خودت خواستی بمونی . حالا چی شده ؟&lt;br /&gt;- هیچی ! مامان این شوهر دیوونه ت تا شماها رفتین شروع کرد از من پرسیدن که virgin هستم یا نه ؟ منم عصبانی شدم آژانس گرفتم اومدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرده بودم از خنده .. میدونستم به این جاها کشیده میشه ولی نه دیگه اینقدر زود . تجربه خوبی بود براش . خلاصه اینم یه خاطره از ماه رمضون امسال ما !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-6732164330608908451?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/6732164330608908451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=6732164330608908451&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6732164330608908451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6732164330608908451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4133187000736018295</id><published>2009-09-16T07:17:00.001-07:00</published><updated>2009-09-16T07:17:13.732-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از لطف همتون ممنونم ولی این وسط چند تا مشکل هست :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لپ تاپ خودم مک بوک پرو بود که این جانور روش آب ریخت و تق صدا داد و رفت که رفت و به لقا الله پرتابش کرد . چون توش پر از عکس و فیلم خانوادگی هست , اطمینان نمیکنم بدم تعمیرگاه های ایران درستش کنن و منتظرم از ایران که رفتم بدم درستش کنن . این از این .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته بعد اینکه هر چی دل میبینم , حالمو به هم میزنه و در مقایسه با چیزی که خودم داشتم اصلن به دلم نمیشینه . به عبارتی واقعن زشت هستن !!!! من از شکل سونی ها خوشم اومده . نقره ای هاش و کلیدهاش هم قشنگ هستن و زیبایی هم برام مطرحه . دل یه کم کار کردم تو مغازه و انگشت هام قاطی میشد رو کلیدهای دیگه و به نظرم یه جوری بود !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صد تا بروشور لپ تاپ از مغازه دارها گرفتم و متاسفانه تمام اونها چینی هستن و اونهایی هم که ساخت آمریکا یا هلند هستن , 13 اینچ هستن و یا بالای 2 میلیون و نیم قیمت دارن که من اصلن نمیخوام اینقدر هزینه کنم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط یک مدل رو که پسندیدم این بود : Sony NW160 J/S&lt;br /&gt;و اونم ساخت چین . در مورد مانیتورها هم 3 گزینه وجود داره یکی : LED – HD – ECO که بازم نفهمیدم اینا چی هستن و چه فرقی دارن ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نفر لطف کردن و مارک های دیگه رو معرفی کردن , من اصلن از برندهای دیگه خوشم نمیاد ! ایسر و توشیبا و آی بی ام و فوجیتسو زیمنس هم دوست ندارم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه نکته ای که توی بروشورها دیدم این بوده که لپ تاپ های دل همشون با کش 6 مگا بایت بودن و سونی ها با 3 مگابایتی و در عوض از نظر قیمتی یکی بودن !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدل دل که همه به من پیشنهاد دادن این بوده : VOSTRO 1520 . باز ساخت چین !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلن همین دو مدلی که اینجا نوشتم از نظر قدرت مارک دل قویتر هست ولی جفتشون یک قیمت دارن :&lt;br /&gt;پردازنده دل 2.6 شش مگ کش باس 1066 و پردازنده سونی 2.1 دو مگ کش باس 800 . گرافیک دل 1.5 جی فورس 9600 جی اس و مال سونی 2.2 ای تی آی 4570 . باقی چیزاشون یکی هست . 4 گیگ رم و هارد 320 و مانیتور 15 ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرافیک هاشون هم عجیب و غریب بودن . بعضی ها 2 گیگا بایت بودن که به عقل جور در نمیاد ! و یا بعضی ها بلو ری داشتن فقط ریدر . همشون هم شکر خدا چینی بودن . فروشنده میگفت اینها چینی سفارش آمریکاست . نمیدونم وقتی آمریکا خودش لپ تاپ تولید میکنه و مارک میزنه دیگه چرا به چین سفارش میده ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ال سی دی هم حتمن میخوام 15 اینچ باشه . نه 17 و نه 13 به دردم نمیخوره . 17 سنگینه و 13 کوچیکه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارهایی که باهاش میکنم , اینترنت و تایپ و فتوشاپ و کورل و رایت سی دی و دیدن فیلم و عکس و دانلود برنامه و کلن در همین حدود هست و سنگین ترین کار گرفیکی من همون فتوشاپ و ویرایش فایل های RAW هست و بس . گاهی هم موقع کار کردن موزیک گوش کنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه آخرش من نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟!؟ نمیدونم از اروپا اگه بخرم ارزونتره یا از ایران بخرم ؟ برای من مکانش فرق نمیکنه از کجا بخرم چون هر از گاهی میرم سفر و میتونم از هر جا میخوام بخرم . سال گذشته برای آرتین میخواستیم لپ تاپ بخریم همه مغازه دارها میگفتن دل بخرین و جون سخته ولی امسال همه میگن سونی بخرین ! جدن نمیدونم چی خوبه چی بده ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4133187000736018295?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4133187000736018295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4133187000736018295&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4133187000736018295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4133187000736018295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-802385630178667860</id><published>2009-09-15T03:34:00.001-07:00</published><updated>2009-09-15T03:34:26.504-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;استمداد از امت همیشه در صحنه و شهید پرور :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا یه چند روزه لپ تاپ نازنینم به لقا الله پرتاب شده و نمیتونم بنویسم . چون ایران خدمات مک نداره مجبورم صبر کنم تا ببرمش خارج بدم درستش کنن . حالا میخوام دل یا سونی بخرم . شما کدوم و چه مدلی رو پیشنهاد میدین ؟ در حدود نهایت یک میلیون و دویست . وای فای داشته باشه , بلوتوث , کم , ریدر و چه میدونم همه چیزش کامل باشه دیگه .. برای کارهای گرافیکی قوی هم خوب باشه , هاردش هم 7200 باشه و 15 اینچ هم باشه و 4 گیگ رم داشته باشه و .. . ممنون میشم راهنماییم کنین . چند تا مغازه توی پایتخت سر زدم ولی به نظرم رسید هر کدوم میخوان جنسشون رو بچپونن به آدم و من موندم که 10 تا مغازه رفتیم همشون چطور نماینده اصلی سونی بود ؟؟؟ شکر خدا گارانتی هر کدوم و قیمت های هر کدوم هم با اون یکی فرق داشت ! در ضمن میخوام امکان آپگرید به ویندوز 7 رو هم داشته باشه ! خلاصه ادرکنی ... وگرنه پست بی پست ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-802385630178667860?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/802385630178667860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=802385630178667860&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/802385630178667860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/802385630178667860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-3827285506735106958</id><published>2009-09-07T12:34:00.000-07:00</published><updated>2009-09-07T12:35:10.061-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چت کردن با یک لباس شخصی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از گذشت سی سال از انقلاب امروزه دیگه ارزشهای انقلابی نابود شدن مخصوصن با اومدن احمدی نژآد و گندکاری هایی که خودش و دار و دسته ش براه انداختن , اگه سر سوزنی ارزش انقلابی که تا قبل از این باقی مونده بود , اونها هم به باد فنا رفت ! یکی از اونها ریش و پشم و تقدس مآبی بود که در اوایل انقلاب هر کسی دو کیلو ریش داشت و یا با چادر یه چشمی رو میگرفت و تسبیح دست میگرفت و قاشق داغ میکرد به پیشونی میچسبوند که بگه نماز شب میخونم و ... همه یه حساب دیگه ای براش باز میکردن و ازش حسابی هم حساب میبردن ولی امروزه اگه کسی این مشخصات رو داشته باشه به تخم های مبارکه نرینه های خانواده و یا خودشون حواله ش میدن و تره هم براش خرد نمیکنن ! اگه دقت کنین این روزها پلیس های راهنمایی و رانندگی و ماموران نیروی انتظامی و سربازهای وظیفه , همشون 3 تیغه هستن و عینک آفتابی میزنن و تمیز و مرتب لباس میپوشن و چنان ریش و سبیلی صفا دادن که شپش روش لیز میخوزه !!! اگه یه زمان کثافت بودن و ریش نامنظم داشتن و بوی گند دادن و لباس پاره کهنه پوشیدن ارزش بود امروزه شده ضد ارزش و فرهنگ غنی ایرانی این تفکرات افراطی رو هم در خودش بلعیده و حل کرده ! حالا خرده افرادی که باقی موندن و شدن مزدور و هنوز اصرار دارن وانمود کنن که ما جزو ارزشی ها هستیم , کسانی هستن که ظاهرشون یک چیزه , باطنشون یک چیز دیگه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو اینترنت داشتم میچرخیدم که یهو یکی منو پیج کرد . آی دی یاهوش یک متر طول داشت و با سید شروع شده بود و با 3-4 تا اسم پیغمبر امامی تموم میشد . سید علی رضا محمد ابراهیم !!!!! جلل خالق .. پیشنهاد کرد کمی با هم چت کنیم . منم که همیشه خدا با مذهبی جماعت مشکلات فجیعی داشته و دارم , قبول کردم .. کمی صحبت معمولی کردیم و آشنایی و ... و یهو آقا عکسش رو برام فرستاد . صورت گرد و تپل با یه کوپه ریش و موهای فرق راست کم پشت ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- چشمم روشن لباس شخصی هم هستین که ..&lt;br /&gt;شرم کنید !&lt;br /&gt;- از چی شرم کنم ؟ اشتباه گفتم ؟ پس اطلاعاتی هستین ؟&lt;br /&gt;دارد به بنده بر میخورد !&lt;br /&gt;- تقصیر من چیه قیافه ت اینو میگه . بسیجی هستی ؟&lt;br /&gt;خانم محترم لطفن بخث را عوض کنید !&lt;br /&gt;- باشه .. میتونم ادد کنمتون توی یاهو ؟&lt;br /&gt;در مذهب من ارتباط با زن شوهر دار نکوهیده است !&lt;br /&gt;- مگه میخواهیم با هم سکس داشته باشیم ؟ فقط میخواهیم چت کنیم !&lt;br /&gt;خیلی بی پروا هستید !&lt;br /&gt;- برو بابا قدیمی .. به هر حال من ادتون میکنم ..&lt;br /&gt;* نشون به اون نشون منو ادد هم کرد همون لحظه !!!&lt;br /&gt;- خب بریم سر اصل مطلب . شما حزب الهی هستین ؟&lt;br /&gt;نخیر . بنده حزب الهی نیستم بنده مذهبی هستم و بسیار هم روشنفکر .&lt;br /&gt;- پس به عشق آزاد اعتقاد دارین ؟&lt;br /&gt;خیلی از حرف شما ناراحت شدم . دلم برایتان سوخت .&lt;br /&gt;- آخی .. تی تیش .. آب بریز روش خاموش بشه . خب یه سوال دیگه . شما سکس داشتین ؟&lt;br /&gt;خانم فیلتر کنید حرفهایتان را جوان مجرد اینجا نشسته .&lt;br /&gt;- رفقات فیلتر میکنن نگران نباش تو میتونی آنتی فیلترت رو خاموش کنی :))&lt;br /&gt;یک حرمت هایی باید حفظ شود .&lt;br /&gt;- مثلن چی ؟ اگه تو روشن فکری پس منم آزادم هر چی میخوام بگم وگرنه میشی طالبان !&lt;br /&gt;بنده روشنفکر متفکر هستم .&lt;br /&gt;- خب پس عشق رو تجربه کردی یا نه ؟ یا فقط تئوری بلدی ؟&lt;br /&gt;بنده همه چیز را میدانم اما دلیل نمیبینم با یک زن نامحرم هر چیزی را بگویم اتفاقن بنده بسیار بد دهن میباشم .&lt;br /&gt;- تو دیگه زیادی پاستوریزه هستی البته مطمئنم داری ادا در میاری .&lt;br /&gt;اگر منزل با من اینطور حرف میزد سرش را روی سینه اش میگذاشتم .&lt;br /&gt;- خوبه پس .. معنی روشن فکر اندیشمند رو هم فهمیدیم . صد رحمت به طالبان ..&lt;br /&gt;براتون دعا میکنم .&lt;br /&gt;- باشه بکن .. حالا نگفتین نظرتون راجع به سکس چیه ؟&lt;br /&gt;این س ک .... که میگویید بنده با دختر مجرد شرمم میآید بگویم چه برسد به شما .&lt;br /&gt;- خب فکر میکنی چیه ؟ خصوصی ترین و عادی ترین رابطه سالم دو انسانه آقای متفکر .&lt;br /&gt;چرا نمیگیرید چه میگویم ؟ یک سری چیزهاست نباید گفته شود . فساد تولید میکند .&lt;br /&gt;- به نظر من نگفتن این چیزهاست که فساد تولید میکنه و باعث فساد جامعه امروز ما همین سکوت سی ساله بوده و ایجاد خفقان توسط امثال شماها ..&lt;br /&gt;خانم اعتقادات ما را مسخره نکن .&lt;br /&gt;- باشه پس یه سوال دیگه . شما اگه یه جنسی رو از خارجی ها بگیرین چیکار میکنین ؟&lt;br /&gt;میپرسیم ازشون که دست خیس به آن زده اند یا خیر ..&lt;br /&gt;- هاهاهاها من پیشنهاد میکنم مثلن لپ تاپ که خریدی یه لگن آب کن اینو 3 بار توش فرو کن درش بیار بعد 7 بار هم به خاک بمالش . برای شرط احتیاط واجب هم روش وایتکس بریز تا از نجاست در بیاد !!!!!&lt;br /&gt;برایتان دعا میکنم .&lt;br /&gt;- شیطان پرستی ؟&lt;br /&gt;خیر بنده خدا پرست میباشم .&lt;br /&gt;- آخه تا حالا نشنیده بودم کسی برای شیطان دعا کنه هاهاها .&lt;br /&gt;شرم کنید ..&lt;br /&gt;- باشه الان خیلی شرم کردم آب شدم رفتم تو زمین . خب حالا یه پیشنهاد . من پیشنهاد میکنم کمی با زنها آشنا بشین برای آخرتتون خیلی خوبه .&lt;br /&gt;ممنون از راهنمایی شما . بنده آشنا هستم .&lt;br /&gt;- یعنی دوست دختر دارین ؟&lt;br /&gt;با این ریش و دوست دختر ؟&lt;br /&gt;- پس چطور میگی آشنا هستم ؟ تئوری آشنایی ؟&lt;br /&gt;خانم بی خیال بشو .&lt;br /&gt;- خیلی از چادری ها هستن میمیرن واسه امثال تو . جلوت لخت میشن سینه میزنن ..&lt;br /&gt;استغفرالله .&lt;br /&gt;- خودت از سقف برو بالا ! من دوست دخترت بودم یکساعته درستت میکردم !&lt;br /&gt;بنده بسیار بد دهن هستم اما جلوی شما رعایت میکنم . بنده را وادار نکنید به پاسخ&lt;br /&gt;- خب بگو .. من مشکلی ندارم .&lt;br /&gt;شرم و حیا اجازه نمیدهد ..&lt;br /&gt;- بمیرم برات . مگه نمیدونی زنهای شوهر دار همشون آب بندی شدن ؟ پس راحت باش ..&lt;br /&gt;بنده دیگر با شما صحبت نمیکنم .&lt;br /&gt;- به تخمای شوهرم :)))) تو رو خدا حالا حرف بزن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی بی جنبه بود ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-3827285506735106958?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/3827285506735106958/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=3827285506735106958&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3827285506735106958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/3827285506735106958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2937210450234144445</id><published>2009-08-29T12:01:00.000-07:00</published><updated>2009-08-29T12:02:01.416-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ترین های زندگی با یک مرد !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوار مادر براتون نمیذارم . اینقدر ایراداتون رو مینویسم تا خودتون اعتراف کنین که مردها ایراد دارن و گل بی خار یعنی زن . مردها با همه حماقتی که در زندگی دارن , خیلی شبیه به ترکها هستن و اتساد در تف سربالا انداختن . مثلن میخوان ازت ایراد بگیرن , بیسوادی خودشونو نشون میدن میخوان مچتو بگیرن , خودشون ضایع میشن و خلاصه هر کاری میکنن زنها رو خراب کنن یا از میدون به در , نه تنها به جایی نمیرسن که بدتر خودشون خراب میشن و موضعشون رو از دست میدن درست مثل همین رئیس جمهور بوگندوی خودمون که همین هفته تو نماز جمعه اومد ریدمون های خودش و دار و دسته تروریستش رو درست کنه و بگه قتل و تجاوز به مردم کار ما نبوده , رید و گفت : همه اینها زیر سر دشمنان خارجی بوده !!!! من موندم این همه جن و پری و اجنه و دشمنان خیالی اگه نبودن و کریستوف کلمب هم آمریکا رو کشف رمز یا زهرا نکرده بود اینا به کی و چی گیر میدادن ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من از صداقت مردا همیشه خوشم اومده . مثلن درو محکم میبندن و بعد میگن هوووووش ! خب این یعنی اوج صداقت ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من عاشق اعتمادی هستم که مردها به ما دارن . مثلن در لباس پوشیدن .. لباس پوشیدن مردها در نوع خودش نظیر نداره و اوج اعتماد به شریک زندگیشون رو نشون میده . تو لباس رو هر طور بذاری همونطوری برات میپوشن . چروک , برعکس , کثیف , پاره ... اونقدر بهت اعتماد دارن که حتا جلوی آینه هم می ایستن چشمهاشون هم به خودشون دروغ میگه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- از اینکه مردها در ظاهر هم که شده با اینکه چشم دیدن ما رو ندارن ولی جرات نشون دادن خلافش رو ندارن خیلی خوشم میاد . این نشون میده که حتا با اینکه نسل مردها از آغاز خلقت با زن چپ بوده ولی نمیتونه خلاف اون عمل کنه . مثلن وقتی جشن تولدت میشه , اینقدر قربوس صدقه ت میرن و اینقدر بغلت میکنن و ماچت میکنن که فکر میکنی روز اول ازدواجته و آقا لبریز از عشق ... همیشه هم میگن ما به فکر شما هستیم بعد با اینکه میدونن از کیک شکلاتی متنفری , چون خودشون یکی شکلاتی دوست دارن , شکلاتی میخرن ولی بازم کم نمیارن و با زبون میگن فقط بخاطر تو ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دقت کردین چرا مردها همیشه خسته و گرسنه هستن ؟ حتا وقتی که بیکارن و هیچ کاری نمیکنن و هیچ استهلاکی ندارن ؟ مثلن روزهای تعطیل که فقط تخماشون رو باد میزنن , زودتر از همیشه گرسنه میشن و بیشتر از همیشه هم میخوابن . میدونین چرا ؟ چون بقول خودشون مغزشون دائم در حال تفکر هست !!!!! فقط من موندم اگه مردها اینقدر فکر میکنن چرا ریدن توی این جهان و تمام بلاهای این جهان زیر سر اینهاست ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- از هوش مردها خوشم میاد چون عقلشون به چشمشونه و بیشتر از اون قد نمیده . برای همین هم هست که همیشه میگن مردها باهوش تر از مردها هستن در واقع چون خودشون هم میدونن خنگ تر از زنها هستن و موجوداتی کودن هستن , مجبورن که برای خودشون نوشابه باز کنن چون اگه این کارم نکنن که دیگه مردن ! مثلن وقتی شب قبل از خواب نشستی داری کرم شب میمالی , با اینکه صد بار هم پرسیدن و بهشون گفتی چیکار میکنی و برای چی هست , یهو بهت میگن : 6 ساعت چی داری میمالی به خودت ؟ مگه میخوای بری مهمونی داری آرایش میکنی ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- غذا خوردن مردها هم خیلی جالبه . در نوع خودش کم نظیره و جالب اینه که بدونین بین انسان و حیوان " نرینه هاشون " مشترکه . مثلن شیر نر رو دیدین ؟ شیرهای ماده میرن شکار میکنن و بعد میرن کنار و شیر نر میاد حاضر و آماده میخوره وقتی سیر شد تازه ماده ها و توله ها میان باقیمونده شکار رو بخورن ! در زندگی مشترک هم همینه . وقتی غذا کمه یا خونه نیستی و غذا گذاشتی , برمیگردی خونه و میبینی اثری از غذاها نیست .. وقتی میگی غذا چی شد ؟ میگن مرد خونه چون کار و فعالیت میکنه و نان آور خونه ست , باید بخوره تا جون داشته باشه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جون دوستی مردها هم منو کشته . کافیه بشنون فلان چیز برای بدن مردها خوبه , باهاش دوش میگیرن . چند وقت پیش آقا شنیدن مردها باید زیاد گوجه فرنگی بخورن تا سرطان پروستات نگیرن . فرداش با دو تا صندوق گوجه فرنگی اومد خونه و از صبحانه بگیر تا ناهار و شام فقط گوجه میخورد بعد که ریق افتاد یهو همه اینها هم به فراموشی سپرده شد ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مردها ادعا میکنن در شجاعت نظیر ندارن . ولی فکر میکنین شجاعتشون توی چی هست ؟ اینکه از سوسک و موش و مار نمیترسن ؟ از بلندی نمیترسن ؟ خب اینها قابل تقدیره ولی همین موجودات ابله اونقدر ترسو هستن که هرگز اعتراف به گناه نمیکنن و یا اگه گندی بالا میارن , نمیگن مقصر ما بودیم ! توی دعواهای زناشویی هیچ وقت کوتاه نمیان و عذرخواهی بلد نیستن . ولی زنها اونقدر شجاعت دارن که وقتی کار خطایی میکنن اعتراف کنن و یا برن منت کشی آقا !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- میدونین چرا مردها از رانندگی زنها بدشون میاد و ایراد میگیرن ازشون ؟ چون زنها مثل خودشون دیوانه وار و بیمارگونه رانندگی نمیکنن و جنون سرعت ندارن . از قدیم گفتن دیوانه چون دیوانه بیند خوشش آید .. مردها هم چون مثل خودشون دیوانه نمیبینن , ناراحتن و زنها رو توی رانندگی مچل میکنن ... خوبه بالاترین آمار تصادف هم مال اونهاست ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خودشیفتگی مردها هم نظیر نداره . تا حالا از زبون مردی شنیدین بگه من زشتم یا مشکل دارم یا ایراد دارم ؟ به مرد کچل بگی کچل , بهش بر میخوره و آقا انتظار داره بهش بگی زلف علی ! یا مردی که شکمش مثل خیک زلیخاست , بهش بگی خیکی , میخواد از وسط نصفت کنه و آقا خیال میکنه باربیه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- رقابت عجیبی بین مردها با عزرائیل همیشه در جریانه . اونقدر که مردها به فکر سلامتی خودشون هستن , زنها نیستن . وقتی بهشون میگی پدر سگ ! مگه یه جون بیشتر بدهکاری که اینقدر به خودت میرسی  ؟ میگن : دویست سال این عزرائیل رو دنبال خودم نکشونم , بهش جون نمیدم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- از غیرت مردها هم خیلی خوشم میاد . غیرت رو در این میدونن که مبادا با مرد غریبه ای صحبت کنی یا برقصی یا بخندین با هم تخمای آقا ورم میکنه و رگ گردونش اندازه دودول فیل میشه . ولی وقتی میخوای آشغال ها رو نصف شب ببری بذاری دم در , آقا غیرتشو موش میخوره یا وقتی شیشه میخوای پاک کنی و آقا میترسه بره بالای نردبون , اینجا غیرت معنی نداره .. یا وقتی آقا ماشین زیر پاشه و تو پیاده مجبوری بری خرید و صد کیلو بار رو بکشی بیاری خونه , اینجا غیرت معنی نداره ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه تا دلتون بخواد مورد هست . به تعداد موهای سرتون ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2937210450234144445?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2937210450234144445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2937210450234144445&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2937210450234144445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2937210450234144445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2070337073779259472</id><published>2009-08-24T11:31:00.001-07:00</published><updated>2009-08-24T11:31:30.512-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در جستجوی آب :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله مادرم و شوهرش هر وقت میرن مسافرت کلید خونشون رو میدن به ما که بریم به خونشون سر بزنیم و گلدونهاشون رو آب بدیم و شب ها هم چراغها رو روشن کنیم که مثلن دزد نیاد ! دیگه این قدیمی ها نمیدونن که دزدهای الان مدرن شدن و شعورشون بالا رفته و خودشون ختم روزگارن و نه به چراغ و نه به نرده و نه دزدگیر و ... نگاه نمیکنن هیچ , اهمیت هم نمیدن ! بیشتر وقتها این وظیفه آرتینه که بره گلدون هاشون رو آب بده و چراغها رو روشن کنه و بیاد . هر وقت هم می اومد حس میکردم یه جورایی نامیزونه و زیاد دری وری میگه و شنگول میاد خونه ! ولی عقلم به جایی قد نمیداد .. امروز چون همگی داشتیم میرفتیم بیرون برای شام , گفتیم سر راه چراغها رو روشن کنیم و بعد از اونور بریم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرتین گفت من تو نمیام و میشینم تو ماشین شما برین و بیایین . من و خواهرم و رایان رفتیم تو . پارچ آب رو برداشتم و داشتم آب پر میکردم که به گلدونها آب بدم که رایان گفت : تشنمه آب میخوام . به خواهرم گفتم از یخچال بطری آب رو در بیار بهش آب بده تا من گلدونها رو آب بدم . چند دقیقه بعد صدای گریه رایان رفت آسمون و بدو رفتم ببینم چی شده و دیدم لیوان آب رو انداخته زمین و دهنشو گرفته و گریه میکنه و میگه سوختم !! خواهرم هم با تعجب داره نگاهش میکنه ...&lt;br /&gt;- چی دادی به خورد بچه ؟&lt;br /&gt;هیچی , آب ریختم براش تا خورد زد زیر گریه !&lt;br /&gt;- مامان جان چی شد ؟&lt;br /&gt;+ سوختم ! تو آبش فلفل داشت !!!!!!&lt;br /&gt;بطری آب رو گرفتم و بو کردم و تازه فهمیدم چی بود و نگو توش مشروب بوده ! نگاه چپ چپ انداختم به خواهرم و اونم گفت : خب به من چه ؟ کف دستمو بو کرده بودم ؟!؟&lt;br /&gt;میدونستم اینا از آب شیر نمیخورن و بطری های آب معدنی میخرن و همیشه خاله میگفت آب طرفهای ما خوب نیست و بو میده و خیلی ها مریض شدن ! برای همین هم ترسیدم از آب شیر به بچه بدم . خلاصه شروع کردیم به گشتن خونه که بطری های آب معدنی رو پیدا کنیم . توی کابینت زیر ظرفشویی توی فریزر توی انباری توی کمد لباسها و ... خلاصه هر جا رو باز میکردی بطری مشروب در می اومد حتا توی فریزر !!!! آخر هم آب پیدا نکردیم که نکردیم و در عوض نزدیک 100 بطری مشروب از انواع مختلف کشف شد !! یادم آفتاد خاله مادرم میگفت این فیروزخان در عمرش لب به آب نزده و آب بخوره مریض میشه , تازه فهمیدم چرا هر جا رو باز میکنی مشروب پیدا میکنی و البته اینم فهمیدم چرا آقا آرتین همیشه شوخ و شنگ می اومدن خونه و این آدمی که تیرآهن 24 تو کونش بکنی شب یه کیسه آشغال رو نمیره بذاره دم در , اونوقت این همه راه رو میکوبید تا بیاد چراغها رو روشن کنه !!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2070337073779259472?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2070337073779259472/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2070337073779259472&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2070337073779259472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2070337073779259472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4994181325914052575</id><published>2009-08-16T12:32:00.001-07:00</published><updated>2009-08-16T12:32:51.988-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فیزوتراپی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانی ها از قدیم توی همه علوم سر آمد بودن و به نظر من ریشه همه علوم از ایران به کشورهای دیگه رفته از جمله همین فیزیوتراپی . دلاک های قدیم در حمام های عمومی فیزوتراپ های قدری بودن و چنان دست و پای آدم رو گره میزدن که همه درد و مرض هایی که با اعمال نرمشی علمی امروزی یعنی فیزیوتراپی بر طرف میشه رو حل میکردن و سلامتی رو به شخص بر میگردوندن . البته که اگه شما بلد نباشین و بخواهین تقلید کنین از کار این دلاک ها , نتیجه چیزی جز قطع نخاع یا مودن دست و پای طرف روی دستتون نیست :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکسالی میشد این آرتین مشنگ الله کمر و کتفش درد میکرد و نمیتونست وزنه سنگین بلند کنه . هر چی میگفتم بیا ببرمت دکتر , میگفت خوبم چیزیم نیست ! حال از ترسش بود ! ولی میدیدم وقتی میخواد چیزی رو برداره صورتش جمع میشه و کلی به خودش فشار میاره از درد . دو روز پیش وقتی آقا داشت خریدهای میوه رو میاورد از پشت ماشین تو یهو کمرش گرفت و خشک شد . چند دقیقه بعد هم صدای عربده ش رفت آسمون که منو صدا میکرد . رفتم دیدم آقا افتاده کف پارکینگ و میوه ها ریختن رو زمین و شکل سوسک بایگون خورده شده و لنگاش سیخ شده رو به هوا !&lt;br /&gt;- پدر سگ این چه وضعیه ؟ باز داری منو سر کار میذاری ؟&lt;br /&gt;شیوا کمرم .. نمیتونم تکون بخورم !&lt;br /&gt;- الان میرم دسته هونگ رو میارم درستت میکنم !&lt;br /&gt;شوخی نکن شیوا .. این دفعه جدی دارم حرف میزنم !&lt;br /&gt;- راست میگی ؟&lt;br /&gt;به جون آقام قسم ....&lt;br /&gt;خواهرمو صدا زدم تا دو تایی این تنه لش رو ببریم تو ولی مگه زورمون رسید ؟ آخر مثل کیسه آشغال کشون کشون بردیمش تو و اینقدر هم جیغ و داد کرد و کولی بازی در آورد که مخم سوت کشید ! بعد که رو تخت خوابوندیمش گفت : زنگ بزن خونمون به مامانم بگو خلج دلاک رو بفرسته اینجا !&lt;br /&gt;- خلج دلاک دیگه چه جونوریه ؟&lt;br /&gt;دلاک محلمون بود هر کی یه جاش میگرفت میرفت پیشش درستش میکرد !&lt;br /&gt;- پدر سگ جای این شعر و ورا بیا ببرمت دکتر .&lt;br /&gt;+ شیوا ؟ من یه راه خوب سراغ دارم !&lt;br /&gt;- جدی ؟ چی هست ؟&lt;br /&gt;+ بیا بخوابونیمش کف زمین بعد بریم روی تخت جفت پا بپریم رو کمرش !&lt;br /&gt;- تو باز حرف زدی ؟ نمیخوام فلج بشه تا آخر عمر وبال گردنم بشه که ... فرانکشتین !!!! تو اینقدر این مغزتو به کار ننداز ...&lt;br /&gt;شیوااااا ؟؟؟؟؟؟ زنگ بزن دارم میمیرم !&lt;br /&gt;- بمیری تو که فقط مایه دردسری ....&lt;br /&gt;گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به مادر پتی یاره آقا . طبق معمول چند تایی متلک بارم کرد و منم 4 تا کلفت تو جوابش دادم و بعد که حسابی از خجالت هم در اومدیم , رفتیم سر اصل مطلب و جریان رو بهش گفتم و شروع کرد وای خاک به سرم , بچه م از دستم رفت و ... بعد که آروم شد گفت الان آجانس (!) میگیرم میفرستمش بیاد !!!!!&lt;br /&gt;حالا من فکر میکردم این جانوری که قراره بیاد چیزی شبیه این دکتر چمنی ها و شکسته بندهای قدیمی هست و یه پیرمرد زپرتی لق لقو باید باشه و میاد بادکش میکنه و میره . چشمتون روز بد نبینه ! یکساعت بعد که این موجود فجیع اومد , پیشاپیش دلم برای آرتین کباب شده بود . موجودی بود با قد بالای دو متر و عضلات کت و پهن و چیزی شبیه به هرکول ! یعنی میتونست آرتین رو مثل خیار تو مشتش بگیره و بچلونه . اومد بالا سرش و کمی بالا و پایینش کرد و بعد گفت : آبجی حموم رو راه بنداز تا بیام !&lt;br /&gt;- ببخشید حموم آماده ست چیشو آماده کنم ؟&lt;br /&gt;آب گرم کنو روشن کن آب گرم بشه !&lt;br /&gt;- ما شوفاژ داریم . نیاز نداریم آبو گرم کنیم همیشه گرمه !&lt;br /&gt;پس 2 تا حوله بذار کف حموم خودم درستش میکنم !!!!!&lt;br /&gt;حوله ها رو پهن کردم کف حموم و رفتم پایین . چند دقیقه بعد صدای عربده های آرتین به گوش میرسید . چنان هم دلخراش بود که انگار داشتن تخماشو آروم آروم میکشیدن یا میچلوندن ! یه 10 دقیقه ای که گذشت دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بالا ببینم داره چه بلایی سر آرتین میاره و نگیره ناقصش کنه ؟!؟ چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه در حموم رو باز کردم دیدم یارو نشسته دو زانو کف حموم و آرتین رو مثل بچه بغل کرده و یه دستش رو انداخته دور گردنش و یه دستش رو هم زیر شکمش و بعد زانوشو میذاره وسط کمر آرتین و فشار میده و گردنشو میکشه بالا و باور کنین این مهره های کمرش از بالای لگن خاصره تا گردنش مثل کلیدهای پیانو تق تق تق تق صدا میدادن و میشکستن و آرتین عربده ای میکشید که موهای آدم وز میکرد ! بعد نوبت گره زدن دستهاش رسید و چنان پیچ و تابی میداد به دستهاش و تق تق میشکستشون که گفتم الان دستش از کتف کنده میشه ! از انگشتهای دستش و مچ و ساعد بگیر تا کتف و بازو ... خلاصه یک بلاهایی سرش آورد که من حالم بد شد و کم مونده بود غش کنم ! نیم ساعت بعد آقا غوله منو صدا زد و رفتم بالا لش آرتین رو تحویل گرفتم و 20 تومن هم به آقا دادیم و رفت . گفت تا عصر از زیر لحاف درش نیار و بذار خوب دم بکشه (!) ....&lt;br /&gt;عصر بود که آرتین اومد پایین و مثل موجی ها شده بود و همه مفاصل بدنش لق میزد . ولی با این همه حالش خوب بود و دیگه درد نداشت . البته این ظاهر قضیه بود . نصف شب خواب بودم از صدای آه و ناله های آقا بیدار شدم و دیدم مثل گرگ داره زوزه میکشه . میگم چی شده ؟ میگه نمیتونم تکون بخورم بریم بیمارستان همه تنم درد میکنه ! دمپاییمو برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش و بعد هم لباس پوشیدم و آقا رو کشون کشون بردم سوار ماشین کردم و رفتیم بیمارستان .&lt;br /&gt;تو اورژانس وقتی جریان رو به دکتر گفتیم , گفت شانس آوردین نخاعش قطع نشده و این چه درمانیه ؟ بعد هم 4 تا آمپول کورتن نوشت و رفتم از داروخونه بیمارستان خریدم و خیلی شیک 2 تا شو زد توی وسط کتف آقا و دو تاشم کنار کمرش و گفت باید برین فیزیوتراپی . فرداش رفتیم فیزوتراپی , دکتر یه معاینه کرد و بعد به آرتین گفت بیا کنار دیوا وایسا و بعد گفت دستتو میذاری روی دیوار و با انگشتهات آروم آروم میری بالا و میای پایین . نیم ساعت ! بعد هم گذاشت رفت .. حالا هی آرتین میگه : این دکتره خره حالیش نیست آخه این چه کاریه ؟ میگم دکتره از تو و اون دلاک احمق بیشتر شعور داره یالا انجام بده ! خلاصه شروع کرد هی با انگشتهاش بالا پایین رفتن . هنوز ده دقیقه نشده بود که گفت شیوا درد دستم خوب شد !!!!!&lt;br /&gt;- دیدی حالا ؟ بجای اون آرتیست بازی ها و شکسته بند بازی ها باید از اول می اومدیم دکتر !&lt;br /&gt;خلاصه که آقا با همون جلسه اول خوب خوب شد و دکتر گفت هر وقت دستت درد گرفت همین کارو میکنی و تموم ! یکسری نرمش ملایم هم برای کمرش داد و همین !&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;کلن ما ایرانی ها همگی دکتریم . اول خودمون تجویز میکنیم بعد که طرف رو زدیم ناقص کردیم و مریض تر کردیم و نزدیکتر به مرگ , تازه میفرستیمش دکتر . که خیلی از مواقع دیگه دیر شده . یادمه 15 سال قبل مادر یکی از دوستهام سرطان رحم گرفته بود و تازه اولش بود و با یه جراحی ساده میتونست کاملن درمان بشه , خانم بجای رفتن دکتر گفت : میرم سوریه نذر میکنم و شفا میگیرم . رفت و برگشت و چند وقت بعد هم به لقا الله پرتاب شد .. سرما خوردگی هم همینطوره . وقتی سرما میخوریم , خودمون دکتری میکنیم در صورتیکه یه سرما خوردگی ساده میتونه باعث صد جور بیماری خطرناک بشه ! امیدوارم یک روز این عادت های خرافی و اشتباه از فرهنگ ما به کل حذف بشه ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4994181325914052575?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4994181325914052575/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4994181325914052575&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4994181325914052575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4994181325914052575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-8304350757220073759</id><published>2009-08-11T12:33:00.001-07:00</published><updated>2009-08-11T12:33:19.774-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>انقلاب گوز :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اطلاع رسانی در تمام انقلاب های دنیا حرف اول رو در پیروزی انقلابیون زده . چه از راه پخش شب نامه چه از راه نامه پراکنی , سخنرانی , شغار نویسی , اینترنت , فیس بوک , توئیتر , پیام کوتاه موبایل و با تلفن خبر کردن و اعلامیه پخش کردن و بصورت کلامی و دهن به دهن گفتن و ... صدها راه برای ارسال اخبار و یا اطلاع رسانی بین انقلابیون وجود داره که بعضی چون خیلی علنی یا بقولی تابلو هستن میتونه باعث صدمه دیدن و یا دستگیری انقلابیون بشه ! خاطرات بخشی از این اطلاع رسانی ها رو سی سال پیش مردم ایران یادشونه و تجربه کردن . اون زمان نه خبری از موبایل بود نه از اینترنت ولی با وجود این مردم سخنرانی ها و پیام های خمینی رو پخش میکردن و تا حدی همین اطلاع رسانی ها باعث انسجام انقلابیون شده بود و ساواک رو به ستوه آورده بود . اما حالا چطور ؟ وقتی ما همه امکانات ارتباط جمعی رو در اختیار داریم اما در کنارش سانسور و شنود هم داریم , آیا موفقیت آمیز خواهند بود ؟&lt;br /&gt;نمیدونم در مورد انقلاب های مخملی چیزی شنیدین یا نه ؟ انقلاباتی نرم و بدون خونریزی با استفاده از نمادهای رنگی . کسانی که دست به چنین کارهایی میزنن رو متهم به انقلاب مخملی میکنن . حالا اگه کله رو کار بندازیم میفهمیم که میشه با خیلی چیزها انقلاب کرد از جمله اطو !!!!! والا باور کنین منم تا همین چند روز پیش نشنیده بودم . عصر بود که خاله مادرم زنگ زد خونمون و تا گوشی رو برداشتم شروع کرد احوالپرسی کردن و بعد هم شروع به گفتن یک سری چرت و پرتی کرد که با هر حرفش موهای من بیشتر وز میکرد و چشمام گشادتر میشد از تعجب !!! میدونستم شوهرش بجای آب , الکل میخوره و نوشیدن آب اسهالش میکنه , ولی مطمئن بودم خودش هرگز به الکل لب نزده که حالا بخواد دری وری بگه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- شیوا جون . این ضد انقلابی هایی که مخالف آقای دکتر احمدی نژاد گل هستن تازگی ها یه طرحی ریختن که باید گرفت همشونو اعدام کرد .&lt;br /&gt;بله ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- آره همین ضد انقلاب ها رو میگم دشمنان آیت الله خامنه ای و نظام جمهوری اسلامی رو . اینا اینقدر آدم های پستی هستن که میگن مردم بگیرن ساعت 9 شب اطو بزنن به برق . چقدر آدم میتونه بیشرف باشه . اونم فقط 15 دقیقه هاااا نه بیشتر !!&lt;br /&gt;ببخشید اتفاقی افتاده ؟ تب ندارین ؟ حالتون خوبه ؟&lt;br /&gt;- چی میگی دختر ؟ تب کدومه . دارم بهت میگم که گوش نمیدی مگه ؟ میگم این ضد انقلاب های پدر سوخته گفتن شب ساعت 9 شب مردم اطو بزنن به برق اونم یک ربع که چی بشه ؟ که به نظام شکوهمند اسلامی ضربه بزنن ...&lt;br /&gt;خب اینو که شنیدم حالا منظور ؟ یعنی چی این ؟&lt;br /&gt;- به شوهرت بگو برات قرص فسفر بخره از این خنگی در بیای ...... بعد هم زرت گوشی رو گذاشت و قطع کرد ! هر چی فکر کردم چرا اینطوری شده بود هیچی نفهمیدم . آقای دکتر احمدی نژاد ؟ نظام شکوهمند اسلامی ؟؟؟؟؟؟ جل الخالق ... مگه اینا به سگشون یاد نداده بودن وقتی اسم احمدی نژآد بیاد بره جیش کنه ؟ مگه همین خانم نبود که آنتن تلویزیونش رو کنده بود که چشمم به آخوندا نیافته ؟ پس این حرفها چی بود ؟ رفتم به آرتین جریان رو گفتم و گفت : آها .. تو فیس بوک گفتن که ساعت 9 شب اطو به برق بزنن مردم تا خوار مادر وزارت نیرو ردیف بشه چون خیلی از خبرهای مهم و دروغ رو تو این موقع شب پخش میکنن و اگه برقا قطع بشه اطلاع رسانیشون کور میشه !&lt;br /&gt;- نه بابا ؟ تو با این خنگیت خوبه اینو فهمیدی ؟!؟&lt;br /&gt;تو که همیشه ادعای عقل کل بودن میکنی و میگی من گیگیلی و گاگول هستم , این دفعه لایی خوردی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه دوزاریم افتاد که خاله مادرم داشت به زبون سانسور میگفت که ساعت 9 شب اطو بزن به برق . خلاصه ساعت 9 شب شد و آرتین و خواهرم و من و رایان هر چی لوازم برقی دستمون بود رو زدیم به برق و چشمتون روز بد نبنیه . روشن کردن این همه وسایل برقی همان و پریدن فیوز هم همان ! از روشن کردن ماکروویو بگیر تا لباسشویی و 3 تا کولر و تلویزیون ها و اطو و همه چراغها و ... فحش بود که حواله آرتین و خاله مادرم میکردم با این فکر بکری که کرده بودن که حکم تُف سر بالا رو داشت !&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;نتیجه گیری اخلاقی :&lt;br /&gt;آقا این مسائل نشون میده که اولن مردم ایران دارن برای اولین بار متحد میشن با هم و بعد هم دارن کم کم اعتراضات مدنی و غیر خشونت آمیز رو یاد میگیرن و نتیجه اون رو بهتر از درگیری مستقیم فهمیدن که نتیجه ای جز ضرر برای خودشون و منافع ملی نداره . مثلن روشن کردن شمع در ساعت خاص یا خاموش کردن چراغ یا روشن کردن چراغ یا الله و اکبر  گفتن یا روشن کردن چراغ ماشین ها توی روز روشن یا بوق زدن یا سکوت کردن , تحریم موبایل های نوکیا و خرید نکردن از مواد غذایی ای که از آگهی های تلویزیونی پخش میشه و گوزیدن و چه میدونم هر کاری که به دور از خشونت باشه میتونه یک اعتراض مدنی قوی به حساب بیاد که نه جرمه و نه بخاطرش شما رو دستگیر و شکنجه و مورد تجاوز قرار میدن (!) و نه باعث میشه که جونتون به خطر بیافته ! مثلن در یک ساعت خاص همه تف بندازن زمین ! برف پاک کن ماشین هاشون رو روشن کنن ! ماشین هاشونو خاموش کنن و یهو شهر در سکوت فرو بره ! 2 تا بوق بزنن و هزار و یک چیز دیگه ! اینها نشون دهنده اعتراض و همبستگی هست بدون اینکه آزارش به کسی برسه و منافع ملی تخریف بشه و مهمتر اینکه بدون اینکه باعث انجام جرم بشه و بهانه دست کسی بده که بخواد شما رو دستگیر کنه ! اونوقت وقتی همه مردم در یک ساعت خاص مثلن بگوزن و هوا پر از گاز متان بشه , کسی نمیتونه بگه انقلاب مخملی بوده و بجای اون انقلاب گوز اختراع میشه ... اینم به مدلشه دیگه ... والا !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-8304350757220073759?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/8304350757220073759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=8304350757220073759&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8304350757220073759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8304350757220073759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-5694063920019206408</id><published>2009-08-07T12:53:00.001-07:00</published><updated>2009-08-07T12:53:22.626-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چهارشنبه تلخ و شیرین :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه همین هفته که مراسم لیف و کیسه کشیدن احمدی نژآد برگذار شد , روز جالبی بود . طبق معمول که همیشه وقتی خبری میشه و توی فیس بوک خبر تجمعات یا تظاهرات مردم مثل بمب میترکه و از کله صبح کیلو کیلو برات پیغام میاد که فلان روز راهپیمایی یا تظاهرات و گردهمایی داریم , روز چهارشنبه هم همینطور بود و عواقب چنین پیغام هایی کاملن مشخص بود . چیدمان منظم نیروهای نظامی در میادین اصلی شهر تهران ! وقتی از صبح به میدون های اصلی شهر وارد میشدی با دیدن نیروهای نظامی متوجه میشدی که حتمن اون روز اتفاقی می افته !&lt;br /&gt;چهارشنبه اما جریان کمی متفاوت تر بود . نه تنها نیروهای نظامی میدون ها رو محاصره کرده بودن , که حتا در سطح شهر و مناطقی که جمعیت زیاد بود هم حضور بسیار گسترده ای داشتن . توی پیاده روها که قدم میزدی دسته دسته نیروهای نظامی رو میدیدی که نشستن روی زمین و سپر و باتوم و کلاه خود هاشون روی زمین کنارشون قرار گرفته و گرم صحبت با هم هستن و انگار نه انگار که ممکنه تا دقایقی دیگه همین ها که شبیه آدمیزاد هستن و نفس میکشن و میگن و میخندن و جوک میگن برای هم و خیلی هاشون 20 سال هم ندارن , با ضربات باتوم له و لورده ت بکنن و مادرانی رو داغدار کنن و جوون هایی رو بدبخت کنن و باعث مرگ و شکنجشون بشن . یا از بیکاری مثل معتادها چرت میزنن یا با موبایلشون بازی میکردن و بعضی ها با موبایل صحبت میکردن . بعضی ها معرکه گرفته بودن و همقطارهاشون رو دور خودشون جمع کرده بودن و با آب و تاب صحبت میکردن . اینها برادران نیروی انتظامی بودن و ملبس به لباس های سبز لجنی یک دست !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سوی دیگه این جمعیت نیروی موتور سوار با لباس های پلنگی قرار داشتن که تابلو بود از ناف دهات جمعشون کردن آوردن . همشون چنان منظم و عصا قورت داده یا ایستاده بودن یا نشسته بودن که انگار با چسب چسبونده بودنشون به زمین و حتا انگار همقطارهاشون رو هم نمیشناختن . نه حرف میزدن نه شوخی میکردن . فقط سیخ سیخ مردم رو نگاه میکردن و هاج و واج بودن . اینها برادران مزدور بسیجی بودن !&lt;br /&gt;عصر که از کنار این تجمعات رد میشدم خیلی جالب بودبرام  . مردم که اصلن انگار نه انگار اینها حضور دارن . محل سگ هم بهشون نمیذاشتن و اهمتی بهشون نمیدادن و اتفاقن با دیدنشون لبخند میزدن . لبخندی از جنس ننگ از جنس تمسخر از جنس تاسف ... حتا خود من با تاسف بهشون لبخند میزدم و دلم براشون میسوخت ... وقتی تو صورتشون نگاه میکردی با شرم فوری سرشون رو میگرفتن پایین . انگار خودشون هم میدونستن که چه عملی دارن انجام میدن و کارشون حکم تُف سر بالا رو داره و رو در روی مردمی قرار گرفتن که از خودشون هستن و خودشون هم از اونها هستن نه دشمن هستن نه اجنبی نه منافق نه جنایتکار نه قاتل ! فقط جرمشون مردم بودنه و بس ! جرمشون حق خواهیه و بس ...&lt;br /&gt;در سوی دیگه وقتی به برادران مزدور بسیجی نگاه میکردی نه تنها احساس شرم نمیکردن , بلکه با غضب بهت زل میزدن و نگاهشون بهت میگفت چقدر دوست دارن تو رو تکه و پاره کنن !!! اینها همون مزدورهایی هستن که پول میگیرن تا مردم رو سرکوب کنن . رحم در وجودشون نیست و مثل آدم آهنی دستورات رو اجرا میکنن . بیشترشون بی ریشه هستن و بعضی هم به طمع پول تو روی مردم قرار گرفتن چون آدم ریشه دار و اصیل هرگز با مردمی که از جنس خودش هستن اینطور برخورد نمیکنه . بسیجی های انسان همون هایی بودن که 20 سال قبل روی مین ها خوابیدن و تکه و پاره شدن و با پایان جنگ 8 ساله هم نسلشون منقرض شد و اونهایی که موندن نفس بسیجی رو به لجن کشیدن و اونها رو هم بدنام کردن !!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حال و هوای تهران در روز چهارشنبه بود . چهارشنبه ای سیاه و سفید که باید اسمش رو گذاشت آغاز استبداد صغیر چهار ساله . درست در روزی که باید مشروطیت رو در ایران جشن میگرفتیم و خون هایی که مشروطه خواهان برای سرنگون کردن استبداد در تهران فدا کردن رو ارج میذاشتیم , اما همچنان بعد از گذشت 100 سال خم اندر خم همون کوچه پس کوچه های مشروطیت هستیم . با این تفاوت که به توپ بستن خانه ملت و کشتار سربازان مزدور قزاق جای خودشون رو دادن به بسیجی و لباس شخصی و نیروهای انتظامی . اما اینها از هیجان موضوع چیزی رو کم نمیکنه و تنها بخش سیاهش هستن . اینها نشانه های بسیار خوبی هستن و نشون میده ما مسیر رو درست اومدیم . نشون میده پروسه دموکراسی به آرامی داره عمل میکنه و در طول این صد سال متوقف نشده . نشون میده که جامعه ایران و مردم ایران همچنان پویایی خودشون رو خفظ کردن . از استبداد مطلقه ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و محمد علی شاه گرفته تا بی کفایتی احمد شاه و دیکتاتوری رضا شاه کبیر و محمد رضا شاه و بعد هم حکومت اسلامی , جریان دموکراسی خواهی در ایران هرگز متوقف نشده و دائم در حال حرکت و تحول و آموختن هست تمام سرکوب هایی که در طول این صد سال انجام شد و خیانت هایی که دولت های گوناگون به ملت ایران روا داشتن , هرگز باعث نشد این روند از حرکت بایسته . مردم مدام آموختن و روش های مبارزه رو عوض کردن . یک نمونه اون همین چهارشنبه بود . قرار بود مردم روز چهارشنبه تظاهرات کنن درست روزی که حکومت منتظر بود و براش تدارک دیده بود ولی اتفاقی نیافتاد و بجای اون فرداش درست روزی که کسی انتظارش رو نداشت این کار صورت گرفت ! اگر پویایی مردم ما از بین میرفت باید نگران میشدیم ولی حرکت رو به جلو همچنان ادامه داره و در مسیر درستی در حال ادامه ست و این نوید دهنده اینه که اگر روزی به دموکراسی حقیقی برسیم , که اون روز دیر نخواهد بود , تا ابد دموکراسی در جامعه ایران ماندگار خواهد شد و هرگز به آفاتی مثل آخوندیسم و شاهنشاه و دیکتاتورهای ریز و درشت مبتلا نخواهد شد . خون های بسیاری ریخته میشه مثل تمام این صد سال که انسان های بیشماری کشته شدن و به قتل رسیدن و شکنجه شدن , ولی در نهایت یک پیروزی جاودان متولد میشه و نسل های آینده ما طعم شیرینش رو خواهند چشید و کشورمون تا ابد سر افراز خواهد موند . به امید اون روز ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-5694063920019206408?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/5694063920019206408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=5694063920019206408&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5694063920019206408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5694063920019206408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_07.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-8942693280540288785</id><published>2009-08-04T03:50:00.001-07:00</published><updated>2009-08-04T03:50:48.900-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو دقیقه نشد رسیدن به ما . ما بدو اونا بدو دنبال ما . من دست خواهرمو گرفته بودم و بدو بدو در میرفتیم و از اونطرف هم هی سرمو میچرخوندم و دنبال آرتین میگشتم که غیب شده بود . دو کوچه بالاتر یه پیرمردی ایستاده بود و مردم رو راه میداد توی خونه ش و ما هم دنبال بقیه مردم چپیدیم توی خونه و درو بست . 5 دقیقه ای قلبم همینطوری میزد و خواهرم هم دست کمی از من نداشت و نشسته بود روی زمین و دستشو گرفته بود به سینه ش و صورتش خیس عرق شده بود . تازه یادم افتاد خانم پرولاپس قلب داره و هیجان براش بده . صدای مامورا رفتن که به گوش رسید , مردم از خونه پیرمرده زدن بیرون و فقط من و خواهرم موندیم . پیرمرده تند تند رفت یه لیوان آب قند درست کرد و آورد . کمی خورد و حالش که کمی جا اومد ,  زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم و یواش یواش راه افتادیم به سمت ماشین . چشم و گلومون از گاز اشک آور میسوخت و داشتم خفه میشدم . به ماشین که رسیدیم دیدم آرتین ایستاده کنار ماشین و داره با تخماش بازی میکنه !&lt;br /&gt;- پدر سگ کجا رفتی تو ؟&lt;br /&gt;من ؟ هیچی .. سریع خودمو به ماشین رسوندم یه وقت گاردی ها نزنن خرابش کنن .&lt;br /&gt;- اومدی مواظب ماشین باشی یا از ترست در رفتی ؟&lt;br /&gt;من و ترس ؟ خودم دو تا گاردی رو زدم شل و پل کردم !&lt;br /&gt;- آره ظاهرت نشون میده اونا شل و پلت کردن یا تو اونا رو !! حالا ماشینو روشن کن بریم بیمارستان ..&lt;br /&gt;رفتیم میدون فاطمی بیمارستان سجاد و خواهرم رو بردم بخش اورژانس . دکتر گفت چیز مهمی نیست و هیجان زده شده و یه سرم براش نوشت تا بزنه و براش کپسول اکسیژن هم گذاشتن . به آرتین گفتم پیشش باشه و خودم رفتم ماشین رو که جلوی بیمارستان پارک بود برداشتم تا جای مناسب پارک کنم و بیام . تو اون ترافیک و خر تو خری تا جای پارک پیدا کنم , نیم ساعت طول کشید و اونم 10 تا خیابون بالاتر از بیمارستان . برگشتم بیمارستان و رفتم ببینم چیکار میکنن و چشمتون روز بد نبینه ! خواهرم رو تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش , آرتین هم رو تخت کناری دراز کش و سرم تو دستش !&lt;br /&gt;- تو دیگه چرا سرم زدی ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;بابا مگه ندیدی هیجان زده شدم ؟ باید میزدم دیگه !&lt;br /&gt;- خاک تو اون سر ترسوت کنن . من از دست تو آخر سکته میکنم میمیرم !&lt;br /&gt;بابا اینقدر جوش نخور بیا تو هم یه سرم بزن خوبه برات !&lt;br /&gt;- حرف بزنی میکشمت ! فقط پات برسه خونه من میدونم و تو .&lt;br /&gt;بعد هم رفتم نشستم کنار خواهرم تا سرمش تموم بشه . یکساعت نشده تموم شد و پرستار رو صدا کردم و اومد سوزن رو از دستش کشید و منتظر موندیم تا سرم آقا هم تموم بشه . ولی مگه تموم میشد . بلند شدم رفتم بالا سرش و دیدم آقا تنظیم سرم رو طوری کرده که هر 10 ثانیه یه قطره می افته . پیچ شلنگ رو باز کردم و مخزن سرم پر شد ! آقا دادش رفت هوا که :&lt;br /&gt;- چیکار میکنی ؟ الان میمیرم ؟&lt;br /&gt;زودتر بمیری تا از شرت راخت بشم .&lt;br /&gt;- کمش کن الان میمیرم . خانم پرستارررررررر به دادم بررررررس ...&lt;br /&gt;یهو هر چی دکتر و پرستار بود جمع شدن دور ما و کولی بازی آقا رو دیدن و غش غش خندیدن ! آخر هم یکی از دکترها اومد و سرم رو از دستش کشید و گفت : اصلن کی گفته شما مریضین و سرم لازم دارین ؟ و خلاصه آقا رو انداختن بیرون . تا برسیم خونه فقط آرتین رو مچل میکردیم و غش غش میخندیدیم بهش و آقا هم چنان قیافه ای گرفته بود که با 6 من عسل هم نمیشد خوردش و مثل جهودها یه دستمال گذاشته بود روی جای سرم و هی جای سوزن رو نگاه میکرد و آه میکشید . مرده بودم از خنده ... حالا دارم میفهمم راز سگ جونی مردها چی هست و چرا در طول تاریخ نسل اینها منقرض نشده ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-8942693280540288785?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/8942693280540288785/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=8942693280540288785&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8942693280540288785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8942693280540288785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post_04.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-5160298174375434780</id><published>2009-08-01T03:40:00.001-07:00</published><updated>2009-08-01T03:40:32.556-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پنج شنبه پر ماجرا :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج شنبه تهران قیامت بود . صدا و سیما که اخبار رو پوشش نمیده و مردم باید این وظیفه رو به دوش بکشن . تهرانی ها و ساکنان خارج از کشور خبر دارن ولی مردم شهرستان نه ! پنج شنبه دو قرار مهم بطور خودجوش گذاشته شده بود . یکی در گورستان بهشت زهرا و یکی هم در مستراح تهران , مصلا , که سالهاست در حال ساخت هست و اگه شعبه دوم لاس وگاس رو قرار بود بجای اون روی کویر لوت بسازن تا الان  ساخته شده بود . مردم در عمل دو دسته شده بودن عده ای که رفته بودن بهشت زهرا و عده ای که دور مصلا تجمع کره بود . البته عنصر غافل گیری جالبی هم این وسط اتفاق افتاده بود و اونم این بود که مردم در ساعت تعیین شده سر قرارها حاضر نبودن و زمانیکه احتماع تشکیل شد , تعداد مامورها خیلی کم بود و نامنظم بود . در سطح شهر که میگشتی گوشه و کنار مامورها رو میدیدی که خسته از گرما در زیر سایه نشستن و منتظرن تا مردم جمع بشن و از خجالتشون در بیان . از ساعت 6 عصر به بعد بود که بازی شروع شد .&lt;br /&gt;برای من جای سواله که چه کسی این نیروهای مردمی رو هدایت میکنه .. مطمئنم که رهبری ندارن و انگار بطور تله پاتی هدایت میشن . به ظاهر رهبرانشون هم که در زندان هستن ولی قیام ها همچنان شکل میگیره و هر روز از روز قبل منظم تر و هدفمند تر و متفکرانه ! چون پنج شنبه به شکل عجیبی خیابون ها خلوت بود و بعد به ناکهان چنان شلوغ شد و درگیری و شعار و آتش زدن سطح های زباله شروع شد که در کمتر از نیم ساعت شهر ریخت به هم . اینبار شعارها بسیار هدفمند بود و باز تعجب من این بود که مغز متفکری که این شعارها رو میسازه کی هست ؟ برای اینکه بیشتر این شعارها رو اولین بار بود که میشنیدم . مثل رهبر ما الاغه یه دستشم چلاغه یا شعاری که اوایل انقلاب برای شاه ساخته بودم و اینبار به شکلی زیرکانه برای احمدی نژاد و خامنه ای گفته میشد با بانگی سهمگین طوریکه ما فاصله از 100 یا 200 متری اونو بصورت کر کننده میشنیدیم و تمام ساختمان ها به لرزه در اومده بودن و حتا مردمی هم که شرکت نداشتن از پنجره ها و پشت بوم ها هم صدای عابران شعار میداد !&lt;br /&gt;همکاری مردم بینهایت جالب بود تمام مردمی که در محل حضور داشتن دم در بودن و درها رو باز گذاشته بودن . هر زمان فریاد مامورا اومدن بلند میشد , مردم درها رو باز میکردن و خیل جمعیت عظیم به ناگهان مثل آب تو زمین غیب میشدن و کوچه ها و خیابان ها خالی از جمعیت میشد ! بعد که ماموران موتور سوار میرفتن , جمعیت یهو تصادعدی زیاد میشد . نکته قابل توجه این بود که اینبار خبری از لباس شخصی ها و مزدوران بسیج نبود ! البته تعجبی هم نداشت . با نزدیک شدن به فصل بازگشایی دانشگاهها و مدارس و جشن های شعبانیه , سعی دولت بر این هست که مردم رو کمتر تحریک کنه و فقط نیروی انتظامی رو با مردم درگیر میکنن تا سطح جنایت ها کاهش پیدا کنه .&lt;br /&gt;تمام دیدن این صحنه ها و شعارها منو یاد دوران انقلاب می اندازه و صخنه هایی که از اون زمان در تلویزیون دیدم انگار که تاریح دوباره تکرار داره میشه . اشتباهات علنی ای که شاهنشاه آریامهر کرد و باعث سقوطش شد و حالا همون اشتباهات رو بدون ذره ای پس و پیش و حتا در مواردی بدتر , حکومت اسلامی داره مرتکب میشه و این برای من جالبه . برای همین هست که همیشه گفتم سیاست کثیفه و از سیاست متنفرم و دوست ندارم هرگز قاطی سیاست بشم . قدرت برای همینه که همه میگن مرگ آوره . 30 سال پیش همین کسانیکه امروز بر ضد مردم بلند شدن , شعار در حمایت از مردم و ظلم میدادن ولی امروز همین ها چنان در قدرت ذوب شدن که خودشون جا پای همون کسانی گذاشتن که زمانی باهاشون مبارزه کردن و حتا ظالم تر از اونها هم شدن . امیدوارم همگی ما از این جریانات درس بگیریم و بفهمیم که قدرت و سیاست چقدر کثیف هستن و قدرت تا زمانیکه در دست مردم و به اراده کل مردم نباشه راهی جز بیراهه و فساد نمیره !&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;با اصرار آرتین و خواهرم رفته بودیم درگیری ها رو ببینیم . با جفتشون شرط کرده بودم که از ماشین پیاده نشن و از محل درگیری ها دور بمونیم . هر چی گفتن دوربین و موبایل هم بیاریم عکس بگیریم , نذاشتم . چون داشتن این وسائل و گرفتن حتا یک  عکس میتونست جرم جاسوس بودن و صد تا چیز دیگه رو به آدم بچسبونه و حالا بیا و ثابت کن که میخواستیم یادگاری بگیریم !!!!! دست خالی و با کمی دلهره رفتیم . یکساعتی چرخ زدیم و خبری از کسی نبود . با نزدیک شدن به ساعت 7 یهو خیابون های اطراف مصلا مملو از جمعیت شد . انگار که همه در کمین بودن و به ناگهان در ساعتی خاص ریخته بودن از پناهگاهها بیرون ! قبل از اینکه خیابون بند بیاد ماشین رو جای خیلی دوری پارک کردم و پیاده راه افتادیم به سمت مردم .&lt;br /&gt;خیلی بامزه بود که مردم خانوادگی اومده بودن . بچه و زن و پیر و جوون و همه بودن . انگار که یه کنسرت یا کارناوال برگذار شده و همه دارن میرن شرکت کنن . همین مردمی بودن این قیام ها خطرناک میتونه باشه برای رژیم ! به همون سرعت که مردم ریختن بیرون به همون سرعت هم نیروهای گارد ظاهر شدن , سوار بر موتور و یا پیاده و شروع به پراکنده کردن مردم کردن . البته پراکنده کردنشون مثل روندن جمعیتی از ماهیهای ریز توسط نهنگ ها بود . لابد توی فیلم های مستند دیدین که وقتی نهنگی به گروه ماهی های ریز حمله میکنه چطور پراکنده میشن و دوباره به هم میپیوندن ؟ همین اتفاق می افتاد وقتی گارد حمله میکرد مردم در میرفتن و دوباره به هم پیوند میخوردن ! موش و گربه بازی بود و شوق عجیبی رو تو چشم مردم میتونستی ببینی . انگار سالهاست هیجانی نداشتن و حالا حتا به قیمت جونشون هم شده از هیجان و بازی با دم شیر استقبال میکردن .&lt;br /&gt;شعارها که بلند شد مشخص بود که گاردها ترسیدن . حملاتشون بیشتر دفاعی شد تا تهاجمی و حمله که میکردن دیگه تکی نبود و گروهی بود و سوار بر موتور و اونم توقف نمیکردن و فقط ویراژ میدادن و وحشت مثلن ایجاد میکردن . گاز اشک آور هم از همین زمان شلیک شد ولی خبری از تفنگ و تیر اندازی نبود ! انگار خودشون هم فهمیده بودن که اگر اشتباه استراتژیک شاه مبنی بر کشتار مردم رو ادامه بدن , و بیشتر خون بریزن , سقوط چقدر میتونه شیب تند تری به خودش بگیره !&lt;br /&gt;با جمعیت به سمت یوسف آباد کشیده شدیم و مردم جمع شدن و شروع کردن سطها رو آتش زدن . سطح ها فلزی بود ولی مواد داخلشون قابل اشتعال . مردم ساکن در محل نفت آوردن و شروع به آتش زدن کردن . بعضی ها چوب می اوردن و مبل های شکسته و ... بعد هم شروع کردن یک صدا شعار دادن . لرزش و قدرتی که صدای مردم ایجاد میکرد پشت منو مورمور کرده بود . احساس شور میکردم و به شدت احساس خوبی داشتم . گاردها جلو نمی اومدن و از دور ایستاده بودن و فقط هر از گاهی گاز اشک آور شلیک میکردن به سمت مردم .&lt;br /&gt;ولی مردم هر چی اونها بیشتر اذیت میکردن , بیشتر شعار میدادن و بلند تر . نکته بسیار قابل تعمق این بود که شعارها دیگه ربطی به احمدی نژاد نداشت و تمام نوک حمله به سمت خامنه ای و رهبری بود ! یعنی عملن احمدی نژاد رو کسی دیگه آدم حساب نمیکرد و همه خشمشون رو متوجه رهبر کرده بودن و انگار بعد از سالها از خواب بیدار شده بودن و فهمیده بودن که ریشه فاسده نه شاخه ها !  وقتی شعار مرگ بر خامنه ای بلند شد , گاردها یهو حمله کردن به سمت مردن و زد و خورد شدیدی در گرفت . همه جیغ میکشیدن و فرار میکردن و کسایی که دورتر بودن هر چیزی دستشون بود پرتاب میکردن سمت گاردی ها . خیابون  بند اومده بود و ماشین ها بوق میزدن و گاردی ها هم به کسی رحم نمیکردن . ادمها رو با باتوم میزدن و شیشه ها و کاپوت ماشین ها رو خرد و له میکردن ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-5160298174375434780?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/5160298174375434780/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=5160298174375434780&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5160298174375434780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/5160298174375434780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4212996077814234692</id><published>2009-07-27T12:54:00.001-07:00</published><updated>2009-07-27T12:54:47.097-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بسوی دموکراسی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه این جنبش سبز و تظاهرات مردم رو که من اسمش رو جهش و بیداری سی ساله میذارم , هیچی هیچی نباشه و فایده ای نداشته , اقلن این نتیجه رو داشته که مردم رو با هم یکی کرده نه تنها در داخل بلکه در خارج از کشور . در طول این سی سال رژیم ایران سعی زیادی میکرد تا قشرهای مختلف مردم رو از هم دور نگه داره و اختلافاتی رو  ایجاد میکرد که به این دوری مردم از هم کمک زیادی میکرد . برای نمونه در داخل بین خودی ها و غیر خودی ها یا مردم عادی با حزب الهی ها یا بین فقیر و غنی یک دیوار کشیده شده بود طوریکه زنهای مانتویی از چادری ها متنفر بودن , جوون ها از جوون های بسیجی و ته ریشی متنفر بودن فقرا از پولدارها و طاغوتی ها و .. . مردم از کسانی که توی کمیته و سپاه و بسیج و دولت بودن نفرت داشتن و این کمک بزرگی بود برای اینکه تفرقه بنداز و حکومت کن .&lt;br /&gt;از طرفی هم اپوزوسیون خارج از کشور هم به دردی بزرگتر از داخلی ها دچار بود ! گروه های زیادی از مخالفین حکومت اسلامی در خارج از کشور بودن ولی جالب این بود که اونقدر که اونها با هم دشمنی داشتن و با هم ستیز میکردن , با حکومت اسلامی کاری نداشتن . یعنی تمام انرژیشون صرف این میشد که وقتی فلان دسته میاد تظاهرات میکنه , بریزن پرچم های اونها رو پاره کنن و خودشون رو کتک بزنن یا به فحش ببندنشون در صورتیکه هدف همگی یکی بود ولی به بیراهه رفته بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جریانی که امروزه به راه افتاده و باعث حیرت جهانیان شده این بوده که تمامی دسته های اپوزوسیون امروزه یکی و متحد شدن . در خارج از کشور دیدیم که در بیش از 100 کشور جهان تظاهراتی هم زمان و هم صدا در حمایت از مردم ایران از تمام گروههای مخالف رژیم ایران و همراهی تمام مردم مهاجرت کرده به غربت صورت گرفت . مردمی که سالها بود مردم ایران رو بایکوت کرده بودن و میگفتن عرضه ندارن کاری بکنن . و مردم داخل ایران که اونها رو متهم به این میکردن که بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن ! امروز همگی متحد و یکصدا هستن و میدونن چی میخوان !&lt;br /&gt;در تظاهرات مردمی داخل ایران دیدیم که چطور زن های چادری هم پای زن های مانتویی که تا دیروز خار چشم بودن و یا همون جوون های پولدار بالا شهری همپای مردم عادی به نیروهای بسیجی و لباس شخصی حمله میکردن و چطور همون حزب الهی های دیروز و سپاهی های رونده شده از نظام , همپای مردم رای خودشون رو میخواستن . این یعنی اتحاد مردم و اتحاد وقتی شکل میگیره بمب اتم هم جلودارش نیست ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتفاق جالب دیگه ای که افتاده , این بوده که مخالفت های مدنی هماهنگی صورت گرفته که در این 30 سال سابقه نداشته . مردم ما هر زمان که دولت قیمت اجناس رو بالا برد , بدون حرف و حدیثی خریدن . اعتراضی به هیچ چیزی نکردن . کسی باورش نمیشد با این روحیه و اعمال و رفتار , امروز اونها کسانی باشن که وقتی میگن ساعت 9 شب اطوها رو به برق بزنین همه مردم چنان بلایی سر وزارت نیرو بیارن که خوابش رو ندیده باشن و بعد فلان سردار اعلام کنه که اطو زدن به برق اهمیتی برای ما نداره و مسخره ست ولی کسانی که ساعت 9 شب اطو به برق میزنن رو با شدت و قاطعیت سرکوب میکنیم , دم خروس و قسم حضرت عباس !!!!!!!! احتمالن نباید در آینده حتا لباس هم اطو کرد ...&lt;br /&gt;و یا وقتی میشنویم که مردم بطور خودجوش از خریدن موبایل های نوکیا چشم پوشی میکنن و بازار نوکیا در ایران رو متضرر میکنن , یا وقتی مردم چراغ های ماشین هاشون رو روشن میکنن در روز روشن و ... همه اینها یعنی بیداری و جهشی بسیار بزرگ به سمت دموکراسی حقیقی .&lt;br /&gt;سالها قبل در کشورهای غربی این روش ها به عنوان حربه ای مسالمت آمیز بر ضد دولت ها بکار گرفته میشد و موفق هم بود . نمونه ساده اون گرون شدن شیر در انگلستان و نخریدن مردم بود که به کاهش قیمت منجر شد ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مطالب قبلی بارها و بارها نوشته بودم که دموکراسی تحمیل کردنی نیست و اگر تحمیل بشه و به زور به جوامع سرکوب شده و تحت فشار قرار گرفته دموکراسی بدن نتیجه اون چیزی جز عراق و افغانستان و همین ترکیه امروزی نخواهد بود که مردم ترکیه با زور آتاتورک پیشرفت کردن و امروزه ایران رو ندیدن و طالب حکومتی اسلامی مشابه ایران هستن . دموکراسی مسیری طولانی و پر فراز و نشیب و بسیار سخت و پر هزینه ست که باید به مرور طی بشه تا استوار و با دوام بمونه ! در غرب مردم با همه وجودشون دموکراسی رو درک کردن و براش هزینه سنگینی دادن و میبینیم جاودانه شده . در ایران هم از 103 سال پیش زمانیکه زمزمه های دموکراسی خواهی و مشروطیت بلند شد تا به امروز , اتفاقات بسیاری رخ داده و فراز و فرود های زیادی رو دیدیم . از ظلم قجر به عدالت پهلوی گام برداشتیم و آزادی ها و رفاهی که پهلوی دوم به مردم داد رو مثل مردم نادان ترکیه درک نکردیم و دنبال شیطان رفتیم تا آب و برق و همه چیزمون مجانی بشه و تو دهن دولت بزنیم و بعد دیدیم همه چیز شد صلواتی !!! و دوباره داریم در ادامه همون مسیر تحول گام بر میداریم .. امروز مردم ما با نگاه به پشت سرشون درس های بسیاری گرفتن . مردم امروز نمیخوان انقلاب کنن . نمیخوان خون ریخته بشه . نمیخوان کشور تجزیه بشه و جنگ های داخلی و فرقهای و قومی رخ بده . میخوان مردم بر مردم حکومت کنن ! و این راه معلوم نیست کی به نتیجه برسه اما در نهایت روزی این عقیده استوار خواهد شد ... پس امروز امیدوار باشیم که قدم در راهی درست گذاشتیم و خون جوون های وطن ما به هرز ریخته نشده همونطور که خون مشروطه خواهان به هدر نرفت و امروز بعد از صد سال ما دنباله روی همون ها , همون تفکرات و همون اهداف هستیم که صد سال قبل به بیراهه و انحراف کشیده شد و مردم درکی ازش نداشتن . ما اونقدر ادامه میدیم تا ریشه ظلم و دیکتاتوری رو برای همیشه از ایران زمین برچینیم و ایران و ایرانی رو در جهان سر بلند کنیم ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4212996077814234692?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4212996077814234692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4212996077814234692&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4212996077814234692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4212996077814234692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-8885796772849914420</id><published>2009-07-20T12:31:00.000-07:00</published><updated>2009-07-20T12:32:09.428-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عاقبت رفیق ناباب :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهرم اکشن ترین فرد خانواده ست و کمی بیش فعالی داره (!) البته این بیش فعالی در خانواده ما واگیر داره و تقریبن همه ما کمی تا قسمتی ژنتیکی داریمش . خدا نکنه خانم از کسی بدش بیاد , اونوقت بهتره اون طرف خودشو سر به نیست کنه تا اینکه گیر تله های نابود کننده خواهرم بیافته . برای همین هم یه چند وقتی این آرتین رو فرستاده بودم خونه دوستش تا وقتی که خواهرم برای یک هفته رفت خونه اون یکی خواهرمون و منم بهش زنگ زدم که بیاد خونه . دیشب قرار بود برای شام خونه باشه و منم خورشت بادمجون که خیلی دوست داره براش درست کرده بودم و منتظر بودم آقا پیداش بشه . ساعت 7 شد نیومد . 8 شد نیومد . 10 شد نیومد و خلاصه از نگرانی داشتم میمردم . هر چی هم زنگ میزدم به موبایل خودش و دوستهاش , کسی گوشی رو بر نمیداشت و گاهی هم که گوشی برداشته میشد صداهای ناهنجار و موزیک کر کننده نا مفهومی به گوش میرسید و خیال میکردم اشتباه افتاده .&lt;br /&gt;این بی خبری بیشتر منو میترسوند که چی شده که گوشی رو بر نمیدارن اینا ؟!؟ هر جا هم زنگ میزدم کسی ازش خبری نداشت . حدس زدم باز یادش رفته چی بهش گفتم و رفقای ناباب گولش زدن و یا گذاشتن رفتن شمال یا رفتن کوه و برای اینکه گندش در نیاد و سرشو نبرم , گوشی رو بر نمیداره . خلاصه ساعت 2 نصف شب بود و دیگه نا امید از اومدنش داشتم لباس خوابمو میپوشیدم که برم بخوابم که یهو یه صدای وحشتناک به گوش رسید طوریکه کل محل لرزید مثل انفجار بود . بعد صدای بوق ممتدی مثل دزدگیر و بعد هم صدای داد و بیداد مردم . تو دلم گفتم لابد کسی تصادف کرد و یکی کشته شد و به درک . مثل آدم رانندگی کنن . رو تخت دراز کشیدم و کتابم رو برداشتم که بخونم دیدم زنگ خونه رو میزنن . گفتم آرتین اومد و پدری ازش در بیارم که تا عمر داره یادش نره و درو روش باز نمیکنم تا بفهمه قول دادن یعنی چی ! رفتم پای آیفون و با دیدن شوهر زهرا خانم تعجب کردم که این مرتیکه پشمناک نصف شبی چی میخواد ؟ پیش خودم گفتم لابد باز زنش داره به لقا الله پرتاب میشه و اومده کمکش کنم ببریمش بیمارستان !&lt;br /&gt;تا گفتم بله ؟ تند تند گفت : خواهرم هول نکنید ها . اصلن هم نگران نشوید ! آقاتون خوب هستند و یک تصادف کوچک کردند . اگر میشود لباس بپوشید بیایید دم در !&lt;br /&gt;همون پای آیفون فحش رو کشیدم بهش با این خبر دادنش و دیگه نفهمیدم چطوری مانتومو پوشیدم و پریدم بیرون . با هم راه افتادیم به سمت اول کوچه . کلی آدم جمع شده بودن . پیش خودم گفتم اینطوری که این گفت الان با یه جنازه روبرو میشم و خودمو آماده کرده بودم برای جنازه آرتین و بغض هم کرده بودم و کم مونده بود دیگه اشکهام در بیاد که رسیدیم به محل تصادف . سر نبش کوچه مون یه بانک هست و آقا با ماشینش رفته بود توی بانک و شیشه و در و دیوار بانک رو آورده بود پایین و خود ماشین هم که نابود شده بود . اما جالب این بود از توی بانک صدای خنده و عربده کشی می اومد . دقت کردم صدای آرتین رو هم شناختم . من و چند نفر دیگه رفتیم توی بانک و فقط دلم میخواست صحنه رو میدیدین . کله آرتین که قاچ خورده بود و صورتش پر خون شده بود و دوستهاش هم دست کمی از اون نداشتن و همشون آش و لاش بودن و با همون وضع نشسته بودن دور هم کلاغ پر بازی میکردن و غش غش میخندیدن و عربده میکشید !&lt;br /&gt;گفتم غلط نکنم همشون مست هستن . شوهر زهرا خانم هم گفت اینا مستن الان پلیس میرسه میگیرنشون میبرن دادسرا و زندان و شلاق داره ... خلاصه با کمک چند نفر دیگه از همسایه ها این تنه لش ها رو آوردن از بانک بیرون و بردنشون تو خونه ما و شوهر زهرا خانم هم کارت ماشین آرتین رو گرفت و رفت وایساد دم ماشین منتظر پلیس تا بگه خودش راننده بوده .&lt;br /&gt;منم برگشتم پیشش . اینطور که معلوم بود ماشین چنان سرعت داشته که آقا آرتین رفته تو شیشه جلو و پرتاب شده توی بانک چون شیشه جلوی ماشین خرد شده افتاده بود کف بانک و کله آقا هم که قاچ خورده بود . خلاصه پلیس راهنمایی رانندگی و بعدش کلانتری اومدن و کلی سوال و جواب کردن و گفت ترمزش بریده بود و رفته توی بانک و دزدی در کار نبود و همسایه ها هم شهادت دادن و اشتشهاد جمع کردن و بعد هم مامور گذاشتن دم بانک و ما رو هم بردن کلانتری و تا 5 صبح اونجا بودیم و شوهر زهرا خانم فرم ها رو پر کرد و کارت بسیج و کوفت و زهرمارش رو نشون داد تا ولش کردن .&lt;br /&gt;خونه که اومدیم هنوزم این اوباش مست و پاتیل بودن . شلنگ آب رو باز کردم و گرفتم رو سرشون و کمی مستی از سرشون پرید ... با کمک شوهر زهرا خانم رفقاشو انداختم از خونه بیرون و آرتین رو هم بردیم توی خونه . بعد هم ازش تشکر کردم و رفت و منم مشغول تمیز کردن خون از سر و کله آرتین شدم . قاچ سرش بسته شده بود و خونریزی نمیکرد تا دست زدم به زخمش یهو خون زد بیرون و حالا مگه بند می اومد ؟ بیمارستان هم نمیشد بردش و آقا مست بود و یه وقت میگرفتنش . خلاصه زنگ زدم به خواهرم و گفتم آژانس بگیر بیا خونه و سر بسته براش توضیح دادم چی شده ... بر عکس همیشه که تا اسم آرتین میاد دادش میره آسمون , نمیدونم این دفعه چرا نیم ساعته خودشو رسوند اونم ساعت 6 صبح که وقتی کسی بیدارش کنه این موقع , حکم مرگت صادر میشه !&lt;br /&gt;باقیش هم مشخصه ؛ اول گرفتیم سرشو با تیغ زدیم و خوشبختانه آقا اینقدر مست بود که نمیفهمید چه بلایی داره سرش میاد و کافی بود کبریت آتیش بزنی تا شعله ور بشه از بس مشروب خورده بود . بعد هم خواهرم با نخ نایلون و سوزن معمولی که توی آب جوش استریل کرده بودشون کله آرتین رو بدون بیحس کردن گرفت بخیه زد و آرتین عربده میشید و منم دستهاشو گرفته بودم و نشسته بودم رو سینه ش تا تکون نخوره و خواهرم هم سرشو گرفته بود بین پاهاش و خونسرد کارشو میکرد . بعد هم یه پیمونه الکل ریخت رو زخمش و آقا چنان دادی کشید که برق از چشمام پرید و بعد هم غش کرد و کارمون راحت شد .. خلاصه یکساعت طول کشید تا زخم های آقا رو دوختیم و پانسمان کردیم و بعد هم رفتم آمپول کزاز و پنی سیلین که خواهرم نوشته بود از داروخونه 13 آبان خریدم و آوردم و اونها رو هم به شکل فجیعی زد بهش و تموم . قیافه ش مثل سامورایی ها شده بود از پیشونی تا وسط سرش رو تیغ زده بودیم و سفید کرده بودیم و یه چاک یه وجبی هم وسط سرش افتاده بود با بخیه های زشت و ناجور و شباهت فجیعی به جنگجوهای سامورایی پیدا کرده بود که انگار جای زخم شمشیر رو سرش مونده !&lt;br /&gt;صبح از بانک اومدن در خونه و یه صورت حساب خوشگل 50 میلیون تومنی دادن دستم بعنوان خسارت !! دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم و هی به خودم میگفتم خاک تو سرت که اینو فرستادی بره , اگه مونده بود خونه به دست خواهرم نابود میشد و از شرش راحت میشدم و لعنت بر خودم ... ظهر بود که آقا بیدار شد و با داد و بیداد اومد سراغم و گفت : من چرا کچل شدم ؟ چرا اینطوری شدم ؟ چرا زخمی هستم ؟ این باندا مال چیه ؟&lt;br /&gt;- الان بهت میگم برای چیه ! صبر کن ..&lt;br /&gt;دمپاییم رو در آوردم و من بدو آقا بدو ... بعد که حسابی توجیهش کردم و کوفتمان فرهنگی کردیم که چرا اینطوری شده , صورت حساب رو گذاشتم جلوش و گفتم از این ماه 500 هزار تومن از پولی که بهت میدم رو ازت کم میکنم تا تو باشی وقتی جنبه نداری اینقدر مشروب نخوری و کاری میکنم دیگه لب به مشروب نزنی ! حالا 50 میلیون پیشکش , خرج ماشین هم فکر میکنم 20-30 میلیون بشه . خلاصه از من به شما نصیحت به مردا هیچ وقت الکل ندین چون بیشترشون حیوان هستن و شعور مشروب خوردن ندارن !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-8885796772849914420?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/8885796772849914420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=8885796772849914420&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8885796772849914420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8885796772849914420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/blog-post_20.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-6142553526619912155</id><published>2009-07-14T12:10:00.001-07:00</published><updated>2009-07-14T12:10:23.959-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>راز دوست داشتن :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهرم که چه عرض کنم , تمام خانواده من چشم دیدن آرتین رو ندارن و میخوان سر به تنش نباشه . مخصوصن پدرم که یکی دو بار نزدیک بود با تفنگ شکاریش آبکشش کنه و یه بار هم پول داده بود به چند نفر تا حسابی کتکش بزنن و ... خواهرم هم کم مونده بود مقطوع النسلش کنه و ازش بعنوان موش آزمایشگاهی استفاده کرده بود و اگه دیر رسیده بودم الان آرتین ور دل آغامحمدخان قاجار نشسته بود . خلاصه از فک و فامیل های ما هر کی تا دستش اومده به این بنده خدا یه حالی داده و من بدبخت این وسط شدم سپر بلا و همیشه مواظبم بلایی سر این نیارن :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب نشسته بودم جلوی میز توالت داشتم ابروهامو بر میداشتم و آرتین هم دراز کشیده بود رو تخت و داشت حرف میزد . رسید به خواهرم و گفت : شیوا این خواهرات از پارسال خیلی بهتر شده ها .&lt;br /&gt;- جدی ؟ از کجا فهمیدی ؟&lt;br /&gt;هر وقت منو میبینه ازم تعریف میکنه و به خارجی قربون صدقه م میره !&lt;br /&gt;- آها صحیح . مطمئنی اونی که قربون صدقه ت میره خواهر منه ؟&lt;br /&gt;آره بابا دروغم کجا بود ؟&lt;br /&gt;- ولی تا جایی که میدونم خواهرم با دیدن تو تشنج میکنه و خون جلوی چشمهاش رو میگیره !&lt;br /&gt;به مرگ همین احمدی نژاد قسم , اگه باورت نمیشه برو از خودش بپرس .&lt;br /&gt;- خب حالا چی بهت میگه ؟؟&lt;br /&gt;هر وقت منو میبینه مخصوصن وقتهایی که تو خونه نیستی و داریم ناهار میخوریم بهم میگه انیمال !!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینو شنیدم برق از چشمام زد بیرون و برگشتم گفتم : چی چی میگه ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- میگه انیمال .. فکر کنم به خارجی میشه خیلی باحالی , دمت گرم !!&lt;br /&gt;خاک بر سرت . صد بار بهت گفتم برو کلاس زبان 4 تا لغت انگلیسی یاد بگیری برای همین موقع ها بود ... من هفته دیگه اسم تو رو اگه ننویسم کلاس زبان دختر ننه بابام نیستم !&lt;br /&gt;- باز شروع کرد .. عجب غلطی کردیم ها سر پیری کی میره کلاس زبان .. بیخیال شو شیوا ..&lt;br /&gt;دیوانه .. اصلن انیمال میدونی یعنی چی ؟&lt;br /&gt;- نه ولی فکر کنم دمت گرم خارجی بشه !&lt;br /&gt;همون معنیشو ندونی بهتره .. بعد هم بلند شدم رفتم سراغ خواهرم و بهش گفتم :&lt;br /&gt;- تو رو آرتین چه اسمی گذاشتی ؟&lt;br /&gt;من ؟ هیچی .. به من چه ...&lt;br /&gt;- هیچی نذاشتی ؟&lt;br /&gt;نه .. ببین آخه ببین مثل حیوون غذا میخوره هی دهنش چلپ چلپ صدا میده و از دهنش غذاها میریزه زمین .. آدم یاد خوک می افته و میخواد بالا بیاره ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میبینین تو رو خدا ؟ اینم از خواهر ما !!!! یکی بس نبود , گیر اینم افتادیم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-6142553526619912155?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/6142553526619912155/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=6142553526619912155&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6142553526619912155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6142553526619912155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/blog-post_14.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-8014752900987072753</id><published>2009-07-08T03:55:00.001-07:00</published><updated>2009-07-08T03:55:50.133-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تختخواب سه نفره :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب اولی که خواهرم اومد ایران کلی خوشحال شدم چون دیگه مجبور نبودم پهلوی آرتین تنه لش بخوابم . خوابیدن پیش این موجود اونم توی تابستون عوارض ناخوشایندی مثل دم کشیدن زیر پتو داره . من کولر روشن میکنم و میخوابم و اونم نصف شب کولرو خاموش میکنه و نصف شب از گرما که میپرم میبینم تنم خیس عرقه .. همیشه تابستون و زمستون سر گرما و سرما دعوا  داریم . زمستون ها هم که شوفاژ به همین مصیبت دچار میشه و من خاموش میکنم اون روشن میکنه . آخرش هم یکی از ما باید کوتاه بیاد و بره اتاق دیگه بخوابه که 99% مواقع هم آرتین خان هست ..&lt;br /&gt;حالا خواهرم که اومده آرتین رو انداختیم تو اتاق بغلی و خواهرم پیش من رو تخت دو نفرمون میخوابه و جفتمون هم گرمایی , این کولر گازی بالای سرمو روشن میکنم و اتاق یخ میشه و تا صبح تخت میخوابیم و آی لذتی داره که نگو و از شر گرما راحت شدم .&lt;br /&gt;اما همین بیرون کردن آرتین هم ماجرایی داره برای خودش . آقا کلی عصبانی هست که از اتاق خواب بیرونش کردم و مجبوره بره پایین روی مبل یا تو یکی از اتاق های بالا تک و تنها بخوابه و میگه به جای خودم عادت دارم و برای همین به محض اینکه چشم ما رو دور میبینه میره تو اتاق خواب میخوابه و اونوقت ما دو تا مجبوریم بریم پایین رو زمین بخوابیم !!&lt;br /&gt;شب دوم بود که من داشتم فیلم نگاه میکردم و خواهرم هم رفته بود خوابیده بود و آرتین هم کنار من نشسته بود و هی سرش مثل مست ها می افتاد روی سینه ش و یهو مثل برق گرفته ها میپرید از خواب و منو میترسوند . آخر با دمپایی کوبیدم تو کمرش و گفتم : خب خیر سرت خوابت میاد برو بکپ .. نشستی اینجا چیکار ؟ اعصابم خرد شد ..&lt;br /&gt;بلند شد و رفت . نیم ساعتی نگذشته بود و غرق فیلم بودم که یهو صدای جیغ خواهرم رفت آسمون که داد میزد دزد دزددد ..... بدو بدو رفتم بالا ببینم چی شده و چشمتون روز بد نبینه . خانم نشسته بود رو شکم آرتین و موهاشو گرفته بود تو مشتش و هی میکشید و فحشش میداد ... بعد که از هم حداشون کردم معلوم شد که آقا از بس گیج خواب بوده بجای اینکه بره اتاق کناری بخوابه رفته رو تخت خودمون خوابیده و بعد هم شروع کرده خرخر کردن و خواهرم هم خیال کرده دزد اومده و شروع کرده کتک زدنش ...&lt;br /&gt;فرداش قیافه ش دیدنی بود . یه جای صورتش سالم نبود . هی میگفتم برو سر کار حالا یه کم صورتت زخم شده , میگفت : جواب بابامو چی بدم ؟ نمیگه زنت چرا کتکت زده و زن ذلیلی ؟&lt;br /&gt;- کتک چیه ؟ یه جای چنگول افتاده رو صورتت , این که اینهمه کولی بازی نداره !&lt;br /&gt;جای یه چنگول ؟ طول عمودی افقی صورتم جای چنگ این خواهر جون توئه .&lt;br /&gt;- خب برو بگو دیشب گربه پرید رو سرم چنگم انداخت !&lt;br /&gt;این جای ناخن گربه ست یا ناخن ببر ؟&lt;br /&gt;خلاصه اینقدر قربون صدقه ش رفتم و نازش رو کشیدم تا راضی شد بره ! این که میمونه خونه میشه سوهان روح و دیوانه میکنه آدمو . بیخود نیست از قدیم گفتن مردی که کار نکنه به درد جرز لای در توالت میخوره و بس !&lt;br /&gt;دیشب , ما نشسته بودیم فیلم میدیدم و ساعت حدودای 2 بود که فیلم تموم شد و رفتیم بخوابیدم دیدیم آرتین خان روی تخت خوابیده . حالا کولر رو هم نمیشد روشن کنیم چون کولرهای طبقه پایین آبی هستن و هوا هم کثیف بود و غبار رو میکشید تو و بالا کولرها گازی بود و فیلتر داشت . هر چی صداش کردم فایده نداشت . دلم هم نیومد با روش های اکشن بیدارش کنم . آخر لشش رو گرفتیم و کشیدیمش وسط تخت و من اینورش خوابیدم و خواهرم هم رفت اونطرفش . آزاری نداشت جز صدای خرخر ! توی این مدت من دیگه به خرخر های آقا عادت کردم . روزهای اول جنون میگرفتم و تا صبح خوابم نمیبرد ولی دیگه عادت کردم . اما خواهرم که عادت نداشت کمی بعد صداش در اومد و گفت : شیوا اینو خفه ش کن ! پرده گوشم پاره شد !&lt;br /&gt;- چیکارش کنم خب ؟ خودت سرشو یه کم تکون بده .&lt;br /&gt;بلند شد بالش زیر سر آرتین رو محکم کشید و پرت کرد زمین و دوباره خوابید . صدای آرتین قطع شد و کمی بعد دوباره موتورش راه افتاد و اینبار بلندتر ! توی خواب و بیداری میشنیدم که خواهرم به کسی داره میگه صداتو میبری یا خفه ت کنم ؟!؟ تصور میکردم دارم خواب میبینم . اما چند دقیقه بعد صدای خرخر کردن به گوشم خورد مثل اینکه گوسفندی رو دارن سر میبرن یا کسی رو دارن خفه میکنن . ضمیر ناخودآگاهم میگفت این خواب نیست بیدار شو ولی چشمام یاری نمیکرد و تنبلیم می اومد . داشتم به خواب عمیق تر میرفتم که یه ضربه محکم خورد تو کمرم و خواب از سرم پرید و نیم خیز شدم دیدم خواهرم نشسته رو سینه آرتین و گردنشو گرفته داره فشار میده و اونم هی دست و پا میزنه ! خلاصه از هم جداشون کردم و آرتین رو که مثل لبو شده بود کمی بهش تنفس مصنوعی دادم تا حالش جا اومد .. همین چه چشماشو باز کرد خواهر پارچ آب کنار پا تختی رو محکم کوبید تو سر آرتین و به حالت قهر بلند شد رفت ... خوب شد پارچ شیشه ای نبود و پلاستیکی بود وگرنه مغزش متلاشی میشد ! هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم . حالا من اینقدر اکشنم و اعصابم ضعیفه , خواهرم یه 80 برابر بدتر از منه !!!!!!!!! تصمیم گرفتم برای مدتی آرتین رو بفرستم بره شمال ویلامون با دوستاش یا بره خونه ننه باباش .. وگرنه فکر نمیکنم زنده بمونه ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-8014752900987072753?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/8014752900987072753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=8014752900987072753&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8014752900987072753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/8014752900987072753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/blog-post_08.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7316712535789694883</id><published>2009-07-05T01:24:00.001-07:00</published><updated>2009-07-05T01:24:08.965-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>استمداد از امت شهید پرور :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دوستانی که در ایران هستن دو تا سوال داشتم و میخواستم ببینم کسی میتونه در این باره کمکم کنه ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یکی در مورد کتابی به نام یادنامه بهزاد هست که در مورد شرح حال استاد حسین بهزاد و مختصری در مورد نقاشی ایران هست و نوشته ابوالفضل میر بهاء از انتشارات وزارت فرهنگ و هنر اداره کل نگارش به مناسبت جشن فرهنگ و هنر آبان 1350 . کسی این کتاب رو در اختیار داره و یا دسترسی به کتاب خونه ملی ایران داره ؟ اگه این کتاب رو دارین برای من صفحات 11-12-105 و 106 اون رو کپی بگیرین و بفرستین . ازتون ممنون میشم چون این کتاب رو دارم و این صفحاتش از بین رفته .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سوال دومم درباره ویندوز هفت هست . کسی این ویندوز رو نصب کرده ؟ من با ویندوز ویستا کار کردم و خوشم نیومد ازش بخاطر کند بودن و اینکه نصب خیلی چیزها روش دردسر داشت و به نظرم هم چیز خاصی نسبت به اکس پی نداشت . یعنی کاری نبود که بتونه فراتر از اون بکنه و مزخرف خوبی بود بجز اینکه قرتی شد بود و منابع سیستم رو غارت میکرد . شنیدم میگن ویندوز هفت به سرعت ویندوز اکس پی هست و خیلی هم از ایرادات ویستاش بر طرف شده . کسی نظری داره در این مورد ؟ ممنون میشم برام بنویسین که نصبش کنم یا نه ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستتون هم برسه به زری خانم کربلا :)))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-7316712535789694883?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/7316712535789694883/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=7316712535789694883&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7316712535789694883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/7316712535789694883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/1350.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-1241671933228086611</id><published>2009-07-03T13:20:00.001-07:00</published><updated>2009-07-03T13:20:16.709-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عشق به احمدی نژاد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزا نمیدونم مردم چه علاقه ای به احمدی نژاد پیدا کردن مخصوصن بعد از جریان انتخابات علاقه مردم به احمدی نژآد چنان زیاد شده که کافیه اسمش بیاد یا عکس رو ببینن که یا به رگبار فحش خوار مادر میبندنش و یا عکس هاش رو جر واجر میکنن و اخ و تف میندازن روش و اوج علاقه و عشقشون رو بهش نثار میکنن . اونر وز رفته بودم مجله بخرم و یه پیرمرده هم داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد و هی زیر لب غرغر میکرد و آخر سر برگشت به روزنامه فروشه گفت : روزنامه ای نداری که عکس این مرتیکه دروغگوی وقیح احمدی نژآد توش نباشه ؟؟ من فکر میکنم یزید که دشمن شماره یک مسلمونهاست رو سفید شده در مقابل احمدی نژآد و بزودی جای یزدی در اسطوره های اسلامی با احمدی نژآد عوض میشه !!! عکس های بجا مونده از احمدی نژاد روی در و دیوارها هم دیدنی هستن و روی دماغش یه دماغ دراز کشیدن و بالاش نوشتن پینوکیو و یا اخ و تف روش انداختن یا چشمهاش رو سوراخ کردن و خلاصه هر بلایی که بگین سر عکس های این مادر مرده آوردن . نتیجه ای که میشه گرفت از این موج علایق اینه که اگه از هر کسی پدر کشتگی دارین اونو به نوعی ربطش بدین به احمدی نژاد و دیگه کاریتون نباشه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا از وقتی گرم شده استخر رو آب کردم و صبح ها شنا میکنیم . البته شنا کردن این روزا خیلی مفت هست . دویست هزار تومن پول یک تانکر آب دادم به سازمان آب تا آب بیارن برامون چون چند سالی هست که اگه با آب لوله کشی استخر رو اب کنی آب رو قطع میکنن !! یاد قدیما به خیر که شب شلنگ آب رو مینداختیم تو استخر و صبح پر از آب زلال بود .. آرتین که میره بازار سر کار من و خواهرم و رایان بعد از خوردن صبحانه میریم شنا میکنیم . رایان توی قایق بادیش بازی میکنه و ما هم کمی شنا میکنیم و بعد هم آفتاب میگیریم و صحبت میکنیم با هم یا کتاب میخونیم و موسیقی گوش میدیم . از وقتی که استخر رو آب کردیم این زهرا خانم اینا تمام پنجره های رو به استخر رو گرفتن روزنامه چسبوندن که مبادا چشمشون به ما بیافته ! حالا نمیدونم وضعیت آدم متاهل نماز خوان حزب الهی این باشه وای به حال مجرد ها !!!! چند روزی بود تو این فکر بودم یه حالی به اینا بدم سر همین قضیه تا اینقدر از این دیوونه بازی ها در نیارن و این مطلب که به ذهنم رسید رفتم سراغ کامیپوتر و دست به دامن عکس سرور خوشتیپان دو عالم , احمدی نژآد شدم و با همون برنامه مخصوص یه پوستر گنده از احمدی نژآد در آوردم و تمام کاغذ های پیکسل پیکسل در سایز A4 رو به هم چسبوندم و شد یه پوستر . ظهر که خیابون خلوت بود رفتم این پوستر رو چسبوندم روی در خونشون و تند اومدم تو ..&lt;br /&gt;از اون موقع تا عصر هر چند دقیقه صدای دامب و دومب به گوش میرسید و انگار با چیزی محکم میکوبدین توی فلز .&lt;br /&gt;عصر حاضر شدیم بریم پارک قدم بزنیم که چشمم افتاد به در خونه زهرا خانم اینا و شوهرش . پشت در اندازه یک کامیون سنگ و آجر و گوجه فرنگی و تخم مرغ و زباله پخش و پلا بود و درشون هم انگار آبله گرفته باشه , همه جاش فرو رفته بود و قور شده بود . شوهر موجیش هم داشت با تیغ پوستر احمدی نژآد رو که چسبونده بودم روی در میکند .. کلی خودمو کنترل کردم که نخندم و رفتم جلو و پرسیدم چیکار میکنین ؟  شوهر زهرا خانم با حرص گفت :&lt;br /&gt;- بنده نمیدانم کدام انسان مردم آزاری عکس کریه این ملعون را چسبانده روی در منزل ما و مردم هم هر چه دستشان آمده پرتاب کرده اند به این تصویر و در خانه ما را درب و داغان کرده اند ! ببینید چقدر آجر کوبیده اند به در ما ؟ با آن میشود یک آپارتمان 4 طبقه درست کرد ..&lt;br /&gt;منفجر شدم از خنده و بعد که خنده هام تموم شد گفتم : عکس کریه ؟؟؟؟ ببخشید ولی شما همونی نبودین که به صاحب همین عکس کریه رفتین رای دادین ؟&lt;br /&gt;- خواهرم بنده در سیستم هستم و مجبور بودم به آقای دکتر رای بدهم وگرنه ما هم دلمان با آقای موسوی بود .&lt;br /&gt;چه بامزه .. خب اشکالی نداره مردم هم شما رو اشتباه فرض کرده بودن وگرنه تو دلشون شما نبود !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اینقدر خندیدم که حد نداشت از من به شما هم نصیحت اگه میخوایین این روزا کسی رو بدنام و منفور پیش اهل محل و مردم بکنین به نوعی اونو مرتبط کنین به معجزه هزاره سوم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-1241671933228086611?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/1241671933228086611/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=1241671933228086611&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1241671933228086611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/1241671933228086611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-2414414568958437062</id><published>2009-06-30T12:33:00.000-07:00</published><updated>2009-06-30T12:34:06.829-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جنبش ادامه دار الله و اکبر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینکه انتخابات یا بهتر بگم انتصابات از سوی شورای نگه بان (!) تائید شد و اونهایی که رای داده بودن با دو تا شست باد کرده روبرو شدن و ادب شدن که توبه گرگ مرگ هست و بس , ولی این تراژدی الله و اکبر مردم هنوز ادامه داره و دیگه کم کم داره میره رو اعصاب . شب ساعت 10 که میشه و همه جا ساکت و داری کتاب میخونی , یهو عربده مردم میره آسمون تا نیم ساعت یک بند عربده میکشن . جالب اینه که دو شیفت کار میکنن . یک سری 15 دقیقه عربده میشکن و بعد ساکت میشه و 15 دقیقه بعدی صداهای جدیدی میشنوی و اون 5 دقیقه آخر که میشه شیف اولی ها هم میان جلو و چنان خر تو خری میشه بیا و ببین ! اولا میخندیدم ولی الان دیگه اعصابم خراب شده و وقتی ساعت 10 میشه گوشی آیپادم رو میکنم تو گوشم و صداش رو تا ته بلند میکنم تا کمتر حرص بخورم . تاسف بار تر اینکه تو خونه ما هم 3 تا جانور هستن که مثل گوسفند دنباله روی مردم هستن . آرتین و خواهرم و رایان .. ولی از همه اینها بدتر اینکه این طالبان های خونه پشتی هم همپای ایرانی ها الله و اکبر میگن و هر شب شاهد شنیدن صداهای جدیدی هستی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم و حواسم به ساعت نبود که یهو یکی الله و اکبر گفت و پشت سرش هم به فاصله چند ثانیه بقیه مردم شروع کردن . باور کنین اگه کسی شروع نکنه , مردم صداشون در نمیاد و فقط منتظر پیش مرگ هستن !!!! خلاصه تا صداها بلند شد این سه تا نخاله هم پریدن رفتن تو حیاط تا الله و اکبر بگن . داشتم آیپادم رو آماده میکردم بچپونم تو گوشم که یهو صدای الله و اکبر خیلی غلیظی با لهجه عربی به گوشم خورد . جل اللخالق که این مدلیش رو دیگه نشنیده بودیم و نداشتیم تو این محل !!!! کنجکاو شدم و رفتم بیرون و دیدم صدا از سمت خونه زهرا خانم اینا میاد و نگاه کردم دیدم جفتشون اومدن رو بالکن و شوهرش با لهجه غلیظ و از ته حلقش میگه الله و اکبر و اون زن پتی یاره ش هم پشت سرش با اون صدای ریز جیغ جیغوش . داد کشیدم سرشون که :&lt;br /&gt;- ای زهر مار .. کم بود جن و پری دو تا هم از دیوار پرید . خدا جفتتونو خفه کنه . شما دو تا مزدور مگه طرفدار اون هپلی نژاد بیشرف نبودین ؟ چی شده حالا الله و اکبر میگین ؟&lt;br /&gt;سلام علیکم خواهر .. بنده مجبور بودم به آقای دکتر احمدی نژاد رای بدهم .. اما ته قلبم ایشان نبود .&lt;br /&gt;- آره دیگه پول حروم خوردن و تو دستکاه بودن این چیزا رو هم داره دیگه . حالا تو هیچی , اون زن دگوریت چی ؟&lt;br /&gt;اوا شیوا خانم ؟ خب هر چی آقامون رای بدن ما هم باید بدیم دیگه ..&lt;br /&gt;- به درک .. یه بار دیگه صدای شما دو تا رو بشنوم منفجرتون میکنم ! حالا که همه چی تموم شده شما دو تا کله پوک یادتون افتاده الله و اکبر بگین ؟&lt;br /&gt;بعد هم راهمو کشیدم و برگشتم سمت خونه . داشتم میرفتم تو که صدای طالبان ها به گوشم رسید که با لهجه وحشتناک هزاره ای داشتن الله و اکبر میگفتن . گفتم یه حالی هم برم به این ها بدم وگرنه تا صبح خوابم نمیبره . رفتم سراغ آرتین که داشت الله و اکبر میگفت و دمپاییم رو در آوردم محکم کوبیدم در کونش و گفتم : اون نردبون رو بردار بذار دم دیوار ببینم بجای این عربده کشی ها !&lt;br /&gt;- چرا میزنی ؟ خب مثل آدمیزاد بگو ..&lt;br /&gt;تو مگه زبون آدمیزاد هم سرت میشه ؟ زود باش تا نرفتن ..&lt;br /&gt;- باز تو گیر دادی به این افغانی های مادر مرده ؟&lt;br /&gt;بازم دمپایی میخوای ؟&lt;br /&gt;خلاصه نردبون رو گذاشت پای دیوار و رفتم شلنگ آب رو برداشتم و رفتم بالا و آب رو باز کردم روشون و حسابی خیسشون کردم و بعد داد کشیدم سرشون :&lt;br /&gt;- ای زهر مار , ای مرگ , ای کوفت , حناق بگیرین , بواسیرتون اندازه آجر بشه بمیرین به حق شصت تن . شما موجودات چشم کون مرغی دیگه چه مرگتونه الله و اکبر میگین ؟؟؟؟؟ یه بار دیگه صدای شماها رو بشنونم آتیشتون میزنم . فهمیدین ؟ حالا برین تو ببینم !&lt;br /&gt;طبق معمول مثل احمق ها زل زده بودن بهم و جیکشون در نمی اومد , دوباره آب رو که گرفتن روشون مثل موشک پریدن و رفتن تو .. داشتم از نردبون می اومدم پایین که خواهرم گفت : داری آب بازی میکنی ؟ شلنگ رو از همون بالا گرفتم رو سرش و گفتم : آره تو هم بیا بازی و .... اون بدو و جیغ بکش و من دنبال اون ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که چنان دق و دلیمو سر همه این اراذل و اوباش روان پریش خالی کردم که الان به یک ارامش اُخروی رسیدم و کلی اعصابم آرومه . من نمیدونم این کارا یعنی چی ؟ اعتراض دارین برین تخمای احمدی نژاد رو ریس بکشین , دیگه با اعصاب مردم چیکار دارین شب به شب هی الله و اکبر .. ای مرگ , تو روحتون ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-2414414568958437062?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/2414414568958437062/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=2414414568958437062&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2414414568958437062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/2414414568958437062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/06/blog-post_30.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-6484810481102738917</id><published>2009-06-23T01:39:00.000-07:00</published><updated>2009-06-23T01:40:07.580-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تراژدی الله و اکبر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همیشه گفتم اگه میخوای سر به سر هر کی بذاری بذار ولی سر به سر این جنوب شهری ها نذار که برات شر میشن ! حالا میخوای آدم عادی باشی یا دولتی یا نظامی یا هر چیزی . من پیشنهاد میکنم کلن بهتره که آدم هر کار خشنی میخواد بکنه یا مرکز یا بالای شهر بکنه و دور جنوب شهر رو خط بکشه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریشب رفته بودیم خونه ننه بابای آرتین . حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت روز انقلاب میرفت !! ظهر آرتین اومد خونه و گفت مادرم بخاطر اومدن خواهرت دعوتمون کرده و گفته بریم اونجا . هر چی گفتم بابا امروز قراره جنگ بشه و نمیشه .. گفت خب زودتر میریم و دعوای مردم و دولت عصر هست و ظهر نیست . خواهرم هم که چترباز , گفت آره بریم و من خانواده آرتین رو میخوام ببینم و سر راه هم از انقلابیون عکس میگیرم ! خلاصه شرط کردم که شب من بمون خونه اینا نیستم و بر میگردیم خونه خودمون و دو تایی قول دادن . ناهار رو خوردیم و یه نیم ساعتی استراحت کردیم و بعد هم حاضر شدیم و رفتیم . چشمتون روز بد نبینه . طرفهای میدون 24 اسفند جلومون رو گرفتن که کجا ؟ نمیشه رد بشین . برگشتیم و از کوچه پس کوچه ها زدیم و باز جلوتر جلومونو گرفتن . خلاصه یکساعتی هی موش و گربه بازی میکردیم تا آخر از یه سوراخی در رفتم و رفتیم به سمت خونه بابای آرتین . وقتی رسیدیم میگفتن بالای شهر بزن بکش شده . البته بالا شهر اینا همون طرف های 24 اسفند اینا بود ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت 10 شب بود که بابای آرتین بلند شد و گفت : همه بریم پشت بوم الله و اکبر بگیم . حالا مگه یکی دو تا بودیم ؟ نزدیک 30 نفر آدم راه افتادیم رفتیم پشت بوم . به همین تعداد هم خونه های دیگه روش آدم بود . جنوب شهر هم که مثل بالای شهر نیست همه 2 نفره و نهایت 4 نفره باشه . کمترینشون 10 نفره هستن !!!! پشت بوم ها رو نگاه میکردی سرت سیاهی می رفت اینقدر آدم جمع شده بود و همه عربده میکشیدن و الله و اکبر میگفتن . قبل از اون طرف های خودمون فکر میکردم خیلی قیامته و تازه اینجا فهمیدم قیامت یعنی چی !!! یکی بود بلندگو سر خود محل و رهبرشون بود انگار . یه صدای خش دار نکره ای داشت که عربده میشید موهای تنم سیخ میشد . اون میگفت , کل محل تکرار میکردن . چنان خر تو خری بود که حد نداشت . از همه جالب تر این بود که همه شرکت داشتن . توی اون شلوغی میتونستی صداهای ضعیف پیرمرد یا پیرزنی رو بشنوی که داشتن الله و اکبر میگفتن و میخواستن به نوعی اعتراض کرده باشن . یه ده دقیقه ای که گذشت یهو صدای تیر اندازی به گوش رسید و مردم گفتن بسیجی ها ریختن تیر هوایی میزنن . یهو دیدم نصف جمعیت همه خونه ها رفتن پایین و باقی که بیشتر زن و بچه ها بودن موندن بالا و صداها یهو شد زنونه . ما هم مونده بودیم که این مردا کجا رفتن که کم کم سر و کله همشون پیدا شد و واویلا ! تو دست هر کی یه چیزی بود . یکی آجر آورده بود یکی بلوک سیمانی یکی گونی ماسه یکی سنگ یکی گلدون سفالی یکی چوب یکی شیشه یکی شیشه نوشابه و خلاصه چیزایی دستشون بود که کافی بود ول بشه تو سر هر آدمی تا مغز طرف متلاشی بشه ! &lt;br /&gt;تو همین فکرا بودم که صدای تیر اندازی نزدیک شد و یه گله موتور سوار بسیجی اومد تو کوچه آرتین اینا و آقا یهو مردا هر چی دستشون بود ول دادن کله اینا و من با دهن باز فقط مونده بودم اینا چیکار میکنن . خونه روبروییشون یارو گاز پیک نیکی رو بلند کرد و عربده کشید : یا ابوالفضل و ول داد پایین و چنان صدایی داد که کم مونده بود سکته کنم . فکر کنم نصف شیشه های محل هم پشت سر انفجارش شکست و ریخت پایین . به دنبالش مردم شروع کردن عربده کشیدن و مرگ بر دیکتاتور و الله و اکبر و یا حسین میر حسین سر دادن . کمی جرات کردم رفتم لب پشت بوم و پایین رو نگاه کردم و دیدم تمام موتور سوارا آش و لاش شدن و کنار دیوارها سنگر گرفتن تا چیزی تو سرشون نخوره و چند تایی هم رو زمین افتادن و خون مالی . یکی دو تا از موتور هاشون هم داشت میسوخت . تو همین فکرا بودم که یهو دو تا وانت نیسان اومد توی کوچه و از پشتش یه لشکر آدم ریخت پایین و دست هر کدوم چماق و قمه و زنجیر . آقا چنان این بسیجی ها رو زدن و تیکه پارشون کردن که کم مونده بود بالا بیارم . بعد هم لش همشونو انداختن پشت وانت و رفتن ... تا رفتن مردم نعره کشیدن الله اکبر ... خلاصه تا ساعت یازده شب نعره کشیدن ادامه داشت و بعد کم کم رفتن خونه هاشون .. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا دیروز فکر میکردم مبارزه یعنی طرف های ما . حالا تازه دارم میفهمم چرا شاهنشاه تو میدون ژاله و محلات جنوب شهر مردم رو به رگبار بست و نگو میدونست اینا چه جانورهایی هستن !!!!! فکر میکنم تقاص تمام جوون هایی که پریروز کتک خوردن و کشته شدن رو اینا گرفتن . تازه این یه محل فسقلی بود و فکرشو بکنین اخبار میگفت نازی آباد و شوش و مولوی و هاشمی و جیحون و ... هم مردم شلوغ کرده بودن و درگیری شدید بوده . این جنوب شهری ها تا جایی که من میدونم از کسی دلخور بشن , کتک کاری نمیکنن یهو چاقو رو میکنن تو شکم یارو و فاتحه ش رو میخونن . حالا وقتی کار به این درگیری ها برسه , اون گاز پیکنیکی ول دادن پایین یه نمونه ش بود .. خدا میدونه چه کارهایی که نکردن . دیروز روزنامه جوان به نقل از تابناک نوشته بود http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=52709 که این روزنامه آموزش ساخت بمب رو به مردم آموزش داده و پیروش نوشته بود توپ پینگ پنگ و ... تو بازار تهران نیست شده که این مواد برای ساخت این بمب ها بکار میره . خدا میدونه با اینها میخوان چیکار کنن . یه ضرب المثلی هست که میگه فنر رو هر چقدر بیشتر فشار بدی , بیشتر قدرت پیدا میکنه !!!!!!! بازم مثل همیشه امیدوارم همه چی با صلح و صفا و بدور از خشونت و درگیری تموم بشه . با کشتن و خونریزی سنگ روی سنگ قرار نمیگیره ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-6484810481102738917?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/6484810481102738917/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=6484810481102738917&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6484810481102738917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/6484810481102738917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-4976630668808596241</id><published>2009-06-17T12:17:00.001-07:00</published><updated>2009-06-17T12:17:30.278-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روزمرگی های انقلابی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب اوضاع خر تو خری شده . بوی انقلاب رو میشه قشنگ حس کرد . انگار 30 سال قبل دوباره داره تکرار میشه . فریاد های کر کننده الله اکبر مردم که شب ها بصورت خودجوش سر میدن و تظاهرات و درگیری های مداوم , همه از وقوع نو پای یک انقلاب حکایت داره . ولی متاسفانه نکته مهمی که چندان بهش توجه نمیشه اینه که این درگیری ها در واقع بین دو جناح داخلی دولت ایران هست و ربطی اصلن به مردم نداره . اصلاح طلب ها و اصول گراها دارن قدرت نمایی میکنن و معلوم هم نیست کی برنده بشه . در واقع این فقط یک جنگ قدرت داخلیه و بس . همین موسوی که اینقدر ملت آب دهنشون براش راه افتاده , یه زمانی میخواست ایرانی ها بفرسته لبنان تا با اسرائیلی ها بجنگن و سیاست های سرکوب بد حجاب ها و .. هم که جای خود ! به همین دلیل هست که من اصلن خودمو قاطی این بازیهای مسخره که بازنده اول و آخرش مردم هستن نمیکنم و گور بابای همشون !&lt;br /&gt;حالا توی این اوضاع خر تو خر خواهر دیوانه منم از انگلیس بلند شده اومده ایران تا انقلاب رو ببینه !!!! هر چی بهش میگم آخه تو چه موجودی هستی که توی این شلوغی ها اومدی ایران ؟ میگه من که زمان انقلاب نبودم , حالا میخوام بیام دیدن .&lt;br /&gt;از یه طرف کار من شده یا جلوی این دیوانه رو بگیرم نره خیابون قاطی مردم یا جلوی اون آرتین مشنگ رو . شکر خدا هر کسی هم گیر من می افته عقل درست و حسابی نداره و یکی از یکی خل و چل تر . روزهای اول آرتین گفت من برم یه سر به دوستم بزنم و بیام . ما هم فکر کردیم مثل همیشه میره پیش اون دوستای تنه لشش . ساعت شد 10 نیومد شد 12 نیومد . ساعت 3 صب بود که دوستاش آش و لاش آوردنش خونه و تمام دست و کون و پاها و کمرش کبود بود و حسابی کتک خورده بود . ما هم تا صبح هی در کون آقا و کبودی های تنش گوشت و کمپرس میذاشتیم تا این ورم و کبودی هاش بخوابه و تا صبح خواب بی خواب . هی این ناله میکرد و منم هی فحشش میدادم و نفرینش میکردم . فرداش هم که خواهرم سرمون خراب شد و شد قوز بالا قوز !&lt;br /&gt;کافیه یه صدا بیاد و جفتشون میپرن بیرون که انقلاب شد و بریم و منم میپرم جلوی در و میگم پاتونو بذارین بیرون قلم پاتونو میشکونم . شب ها که مردم الله اکبر میگن این دو تا هم میرن بیرون و شروع میکنن الله اکبر گفتن و منم فقط از پشت پنجره این دوتا رو نگاه میکنم حرص میخورم . فیدل هم با صدای مردم شروع میکنه زوزه کشیدن و خلاصه چنان سنفونی ای براه می افته که جاتون خالیه بیایین ببینین . رایان هم که تفنگ اسباب بازیش رو دست میگیره و به خیال خودش داره دشمن رو میکشه و هی میدوئه و تیر اندازی میکنه و اعصاب منو خط خطی . من موندم با یک جماعت روان پریش متوهم !!!!!&lt;br /&gt;از این الله اکبر گفتن چیزهای جالبی رو براتون بگم یه کم بخندین . آقا روزهای اول تو محل ما کسی صداش در نمی اومد و از دور بعضی ها الله و اکبر میگفتن . راستش تو محل ما از زمان شاه تا الان فقط یکی دو تا خانواده عوض شدن و حزب الهی اومدن جاشون از جنوب شهر و باقی همون افراد سابق و شاه پرست های قدیمی و پیر پاتال هستن که محض نمونه میدونم یک کدومشون هم اهل نماز و این صحبت ها نیست . اون آقایی که اسمشو گذاشته بودم آقای عربده و قبلن ازش نوشته بودم که یادتون هست ؟ یکشنبه آقا زنگ زد و گفت : خواهر نمیخوای بیام برات الله و اکبر بگم ؟ این شیطنت ما هم گل کرد و گفتیم یه کم بخندیم و گفتم بیا .&lt;br /&gt;چشمتون روز بد نبینه . دو ساعت بعد دیدم با یه بلندگوی دستی پیداش شد . بهش میگم تو صدات آمپلی فایر رو قورت میده بلندگو چیه آوردی ؟ میگفت میخوام تهران رو بترکونم . ساعت 9 که شد این شروع کرد الله و اکبر گفتن و دیگه من دو تا دستام رو گوشم بود و موجش موهامو میبرد . اولش همه محل ساکت بودن و مشخص بود همه توی بهت فرو رفتن که این صدای نکره از کجا میاد . بعد اقا شروع کرد جو سازی و گفت نامرداشن نیان الله و اکبر بگن . دو دقیقه نشد محل به لرزه در اومد و این عربده میکشید پشت سرش مردم تکرار میکردن . خلاصه اینقدر عربده کشید تا صداش به خش خش افتاد و 2 تا لیوان آب جوش و عسل بهش دادم و پولشم گرفت و رفت . تازه میخواست برای فردا شبم بیاد که گفتم قربونت .. همین یه شب بس بود . هم خندیدیم هم محل رو ریختیم به هم و اختشاش درست کردیم :))&lt;br /&gt;ولی باور کنین درست از فردای اون روز شب که میشه مردم چنان عربده ای سر میدن و الله و اکبری میگن از ته دل که آدم موهای تنش سیخ میشه ! بعضی ها گروه کر راه انداختن . توی مجتمع مسکونی پشت خونه ما حدود 10 – 20 تا زن و دختر میرن بالای پشت بوم و یه مرد با صدای نکره ش عربده میزنه الله و اکبر و بعد اون زن ها و دخترها تو جوابش میگن الله و اکبر . بعد از 5 دقیقه شعار میدن بر ضد احمدی نژآد و بعد دوباره الله و اکبر . من فقط دلمو گرفتم به این کمدی الهی میخندم .. واقعن ببینین مردم رو به کجا رسوندن که با اینکه اعتقادات مذهبی ندارن ولی برای اینکه حرصشون رو خالی کنن , به کلمات مذهبی رو آوردن . حالا هر چی بیشتر میگذره این شعارها رنگ و بوی دیگه ای میگیره .&lt;br /&gt;امشب نشسته بودیم و سر ساعت ده شروع شد کمدی الهی . اولش الله و اکبر بود و بعد تبدیل شد به شعار و بعد یهو دیدم واویلا مردم دارن فحش خوار مادر میدن ! رایان رو گرفته بودم وسط پاهام و دستهامو گذاشته بودم روی گوشهاش و اعصابم خرد شده بود ! من نمیدونم آخه یعنی چی این کارها ؟ شعار میدین بدین دیگه اینکه نیگین ک .. تو دهن احمدی نژآد و مادر ... فلان و .. یعنی چی ؟؟؟؟ نمیدونم این احمدی نژآد چیکار با این مردم کرده که اینقدر از دستش شاکی هستن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بذارین براتون از بدبختی دیگه ای هم که این روزها گریبان ما رو گرفته بگم ! آقا جرات داری یه لباس و یا چیز سبز دستت بگیری مگه ؟ روسری سبز میذارم سرم میرم بیرون , هر کی منو میبینه لبخند میزنه و تشویق میکنه و فکر میکنه طرفدار میر حسین موسوی هستم ! اون روز با رایان رفته بودیم میدون تجریش که این تظاهر کننده ها هم خراب شدن سرمون و بعد پلیس ضد شورش ریخت و بسیجی ها هم ریختن و بزن بزن شد . منم بچه رو بغل کرده بودم و یه گوشه ایستاده بودم تا درگیری تموم بشه و زود بریم خونه که یهو 3 تا بسیجی دوره م کرده که خجالت نمیکشی با بچه میای تظاهرات ؟ میگم تظاهرات چیه اومدم خرید کنم شماها ریختین . میگه پس این بادکنک سبز چیه دست بچه ؟ میگم به من چه یکی از همین جوون ها داد دست بچه !!!!!&lt;br /&gt;سر همین هم یه خانمی پاش شسکته بود و گچ پاش رنگش سبز بوده و گرفتن با باتوم کوبیدن تو گچ پاش که تو هم طرفدار موسوی هستی . هم خنده م گرفته بود و هم دلم برای بیچاره میسوخت و نشسته بود رو زمین و از درد گریه میکرد بیچاره ... خلاصه ما موندیم با این جماعت دیوانه ها چیکار کنیم . نمیدونم به چه زبونی بگم بابا من نه طرف موسوی هستم نه کروبی نه احمدی نژاد و نه رضایی ! حالا از اون بدتر . خواهرم چمدونش رو باز کرده بود و داشت لباس هاش رو میچید که دیدم واویلا , نصف بیشتر لباسهاش همه سبز هستن ! همه رو جمع کردم و چپوندم تو کمد و درشو قفل کردم و گفتم پول میدم میری لباس بخری و رنگ سبز بپوشی آتیشت میزنم !&lt;br /&gt;شب هم که میشه خواب نداریم . از ساعت 11-12 این بسیجی ها میریزن با موتور توی کوچه ها و عربده کشی و نفس کش طلبی . دیشب خواب بودیم و یهو صدای شکستن شیشه و عربده و داد و بیدار بلند شد . رفتم پای آیفون و دیدم چند تا بسیجی با باتوم ایستادن و عربده میکشن جرات دارین بیایین بیرون و یه سری هم حرف های رکیک ... پسرهای جوون هم اینقدر سنگ پرت کردن طرفشون که در رفتن . نمیدونم یعنی کسی نیست جلوی اینها رو بگیره ؟ اینها اراذل و اوباشن یا مردم عادی ؟&lt;br /&gt;مدتی هم هست بیرون نمیتونم برم از ترسم . خرید ها رو انداختم صبح و دیگه از عصر به بعد از خونه بیرون نمیریم . موبایل ها هم که وقتی درگیری میشه قطع میشه , اینترنت کند هست و کلن وضعیت ارتباطی خیلی بده . برای آدم هایی که طعم تکنولوژی رو چشیدن اینها فاجعه ست .. تو دنیای امروزی نبود این چیزها خیلی دردناکه .. بدجوری حوصله م سر میره . شهر وضع عادی نداره . مغازه ها از ظهر به بعد بیشترشون میبندن از ترسشون . خیابون ها خلوته . بچه هی غر میزنه منو ببر پارک بازی کنم و میگم خطرناکه و نمیشه و همون یکبار که رفتیم نزدیک بود کتکمون بزنن و چشمم ترسیده . ولی مگه قانع میشه ؟ امیدوارم زودتر این جریانات تموم بشه چون دیگه کم کم دارم دیوانه میشم ...........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11272217-4976630668808596241?l=faryadbseda.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://faryadbseda.blogspot.com/feeds/4976630668808596241/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11272217&amp;postID=4976630668808596241&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4976630668808596241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11272217/posts/default/4976630668808596241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://faryadbseda.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>No One</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11272217.post-7258721489664899341</id><published>2009-06-11T11:29:00.000-07:00</published><updated>2009-06-11T11:30:12.425-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آرامش قبل از طوفان :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب تا سر صبح فقط صدای شعار دادن و بوق زدن و کاروان و کارناوال های هوادارن احمدی نژاد و موسوی به گوش میرسید و تصور میکردی همه جا یک پارچه قیام شده . لحظه ای نبود که خیابونها خلوت بشه و سکوت شبانه در شب گذشته معنا نداشت . حتا کوچه ما که خیلی خلوت هست و هیچ ماشینی توش تردد نمیکنه هم از این هجوم تبلیغاتی در امان نبود . یک نوع ناآرامی و استرس رو از این حرکات احساس میکردی . منی که متولد دوره انقلاب هستم این شور و هیجانات غیر طبیعی رو خوب میتونستم احساس کنم .. شهر وضعیت طبیعی نداشت !! یا دسته های حامی احمدی نژاد عبور میکردن و شعار میدادن و یا دسته های موسوی . تک و توک هم هواداران کروبی ..&lt;br /&gt;تا صبح چندین بار از صدای این کارناوال ها از خواب پریدم و صبح خسته و خوابالو قید خواب رو زدم . وقتی داشتم میرفتم نون بخرم برای صبحانه چشمم افتاد به پراید سفید رنگ شوهر زهرا خانم که توی کوچه جلوی درشون پارک شده بود . این ماشین رو قسطی یک ماهی میشه که خریدن . هنوز چند قدم دورتر نشده بودم که درشون باز شد و جفتشون اومدن بیرون و شروع کردن احوال پرسی .&lt;br /&gt;کمی صحبت کردیم و حرف انتخابات شد و گفتن رای میدی ؟ گفتم نه ! شما چی ؟ گفتن ما هر دو به آقای دکتر احمدی نژآد (!) رای میدیم !!!!! یه تف درشت انداختم جلوی پاشون و راهمو کشیدم رفتم . اون از دیشب و اینم از امروز ...&lt;br /&gt;وقتی برمیگشتم یهو یه فکری به ذهنم رسید و رفتم تو و نون رو تکه کردم و گذاشتم توی جانونی و بعد رفتم پای کامپیوتر و از توی گوگل چند تا عکس احمدی نژاد رو پیدا کردم و پرینت گرفتم و با نوار چسب رفتم دم در . نگاهی اینطرف و اونطرف انداختم و دیدم کسی نیست و فوری عکس های احمدی نژاد رو چسبوندم به ماشینشون و پریدم تو خونه و درو بستم !&lt;br /&gt;ظهر آریتن و رایان از پارک برگشتن خونه و دیدم دست رایان یه بادکنک سبز هست و دور پیشونیش هم یه روبان سبز بستن و دست آرتین هم چند تا پوستر میر حسین موسوی ! هوار کشیدم سر آرتین که اینا چیه ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- باز چرا قا
