|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Wednesday, September 30, 2009
● چند کلمه حرف حساب سیاسی :
آقا ما هی نمیخواییم سیاسی بنویسیم ولی نمیشه ! این اخبار رو که میبینی و میخونی و میشنوی یه چیزایی روی دلت قلمبه میشه که اگه بیرون نریزی , دچار جنون میشی ! ماجرای هووو شدن مسئولان ارشاد و بازیگران سینما و تلویزیون رو که همگی شنیدن ! من یه پیشنهادی دارم برای اون دسته از بازیگرانی که هزار چهره هستن و صدها شغل ریز و درشت دارن و پولهای کلانی هم پارو میکنن بدون اینکه مو لای درزش بره و بعد در همایش های خاص (!) مثل دیدار با رهبر و .. شرکت هم میکنن و پشت سرش نماز میخونن و بعد با افتخار در جمع مردم ظاهر میشن به این نیت که مردم ازشون قدردانی میکنن ولی یهو از عجایب روزگار لحن مردم از هورا به هووو تغییر میکنه ! اینجا من پیشنهاد میکنم که از این به بعد کسانیکه میخوان از صدقه سر دولت و سیاست و طرفداری از اره اوره و شمسی کوره هایی که مردم پشتیبانشون نیستن نون بخورن , سعی کنن این حمایت هاشون رو مثل گذشته زیر زیرکی و مخفیانه انجام بدن چون پا گذاشتن روی احساسات مردم و رفتن توی حافظه مردم کمترینش طرد شدن از سوی مردم هست ! فرقی نمیکنه بازیگر باشی , رئیس باشی , آقا (!) باشی , هنرمند باشی , دانشمند باشی , هر کوفتی باشی . وقتی مردمی نباشی به درد لای جرز در مستراح هم نمیخوری ... این ماجرای برنج های زهرآگین مدتیه مردم رو گذاشته سر کار ! برنج ایرانی که قیمتش سر به فلک کشید و به نرخ هر کیلو 5 هزار تومن به فروش رسید , یه نابغه ای پیدا شد و گفت خب ما که نمیتونیم مافیای داخلی رو کاری بکنیم پس بیاییم برنج از خارج وارد کنیم مثل میوه و سایر محصولات تا قیمت شکسته بشه . همین کار رو هم کردن و سیل برنج های باسماتی به ایران سرازیر شد ! برنج هایی با بهترین کیفیت ولی بی عطر و بو و خاصیت که فقط ظاهر دلفریب داشت و شکم پر کن خوبی بود ! قیمت ها اونقدر پایین اومد که این برنج های به ظاهر اعلا به قیمت هر کیلو 1700 تومان به فروش رسید ! مردم هم خروار خروار خریدن و هنوز هم میخرن ! کسی هم از خوردن این برنج ها نه به لقا الله پرتاب شد و نه بیمار شد ! ولی نکته جالب این بود که زمانی این برنج ها سمی اعلام شدن که چند روز قبلش خبری منتشر شد که برنج های کشاورزان ایرانی که قیمت خون آدمیزاد روش هست داره توی انبارها میگنده و فاسد میشه و تازه برنج های برداشتی امسال هم بهشون اضافه میشه و خریدار نیست ! بعد یهو باز یه آدم نابغه ای زد به سرش که بگه آقا برنج های خارجی همه سمی هستن تا مردم برن برنج ایرانی بخرن ... حالا راست و دروغش پای کسی که ادعا کرده ولی مساله اینه که برای مردم در این دوره زمونه پول مهم تر از سلامتیه ! حالا هی بگو سمیه ! اصلن بگو توش سیانور داره .. شکم گرسنه مگه دین و ایمان سرش میشه ؟ والا... این روزها بیماری رئیس جمهور تقلبی ایران خیلی به چشم میزنه . تا 4 سال پیش و قبل از تقلب انتخاباتی همه مردم فکر میکردن که رئیس جمهور ایران چیز خور شده و جفنگیاتی که میگه بخاطر اونه ولی بعد از ماجرای تقلب و صحبت هایی که از حلق این مردک به گوش میرسه , مردم ایران کم کم متوجه شدن که نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است .. این آقا هم باور کنین دیوانه و روانی نیست که مثلن میاد میگه دور سر من هاله نور بود یا میره دم چاه میشینه و خلوت میکنه و صدها هزار مساله دیگه ! اینطور که متخصصان کشف کردن آقا محموت (!) دچار چند بیماری جدی شدن یکی مشکل بینایی پیدا کردن که نمونه اون سازمان ملل هست که صندلی های خالی رو آدم دیدن ! مشکل بعدی مشکل شنیداری و آلزایمر پیدا کردن که تمام صحبت هایی که در جامعه هست رو برعکس برداشت میکنن و معکوس بیان میکنن . البته شاید بقول سریال شبهای برره ایشون از افعال معکوس استفاده میکنن که مثلن بفرمایین داخل یعنی گورتو گم کن و ... !!!!!! یا مردم رو خس و خاشاک میبینن و یا تظاهرات میلیونی مخالفان رو چند صد نفر میبینن و مخالفت با خودش رو حمایت از خودش میدونه ! به هر حال بیاییم همگی برای شفای آقا محموت دست به دعا برداریم و دعا کنیم خداوند بیماران و دیوانگان را شفا بدهند .. آمین ! این روزها شکایت کردن خیلی رونق گرفته . این میرزا بنویس های کنار دادگستری هم نونشون توی روغنه . تازگی ها بعضی هاشون کاغذ نوشتن کنارشون و روش نوشتن : شکایت از میر حسین موسوی پذیرفته میشود ! آدم واقعن لذت میبره از این همه قانونمندی شهروندان ایرانی . من پیشنهادم به شما امت شهید پرور اینه که برین از میرحسین موسوی شکایت کنین تا مشکلاتتون حل بشه برای نمونه براتون مینویسم : - اگه مورد ضرب و شتم اونهایی قرار گرفتین که لباس هاشون فقط مال خودشون بوده برین از موسوی شکایت کنین ! - اگه گاردی ها و بسیجی ها اتومبیلتون رو زدن داغون کردن , از موسوی شکایت کنین ! - اگه تورم و گرونی هست از موسوی شکایت کنین ! - اگه هواپیماها سقوط میکنن از موسوی شکایت کنین ! - اگه به شبکه مزدور بی بی سی فارسی و یا شبکه VOA معترضین از موسوی شکایت کنین ! - اگه از اون کارای بد بد با بچه و پدر و مادرتون توی هتل های لوس کردن , از موسوی شکایت کنین ! افزايش قيمتها، رکود بازار مسکن، آتشسوزى تالاب گندمان، تخريب سىو سه پل اصفهان، گسترش آنفلوآنزاى خوکي، سقوط هواپيماهاى مسافربري، مصادره بوعلى سينا توسط دولت ترکيه، اختلافات خانوادگي، انحصار وراثت و دعوای شوهر ننه تون با مادرتون و باردار نشدنتون و خلاصه هر چیزی که به ذهتون میرسه, میتونین از میر حسین موسوی شکایت کنین . بعدن مهدی کروبی هم اضافه میشه ! مبارزه با نمادهای سبز این روزا شدت زیادی گرفته و آدم نمیتونه حتا سبزی خوردن هم بخره مبادا ببرنش کهریزک ! میوه فروش محلمون میگفت خانم اگه اوضاع همینطوری پیش بره از فردا دیگه کشاورزا خیار هم نمیکارن ! گفتم چرا ؟ گفت آخه رنگش سبزه , دراز هم هست ممکنه فردا مردم معترض بجای پارچه های سبز خیار دست بگیرن و بگن این تو کون متقلب !!!!! جلل الخالق ... خیار هم که میدونیم هم سبزه هم درازه در نتیجه هم میتونه یک سلاح سرد باشه و هم یک نماد سبز رنگ ! فردا هم فلان مسئول نظامی میتونه ادعا کنه که انقلاب جالیزی هم به راه افتاد و خر بیار باقالی بار کن .. راستی باقالی هم سبزه ها ... باز شدن دانشگاهها هم شده قوز بالا قوز برای حکومت ! توی فصل تابستون مسئولان خیلی خوشحال بودن که یه مریضی جدید به اسم آنفولانزای خوکی پخش شد توی جهان و تصور میکردن به زودی همه ایرانی ها این مریضی رو میگیرن و دانشگاهها و مدارس تعطیل میشه ! ولی فراموش کردن که تو ایران تابستون بود و سرما خوردگی چندا شیوع پیدا نکرد . هر چی هم تلاش کردن دانشگاه رو ببندن نشد که بشه ! آخرش هم از اون چیزی که میترسیدن سرشون اومد و هنوز درهای دانشگاه باز نشده , دانشجوها داد و بیدادشون رفت آسمون ! بهانه هم که شکر خدا اینقدر زیاد داریم که مجالی به بهانه های سیاسی نمیرسه ! غذای خوب , خوابگاه عالی , رفتار مناسب با دانشجو , دانشجوی بازداشتی , ماه و ستاره دادن به دانشجوها , کمیته های انظباطی و خیلی چیزهای دیگه که باعث میشه دانشجوها قلقلکشون بیاد !!!! نصب دوربین مدار بسته توی مدارس از ابتدایی گرفته تا دبیرستان نکته مهم و جالب دیگه ای بود که این روزها هی تکذیب میشه هم گفته میشه ! راستش باید خیلی به مردم ایران افتخار بکنیم که اونقدر فهم و شعورشون بالا رفته که حتا یه دانش آموز ابتدایی هم میتونه خطری برای نظام باشه که حتا توی کلاس درس و راهروهای مدرسه و روم به دیفال , توی مستراح مدرسه هم دوربین مدار بسته میذارن تا مثلن مراقب امنیت دانش آموزان باشن . معلوم نیست حکومتی که تو روز روشن بچه های مردم رو میدزده و هزار و یک بلا سرشون میاره چرا یهو اینقدر دلسوز شده که تا توی توالت بچه ها هم دوربین زده تا مراقب سلامتیشون باشه ! البته باید مراقب این مساله هم باشین که از فردا یهو فیلم بچه هاتون توی اینترنت پخش نشه در حال پی پی کردن و جیش کردن و دودول بازی و یا در مقاطع دبیرستان در حال کارهای مستهجن ... ماه رمضون امسال هم خیلی جریان جالبی داشت که باید ازش تعریف بشه ! هر سال ماه رمضون که میشد قیمت همه چیز میرفت پایین تا روزه داران محترم در رفاه و با فراق بال به امورات اخروی بپردازن ! ولی امسال طبق آمار تعداد روزه گیرها هم افت شدیدی داشت . یک دسته چون با دولت پدر کشتگی پیدا کردن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون از نون خوردن افتادن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون زیر خط فقر بودن و یک وعده بیشتر غذا نمیخوردن در طول سال , روزه نگرفتن چون همیشه روزه بودن اتوماتیک ! یک عده هم چون همه بلاهایی که سرشون اومده مقصرش رو خدا میدونستن , با خدا لج کردن و روزه نگرفتن ! یک عده هم که زیر بقا بودن و با هوا و آب زنده بودن , اومدن روزه بگیرن که ریق رحمت الهی رو سر کشیدن و معلوم نیست شهید شدن یا چی ؟ خلاصه که ماه رمضون امسال تعداد مومنین خیلی کم بود و مردم ترجیح دادن بیشتر بخورن تا بیشتر جون داشته باشن برای زنده موندن و بقا در آینده تاریک روشن پیش رو !! عید فطر همیشه در ایران جنجالی بوده . ما قسم خورده بودیم ایرانی بودن خودمون رو ثابت کنیم و وقتی عرب ها هلال ماه رو میدیدن ما همیشه یک روز بعدش میدیدیمش ! اما امسال قضیه فرق میکردن . اول آقا دیدن بعد عرب ها دیدن بعد مراجع تقلید ما دیدن ! آخرش هم معلوم نشد که عید فطر کی بود و کی شد ! یک دسته خیلی کم روزی رو که حکومت اعلام کرد عید گرفتن , همه مردم از تعطیلی این روز لذت بردن , نصف بیشتر مردم از لج حکومت روزه گرفتن و فرداش رو عید گرفتن , یک عده هم منتظر مراجع تقلیدشون شدن و به گفته اونها عید گرفتن و این نشون میده که در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی , همه مردم با هم متحد و منسجم هستن طوریکه هر کسی خر خودش رو میرونه !!!!!!! مساله هسته و تخم و بیضه و اتم و موشک هم که این روزها شده نقل و نبات ! از تاکتیک های حکومت ما یکیش اینه که درست وقتی که میخواهیم تحریم بشیم در سازمان ملل و سازمان ملل و کشورهای غربی بهانه ای برای تحریم ما پیدا نمیکنن , دیپلماسی خارجی ما این بهانه رو همیشه با گشاده دستی به دستشون میده تا ما رو تحریم کنن . مثلن درست زمان اجلاس 5 بعلاوه یک و دو سه , یهو یه مرکز اتمی جدید رو بهشون معرفی میکنیم و بعد هم پشت سرش هر چی موشک داریم ول میدیم هوا تا غربی ها نفس راحتی بکشن و مثل آب خوردن ما رو تحریم کنن ! بیخود نیست که معاون آقا محموت ما که یه زمانی گفته بودن ما با مردم اسرائیل مشکل نداریم و دوست و برادر هستیم , چنین حرف هایی زدن ! آخه با این کارها ما بیشترین خدمت رو داریم به اسرائیلی ها میکنیم و اونها رو در جهان اسلام و مخصوصن بین عرب ها سر افراز و سر بلند میکنیم و بدبخت عرب ها که موندن اسرائیل دشمنشون بود یا ایران ؟!!!! مساله تحریم بنزین هم نکنه ای بود که باید بهش میپرداختم . کتاب تن تن در سرزمین طلای سیاه رو اگه دیده باشین ماجراش شبیه به ماجرای بنزین های ماست . یه بنزینی اختراع میشه که باعث میشه ماشین ها موتورشون منفجر بشه و ... تو ایران ما هم این روزها تعمیرگاههای ما شده پر از ماشین هایی که مشکل اصلی اونها رو نوع بنزین های بسیار مرغوب (!) چینی و ونزوئلایی تشکیل میدن !! حالا وای به اینکه تحریم بشیم و خودمون بخواهیم بنزین تولید کنیم !!! احتمالن این دفعه بجای آتش گرفتن موتور و یا خراب شدن موتور ماشین ها , با همون انفجار روبرو بشین !!!! نوشته شده در ساعت 1:04 AM توسط No One
........................................................................................
● اول مهر :
از هشت سال پیش که شروع به نوشتن وبلاگ کردم تا به امروز , هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که توی این وبلاگ از مدرسه رفتن بچه خودم هم مطلب بنویسم . همیشه نوشته ها در مورد احساسات خودم از روز مدرسه و حال و هوای مهر ماه بود و پارادوکسی از دلتنگی و خوشحالی از اینکه دیگه مدرسه نمیرم و ای کاش بازم مدرسه میرفتم بود !!!! حالا هم قرعه افتاد به بچه خودم و کارم در اومده حسابی . تا همین پارسال مهد کودک میرفت و امسال نوبت مدرسه رفتنش شد .. البته مدرسه رسمی و اجباری نه و پیش دبستانی .. ولی بازم همون حال و هوای مدرسه رو داره و بچه ها رو برای مدرسه رفتن آماده میکنه . آقا رو نوشتیم دوره پیش دبستانی غیر انتفاعی و 850 هزار تومن هم برای 6 ماه اول از ما پول گرفتن تا بچمون رو برای دبستان آماده کنن خیر سرمون . یاد بچگی خودم که می افتم دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار !!! حالا وقتی بچه های امروزی و پدر و مادرهایی مثل خودم رو می بینم تو دلم به خدایی که منو سی و چند سال زودتر متولد کرد کلی فحش میدم که کاش ننه بابای ما هم اینطوری بودن و ما هم این زمان به دنیا می اومدیم نه عهد بوق . همه مادرها دستشون دوربین دیجیتال یا هندی کم های فیلم برداری بود و داشتن از مدرسه رفتن بچه هاشون فیلم و عکس میگرفتن . سر و وضع بچه ها رو هم که نگاه میکردی , از هیکل خیلی از آدمهای امروزی بیشتر ارزش داشتن .. کفش و لباسی که پوشیده بودن نصف شهریه پیش دبستانیشون بود ! بچه هایی هم که گریه میکردن , صد نفر دورشون جمع شده بودن و قربون صدقشون میرفتن و تازه خانم روانشناس مدرسه هم مرتب بهشون سر میزد و به مادرها دستوراتی میداد که چطور رفتار کنن با بچه ! اونوقت دوره من بدبخت .. یادمه وقتی خودم هم بچه بودم دو سال به مهدکودک رفتم . اولین روزها رو هنوزم یادمه که چقدر گریه میکردم و مادرم رو میخواستم ولی کسی به گریه هام اهمیت نمیداد و من یه گوشه نشسته بودم و اشک میریختم و کسی محل سگ هم بهم نمیذاشت و اینقدر گریه کردم تا صدام دیگه در نمی اومد . بعدن یادم نیست چطور شد که عادت کردم و برام عادی شد .. وقتی هم که به مدرسه رفتم , دیگه برام عادی بود و بجای اینک گریه کنم , شاد و خندون بودم . کسی هم نه عکسی از ما گرفت و نه فیلمی , اصلن از این خبرا نبود .. دوربین سوپر هشت قراضه اوج تکنولوژی زمان ما بود که تازه با آپارات هم فیلم هاش رو میشد دید و تازه کسی هم از این قرطی بازیها در نمی آورد ! حالا این بچه های امروزی کجا و ما کجا ... این بچه تخس ما هم انگار نه انگار ! به تخمش هم نبود که از من جدا میشه و هر لحظه منتظر بودم بزنه زیر گریه و مثل خودم کولی بازی در بیاره ولی آقا انگار از خداش هم بود . یه بوس بهم داد و پرید رفت توی حیاط مدرسه . یهو کلی دلم گرفت و احساس تنهایی کردم و بغض ته گلوم رو گرفت ! برعکس شده بود بجای اینکه اون گریه کنه کم مونده بود من بزنم زیر گریه . دلم نمی اومد برم و نیم ساعتی پیش مادرای دیگه ایستادم و بعد هم برگشتم خونه . موقع غذا پختن توی آشپزخونه هم مثل احمق ها هی اشک میریختم و بی صدا گریه میکردم و انگار چیزی از قلبم کنده شده بود . حالا انگار نه انگار صبح تا ظهر همیشه مهد کودک میرفت و عصرها هم کلاس زبان و شنا و کاراته و کوفت و ... عین خیالم هم نبود ولی نمیدونم چرا این دفعه اینقدر دلم گرفته بود و حساس شده بودم ! ظهر که شد تند تند مانتومو پوشیدم و پریدم از خونه بیرون تا زودتر برسم مدرسه . وقتی اومد دم در انگار دنیا رو بهم داده باشن , کلی خوشحال بودم و دلم آروم گرفت . تا برسیم خونه سرمو خورد از بس حرف زد . یاد خودم افتادم و روز اول مدرسه که دست چپ و راست رو بهمون یاد داده بودن و وقتی با مادرم بر میگشتیم خونه , مدام دست چپ و راست رو بهش توضیح میدادم ! خنده داره ولی انگار روال زندگی هیچ وقت نمیخواد عوض بشه . فقط این ظاهر و نمای زندگیه که تغییر میکنه ولی اصل همیشه یکیه . خلاصه چند روزیه که آقا میره مدرسه و منم دارم کم کم عادت میکنم به نبودش . چند تا هم دوست پیدا کرده و منم با مادر دوستهاش دوست شدم و با هم تا یه مسیری میریم خونه . همون اتفاقی که دوران کودکی خودم افتاد . با چند تا دختر دیگه دوست شدم و مادرم هم با مادرهاشون دوست شد و سالها با هم رابطه و رفت و آمد داشتیم و حالا همین اتفاق هم برای بچه خودم و خودم اتفاق افتاده ! هر چند پیش دبستانی خیلی با دبستان فرق میکنه ولی فعالیت هاش به نظرم خیلی جالبه و برای آماده کردن بچه های امروزی ضروریه . توی پیش دبستانی روی خلاقیت بچه ها کار میکنن و میتونن حسابی بازی کنن . کاردستی باید درست کنن . خلاقیت تصویری و تجسمیشون رو پرورش میدن . کلاس های سفالگری و نقاشی و ساخت اشیا با کاغذ رنگی و کامپیوتر دارن . هر هفته یکبار گردش در طبیعت دارن . آموزش گل کاری مثل کاشت لوبیا و چمن و تخم گل و ... دارن . هر هفته یک حیوون زنده رو میارن و بهشون کلی مطلب یاد میدن . روی تغذیه خیلی جدی کار میکنن و یک روز در میون برای مادرها کلاس میذارن و یکساعت درباره خوراکی هایی که باید به بچه ها بدیم بهمون آموزش میدن و همینطور خانم دکتر روانشناس کودکان هم در مورد رفتار با بچه ها کلی مطلب بهمون یاد میده . آموزش ریاضی در حد خیلی ابتدایی و فقط با اشیاء رو دارن و همینطور هجی کردن کلمات بصورت خیلی ساده و همینطور ورزش و آموزش سازهای موسیقی و کلی برنامه دیگه که زمان ما خوابشون رو هم نمیدیدیم ! وقتی این ها رو با زمان خودم مقایسه میکنم خنده م میگیره ! ما اگه این امکانات رو داشتیم چیزی تو مایه های پرفسور حسابی میشدیم . هر چند با توجه به پیشرفتی که دنیا کرده و در عصری زندگی میکنیم که مربوط به اتم و فضا و نانو و کامپیوتر هست , باید هم به بچه ها از سن کم چنین آموزشهایی داده بشه !!!!!!!!! مدتیه دارم فکر میکنم که اگه همینطور پیش بره تا 3-4 سال دیگه دچار بیسوادی شدیدی در مقابل پسرم میشم مگه اینکه منم پا به پای اون مدام یاد بگیرم . خلاصه که کارم حسابی در اومده و سرم حسابی شلوغه . مدام تو اینترنت باید بگردم و روش های جدید تربیتی و آموزشی پیدا کنم و از اونطرف هم بعد از مدرسه باید کلی با آقا سر و کله بزنم در مورد چیزهایی که یاد گرفته و با صبر و حوصله به حرفهاش گوش بدم تا چیزهایی که یاد گرفته رو برام تعریف کنه و ... عصر که میشه مغزم دیگه سوت میکشه !!! یکساعتی باید بخوابم وگرنه دیوانه میشم . کارهای خودم و خونه هم که قوز بالا قوز و فرصت سر خاروندن دیگه ندارم . تازه خانم روانشناسشون پیشنهاد دادن که تک فرزندی خوب نیست و مادرهایی که همین یه بچه رو دارن بهتره یه جانور دیگه هم به دنیا بیارن تا تک فرزند لوس و ننر و از خود راضی بار نیاد و از تنهایی هم در بیاد ! یکی نیست بهش بگه ما تو همینش هم موندیم , وای به دومی !!!!!! نوشته شده در ساعت 1:50 PM توسط No One
........................................................................................
● ماه رمضون پر ماجرا :
میدونین چیه ؟ من آخرم نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟ صد دفعه هم گفتم که من این کامپیوتر رو بطور موقت میخوام و بعد همون مک خودمو یا درست میکنن یا نو میخرم ! به هر حال , فعلن دارم با لپ تاپ آرتین کار میکنم . اینقدر این مردها چندش آورن که حد نداره , آقا میشینه پای کامپیوتر و دست میکنه تو دماغش و دو سه دور میچرخونه و بعد هم با همون انگشت ها میره رو صفحه کلید کامپیوتر .... الان که نشستم دارم تایپ میکنم , دستکش یکبار مصرف دستم کردم و تازه بازم چندشم میشه به این کامپیوتر گندیده آقا دارم دست میزنم که توش پر از ویروس هست ! از موضوع پرتاب نشیم : این ماه رمضونی بر خلاف همه سالهای دیگه برای من خیلی سوت و کور بود . انگار مردم همه ضد دین شدن و کسی نه روزه میگیره نه اهمیتی به ماه رمضون میده البته بدبخت ها حق دارن . اونهایی که زیر خط فقر هستن , همون یکی دو وعده بیشتر نمیتونن غذا بخورن و نصف سال رو روزه میگیرن و اگه بخوان روزه بگیرن که فاتحشون خونده ست . اونهایی که زیر خط بقا هستن هم که 365 روز سال رو روزه هستن و بخوان روزه بگیرن به لقا الله پرتاب شدن . میمونه مردم طبقه متوسط که عاقل شدن و دیگه سمت این چیزا پیداشون نمیشه . یه عده مرفه بی درد هستن که یا دمشون به دولت وصله و مجبورن (!) روزه بگیرن و یا یک عده خل و چل روان پریش مثل خاله مادرم که دچار یاس فلسفی شدن و با عقاید خر در چمنشون هم ضد دین هستن و هم مذهبی یک عده هم برای لاغر شدن روزه میگیرن و یک عده انگشت شمار هم خر مذهب داریم مثل همین همسایه حزب الهی ما که سرب داغ تو کونشون بریزی بازم روزه میگیرن و روزه گرفتن براشون عادت و وظیفه ست . مادر آرتین هم هر سال ماه رمضون ما رو چند بار دعوت میکنه افطاری خونشون که منم از هر 10-15 دفعه شاید رضایت به یکبارش بدم اونم فقط بخاطر آرتین , وگرنه به من باشه پامو خونه این زنیکه جادوگر پلید نمیذارم . امسال خواهرم هم با ما بود و اونم برداشتیم با خودمون بردیم . بماند که از 24 ساعت قبلش داشتم تو گوشش روضه میخوندم که چطور رفتار کنه و چیکار کنه و چیکار نکنه ! معمولن افرادی که از سن کم تو خارج بزرگ میشن ساده لوح و پخمه بار میان و با ما ایرانی های وطنی تومنی چند میلیارد فرق دارن و پدر سوختگی و هفت خطی ما رو ندارن . خیلی رک و صادق هستن و در عین حال حساس . منم از چیزی که وحشت داشتم این بود که مبادا مادر آرتین انگشت بذاره رو خواهر من و بخواد شوهر براش پیدا کنه ! چیزی که خیلی تو این مراسم و مجالس مد هست !!! حاج آقا , بابای دزد و پدر سوخته آرتین هم اینقدر پول داره که نمیدونه چیکارشون کنه و برای نمیدونم تفریحه یا چی که هر سال دهها مراسم به بهانه های مختلف میگیره تا این پولش رو یه جوری خرج کنه و حالا شهرت برای خودش کسب کنه یا ویلا و باغ آخرتش رو آباد کنه و هر چی .. اونوقت همین آدم از وقتی که ما ازدواج کردیم تا امروز باور کنین من فقط یک دست کت و شلوار نخ نما تنش دیدم و مادر آرتین هم بدتر از اون همیشه خدا تو خونه یه پیرهن گل و گشاد گل منگلی تنشه که زیر بغلش شکافته و لباس بیرونش هم یک سره مشکی با یه چادر توری کهنه بور شده ! ماشین آقا هم یه رنو لگن هست که وسیله ورزش هم به حساب میاد و هر چند وقت که میخوان برن بیرون باید هلش بده تا روشن بشه و با یه تیر دو نشون میزنه هم ورزش میکنه هم گردش و از بس از این ماشین استفاده کرده که اندازه 10 تا تانگر 18 چرخ اقا بنزین ذخیره کرده و فکر کنم بتونه با بنزین هاش پمپ بنزین راه بندازه . با این سن 70 سالگیش که یه پاش لب گوره هنوزم با اتوبوس و خط یازده میره بازار . یادم نمیره اولا هر وقت می اومدیم خونه اینا , موقع برگشتن دست میکرد تو جیب کتش و دو تا بلیط اتوبوس در میاورد میذاشت کف دستمون و میگفت : برین سر خیابون ایستگاه هست با همون برین خونه . بیخود سوار تاکسی نشین !! ما هم میگفتیم چشم و وقتی می اومدیم بیرون بلیط رو جر واجر میکردم میریختم دور و بعد یه ماشین در بست میگرفتیم و میرفتیم خونه ! موقع افطار همه خانواده دور هم رو زمین نشسته بودن . من و خواهرم انگار که آسکاریس داشته باشین هی وول میخوردیم . من که زانوم درد میکنه و نمیتونم رو زمین بشینم و خواهرم هم تو زندگیش رو زمین نشسته و عادت نداشت و پاش هی خواب میرفت . مادر آرتین و یکی از عروس ها شروع کردن برای همه آب جوش ریختن ! خواهرم هم که اولین بار بود افطار کردن رو میدید خیلی خوشحال بود ولی میدونستم وقتی که برگردیم خونه آخر شب , تا یکسال فقط ننه آرتین رو فحش میده ... خواهرم با تعجب به پر شدن استکانش از آب جوش نگاه میکرد بعد در گوشم گفت : چرا چاییشون سفیده ؟ - سفید نیست خنگول ! آب جوشه .. هنوز سوالش تموم نشده بود که یکی از عروس ها 4-5 قاشق غذا خوری شکر رو خالی کرد توی استکانش و تا نصف پر شکر شد ! بابای آرتین هم شروع کرد قرآن خوندن و بعد هم همگی شروع کردن خوردن ! مادر آرتین رو کرد به خواهرم و گفت : بفرمایین بخورین دیگه .. خواهرم هم که رو در بایستی با کسی نداره , صاف برگشت تو روش گفت : - مگه خل شدم آب جوش بخورم ؟ میخواستم آب جوش بخورم , آب خنک میخوردم دیگه ... محکم کوبیدم تو پهلوش و زیر لب گفتم : حلقتو ببند ... مادر آرتین هم که بهش بر خورده بود به روی خودش نیاورد و فقط زیر لب لیچاری گفت و مشغول خوردنش شد ! خواهرم با وحشت به خوردن بقیه نگاه میکرد که چطوری آب جوش اشباع و غلیظ شده از شکر رو میخوردن و بعد نفری 4-5 تا خرما و بعد زولبیا و بامیه و بعد حلوا خوردن و دوباره چایی ریختن و چایی که تموم شد شروع کردن نون و پنیر و سبزی و گردو خوردن و پشت سرش هم شله زرد ! خوشبختانه به من کار نداشتن و میدونستن من روزه نمیگیرم و اهل این چیزا نیستم و منم فقط برای خالی نبودن عریضه یه لقمه نون و پنیر و گردو خوردم که نناراحت نشن و رایان هم نشسته بود بغل آرتین و آرتین هم یکی میچپوند تو دهن خودش و دو تا تو حلق رایان !!! آخر بهش گفتم : اینقدر نده بچه , مُرد ! - بابا بذار بخوره جون بگیره .. سرمو بردم در گوشش و گفتم : پدر سگ , شب ریق بیافته خودت می بریش بیمارستان ها من تا صبح تخت میخوابم ! همون موقع بچه رو از بغلش برداشت و نشوند کنار و گفت : بسه دیگه بابایی سیر شدی .. خوب نیست برات !!!!!!! باز دوباره مادر آرتین به خواهرم گفت : چرا چیزی نمیخوری ؟ خواهرم هم ساده برگشت گفت : مگه الان صبحه که صبحانه بخورم ؟؟؟ - این صبحانه نیست , این افطاری هست ! ما نون پنیر رو صبحانه میخوریم نه شام !!! موهام کم کم داشت سیخ میشد از دست خواهرم و میدونستم آخر یا مادر آرتین کم میاره یا خواهرم و یه دعوای حسابی در پیش داریم .. خوبه تازه کلی باهاش حرف زده بودم که جلوی زبونشو بگیره . نیم ساعتی طول کشید افطار کردن و بعد همه بلند شدن و سفره جمع شد . بلند شدیم و رفتیم کنار نشستیم و تلویزیون روشن کردن و یه سریال مزخرف ایرانی داشت و همه محو تماشای تلویزیون بودن . من و خواهرم هم در گوشی با هم گپ میزدیم . یکساعت بعد دوباره سفره چیدن و اینبار رنگ و وارنگ غذا بود که چیده میشد روی سفره . آش و پلو خورش قیمه و قرمه سبزی و بادمجون و کوکو سبزی و کشک بادمجون و مرغ و .. وقتی سفره تکمیل شد , دوباره همه نشستن دورش و مشغول خوردن شدن ! خواهرم هاج و واج این منظره بود و آخر هم طاقت نیاورد و گفت : شماها که یکساعت نیست شام خوردین پس این دیگه چیه ؟؟؟؟؟ یهو همه دست از خوردن کشیدن و زدن زیر خنده .. بابای آرتین بهش گفت : اون افطاری بود روزه رو باز کردیم و یه غذای مختصری (!) خوردیم و این شام هست ! تو دلم میگفتم : آره چقدر هم مختصر بود .. تنها چیزی که خواهرم توی این همه غذا پسندید همون آش رشته بود و مرغ . یه ملاقه آش خورد و یه تکه هم مرغ گذاشت و خالی خورد و تموم . منم کمی پلو و قرمه سبزی و کمی هم کشک بادمجون خوردم . آرتین هم که قسم خورده بود هر چیزی که وجود داره رو بخوره و از تمام غذاها کشید و خورد . هر چی میگفتم کم بخور و بسه , مادرش هی میگفت : چیکار داری بچمو ؟ بذار بخوره جون بگیره .. شما که ماشاالله دستتون به پخت و پز نمیره و همه ش علفی جات میدی به پسرم ! " منظورش این بود که همه ش سبزیجات آب پز و ماهی و مرغ توی فر میدم پسرش " منم برگشتم گفتم : راستش اگه منم میخواستم اینطور غذاهای عمله خفه کن بذارم جلوش که تا الان شکل دایناسور شده بود یا صد دفعه سکته کرده بود . زندگیش رو مدیون منه ! مادرش یه اییییش کشدار گفت و مشغول خوردن غذاش شد . پتی یاره .. بعد از شام مادر آرتین اومد پیش ما نشست و عروس هاش هم اومدن و یه مجمع زنونه تشکیل داد . همون چیزی که ازش میترسیدم . دائم از خواهرم سوال های خصوصی میپرسید و آخر هم تیر خلاص رو زد و گفت یه شوهر برات سراغ دارم لنگه نداره .. خواهر منم ساده , رو کرد به من و گفت : شیوا ؟؟ به نظرت شوهر کنم ؟؟؟ برق از چشمام پرید و تا بیام بفهمم چی شد چی نشد , مادر آرتین شروع کرد مخ این بدبخت رو تلیت کردن و یکساعتی فقط ور زد و هر چی من وشگونش میگرفتم و سقلمه بهش میزدم فایده نداشت .. برای آدمهایی مثل خواهرم این مسائل اصلن جدی نیستن و بیشتر FUN هستن و متاسفانه کسی نمیدونه و فکر میکنه جدی میگیرن ! منم میدونستم خانم فقط از روی کنجکاوی داره قبول میکنه و آخرش که گندش در می اومد , همه کاسه کوزه ها سر من بدبخت خراب میشد و من بده میشدم و برای همین دلم شور میزد . خلاصه این دیوانه ها قرار خواستگاری هم گذاشتن و منم فقط نشسته بودم اینا رو نگاه میکردم و تو دلم فحششون میدادم مخصوصن خواهرمو که همه آتیش ها از اون بلند شده بود . آخر شب موقع رفتن اصرار کردن که بمونیم و باز این خانم جو گیر شد و گفت شیوا من بمونم ؟؟؟ اونا هم از خدا خواسته تا من بیام جواب بدم , دستشو گرفتن و بردنش و ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ! آرتین که کلی خوشحال بود که خواهرم شب خونه نیست و میتونه بیاد سر جاش کنار من بخوابه چون آقا رو انداخته بودیم بیرون و من و خواهرم پیش هم رو تخت دو نفرمون میخوابیدم و آرتین هم خیلی کفری بود سر این قضیه . وسط راه پنچر کردیم و کلی وقتمون سر پنچر گیری تلف شد . آقا از بس خورده بود که نمی تونست خم بشه و نفسش بالا نمی اومد و منم فقط فحششمیدادم و تف و نفرین بود که حواله خودش و اون ننه پتی یاره ش میکردم . آخر خودم با لباس های مهمونی مشغول عوض کردن لاستیک شدم . زورم هم نمیرسید به باز کردن پیچ ها و بماند با چه سختی تموم شد . وقتی برگشتیم خونه توجهم از دور به زنی که جلوی در خونه ایستاده بود جلب شد . به آرتین گفتم این کیه دم در خونه ما ؟ - حتمن زهرا خانمه ! احمق ! اون که تا توی حموم هم با چادر میره این که چادر سرش نیست ! رایان گفت : خاله ست .. ! خاله ت که موند خونه اون پتی .. چیزه .. خونه مامان جون و بابا جون ! نزدیک تر که رسیدیم دیدم نخیر , خواهر خودمه ! با تعجب پیاده شدم و رفتم طرفش و گفتم : تو مگه نموندی اونجا ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ - شیوا ؟ یه بار دیگه منو ببری خونه این دیوونه ها من میدونم و تو ! وا ! خوبه خودت اصرار میکردی بریم و خودت خواستی بمونی . حالا چی شده ؟ - هیچی ! مامان این شوهر دیوونه ت تا شماها رفتین شروع کرد از من پرسیدن که virgin هستم یا نه ؟ منم عصبانی شدم آژانس گرفتم اومدم . مرده بودم از خنده .. میدونستم به این جاها کشیده میشه ولی نه دیگه اینقدر زود . تجربه خوبی بود براش . خلاصه اینم یه خاطره از ماه رمضون امسال ما ! نوشته شده در ساعت 2:10 PM توسط No One
........................................................................................
● از لطف همتون ممنونم ولی این وسط چند تا مشکل هست :
لپ تاپ خودم مک بوک پرو بود که این جانور روش آب ریخت و تق صدا داد و رفت که رفت و به لقا الله پرتابش کرد . چون توش پر از عکس و فیلم خانوادگی هست , اطمینان نمیکنم بدم تعمیرگاه های ایران درستش کنن و منتظرم از ایران که رفتم بدم درستش کنن . این از این . نکته بعد اینکه هر چی دل میبینم , حالمو به هم میزنه و در مقایسه با چیزی که خودم داشتم اصلن به دلم نمیشینه . به عبارتی واقعن زشت هستن !!!! من از شکل سونی ها خوشم اومده . نقره ای هاش و کلیدهاش هم قشنگ هستن و زیبایی هم برام مطرحه . دل یه کم کار کردم تو مغازه و انگشت هام قاطی میشد رو کلیدهای دیگه و به نظرم یه جوری بود ! صد تا بروشور لپ تاپ از مغازه دارها گرفتم و متاسفانه تمام اونها چینی هستن و اونهایی هم که ساخت آمریکا یا هلند هستن , 13 اینچ هستن و یا بالای 2 میلیون و نیم قیمت دارن که من اصلن نمیخوام اینقدر هزینه کنم ! فقط یک مدل رو که پسندیدم این بود : Sony NW160 J/S و اونم ساخت چین . در مورد مانیتورها هم 3 گزینه وجود داره یکی : LED – HD – ECO که بازم نفهمیدم اینا چی هستن و چه فرقی دارن .. چند نفر لطف کردن و مارک های دیگه رو معرفی کردن , من اصلن از برندهای دیگه خوشم نمیاد ! ایسر و توشیبا و آی بی ام و فوجیتسو زیمنس هم دوست ندارم ! یه نکته ای که توی بروشورها دیدم این بوده که لپ تاپ های دل همشون با کش 6 مگا بایت بودن و سونی ها با 3 مگابایتی و در عوض از نظر قیمتی یکی بودن ! مدل دل که همه به من پیشنهاد دادن این بوده : VOSTRO 1520 . باز ساخت چین ! مثلن همین دو مدلی که اینجا نوشتم از نظر قدرت مارک دل قویتر هست ولی جفتشون یک قیمت دارن : پردازنده دل 2.6 شش مگ کش باس 1066 و پردازنده سونی 2.1 دو مگ کش باس 800 . گرافیک دل 1.5 جی فورس 9600 جی اس و مال سونی 2.2 ای تی آی 4570 . باقی چیزاشون یکی هست . 4 گیگ رم و هارد 320 و مانیتور 15 ... گرافیک هاشون هم عجیب و غریب بودن . بعضی ها 2 گیگا بایت بودن که به عقل جور در نمیاد ! و یا بعضی ها بلو ری داشتن فقط ریدر . همشون هم شکر خدا چینی بودن . فروشنده میگفت اینها چینی سفارش آمریکاست . نمیدونم وقتی آمریکا خودش لپ تاپ تولید میکنه و مارک میزنه دیگه چرا به چین سفارش میده ؟ ال سی دی هم حتمن میخوام 15 اینچ باشه . نه 17 و نه 13 به دردم نمیخوره . 17 سنگینه و 13 کوچیکه . کارهایی که باهاش میکنم , اینترنت و تایپ و فتوشاپ و کورل و رایت سی دی و دیدن فیلم و عکس و دانلود برنامه و کلن در همین حدود هست و سنگین ترین کار گرفیکی من همون فتوشاپ و ویرایش فایل های RAW هست و بس . گاهی هم موقع کار کردن موزیک گوش کنم . خلاصه آخرش من نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟!؟ نمیدونم از اروپا اگه بخرم ارزونتره یا از ایران بخرم ؟ برای من مکانش فرق نمیکنه از کجا بخرم چون هر از گاهی میرم سفر و میتونم از هر جا میخوام بخرم . سال گذشته برای آرتین میخواستیم لپ تاپ بخریم همه مغازه دارها میگفتن دل بخرین و جون سخته ولی امسال همه میگن سونی بخرین ! جدن نمیدونم چی خوبه چی بده ... نوشته شده در ساعت 7:17 AM توسط No One
........................................................................................
● استمداد از امت همیشه در صحنه و شهید پرور :
آقا یه چند روزه لپ تاپ نازنینم به لقا الله پرتاب شده و نمیتونم بنویسم . چون ایران خدمات مک نداره مجبورم صبر کنم تا ببرمش خارج بدم درستش کنن . حالا میخوام دل یا سونی بخرم . شما کدوم و چه مدلی رو پیشنهاد میدین ؟ در حدود نهایت یک میلیون و دویست . وای فای داشته باشه , بلوتوث , کم , ریدر و چه میدونم همه چیزش کامل باشه دیگه .. برای کارهای گرافیکی قوی هم خوب باشه , هاردش هم 7200 باشه و 15 اینچ هم باشه و 4 گیگ رم داشته باشه و .. . ممنون میشم راهنماییم کنین . چند تا مغازه توی پایتخت سر زدم ولی به نظرم رسید هر کدوم میخوان جنسشون رو بچپونن به آدم و من موندم که 10 تا مغازه رفتیم همشون چطور نماینده اصلی سونی بود ؟؟؟ شکر خدا گارانتی هر کدوم و قیمت های هر کدوم هم با اون یکی فرق داشت ! در ضمن میخوام امکان آپگرید به ویندوز 7 رو هم داشته باشه ! خلاصه ادرکنی ... وگرنه پست بی پست .. نوشته شده در ساعت 3:34 AM توسط No One
........................................................................................
● چت کردن با یک لباس شخصی :
بعد از گذشت سی سال از انقلاب امروزه دیگه ارزشهای انقلابی نابود شدن مخصوصن با اومدن احمدی نژآد و گندکاری هایی که خودش و دار و دسته ش براه انداختن , اگه سر سوزنی ارزش انقلابی که تا قبل از این باقی مونده بود , اونها هم به باد فنا رفت ! یکی از اونها ریش و پشم و تقدس مآبی بود که در اوایل انقلاب هر کسی دو کیلو ریش داشت و یا با چادر یه چشمی رو میگرفت و تسبیح دست میگرفت و قاشق داغ میکرد به پیشونی میچسبوند که بگه نماز شب میخونم و ... همه یه حساب دیگه ای براش باز میکردن و ازش حسابی هم حساب میبردن ولی امروزه اگه کسی این مشخصات رو داشته باشه به تخم های مبارکه نرینه های خانواده و یا خودشون حواله ش میدن و تره هم براش خرد نمیکنن ! اگه دقت کنین این روزها پلیس های راهنمایی و رانندگی و ماموران نیروی انتظامی و سربازهای وظیفه , همشون 3 تیغه هستن و عینک آفتابی میزنن و تمیز و مرتب لباس میپوشن و چنان ریش و سبیلی صفا دادن که شپش روش لیز میخوزه !!! اگه یه زمان کثافت بودن و ریش نامنظم داشتن و بوی گند دادن و لباس پاره کهنه پوشیدن ارزش بود امروزه شده ضد ارزش و فرهنگ غنی ایرانی این تفکرات افراطی رو هم در خودش بلعیده و حل کرده ! حالا خرده افرادی که باقی موندن و شدن مزدور و هنوز اصرار دارن وانمود کنن که ما جزو ارزشی ها هستیم , کسانی هستن که ظاهرشون یک چیزه , باطنشون یک چیز دیگه : تو اینترنت داشتم میچرخیدم که یهو یکی منو پیج کرد . آی دی یاهوش یک متر طول داشت و با سید شروع شده بود و با 3-4 تا اسم پیغمبر امامی تموم میشد . سید علی رضا محمد ابراهیم !!!!! جلل خالق .. پیشنهاد کرد کمی با هم چت کنیم . منم که همیشه خدا با مذهبی جماعت مشکلات فجیعی داشته و دارم , قبول کردم .. کمی صحبت معمولی کردیم و آشنایی و ... و یهو آقا عکسش رو برام فرستاد . صورت گرد و تپل با یه کوپه ریش و موهای فرق راست کم پشت .. - چشمم روشن لباس شخصی هم هستین که .. شرم کنید ! - از چی شرم کنم ؟ اشتباه گفتم ؟ پس اطلاعاتی هستین ؟ دارد به بنده بر میخورد ! - تقصیر من چیه قیافه ت اینو میگه . بسیجی هستی ؟ خانم محترم لطفن بخث را عوض کنید ! - باشه .. میتونم ادد کنمتون توی یاهو ؟ در مذهب من ارتباط با زن شوهر دار نکوهیده است ! - مگه میخواهیم با هم سکس داشته باشیم ؟ فقط میخواهیم چت کنیم ! خیلی بی پروا هستید ! - برو بابا قدیمی .. به هر حال من ادتون میکنم .. * نشون به اون نشون منو ادد هم کرد همون لحظه !!! - خب بریم سر اصل مطلب . شما حزب الهی هستین ؟ نخیر . بنده حزب الهی نیستم بنده مذهبی هستم و بسیار هم روشنفکر . - پس به عشق آزاد اعتقاد دارین ؟ خیلی از حرف شما ناراحت شدم . دلم برایتان سوخت . - آخی .. تی تیش .. آب بریز روش خاموش بشه . خب یه سوال دیگه . شما سکس داشتین ؟ خانم فیلتر کنید حرفهایتان را جوان مجرد اینجا نشسته . - رفقات فیلتر میکنن نگران نباش تو میتونی آنتی فیلترت رو خاموش کنی :)) یک حرمت هایی باید حفظ شود . - مثلن چی ؟ اگه تو روشن فکری پس منم آزادم هر چی میخوام بگم وگرنه میشی طالبان ! بنده روشنفکر متفکر هستم . - خب پس عشق رو تجربه کردی یا نه ؟ یا فقط تئوری بلدی ؟ بنده همه چیز را میدانم اما دلیل نمیبینم با یک زن نامحرم هر چیزی را بگویم اتفاقن بنده بسیار بد دهن میباشم . - تو دیگه زیادی پاستوریزه هستی البته مطمئنم داری ادا در میاری . اگر منزل با من اینطور حرف میزد سرش را روی سینه اش میگذاشتم . - خوبه پس .. معنی روشن فکر اندیشمند رو هم فهمیدیم . صد رحمت به طالبان .. براتون دعا میکنم . - باشه بکن .. حالا نگفتین نظرتون راجع به سکس چیه ؟ این س ک .... که میگویید بنده با دختر مجرد شرمم میآید بگویم چه برسد به شما . - خب فکر میکنی چیه ؟ خصوصی ترین و عادی ترین رابطه سالم دو انسانه آقای متفکر . چرا نمیگیرید چه میگویم ؟ یک سری چیزهاست نباید گفته شود . فساد تولید میکند . - به نظر من نگفتن این چیزهاست که فساد تولید میکنه و باعث فساد جامعه امروز ما همین سکوت سی ساله بوده و ایجاد خفقان توسط امثال شماها .. خانم اعتقادات ما را مسخره نکن . - باشه پس یه سوال دیگه . شما اگه یه جنسی رو از خارجی ها بگیرین چیکار میکنین ؟ میپرسیم ازشون که دست خیس به آن زده اند یا خیر .. - هاهاهاها من پیشنهاد میکنم مثلن لپ تاپ که خریدی یه لگن آب کن اینو 3 بار توش فرو کن درش بیار بعد 7 بار هم به خاک بمالش . برای شرط احتیاط واجب هم روش وایتکس بریز تا از نجاست در بیاد !!!!! برایتان دعا میکنم . - شیطان پرستی ؟ خیر بنده خدا پرست میباشم . - آخه تا حالا نشنیده بودم کسی برای شیطان دعا کنه هاهاها . شرم کنید .. - باشه الان خیلی شرم کردم آب شدم رفتم تو زمین . خب حالا یه پیشنهاد . من پیشنهاد میکنم کمی با زنها آشنا بشین برای آخرتتون خیلی خوبه . ممنون از راهنمایی شما . بنده آشنا هستم . - یعنی دوست دختر دارین ؟ با این ریش و دوست دختر ؟ - پس چطور میگی آشنا هستم ؟ تئوری آشنایی ؟ خانم بی خیال بشو . - خیلی از چادری ها هستن میمیرن واسه امثال تو . جلوت لخت میشن سینه میزنن .. استغفرالله . - خودت از سقف برو بالا ! من دوست دخترت بودم یکساعته درستت میکردم ! بنده بسیار بد دهن هستم اما جلوی شما رعایت میکنم . بنده را وادار نکنید به پاسخ - خب بگو .. من مشکلی ندارم . شرم و حیا اجازه نمیدهد .. - بمیرم برات . مگه نمیدونی زنهای شوهر دار همشون آب بندی شدن ؟ پس راحت باش .. بنده دیگر با شما صحبت نمیکنم . - به تخمای شوهرم :)))) تو رو خدا حالا حرف بزن ... خیلی بی جنبه بود ... نوشته شده در ساعت 12:34 PM توسط No One
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |