فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Thursday, October 29, 2009
خداوند پدر این لپ تاپ و اینترنت رو بیامرزه که منو از تنهایی در میارن . روزها که خواهرم میره دانشگاه , من میشینم خونه پشت کامپیوتر و میرم تو اینترنت و مشغولم و سرمو گرم میکنم . سرعت اینترنت اینقدر زیاده که دلم نمیاد رهاش کنم و فکر میکنم باید همه اینترنت رو دانلود کنم ولی واقعن نمیدونم چی میخوام و فقط الکی میگردم دور خودم و صد دفعه ویندوز آپدیت میکنم و .. . یا توی یوتوب میرم و فیلم های تظاهرات ایران رو که نمیتونستم از ایران ببینم , ببینمشون ! این آپارتمانی که توش هستیم رو دانشگاه داده و یه مجتمع بزرگ 5 طبقه یه اتاق خوابه ست و با یه حموم و دستشویی و یه هال فسقلی . حدود 10 دقیقه از مرکز شهر دور هست و یه جایی به اسم استادیوم قرار گرفته و یک ایستگاه با دانشگاه فاصله داره . غذا رو دانشگاه میده یا بیشتر خودم میرم بیرون میخورم .
بجز منظره طبیعی آدمیزاد به ندرت میشه دید و همینطور ماشین . سوئدی ها کلن بیشترشون اصلن ماشین شخصی ندارن . اینجا سرزمین عجیبیه با مردمی عجیب تر . بر عکس کشورهای دیگه هر چی زمان میگذره از اینجا بیشتر خسته میشم . ایرانی هم که میبینی جرات نمیکنی بری طرفشون کلن طبق یک قانون نانوشته , ایرانی ها در هیچ کجای دنیا به هم روی خوش نشون نمیدن و از هم متنفر هستن و دلیلش رو هم نمیدونم چیه ! از شانس ما هم همه ایرانی ها جمع شدن توی گوتبرگ یا همون یوتوبوری و توی استکهلم خیلی کم هستن و تنهایی رو بیشتر حس میکنم . اونجا هم که 4 ساعت با استکهلم فاصله داره اونم با قطار سریع السیر .
متاسفانه این سوئد از بس که هواش سرد هست نمیشه رفت جایی و روزهایی هم که هوا کمی گرم تر هست برای خودم میرم میگردم و فروشگاهها رو نگاه میکنم ولی چیز جالبی پیدا نمیکنم بجز منظره های طبیعی ای که میبینیم و تو ایران از وجودشون محرومیم . پاییز بسیار زیبایی داره و درختها رنگهاشون فوق العاده ست و از دیدنشون سیر نمیشم . ظهر هم که میشه میرم رستوران و یه چیزی میخورم . هر دفعه یه جایی . مک دونالدشون مزه گوشت سگ میده . برگر کینگ هم مزه گوشت آخوند ! کلن این جور غذاهاشون مزخرفه . یه رستوران عربی پیدا کردم که غذاهاش عالی هست . کباب ترکی میکس میگیرم ازش و خیلی خوبه . شدم تقریبن مشتری دائمش و بیشتر روزها ناهارها میرم اونجا . پیتزاهای خوبی هم درست میکنه و خیلی نازک و کم حجم هست . جالبیش اینه که اینجا به پیتزاها کالباس و سوسیس نمیزنن مگه خودت سفارش بدی و اینش خیلی خوبه .
اینجا مردم عاشق غذاهای دریایی هستن اونم بیشتر بصورت خام . یکبار رفته بودم یه رستوران که توی یه کشتی بود و غذای دریایی داشت . سفارش میگو دادم از روی شکل منو چون زبون سوئدی رو بلد نیستم و انگلیسی هم شکر خدا هیچ جا ننوشته ! چشمتون روز بد نبینه یه ظرف آورد گذاشت جلوم توش پر از یخ خرد شده بود و روی یخ هم پر بود از میگوی خام با شاخک و سر و دم و پوست و 2 برش هم لیمو کنارش . ایییییییییییییییییییییییییی فحش خوار – مادر بود که میدادم بهشون .. بعد فهمیدم اینا کلن میگو رو خام میخورن . اووووووووق . دومین چیزی که خیلی دوست دارن سوشی هست . عاشق سوشی هستن و نفرت انگیزه .. یه نوع کیک هم دارن که گوشت میگو و مرغ خام توش داره با خامه و ... اییییییییییی اینقدر هم این کیک گرونه که حد نداره . خدا خفه کنه این قوم روان پریش وایکینگ رو ..
مسلمون های اینجا هم دیدنی هستن ! آدم میبینشون میخواد بالا بیاره . واقعن نمیتونم درک کنم دولت سوئد یا سایر دولتهای اروپایی دیگه , رو چه حسابی به این گره گوری های تروریست اقامت میده . زنهاشون مثل خیک هستن و با نقاب و روبنده و چادر مشکی و بوس گند میدن .. آدم فکر میکنه به خودشون بمب بستن و الان میری رو هوا !!
تو این مدت دو – سه تا موزه هم رفتم دیدم ولی خیلی احمقانه بودن . اینجا مثلن تو موزه هاشون میری میبینی یه انگشت قطع شده گذاشتن و زیرش نوشتن این انگشت رفته تو کون فلان کس !!!!!!!!!! این شده حالا اثر تاریخی . خاک توی سرشون . یا مثلن رفته بودم موزه هالوکاست رو ببینم و فکر میکردم الان چه چیزهای فجیعی توش میبینم ! یه اتاق 10 متر در 10 متر بود توش 40 تا عکس گذاشته بودن و شده بود موزه هالوکاست . یا رفته بودم موزه تاریخ طبیعیش رو ببینم و استخون دایناسور و اینا .. گرفته بودن 3 تا استخون دایناسور رو مصنوعی درست کرده بودن و شده بود اسکلت دایناسور . باقی حیووناش هم همه مصنوعی بودن و به لعنت خدا و صد کرونی که دادم نمی ارزید ! رفت و آمد هم توی این مملکت خراب شده دردسر بزرگیه . خیلی جاها رو نمیشه راحت رفت و حتمن باید با مترو و اتوبوس رفت و همین خیلی خسته کننده ست . بعضی قسمتهای شهر اصلن مترو نداره و این خیلی بده . ساعت های اتوبوس ها خیلی دیر به دیر هست و طولانی و با اینکه شهر ترافیک نداره اما در طول مسیر صد تا چراغ قرمز و ایستگاه هست و حرکت رو خیلی کند میکنه . تاکسی هم که مثل همه جا قیمتش سر به فلک میکشه .. یه مسیر کوتاه رو بین 50 تا 100 کرون باید بدی !
شاپینگ سنتر هم که میرم هیچی نمیتونم بخرم . مدل لباس ها واقعن زشت هستن و رنگها همه تیره . صد رحمت به ایران که همه میگن ایرانی ها تیره دوست دارن اینا انگار بدتر از ما هستن ! قیمت ها هم خیلی بالاست و یه چیز درست و حسابی میخوای بخری واقعن گرونه و زیبایی هم نداره . یه چیزی هم که خوشم میاد , هر چی سعی میکنم خودمو راضی کنم به خریدنش , نمیشه که نمیشه ! همون پول رو حتا ایران بدی بهترش رو میتونی بخری .
یکی دیگه از دوستان وبلاگ نویس هم چند روز پیش ما رو مهمون کرد به یه رستوران ایرانی به اسم زعفران که غذاش خیلی خوب بود . من سفارش چلوکباب سلطانی دادم و به نظرم طعم و کیفیت غذاش از مال ایران هم بهتر بود . من تا حالا هر نوع غذای ایرانی که خارج از ایران خوردم طعم و مزه ش به پای مال ایران نرسیده ولی این واقعن عالی بود خیلی هم مقدارش زیاد بود طوریکه نصف غذام اضافه اومد . اگه سوئد اومدین این رستوران رو که تو منطقه شیستا یا به زبون اجق وجق سوئدی kista نوشته میشه رو از دست ندین !
امروز صبح رفته بودم اداره مهاجرت تا ویزام رو تمدید کنم تا بتونم با خواهرم برگردم چون مدت ویزای من از اون کمتر بود . از زندگیم سیر شدم . هر جور آدمی که بگی بود اونجا و هر کلکی سوار میکردن تا بتونن اقامت سوئد رو بگیرن . سوئد تا 4-5 سال پیش خیلی خوب بود ولی از اون موقع به بعد افتضاح شده مخصوصن وقتی که این دولت دست راستی روی کار اومده تمام مزایای خارجی ها و بازنشسته ها و بیماران تحت پوشش بیمه رو قطع کرده و در مورد دادن ویزا و اقامت و پناهندگی سیاسی و ... به شدت سختگیری میکنه . تازه شانس هم بیاری و پناهده بشی دیگه مثل سابق نیست که ازت حمایت همه جانبه بشه و کمک مالی چشمگیر و .. ! زندگی واقعن توی سوئد سخته . درسته که زندگی همه جای دنیا سخته ولی وجود هوای خیلی بد در سوئد و نبود امکانات عمومی و حمایتی و خیلی چیزهای دیگه مانع از این میشه که آدم عاقل این کشور رو برای زندگی و پناهنده شدن انتخاب کنه . کسانی فقط میتونن اینجا رو بعنوان جایی بهتر برای زندگی انتخاب کنن که در کشور خودشون واثعن بدبخت هستن و هیچی ندارن و یا جونشون واقعن در خطر جدی باشه ! وگرنه با بهانه رفتن از ایران و فکر اینکه اگه در خارج باشی زندگی مرفهی میتونی داشته باشی و ... , با این توهمات جز بدبختی و سختی چیزی نصیب آدم نمیشه ! قومیت هایی مثل آفریقایی ها و افغانی ها و پاکستانی ها و عراقی ها و بعضی از مردم کشورهای عربی متخاصم , براشون سوئد میتونه محل بهتری از وطنشون باشه نه برای کسانی مثل ما که در ایران زندگی متوسط و خوبی داریم و فکر کنیم اگه از اونجا در بیاییم بهشت در انتظار ماست .. اینجا نه کار هست و نه رفاه . صبح تا شب باید سخت کار کرد . حتا درس هم بخونین و مقیم بشین باز هم زندگی سخته اینجا ! باید مثل ماشین کار کرد و این به گروه خون ایرانی جماعت زیاد جور در نمیاد . قدیم سوئد بهشت پناهنده ها بود ولی حالا جهنم منجمدی بیش نیست ...
از آرتین هم بگم که آقا هر روز یکبار زنگ میزنه به من و اعصاب برای من نذاشته . دائم غر میزنه که چرا نمیای و این بچه منو کشت و التماس که بیا .. از اونور هم رایان هی از آرتین شکایت میکنه و .. دارم از دستشون خل میشم و کم کم نگران ! به ما زن ها سفر مجردی نیومده . نمیدونم این مردا چطور با خیال راحت میرن با دوستاشون کوه و سفر و جالب اینه که هیچ کس هم اصلن نه دلش براشون تنگ میشه نه بهشون نیاز پیدا میکنه .. تنها همون نیاز رختخوابی !!! وگرنه بجز اون به درد هیچی نمیخورن . ولی ما بدبخت ها 24 ساعت که از خونه دور میشیم انگار گناه کبیره انجام دادیم و تمام امورات زندگی از هم میپاشه و ارکان زندگی خانوادگی متلاشی میشه و هزار و یک اتفاق فجیع دیگه .. خوبه جنس دست دوم هم هستیم و کمتر اهمیت رو از نظر قانون در جامعه داریم و این همه مسئولیت روی دوشمون هست وای به اینکه نقش ما در جامعه مثل مردها بود !!!
امروز بعد از 2 هفته رنگ آفتاب رو دیدم . به نظرم خیلی دلچسب اومد . تو ایران از آفتاب فراریم چون بهش آلرژی دارم و تنم قرمز میشه و به خارش می افته ولی نمیدونم اینجا چرا یهو اینقدر از آفتاب خوشم اومد .. البته آفتابش هم آفتاب نیست و آفتابه ست !!! دو دقیقه نشده غیب میشه و تمام مدت رو آسمون ابر میبینی اونم ابر یک تکه . وقتی از هواپیما آسمون سوئد رو نگاه میکردم یک پارچه آسمون با ابر صاف و خاکستری پوشیده شده بود و نه خبری از زیبایی ابرها بود و نه میشد زمین رو دید . بعد که روی زمین قرار گرفتم تازه متوجه عمق فاجعه شدم که آسمون این خراب شده بدتر از تهران همیشه خاکستریه !



........................................................................................

Tuesday, October 20, 2009

سرمای معروف سوئد رو باید زیاد روش بحث کنیم . خیلی سال پیش که هنوز دوبی نرفته بودم هر کی می اومد و میگفت خیلی خیلی گرمه , من پیش خودم میگفتم خب مثلن چقدر میتونه گرم باشه ؟ تهران 40 درجه اون 5 درجه گرم تر ! بعد که خودم رفتم و کباب شدم , فهمیدم منظور از گرمی یعنی چی ! سوئد هم همین بود و وقتی میگفتن سرده و آدم منجمد میشه میگفتم مثلن میخواد چقدر سرد باشه ؟ 10 درجه زیر صفر ؟ خب ایران هم تقریبن گاهی اینطور میشه ! اما وقتی اینجا اومدم فهمیدم سردی هوا یعنی چی !!!!

همین طوری هوا سرده ولی وقتی باد هم بهش اضافه میشه , اشک آدم در میاد از زور سرما ! روز اول یه جوراب شلواری پوشیدم و روش هم شلوار و رفتم بیرون , نیم ساعت نشده حس کردم پاهام داره هی سست و سست تر میشه از زور سرما و پهلوها و کمرم هم همینطور تازه پالتوی خیلی گرمی داشتم ولی فایده نداشت که نداشت . الان که میرم بیرون یه جوراب شلواری پشمی از زیر میپوشم یه جفت جوراب سه ربع هم میپوشم که کف پاهام یخ نزنه و یه استرچ هم روش . لباسم هم حتمن یه زیر پوش باید بپوشم و یه بلوز نازک آستین بلند و روش هم یه پلیور پشمی و بعد پالتو و دستکش و شال گردن تا بتونم برم بیرون و قندیل نزنم ! با این همه لباس هم آدم مثل آدم آهنی میشه و راه رفتن خیلی سخت ... خلاصه این سرماش بیداد میکنه تازه خودشون میگن این هنوز پاییزه و هنوز زمستون شروع نشده ! نمیدونم زمستون بیاد دیگه من باید چی بپوشم تازه من از سرما خوشم می اومد ولی اینجا کم آوردم !!!!! آدم های اینجا رو هم که میبینی مثلن پیرزنه 90 سالشه چقدر سرحال و سر زنده ست . فکر میکنم بخاطر سردی هوا باشه . خب طبیعیه وقتی گوشت رو میذاری فریزر خوب و تازه میمونه , آدمیزاد هم همینه دیگه بیخود نیست اینقدر دیر چیر و شکسته میشن !! والا
در مورد زبون سوئدی هم یه کم بگم البته ببخشید یه کم بی ادبیه ! من نمیدونم این زبون سوئدی چیه که 80% این زبون با کُ .. (!) شروع میشه و اگه یه ایرانی اینجا باشه شرشر عرق میریزه از شرم از بس از آلت زنها تو زبون اینها مایه میذارن !!!! سلام و خداحافظی و گپ زدنشون هم اصطلاحات اجق وجقی داره . هی هی و تک تک و کوفت و ... من نمیدونم این دیگه چه زبونیه !
خسیسی سوئدی ها به نظرم شاهکاره در نوع خودش در دنیا ! یه زمان بود همه , انگلیسی ها رو گدا و خسیس میدونستن ولی باور کنین اگه سوئدی ها رو ببینین به انگلیسی ها امیدوار میشین ! باز تو انگلیس توالت مجانی هست ولی اینجا حتا یه جیش هم میخوای بکنی باید 5 کرون بدی بری توالت . دم در توالت هاشون یه نره غول ایستاده و 5 کرون ازت میگیره بعد میری تو !!!! نمیدونم کجای دنیا آدم برای شاش کردن باید 5 کرون ضرب در 130 تومن بده .... تو روحشون .............. از اون بدتر اینه که این دولت مثلن دموکراتیک که به نظر من یه دولت حروم زاده برده دار هست که به آدم ها به چشم برده نگاه میکنه و باهاشون مثل سگ رفتار , کارهایی میکنه مخصوصن با خارجی ها که آه از نهاد آدم بلند میشه . مثلن شاید خیلی ها نمیدونن که توی سوئد دمای شوفاژ و گرمی آب گرم رو دولت سوئد برای مردم تعیین میکنه . یعنی شوفاژها همیشه خدا ولرم هستن و خونه ها سرد . کسی که سردشه باید لباس بپوشه و یا خودش بخاری برقی ای چیزی بخره و خب وقتی میبینی کشوری که نصف بیشتر مردمش پول آنچنانی ندارن و واقعن کم درآمد هستن , نمیتونن هر طور مایلن زندگی کنن . تقریبن خیلی از مواردش همینطوره و اونوقت برای من خیلی جالبه که چطور ایرانی ها اینجا میان و اینجا رو بهشت دموکراسی میدونن ؟ اگه قرار باشه به آدم به چشم انسان نگاه بشه , والا تمام کشورهای دیگه اروپایی هم همین دید رو به انسان دارن ..
دیروز تو شهر میگشتیم و شنیدیم از یه قسمت شهر صدای سرود ایرانی میاد . نزدیک تر که شدیم دیدم 20 نفر از طرفدارهای این زنیکه روان پریش دیوانه , مریم رجوی , جمع شدن و سرود ای ایران میذارن و پرچم رنگ شاش و خودشون و پرچم ایران دست گرفتن و هی تکون میدن . سرود که تموم میشه یه مرده از پشت میکروفن یه شعارهایی به زبون سوئدی و فارسی میگه و این احمق ها هم تکرار میکنن . خلاصه یه کم نگاهشون کردیم و بعد هم رفتیم . خاک تو سرشون ... ایرانی ها باید چقدر بدبخت باشن که امثال رجوی ها بخوان اینا رو از دست ملاها نجات بدن ... تف !
یه سری هم به فروشگاههای فروش مواد غذاییشون زدم . تقریبن هر جانداری که فکرش رو بکنی اینا میخورن . از هشت پا گرفته تا کوسه و انواع خرچنگ و صدف و ایییییییییییی حالم داشت بهم میخورد . سوشی هم چقدر اینا دوست دارن . کم مونده بود بالا بیارم . ماهی فروشی های خیابون استانبول این بوی گند رو نمیداد که اینا این بو رو میدادن ! تصور اینکه این خرچنگ های بدترکیب با اون دست و پاهای نفرت انگیز رو قراره بخوری , حال آدمو خراب میکرد ! اوق ..

دیشب یه آقایی که نخواست اسمشو بیارم باهامون قرار گذاشت از خواننده های وبلاگ بود و خلاصه کلی بقول معروف مرام گذاشت برامون و بردمون چند جا گردوند و آخر هم شام مهمونمون کرد و خیلی خوش گذشت جاتون حسابی خالی .. اول رفتیم رستوران اسرائیلی ها توی گملستون که منطقه قدیمی استکهلم هست و خیلی قشنگه و شراب و کباب خوردیم و بعد هم رفتیم کمی گشتیم و یه کمی خرید کردیم و رفتیم کازینو و خیلی شیک 1500 کرون هم باختیم و بعد هم رفتیم رستوران چینی و خلاصه جاتون خالی اینقدر خورده بودیم که دیگه نمیتونستم راه برم . اولین اتفاق جالبمون همین بود و خوش گذشت . دعا میکنم دستش برسه به زری خانم کربلا !
اینترنت های اینجا هم خیلی جالبه . پریشب یه فیلم داشت تلویزیون نشون میداد و خیلی ازش خوشم اومد و رفتم توی تورنت و میخواستم بگیرمش . سرعت هم اینقدر بالاست که سر 10 دقیقه یه فیلم اچ دی رو میتونی دانلود کنی . خلاصه منم زدم دانلود بشه و یهو دیدم تلفن زن زد و سرویس هتل بود و گفتن لطفن دانلود رو قطع کنین وگرنه اینترنت شما رو قطع میکنیم ! آخرش معلوم شد که مدتیه دانلود فیلم تو سوئد ممنون شده و اگه این کارو بکنی اینترنت رو قطع میکنن و جریمه و ... اینم از شانس ما !



........................................................................................

Saturday, October 17, 2009

و اما سوئد ... راستش این خراب شده رو تا نبینین فکر میکنین خیلی جای خفن و باحالیه ! مخصوصن که خیلی از ایرانی ها میگن سوئد کشوری پیشرفته هست و خیلی هم مردم با فرهنگی داره و تقریبن بهش میگن مهد حقوق بشر و فرهنگ اروپا ! در صورتیکه به نظر من سوئد رو میشه به یه ده کوره توی اروپا تشبیه کرد که به درد جرز لای در مستراح میخوره و بس . این کشور منجمد فسقلی که نه ترافیک داره نه آدمیزاد و نه هیچی , واقعن نمیدونم و نمیتونم درک کنم مردمش به چیش مینازن و ایرانی های اینجا هم از چی اینجا خوششون اومده که اومدن اینجا ! مخصوصن با اون دولت دست راستی نفهم گدا گشنه چس خورش که فقط دنبال کون بی مو میگرده !
من چند تا کشور اروپایی رو دیدم و همینطور چند تا کشور عربی ولی هیچ جا به اندازه سوئد تو ذوقم نخورده یعنی من انتظار خیلی بیشتری داشتم از اینجا با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم ولی واقعن ناامید شدم . شهر کلن خیلی خلوت و سوت و کوره . نه آدم میبینی نه ماشین . برای منی که توی تهران هستم خیلی این چیزا اعصاب خرد کنه ! کلن از یه جای شلوغ و پر جمعیت یهو میری تو یه دهات , خیلی افسرده میشی . ترافیک کلن دیده نمیشه . آدم هم نیست و خیلی کمه تازه مثلن ما توی استکهلم و پایتختش هستیم . مرکز شهر هم که رفتم همینه و کلن فرقی نداره . در قسمت T-Central که مثلن باید قلب پایتخت سوئد باشه هم انگار از همه جا خلوت تره !
اینقدر هم از زیبایی اینجا میگن به نظرم هیچ چیز خاصی نداره بجز چند تا ساختمون های تک و توک قشنگ مثل کلیسا و مجسمه هاشون و ... و اونهایی که چنین تعریف هایی میکنن لابد خیلی جاهای دیگه رو ندیدن و اولین بار بوده از ایران خارج شدن و اومدن سوئد که چشمشون اینجا رو گرفته !
اتوبوس هاشون قراضه ست و کلی صدا میده . دود هم داره و وقتی رد میشه بوی دودش تو دماغت میره ! بی آر تی های ایران رو به اینا من ترجیح میدم ! بیشتر وقت ها هم که سرپا باید بایستی و جای نشستن نیست انگار جمعیتشون توی اتوبوس ها جمع شده ! تاخیر دارن اتوبوس ها و همیشه با 5 تا 8 دقیقه تاخیر میان ! تعداد اتوبوس ها به نظرم خیلی کم هست . به سمت منطقه سفارت ها میرفتیم با یه اتوبوس رفتیم و نیم ساعت اونجا بودیم . موقع برگشتن با همون اتوبوسی که رفته بودیم برگشتیم اونم شلوغ یعنی توی این نیم ساعت هیچ اتوبوسی نرفته بود .
بعضی جاها اصلن آدم نیست ازش آدرس بپرسی . آدم های سرد و خشکی هستن و مثل یخ میمونن . نه نگاهت میکنن نه بهت لبخند میزنن نه حرفی .. تو آمریکا یا کشورهای دیگه باز آدمو که میبینن یا الکی سلام میکنن یا بهت یه لبخندی میزنن !
طرز لباس پوشیدنشون هم خیلی مسخره هست . واقعن به معنای واقعی کلمه جواد هستن . مخصوصن مردهاشون ! خیلی بد لباسن و اصلن شیک پوش نیستن ! خارجی خیلی زیاد میبینی . قد سوئدی ها هم از دم متوسط هست و هم اندازه ایرانی ها تازه ما قدمون به نظرم بلندتر از اینهاست . قد بلند خیلی کم میبینی . قد کوتاه هم زیاد دیده میشه ولی بیشتری ها متوسط هستن .
بچه هاشون خیلی بی ادب و نفهم هستن . توی اتوبوس یا مترو عربده میکشن یا میگوزن یا آروغ میزنن و میخندن و بلند بلند حرف میزنن کسی هم کاریشون نداره اصلن . سگ هم که انگار براشون عروسکه . تو مترو نشستی یهو میبینی در باز شد یه مرده با یه سگ اومد تو باور کنین سگه اندازه گاو و یک متر قدشه , یکی دو بار من که خودم سگ دارم و نمیترسم از ترسم بلند شدم رفتم یه طرف دیگه !
قیمت ها اینجا بیداد میکنه و خیلی گرون هست مخصوصن پوشاک . مواد غذایی هم دست کمی از ایران نداره . مرغ مثلن 4 تیکه رون میشه حدود 65 کرون . همون قیمت ایران تازه ایران ارزون تره که 3 تا مرغ درسته میخری 14 تومن . میوه هاش هم چیز خاصی نداره و قیمتش همون مثل ایران هست . همون چیزای وارداتی که به لطف محموت وارد ایران میشه , همون ها رو هم اینجا میبینی گاهی کمی گرون تر ..
هر چی می گردم لباس ارزون قیمت پیدا کنم نمیشه که نمیشه . یه بسته شورت 3 تایی برای آرتین دیده بودم میخواستم بخرم زده بود 250 کرون . ای تو روحتون ! یه پالتو براش دیده بودم سایز مدیوم چیزی هم نداشت زده بود 1800 کرون ! نصف اینو میدادی تو ایران بهترینش رو بهت میدادن ! کفش هم که فقط به نظر من اکو حرفی برای گفتن داره که اونم نصفشون بدترکیب هستن و قشنگ هاش هم که قیمت خون بابای پادشاه سوئده ! یه کفش دیدم برای خودم خیلی ساده بود و 2800 کرون !!!!!!
طبیعتش هم مثل همه جای اروپاست و قشنگه و چیز خاصی نداره به نظرم . دوبی رو که ما اینقدر مسخره میکنیم شاپینگ سنترهاش خیلی عظیم و پر زرق و برق هست و آدم ساعتها میگرده و لذت میبره ولی اینجا گوزم نداره . یکی از فامیل ها ما رو برده بود شاپینگ سنتر مرکزی استکهلم و اینقدر تعریف میکرد که نگو بعد که رفتیم تو و قیافه های وا رفته ما رو دید گفت : خوشتون نیومد ؟ دیگه نمیدونستم بهش چی بگم ! میلاد نور تهران به نظرم از اون مجلل تر بود ...
یادمه انگلیس که بودم یکی از دوستام اومده بود پیشم و وقتی برده بودمش لندن , وحشت کرده بود از متروهاش و میگفت چقدر بزرگه اینجا . من هی تو دلم میگفتم اینو باش ! انگار تو شهر خودشون مترو نیست . حالا که خودم اومدم سوئد تازه میفهمم این بیچاره از چی وحشت کرده بود . شهری که 3 تا خط متروی فسقلی داره با لندن که 15 تا خط مترو داره و قدم به قدمت ایستگاه و ورودی مترو هست رو مقایسه کنی میفهمی یعنی چی ! اینجا یه بدی هم داره اینه که هر جا میخوای بری نمیتونی با مترو بری و باید یه قسمت رو با مترو بری یه قسمت رو با اتوبوس ! بدیش هم همینه . در صورتیکه انگلیس هر جایی که اراده میکردی مترو داشت و ایستگاه بود .

کلن نظر منو در مورد سوئد بخواهین چه تابستون باشه چه زمستون به لعنت خدا هم نمی ارزه و از من به شما نصیحت برین دوبی والا سنگین ترین ! یه مشروب فروشی هم ما ندیدیم تو این خراب شده . انگلیس باز قدم به قدم یه پاب بود میرفتی یه چیزی میخوردی اینجا هیچی نداره ! مزه غذاهاش هم اصلن جالب نیست . یه روز گفتیم بریم بیرون غذا بخوریم و رفتیم برگر کینگ خوردیم مزه گوشت سگ میداد ! یه طعم بدی داشت . من راستش همبرگرهای گوشت قاطر ایران رو به اون ترجیح دادم !!! یا مثلن ایکآ رفته بودیم و اون هات داگ معروفش . 2 روز توی توالت اطراق کرده بودم ... نمیدونم چه کوفتی داشت تر افتاده بودم ..
هواش هم بدتر از انگلیسه زرت و زرت نشتی داره و هی بارون میاد ! یه روز آفتابه یه هفته ابری . بارونم میاد بیخیال نمیشه ! من نمیدونم این چه مدلشه دیگه . خلاصه که پشیمونم ! یعنی اگه دفعه دیگه بهم مجانی هم بگن بیا برو سوئد , احمدی نژآد یخورم این طرف ها پیدام بشه ... قربون ایران خودم برم که با همه کثافت و نکبتش و حکومت جلادش شرف داره به این کشور دره پیت .. حالا هر چی میخوایین بگین بگین ولی من واقعن بدم اومد از اینجا و امیدوارم این یکماه زود تموم بشه برگردم خونه خودم .



........................................................................................

Friday, October 16, 2009

گرفتن بلیط هواپیما از ایران هم حکایت های خاص خودش رو داره که تو هیچ بقالی ای جز بقالی های ایران پیدا نمیکنی . تلفنی گرفتن که معنی نداره . 2 هفته قبل از سفرمون زنگ زدیم رزرو کنیم ! مشخصات رو پرسید و کپی ویزا و پاسپورت رو هم براشون ایمیل کردم و گفتن چشم و رزرو شد و تمام ! ما هم خیالمون راحت و رفتیم تدارک سفر . هفته بعد زنگ زدیم بهشون که بلیط رو بفرستن برامون و گفتن اصلن شما کی هستین ؟ حالا هی بگو رزرو کردیم , گفتن اشتباه میکنین و ... خلاصه سرتونو درد نیارم آخر مجبور شدیم رفتیم یه آژانس هواپیمایی و مستقیم دو تا بلیط خریدیم . البته بدیش این بود چون هزینه ش رو خود دانشگاه داده بود نمیشد درجه یک رو گرفت و منم مجبور بودم بلیط خودمو کنار خواهرم بگیرم که با هم باشیم .
انتخاب هواپیما هم جالب بود . اولین گزینه نمیدونم چرا همیشه ایران ایر هست !؟ تصور میکنم از بس رو دستشون باد کرده که هر کی میاد فکر میکنن طرف هالو یا ببو گلابی هست که این تابوت پرنده رو بهش پیشنهاد میدن که شانسشون بزنه و بخره ازشون . هواپیماهای خارجی هم اول از همه هواپیماهای عربی رو پیشنهاد میدن مثل امارات و قطر و تازگی ها هم که عربین ایرلاین اوله رو بورس که حتا غذات رو هم باید بخری ازشون ولی سگ همشون شرف داره به ماهان و ایران ایر !!!! هواپیماهای اروپایی مثل KLM و لوفتانزا و بریتیش و ترکیش و فرانس و فلوت و ... هم که شانس بیاری یک در میون چیز خوبی نصیبت بشه . از نظر غذایی و جا دست کمی از هواپیماهای ایرانی ندارن مخصوصن اگه برای کشورهای اسکاندیناوی باشه که مسافر کمه اینها هم هواپیمای فسقلی میذارن ! غذاهاشونم که به لعنت خدا نمی ارزه و همه ساندویچ اونم ماهی یا پنیر یا کالباس ! باز خوبه ایران ایر مثل قهوه خونه و رستوران میمونه از نظر غذایی !!! خلاصه ما هم به خیالمون یه هواپیمای خارجی انتخاب کردیم که از همه محاسنش فقط امنیتش نصیبمون شد و باقی سفر کوفتمون !
ردیف اول بودیم و جا تنگ . خواهرم دم پنجره و منم وسط و یه مرده هم کنار ما سر نشسته بود اینقدر هم تنگ بود که وقتی میخواستیم بلند بشیم هر 3 باید بلند میشیدم تا یکی رد بشه بره دستشویی ! حالا چشمتون روز بد نبینه ما دو تا هم شاشو .. من خودم که هر نیم ساعت باید برم جیش کنم . خیلی هم سعی کرده بودم آب نخورم که کمی دیر به دیر بشه ولی دهنم خیلی خشک بود خلاصه یک ساعت از پرواز گذشته بود که خواهرم صداش در اومد و گفت : شیوا جیش دارم !
- خیر سر عمه ت خب من چیکار کنم ؟
خب بلند شو من برم دستشویی دیگه !
حالا با کلی خجالت به این آقا گفتیم بلند بشه و خواهرم که رفت منم دنبالش . یه صف 10 نفره هم ته هواپیما تشکیل شده بود برای جماعت شاشوها ! خلاصه یه 15 دقیقه ای معطل شدیم تا نوبتمون شد . توالتش هم بدتر از صندلی ها ! یه وجب . فقط میتونستی بشینی و جای اضافی وجود نداشت ! خلاصه اومدم و دوباره آقا رو بلند کردیم و نشستیم سر جامون . دهنم اینقدر خشک بود که دیگه گفتم جهنم و 2 تا آبمیوه گرفتیم و خوردیم . تو این فاصله هم چراغها رو خاموش کردن که یعنی بخوابین و این آقا هم انگار فقط منتظر همین بود چراغ خاموش نشده دیدم خر و پفی میکنه بیا و ببین ! آرتین رو مچل میکردیم و بهش میگفتیم تراکتور ! کل هواپیما داشت میلرزید از خرخرهاش ! آقا بیست دقیقه نشد جیشم گرفت . خواهرم هم از اونور که بلند شو بریم . بهش گفتم این خوابه ! گفت خب بیدارش کن ..
منم کمی تکونش دادم و آروم گفتم آقا آقا ! ببخشید .. ولی انگار نه انگار تکونش میدادی انگار خوابش عمیق تر هم میشد ! خلاصه نیم ساعتی صبر کردیم و من دیگه حس میکردم چشمام زرد شده .. آخر یه تنه محکم بهش زدم و پرید از خواب و بهش گفتم : ببخشید میخواییم بریم دستشویی ! اخم کرد و بلند شد و رفتیم . موقع برگشتن بهش گفتم آقا ما تند تند میریم دستشویی شما برین دم پنجره بشینین که اذیت نشین ! خیلی عصبانی گفت من همین جا میشینم . تو دلم گفتم به تخمای آرتین حالا یک بلایی سرت میاریم که اصلن بری جاتو عوض کنی !
خلاصه کنم تو 5 ساعت و نیم پرواز , ما نزدیک 20 دفعه اینو هی بلند کردیم رفتیم شاشیدیم و آخرین دفعه که برگشتیم دیدیم خودش رفته دم پنجره !!!!!!!!!!! برنامه های هواپیما هم خیلی جالب بود . هر کانالی رو که میزدی فیلم سکسی بود یا لب میگرفتن یا رو هم افتاده بودن .. مرده هم زیر چشمی هی ما رو نگاه میکرد آخر هم از خیرش گذشتیم ! صد رحمت به امارات . چقدر جا دار و بزرگ و دلباز هست و چه سرویس خوبی ...
توی ....... هم یه توقف یکساعته داشتیم و بعد هم به سمت سوئد پرواز کردیم . این هواپیمای دوم هم بدتر از اولی . یه جت فسقلی بود و تنگ ! البته خوبیش این بود که 2 ساعت بیشتر نبود زمانش . خلاصه تا برسیم کلی ماجرا داشتیم .
از فری شاپ یه ویسکی گرفتم برای خودمون و یه ادکلن برای آرتین و 2 تا هم عطر برای خودم و کمی هم شکلات برای رایان و رفتیم بیرون . دم در یه آقایی تابلو به دست اسم خواهرم رو نگه داشته بود و از طرف دانشگاه اومده بود دنبالمون و رفتیم باهاش تا هتل محل اقامتمون ...

دفعه بعد درباره این سوئد خراب شده مینویسم !



........................................................................................

Wednesday, October 14, 2009

یه ضرب المثل سوئدی – ایرانی میگه : آدم عاقل زمستون سوئد پیداش نمیشه ! خب این مثل برای آدمهای عاقل گفته شده نه روان پریش هایی مثل من ! البته باور کنین من اگه یک درصد هم میدونستم با چنین وضعیتی مواجه میشم , کونم میخندیدم این طرف ها پیدام بشه !!!!! قصدم تنها همراهی خواهرم بود برای تکمیل یه دوره دانشگاهی یکماهه که گرفته بود و میخواستم منم همراهش باشم و مدتی از خونه و جریانات ایران به دور چون تو این مدت واقعن روحم خسته شده بود و داغون بودم . اما به قول معروف چی میخواستیم و چی شد :
همین الان که دارم مینویسم توی هتل با سرمای 6 درجه زیر صفر بیرون اتاق نشستم و یه پلیور بافتنی و یه پتو روی دوشمه و جوراب و شلوار گرم کن هم پام و از سرما دارم میلرزم ! تو این خراب شده نمیدونم حکایت چیه که دولت برای آدم ها دمای همه چیزو تعیین میکنه ! صد رحمت به کشور خودمون که پیچ شوفاژ رو تا ته باز میکردی و درجه موتورخونه رو هم میذاشتی روی 80 و با تاپ و شلوارک تو سرمای زمستون تو خونه راه میرفتی ... آدم اینجا میاد تازه میفهمه چه چیزایی تو کشور خودش داشته و قدر نمیدونسته !!
به هر حال , سفر کوتاه مدتی هست و برای یکماه اومدیم اینجا . دلم میخواست اونهایی که وبلاگمو میخوندن تو سوئد میتونستم ببینم ولی مثل اینکه بیشتر ایرانی ها گوتبرگ هستن و توی استکهلم کمتر اقامت دارن , از دریا هم ممنونم برای لطفش ولی متاسفانه فقط تو استکهلم اقامت داریم و جایی نمیتونیم بریم . تنها کسی رو که فکر کنم بتونم ببین خسن آقا باشه و باید یه شب سرش خراب بشیم و از دست پختش بخوریم ! " حالا میاد فحش خوار مادر بهمون میده " :) به هر حال ایرانی بودن و چترباز بودن ...

آرتین وقتی فهمید که من و خواهرم میخواییم بریم سوئد از خوشحالی داشت میمرد . ولی وقتی فهمید که قرار نیست بچه رو با خودم ببرم و تنها میرم , فکر میکنم اون شب تا صبح 99% موهای بدنش ریخت , دیگه به سرش نکشید !!!! تا یکهفته هم کارمون دعوا بود که من بچه داری بلد نیستم و خواهش و التماس که منو با این جانور تنها نذار !!! البته بیچاره حق هم داشت و هیچ کس بحز خودم با رایان نمیتونه کنار بیاد و درکش کنه ! تمام شرارت های من به این بچه انگار از عالم غیب ارث رسیده و 10 برابر هم جهش ژنتیکی در این مورد داشته و شده یه پدیده !!! خلاصه تا روزی که بلیط ها رو گرفتیم آقا فکر میکرد شوخی میکنم وقتی دید توی بلیط اسمی از رایان نیست , مثل شیر برنج وا رفت ! به هر حال نمیتونستم هم ببرمش چون مدرسه داشت .. از طرفی هم خیلی دلم میخواست یه مدت این دو تا با هم باشن و آقا بفهمه که من تو خونه چی میکشم که هر وقت میاد خونه نگه وااااااااااااااای مردم از خستگی و تو که همه ش خونه هستی و چه می فهمی کار بیرون و مردونه (!) یعنی چی .. تف ! بازی کردن با کامپیوتر تو حجره باباش و پول شمردن شده کار مردونه ...
هر چند ته دلم خیلی هم نگران این دو تا بودم چون آرتین یه آدم گیج و ویج و سر به هوایی هست و رایان هم وقتی کسی بهش توجه نمیکنه شرارت های وحشتناکی خلق میکنه که 50 نفر آدم هم نمیتونن جمعش کنن ! از طرفی هم رابطه احساسیش با آرتین خیلی افتضاحه و تاثیر پذیریش از اون هم زیاد و هز چی اخلاق بد داره زرتی ازش میگیره ! قضیه شاش کردن و ... رو که حتمن خوندین ! خلاصه هر چی که میگذشت من بیشتر نگران تر میشدم و رایان بیشتر خوشحال تر میشد و آرتین هم بیشتر غمگین تر . البته دلیلش رو میدونستم چون وقتی بچه سرش خراب بود آقا دیگه نمیتونست با دوستاش بره الواطی و ولگردی یا داشاق پارتی راه بندازه و بقول معروف عشق و حال کنن دور از چشم من و مجبور بود دائم مراقب بچه باشه ! خلاصه با همه این ها آماده شدیم و بالاخره موقع رفتن رسید . از دو روز قبلش دائم داشتم تو گوشش میخوندم که چیکار کنه و چیکار نکنه نزدیک 25 ورق هم پرینت کرده بودم از کارهایی که باید میکرد و .... یه خانمی رو هم برای یکماه استخدام کرده بودم که بیاد براشون غذا درست کنه و خونه رو مرتب کنه و لباسها رو بشوره و ... و صد البته یه مادر فولاد زرهی بود که حشری ترین مردها هم با دیدنشون آغا محمد خان میشدن و احتمال اینکه به آرتین تجاوز بشه بیشتر بود تا آرتین ترتیب اونو بده !!! یه پیرزن اخموی فمینیسم که مرد رو کلن موجود اضافی و اشتباه خلقت در کره زمین میدونه ...
شب رفتن هم مادر آرتین که فکر کرده بود مثل سری قبل که چریکی از دستشون در رفتیم و رفتیم انگلیس و پسر گهش رو نتونست ببینه , این دفعه هم میخواهیم همینطوری بریم , غافل از اینکه پسر جونش همین جا باید بمونن , با تمام قبیله شون ریختن سرمون و چنان قشون کشی ای کرده بودن بیا و ببین . بعد که فهمیدن فقط خودم میرم باور کنین دو دقیقه نشد همشون بلند شدن و رفتن و مادر آرتین هم دم در گفت : پسر از فردا بیا پیش ما !!!!!! بعد از رفتنش تهدید منم شروع شد که وای به حالت بچه منو ببری خونه ننه پتی یاره ت و من برگردم تخماتو ریس میکشم میندازم گردنت و میرم یه گونی خیار چمبر میخرم و دونه دونه میکنم تو کونت تا بمیری !!!! اونم قسم و آیه که به خدا نمیرم و برم هم تنها میرم وقتی رایان مدرسه ست ! منم برای اطمینان بیشتر گفتم دو زار پول هم برات نمیذارم و همه پول ها رو میذارم پیش خاله مادرم و هر وقت پول لازم داشتی اول گزارش روزانه بهم میدی و بعد من زنگ میزنم میری پول میگیری ....
خلاصه تا فرودگاه ما فقط دعوا داشتیم و داد و بیداد و راننده تاکسی هم هی میانجی میشد و .. آخرم حرف شد حرف من و آقا دست به چیز موند !
خوشبختانه تو فرودگاه مشکلی پیش نیومد و از نظر بازرسی و ایراد گرفتن به چمدون مشکلی نبود بر خلاف گذشته ! دفعه قبل که می اومدم ایران همیشه جمدونم رو میگشتن و میگفتن بمب داری ؟ از بس که لوازم الکترونیکی تو چمدون داشتم و سیاه بود همیشه هاهاها ..
این هواپیمای ما هم حکایتی داره که باید بنویسم .. فعلن باید بریم صبحانه بخوریم و بعد هم بریم شهر .. تا بعد !



........................................................................................

Tuesday, October 13, 2009

اینجا استکهلم , صدای آزادی ....

دوستانی که ساکن استکهلم هستن اگه دوست دارن بهم اطلاع بدن تا با هم دیداری داشته باشیم . خوشحال میشم ببینمشون .
به زودی مطلب میذارم , کمی سرم شلوغ هست . به کوری چشم بدخواهان هم از اون خراب شده اوندیم بیرون و امیدوارم دیگه برنگردم !!!!!

به زودی ....



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001