فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Friday, November 20, 2009
ما ایرانی ها توی سوئد موجودات عجیب و غریبی به حساب میاییم ! برای اینکه نه کاملن شرقی هستیم و نه کاملن غربی . مثلن این پکی مکی ها و افغانی ها و عرب ها رو که نگاه میکنی همشون پوست سبزه دارن و موی سیاه ! ولی ما ایرانی ها بر عکس این موجودات , موی سیاه داریم و پوست سفید ! صد البته هم وقتی یکماه خارج از کشور زندگی میکنیم دقیقن 4-5 پرده رنگ پوستمون روشن تر و سفید تر میشه چون هوای تهران به شدت آلوده ست و باعث سیاه شدن پوست صورت میشه و همین بیشتر باعث تعجب و خوشایند اروپایی هاست که دنبال موی مشکی میگردن ولی بدبخت ها هر چی نگاه میکنن نژاد و تیره ما رو نمیتونن تشخیص بدن و پیش خودشون میگن خدایا خداوندا اینا چه عرب هایی هستن که سفید پوستن و تازه شکلشون هم فرق داره و گره گوری هم نیستن ... هر چند توی سوئد موی سیاه داشتن هم باعث بدبختی هست و یک عده راسیست وجود داره که با موی مشکی مشکل فجیعی دارن و دستشون بیاد یه بلایی هم سرت میارن !!!
حالا ما هم هر جا که میریم زن ها و بعضی مردها هی به ما گیر میدن که شما کجایی هستین ؟ وقتی میگی ایرانی هستیم , نصفشون که مثل گاو ( ع ) میمونن و نمیدونن ایران کجاست و برای اینکه ضایع نشن میگن اوکی ! یک سری که فکر میکنن ایران همون عربستان هست و میگن عرب ؟ بعد که قیافه غضبناکت رو نگاه میکنن و بهشون توضیح میدی ایرانی با عرب سوسمار خور تومنی چند میلیارد فرق میکنه و عرب یعنی فحش خوار – مادر برای ایرانی ها , عذرخواهی میکنن و میگن : آها پرشیسکا !!!!!! خلاصه این موی مشکی ما شده اینجا تابلو و روزی نیست کسی توی مترو یا اتوبوس بهمون گیر نده و هی سوال و جواب نشیم . منم که از دستکاری کردن خودم بدم میاد و اصلن دوست ندارم زیبایی طبیعی خودمو با رنگ مو و آرایش غلیظ و کوفت و زهرمار به هم بریزم , هر روز باید برای اینها هی توضیح بدم ایران کجاست و دم از افتخاراتمون بزنم و رئیس جمهور متقلب دروغگوی ابلیس رو براشون مثال بزنم تا بفهمن ایران کجاست و چی به روز ما دارن میارن !
حالا جالب اینه که وقتی براشون توضیح میدی و دوزاریشون می افته ایران کجای این کره خاکی قرار گرفته , تازه بهت میگن پس چرا حجاب نداری ؟ بعد که بهشون میگی تو ایران همه زنها دوست دارن بی حجاب باشن ولی اگه حجاب نداشته باشن دولت دارشون میزنه و شلاق میخورن و سنگسار میشن (!) این آخری ها رو واسه زیاد کردن پیازداغ همیشه اضافه میکنم , طرف قیافه ش در هم میره و زن باشه میبوست و مرد باشه کلی احساس هم دردی میکنه باهات .
حالا این یک قسمت ماجرا بود . قضیه اونجا حاد میشه که شبهای آخر هفته که میریم دیسکو , کلی پیشنهاد بی ناموسی بهمون میشه ! ولی نه از طرف مردها که از طرف زنها !!!!!!! نمیدونم کجای قیافه من به لزبین ها میخوره که تا الان 7 تا زن بهم پیشنهاد سکس دادن و یکشون هم به زور منو بوس کرده . طبیعیه که هر وقت این پیشنهادهای فجیع بهم میشه وقتی میام خونه تا نیم ساعت فقط خودمو جلوی آینه نگاه میکنم و هی از خودم میپرسم : شیوا تو چی داری که اینا فکر میکنن همجنسگرا هستی ؟ ولی جوابی پیدا نمیکنم . امشب ولی وقتی این سوال ازم شد از دختره پرسیدم و اشاره کرد به موهام و بعد هم انگشت گذاشت روی لبهام . نمیدونم چطوری حسمو براتون بگم !! مثلن تصور کنین مرد باشین و یه گی بیاد بهتون بگه میای بریم سکس ؟؟؟؟؟؟ حالا زن بودن پیشکش ...
توی کافه های ایرانی هم که میریم یه عده هستن که دنبال زن و دخترهای مجرد میگردن تا سرکیسه شون کنن . چند روز پیش رفته بودیم کیک و قهوه بخوریم و یه آقای شیک پوش میان سالی اجازه گرفت و نشست پیشمون . بعد گفت اگه تصمیم به گرفتن اقامت دارین من میتونم کمکتون کنم . منم شیطنتم گل کرد و گفتم چطوری ؟ گفت شما به من 200 هزار کرون میدین و من با شما ازدواج میکنم و به همین سادگی بعد از سه سال شما اقامت دائم میگیرین ! منم که همه اینها رو فوت آبم بهش گفتم : اومدیم و شما وسط این 3 سال دبه در آوردی که یا پول بیشتر بده یا انصراف میدم , اونوقت چی ؟ چند دقیقه نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و گفت : نکنه تو هم اینکاره ای ؟ گفتم نه این اینکاره نیستم ولی روی پیشونیم چیزی خوندی که فکر کردی من اینقدر هالو هستم یا کشته مرده این سوئد خراب شده که بدون فکر کردن پولمو بدم دست تو ؟ بعد هم آدم حسابی من بخوام 200 هزار تا به تو بدم , خب 100 تا دیگه روش میذارم ویزای بیزینس میگیرم که هر وقت دلم خواست بیام و برم ... ما تا اینا رو گفتیم , آقا کلی خوشش اومد از من و یه قهوه دیگه هم مهمونمون کرد و بعد هم شماره داد و .. ایرانی هستیم دیگه !!
یه چیزی هم از تبلیغات مذهبیون توی سوئد براتون بگم که خیلی جالبه :
چند روز پیش تو ایستگاه مترو ایستاده بودم که برم یه موزه تو وسط شهر رو ببینم . یهو یه پسر جوون که یه سگ گنده همراهش بود اومد طرفم و یه کتاب انجل و یه دی وی دی فیلم مصائب مسیح رو داد بهم و گفت به مسیح ملحق شو !!!!!!!!!!! جلل الخالق ! ما از تمام مذاهب در میریم , اینا 4 چنگولی میان میچسبن به ما ! انجیل رو دادم دستش و گفتم من مسلمونم ! گفت پس چرا حجاب نداری ؟ گفتم پدرم مسلمون بوده و به منم رو اون حساب میگن مسلمون ! گفت مهم نیست مسیح همه رو دوست داره بخونش . گفتم سوادش رو ندارم . گفت کجایی هستی ؟ گفتم ایرانی . کیفش رو باز کرد و چند تا انجیل به زبون های مختلف گرفت جلوم که فارسی هم جزوشون بود و خلاصه به زور یه کتاب داد دستمون به همراه اون فیلم کذایی مل گیبسون و رفت ! منم ایستگاه بعدی که پیاده شدم صاف کتاب و سی دی رو انداختم تو سطل آشغال و رفتم دیدن موزه ..
ایرانی ها هم اینجا تبلیغات زیادی میکنن برای گروهکهای خاص . دار و دسته اون زنیکه فاحشه پتی یاره تروریست , مریم رجوی و طرفداران اون مردک آدمخوار , منصور حکمت یکی از معروف ترین فعالان سیاسی ایرانی در سوئد هستن . هر کدوم هم مزخرفات خودشون رو میخوان به خوردت بدن . طرفدارای مریم رجوی باز خوبیشون اینه که به کسی کاری ندارن و فقط هارت و پورت میکنن و هر هفته یکبار میان جلوی مجلس سوئد و شعار های آبکی سر میدن و مردم هم هرهر به اینها میخندن و فکر میکنن دارن سرود میخونن و چند تا هم ازشون عکس میگیرن و بعضی از این مسلمونهای دو آتشه هم فحش خوار مادر بهشون میدن و اونا هم با شعار جوابشون رو میدن و تموم میشه میره .
اما طرفدارهای آدمخوار منصور حکمت موجودات فجیعی هستن ! کافیه یه خبری بشه , فوری پرچم قرمز دست میگیرن و عکس های پیغمبرشون , منصور , رو هم میگیرن دستشون و شروع میکنن عربده کشی . جالب اینه که هر ایرانی ای رو هم که میبینن میگن اگه بیایی تو سازمان ما , برات اقامت جور میکنیم ! تف .. آدم چقدر باید بدبخت باشه که برای گرفتن یه اقامت بره زیر پرچم یه مشت کمونیست روان پریش !!!
در مورد فضای هنری سوئد هم باید چیزهای جالبی که دیدم رو براتون بگم :
چند تا گالری و نمایشگاه در سوئد هست که چیزهای فجیع و بی ناموسی ای رو نمایش میده و از اینجا به بعدش رو بالای 18 سال بخونه !
داشتم نقشه گالری های استکهلم رو میخوندم که چشمم خورد به یه اسم عجیب و غریب و بعد از روی نقشه و گوگل عکسش رو پیدا کردم و دیدم راجع به زنان هست ! خلاصه منم شال و کلاه کردم و فرداش رفتم سر وقت این موزه . چشمتون روز بد نبینه ! این هنرمند دیوانه گرفته بودم 76 تا مجسمه از آلت تناسلی زنها رو در ابعاد بزرگ ساخته بود و گذاشته بود توی گالری !!!!! از همون راهی که رفته بودم تو , برگشتم ..
بعدیش یه نمایشگاه نقاشی از یه خانم ایرانی بود به اسم فاطمه گوشه ! این زن دیوانه که بعدن فهمیدم یکی از نزدیکانش رو بر اثر سنگسار از دست داده , چنان نقاشی های فجیعی از آخوندها و اسلام و ... با مایه نود کشیده بود که مغز آدم سوت میکشید ! یه دفتر هم گذاشته بود که مردم نظراتشون رو براش بنویسن . منم دفتر رو برداشتم و 5 صفحه براش نوشتم که خلاصه ش این بود که :
تو اگه با یه جریانی مشکل داری دلیل نمیشه که کل و اصل اون باور و عقیده رو زیر سوال ببری . مثلن وقتی توی یکی از نقاشی هات گرفتی یه زن لخت رو بالای کعبه کشیدی , این نهایت حماقت تو رو نشون میده . منم مثل تو با اسلام آخوندی مشکل دارم ولی دلیل نمیشه باور اسلام رو زیر سوال ببرم یا به این شکل به اسلام توهین کنم چون در اون صورت به یک میلیارد انسان توهین کردم ! وقتی تو این کار رو میکنی , مسلمونها هم به خودشون حق میدن که به پیروان یهود و مسیحیت و بودا و ... توهین کنن و یا بمب به خودشون ببندن و غیر مسلمونها رو منفجر کنن ! همین رفتارهای افراطی تو و امثال تو باعث ظهور جریانی به اسم طالبان شده . تو بجای این نقاشی های مزخرف بهتره بری یقه اون کسانی رو بگیری که از دین و مذهب دارن سوء استفاده میکنن و اسلام رو تحریف کردن به نفع خودشون ..

فکر کنم وقتی نوشته های منو بخونه بره خودکشی کنه . خلاصه تا دلتون بخواد اینجا مشغولیت هست و هر روز یه چیز تازه میبینم و جالب .



........................................................................................

Sunday, November 15, 2009

خواهرم نشسته بود داشت دکمه ژاکتش رو که کنده شده بود میدوخت و منم هی کانال های تلویزیون رو عوض میکردم و هر مزخرفی که می اومد یه فحش آبدار حواله تلویزیون میدادم ! طبق معمول هر شب , یا فیلم سکسی بود یا برنامه آشپزی بود با اون زنیکه آشپز که با اون لهجه مزخرف سوئدیش انگار که قرقره میکرد موقع حرف زدن و یا فیلم های صد سال پیش قدیمی مال دهه 70 میلادی . بعضی کانال ها هم سریال های نخ نمای آمریکایی رو با زیر نویس سوئدی پخش میکردن . تنها برنامه ایدول جالب بود که انتخاب سوپر استار برای MTV هست و یه پسر ایرانی هم شرکت کرده بود و از برنامه روحوضی Tv Persia خیلی جذاب تر و بهتر بود . برنامه که تموم شد چشمم افتاد به خواهرم و دوختن دکمه ش ! دقت که کردم دیدم داره دکمه و دو طرف لباس رو با هم به هم میدوزه !!!
- تو داری چیکار میکتی ؟
مگه کوری ؟ دارم این دکمه لعنتی رو میدوزم !
- کور اون عمه پتی یاره خودم و خودته . میبینم داری میدوزی , میشه بگی چی رو به چی داری میدوزی ؟
دکمه رو دارم به ژاکتم میدوزم !
- بعد اونوقت میشه بگی چطور میخوای این ژاکت رو تنت کنی ؟
تازه خانم دوزاریش افتاد که چه گندی زده و از حرصش نخ و سوزن و ژاکت رو پرت کرد و بلند شد رفت . منم که از خیاطی متنفرم و محلش نذاشتم . خودم بودم حاضر بودم برم یه لباس نو بخرم تا اینکه مجبور بشم بدوزمش , همون کاری که با جورابهای در رفته م میکنم و همه رو صاف میندازم تو سطل زباله . بازم مشغول تلویزیون شدم و کمی صدای آمریکا رو گوش دادم و جز مزخرف و دری وری چیزی نمیداد . تنها برنامه جالبش همون پارازیت بود که خیلی قشنگ درسته ریده بود به بسیجی ها . بعد هم تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم برم دستشویی که وسط راه دادم رفت هوا . سوزن خیاطی رفت تو پام و انگار توی کمرم نیزه فرو شده باشه , چنان تیر کشید که نفسم بند اومد . دیگه نشستم رو زمین و آبغوره گرفتن . خواهرم تا اومد بالا سرم , ژاکتش رو برداشتم و پرت کردم تو سرش و شروع کردم فحش دادنش ..
حالا نشسته کنارم و پامو گرفته تو دستش و نگاه میکنه . میگم چی رو میبینی اون سوزنو بکش بیرون دیگه !
- همین طوری که نمیشه . الان بکشم خیلی دردت میاد . بیا بریم بیمارستان .
الان یه بیمارستانی بهت نشون میدم که کیف کنی .. بعد هم موهاشوم گرفتم تو مشتم و شروع کردم کشیدن و اونم همینطور و خلاصه اون بکش من بکش و آخر هم خودم دست انداختم سوزن رو از پام کشیدم بیرون و بیرون کشیدن همان و دوباره همون نیزه بهم فرو شدن همان !!!!! خیلی میتونستیم بخاطر سرما اینور اونور بریم , اینم شد قوز بالا قوز و چلاق شدیم !
فرداش یکی از دوستان دورمون دعوتمون کرده بود منزلش . هر چی گفتیم کار داریم و سرده و دور هستین و نمیتونیم بیاییم قبول نکردن و آخر دخترش رو با ماشین فرستاد دنبالمون و بردنمون خونشون . شام همه رقم چیده بودن و منم که تو این مدت 50 روز یه غذای درست و حسابی نخورده بودم و همه ش یا مک دونالد کوفتی خوردیم یا غذاهای آماده توی ماکرو و یا رستوران ترکی و پیتزا , دیگه سر از پا نمیشناختم و از هر غذایی که روی میز بود یه ناخنکی میزدم و دلی از عزا در می آوردم بیخیال اسهال .... خوردم و خوردم تا رسیدم به یه غذای عجیب . در واقع یه خورش عجیب بود که شبیه قرمه سبزی بود و مزه اونم میداد و خوشمزه تر ولی نه گوشت داشت نه لوبیا ! پرسیدم این چیه ؟ گفتن ملا قرمه ! بعد معلوم شد مِلا به زبون مازندرانی یعنی همون مُلا یا آخوند جماعت جاکش ! و چون این غذا گوشت نداره و قدیم ها ملاها گدا گشنه بودن و مثل امروز دزد و مال مردم خور و آقازاده نبودن , این غذا رو به دلیل ارزونی به قرمه سبزی ملاها تشبیه میکردن !!!! اما از حق نگذریم از قرمه سبزی به نظرم خوشمزه تر بود و خوبیش هم این بود که شنبلیله تازه توی سوئد نیست و از خشکش استفاده کرده بودن . چون آدم کافیه قرمه سبزی بخوره و اونوقت تا 3 روز شاش و عرق و هر ترشحی از بدنش بوی شنبلیله و قرمه سبزی میده !!!!!!!!!!!
بعد از شام تازه متوجه لنگ زدن من شدن و آقای صاحبخونه گفت من کمکهای اولیه بلدم و بذار پاتو ببینم . خلاصه نشستم رو مبل و جورابمو در آورد و مشغول معاینه شد ! شرط میبستم هیچی حالیش نیست . چند دقیقه بعد گفت دواش پیش منه و رفت از اتاق بیرون و چند دقیقه بعد با یه قوطی کوچیک برگشت و شروع کرد یه چیزی رو کف پای من مالیدن . یک دقیقه نشد که بوی ویکس به مشامم خورد و برگشتم گفتم : ببخشید این که مالیدین ویکس نبود ؟
- چرا ویکس بود ! خیلی عالیه !
ببخشید اونوقت ویکس فکر نمیکنین مال درد های عضلانی و ضرب دیدگی دست و پا باشه ؟
- بابا ویکس مال درده دیگه حالا درد هم درده دیگه چه فرقی میکنه ! جورابتو بپوش ...
روانی !!!!!!!!!! باور کنین شعور چیز خیلی خوبیه ! بعدش چایی آوردن و چایی رو که خوردیم , صحبت از ایران شد و بعد هم حرف ها کشیده شد به سمت هواپیماهای ایرانی . منم که روحم خبر نداشت این آقا توی ایران ایر هستن , تا دلتون بخواد شروع کردم از هواپیماهای ایرانی مخصوصن ایران ایر , بد گویی کردن و از تابوت پرنده بگیر تا قهوه خونه بودن و ... ! هی میدیدم همسرش رنگ به رنگ میشه و برای من چشم و ابرو میاد ولی دوزاریم نمی افتاد و مرده هم هی نفسهای عمیق و پر صدا میکشید تا آخر طاقت نیاورد و گفت : خانم این چیزهایی که میگین حقیقت نداره شایعه ست ! ایران ایر بهترین هواپیمای دنیاست و ... خلاصه سرتونو در د نیارم چنان بحثی در گرفت که انگار ایران ایر ارث پدر اون بوده و منم میخواستم اونو از ارث محروم کنم !!!!
بعد که بحث تموم شد , خانم این آقا که روانشناس هم هست شروع کرد صحبت کردن که بیایین شما اسم چند تا شخصیت معروف تاریخی رو که بهش علاقه دارین رو بگین تا من یه تست شخصیت شناسی انجام بدم و بگم شما چه آدمی هستن ! کاش زبونش لال میشد و این حرف رو نمیزد ! اول خواهرم شروع کرد و شخصیت های مورد علاقه ش رو گفت :
- نرون ! کالیگولا ! آتیلا ! خروشچف ! تاچر ! آغامحمد خان قاجار !!!!!!!!!!!!
برق از کله من پرید . خودم میدونستم خواهرم چند تا پاره آجر کم داره ولی دیگه نمیدونستم تا این اندازه وضعش وخیمه !!!!!!!!! تو همین فکرا بودم که نوبت خودم شد :
- هیتلر ! پویتن ! ناپلئون ! تیمور لنگ ! کوروش و داریوش ! استالین ! پینوشه ! شاهنشاه آریامهر ! رضا شاه ! ...

خوشبختانه این بحث به روانکاوی کشیده نشد و همین که ما دو تا دهن باز کردیم , خانم صاحب خونه برای نگه داشتن آبروی ما از تصمیم خودش انصراف داد وگرنه معلوم نبود با این اراذل و اوباشی که ما دو تا نخاله بهشون علاقه داشتیم , چه اتهاماتی بهمون وارد میشد !!!!!!!! خلاصه شب هم ما رو رسوندن خوابگاه و رفتن . فکر میکنم پشت دستشون رو داغ کنن دیگه ما رو دعوت نکنن ! بعد از رسیدن به خونه نیم ساعت داشتم پامو توی حموم میشستم تا این بوی گند ویکس از پام بره ولی مگه این ماده چرب لعنتی پاک میشد ؟ اینقدر به پام مایع ظرفشویی و صابون مالیدم که میسوخت و دردش یادم رفته بود !!!!! موقع خواب هم طبق معمول هر شب اقا آرتین زد و رفت رو اعصاب من که :
- من دیگه این بچه رو نگه نمیدارم و پدر منو در آورد و پاشو بیا و مگه تو خونه زندگی نداری و من چه گناهی کردم ول کردی همه چیزو رفتی و یه غذای درست و حسابی نخوردیم و دیگه اگه هفته دیگه نیایی من میذارم میرم خونه مامانم و ... خلاصه دوباره دعواموش شد و چند تا تهدید فجیع کردمش و گوشی رو قطع کردم . اینم از اوقات خوش ما ! حالا جالب اینه که خواهرم میگه دوره من ممکنه طولانی تر هم بشه و 3 ماه طول بکشه تو هم پیش من بمون ... بهش گفتم به همین خیال باش . همینم مونده گه فردا برم خونه ببینم خونه منفجر شده .. همینطوری یکماه نشده آقا الم شنگه به پا کرده و میگه منو ول کردی رفتی , دیگه 3 ماه بمونم میگه از خونه فرار کردی رفتی زن مردم شدی و ... . اینم از این چند روز ما که جز بدبختی توی این جهنم سرد چیزی برامون نداشته و نداره ..



........................................................................................

Sunday, November 08, 2009

این روزهای آخری دلم خیلی گرفته . قرار نبود اینقدر طولانی اینجا باشیم ولی برای اینکه خواهرم تنها نباشه محبور شدم ویزامو تمدید کنم تا با هم برگردیم و همین شده برای من دردسر و از خونه و زندگی موندم . برای 18 روز وسایل و لباس و وسایل سفر آورده بودم و حالا از یکماه هم کمی بیشتر شده و هر روز هم که میگذره هوا سردتر و سردتر میشه و به زمستون نزدیکتر میشیم . خواهرم تقریبن تمام روز خونه نیست و دانشگاه هست و من بدبخت تک و تنها توی خونه هستم . این روزا بیرون هم نمیتونم برم از بس هوا سرده . 4 روز تمام یک بند اینجا باد میوزید و بعد از 4 روز که وزش باد قطع شد , صبح که بیدار شدم دیدم مثل چی داره برف میاد !!!! دیگه یعنی دسته بیل تو کونم میکردن اینقدر عذاب نمیکشیدم که با دیدن یه همچین برفی , آه از نهادم بلند شد .. تا نصف روز برف بارید و بعد شد بارون اونم چه بارونی . یک بند تا فردا شبش بارون می اومد و بعد هم قطع شد و هوا یخ ! واقعن هر چی فکر میکنم میبینم آدمیزاد باید خیلی دیوانه باشه سوئد رو برای زندگی انتخاب کنه . از همه اینها بدتر اینکه ساعت 4 نشده همه جا تاریک میشه . چنان افسرده شدم این مدت که حد نداره . فقط خواهرمو دارم نفرین میکنم که هی گفت تو هم با من بیا و خوش میگذره .. گاهی دلم میخواد با بیل بکوبم تو سرش !!
حالا هم که به روزهای پایانی سفر داریم نزدیک میشیم , دوست و فامیل و آشناست که از سر و کولمون دارن بالا میرن و هی دعوتمون میکنن اینور اونور . اون موقع که هوا خوب بود همشون یا سفر بودن یا کار داشتن و گرفتاری حالا تو این برف و بوران همه پیداشون شده . اینم از شانس مزخرف من بیچاره ! یعنی در زندگیم هرگز اینقدر بد نیاورده بودم تو هیچ سفری که این دفعه بد آوردم .
اومدیم از خونه فرار کنیم و شر آرتین رو از سرمون باز کنیم , چنان بلایی سرمون اومد که الان حاضرم آرتین پیشم بود و تو خونه م نشسته بودم اگه ببینمش سر تا پاشو ماچ میکنم !!!!! " بشنو و باور نکن " شدم مثل زندانی هایی که هر روز چوب خطشون رو خط میکشن تا روز آزادیشون سریعتر برسه .
حالا از اونور هم خبرهای تظاهرات مردم توی ایران هم منو بیشتر نگران کرده و هر روز زنگ میزنم ایران ببینم این آرتین دیوانه نره قاطی مردم کار دست خودش بده و بچه رو به امان خدا ول کنه . حالا خودش جهنم , بچه م تنها میمونه !!!!!!!!! والا

و اما .. این سرمای لعنتی سوئد باعث شد ما گذرمون به دکترهای اینجا هم برسه اونم از شانس ما یه دکتر افغانی خل و چل که کم مونده بود تخماشو بذارم کف دستش !!! اینجا مریض که میشی باید بری یه جایی توی مرکز شهر بهش میگن سیتی آکوتن . شماره میگیری و یه 4-5 ساعتی هم باید صبر کنی تا زیر پات علف سبز بشه و نوبتت بشه و بعد بری بگی چه مرگته ! حالا برای اینکه چنین بلایی سرت نیاد , مجبوری دست به تنبون دکتر علفی هایی مثل این افغانی مشنگ پوفیوز بشی که مثل گاو ( ع ) میموند و منو دیوانه کرد ..
رفتم پیشش و با لهجه مزخرف هزاره ای شبیه حرف زدن خمینی داشت با من صحبت میکرد و نصف حرفهاش رو هم نمیفهمیدم . خلاصه من هی توضیح میدادم دریغ از اینکه این مردک یه کلمه آره یا نه بگه یا سوالی از من بپرسه ! بهش میگم سینه م درد میکنه , میگه اوهوم ! میگم گلوم هم درد میکنه ! میگه اوهوم ! میگم من فکر میکنم سرما خوردم , میگه اوهوم ! میگم معاینه میخواهین بکنین ؟ میگه باشد !!! حالا نشستم و میخواستم لباسم رو در بیارم که یهو عربده کشید :
- چَه کار میکنی خانِم ؟؟؟؟؟؟؟
چیکار میکنم ؟ هیچی دارم لباسمو در میارم ؟ نکنه میخوای از روی پالتو منو معاینه کنی ؟
- بنده خودم میدانم چه جور شما را بررسی کنم !
بعد هم اومد و این گوشی رو برداشت و دستشو برد زیر لباسم و گذاشت رو سینه م تا صدای قلبمو گوش بده ! بهش میگم این سینه منه قلبم این طرف تره ! نفهمید ! گفتم این پستون منه ! اینورتره قلبم !!!!! بازم نفهمید ! آخر خودم دستشو گرفتم بردم روی قفسه سینه م تازه دوزاریش افتاد .. به روی خودش نیاورد و ول کرد رفت نشست و شروع کرد یه سری دوا نوشتن و بعد داد دستم . 300 کرون هم گرفت و اومدم بیرون و رفتم داروخونه روبروی درمانگاه . خانمی که داشت نسخه رو میخوند هی تایپ کرد و تایپ کرد و بعد یهو چشماش دیدم 4 تا شد و سوئدی یه چیزی گفت ! گفتم سوئدی بلد نیستم و انگلیسی لطفن !!!!!!!!!!! گفت این نوشته روزی 24 تا قرص باید بخوری . برو پیش دکترت ببین چرا ؟ برق از کله خودمم پرید . یعنی اینکه هر ساعت یه قرص ! رفتم دوباره پیش همین مرتیکه الاغ و بهش گفتم جریان رو . نسخته رو گرفت و زل زد بهم . بهش گفتم :
- آقای دکتر فکر میکنم اشتباه نوشتین .
اوهوم !
- منظور شما در 24 ساعت 6 بوده تا یا 4 تا ؟
اوهوم ! شما شش تا بخور !
- آقای دکتر 6 تا زیاد نیست ؟
شما 4 تا بخور ..
- مطمئنین ؟
اوهوم ..
دیگه این اوهوم آخری رو که گفت منفجر شدم و گفتم : اوهوم درد اوهوم و کوفت پدر سگ چشم کون مرغی .. تو چطور دکتری هستی نشستی اینجا نمیدونی من روزی چند تا باید قرص بخورم ؟ همه چی رو که من دارم میذارم دهنت ....... بعد هم بلند شدم نسخه رو از دستش کشیدم و جلوی چشمش به 4 قسمت مساوی تقسیم کردم و پرت کردم تو سرش و پیش چشمهای از حدقه در اومده ش اومدم بیرون و صاف رفتم همون آکوت کوفتی .. حالا نشون به اون نشون یه دونه به من آنتی بیوتیک ندادن ! هنوزم از درد گلو نفسم بالا نمیاد و پدرم داره در میاد . تازه گفته اگه حس کردی خیلی تب داری و تبت از 40 درجه رفت بالا بعد بیا بهت آنتی بیوتیک میدیم و فعلن تا میتونی بستنی بخور !
حالا این از این . دیروز یه آقای مسنی که از فامیل های دور ما هست , ما رو دعوت کرده بود منزلش و پای تلفن به ما گفته بود که یه کار واجبی هم برای ما داره و میخواد ما رو سورپرایز کنه ! این آدم رو ما همیشه به اسم افسره حاد میشناختیم و از دوستان پدرم بود . حدود 65 سال سن داره و دکترای فیزیک اتمی و بازنشسته ست و اینقدر ثروت داره که نمیدونه چیکار کنه نه بچه ای داره نه کس و کاری و یه زن ماست 15 سال از خودش جوون تر داره جفتشون خسیس و یوبس ! خلاصه ما رفتیم خونه اینا از ظهر و ناهار بودیم و عصرونه هم خوردیم و بعد هم شام آوردن و دسر و میوه و چایی و یه فیلم هم دیدیم و بعد آخر شب بود که یهو دیدیم آقا رفت یه سنتور آورد و زنش هم رفت یه دنبک آورد و یهو شروع کردن زدن و خوندن ! دیگه یعنی ما دلمونو گرفته بودیم فقط میخندیدیم و کم مونده بود بشاشم تو شورتم .. اینقدر هم اینا ناراحت شدن که حد نداشت .. ولی واقعن خیلی خنده دار بود و هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم . مرده فکر میکرد شجریان هست و چنان چهچهه ای میزد بیا و ببین ... خلاصه اندازه یکسالمون خندیدیم !
مورد بعد فیلم های تلویزیون سوئد هست . این اتاقی که بهمون دادن یه شبکه خصوصی داره که 24 ساعته فیلم میده . اسمش هم هست کوم هم ! دو تا هم روزنامه توی سوئد منتشر میشه که مجانی هست و یکیش مترو هست و اسم فیلم های دره پیت این شبکه رو توش مینویسه . خواهرم که میره دانشگاه و شب دیر میاد , منم میشینم توی خونه و فیلم میبینم . این شبکه هم هر چی فیلم های مزخرف و سکسی هست نشونمون میده . یه فیلم داشت چند روز پیش نشون میداد مال آدمهای نخستین بود . وسطای فیلم هم خواهرم اومد و نشتسیم با هم داشتیم میدیدیم و یهو مرد غار نشینه به یکی از زنها اشاره میکنه بیاد جلوی پاش . زنه اول نمی اومد و بعد که اومد چشمتون روز بد نبینه , یهو آقا رفت پشت خانم و بسم الله ........ حالا هی خواهرم به من چپ چپ نگاه میکنه و منم هی رنگ به رنگ میشم و آخر به بهانه دستشویی بلند شدم رفتم بیرون . فحش خوار مادر بود که میدادم بهشون ! تازه حالا فهمیدم اول فیلم وقتی عبار AR میاد و یه عدد کنارشه مثل این : 18 AR یعنی برای 18 سال به بالاست و ... ما تا سوئدی یاد بگیریم معلوم نیست چی میشه !!!!
جمعه و شنبه و یکشنبه ها اینجا مثل همه جای دیگه مردم شب ها میان بیرون و بقول معروف میترکونن ! دیسکو و پاب و کازینو و .. منم تازه جاهاشونو یاد گرفتم و خلاصه جمعه شب که میشه هر کی رو که پیدا میکنم گیر میدم بهش و با خودم همراه میکنم و میبرم . خواهرم که سرش تو کتابهاش هست و یه دوره فشرده رو باید بگذرونه و گاهی حتا غذا خوردن یادش میره . منم مجبورم با بچه های خوابگاههای کناریمون برم حالا یا دختر یا پسر .. دیشب هم با یه پسره رفته بودیم بگردیم . ساعت حدودای 9 شب بود و خیابون ها نسبتن خلوت . رفتیم اول یه رستوران و یه غذای سبک خوردیم و بعد پیاده راه افتادیم به سمت یه دیسکو که آقا میگفت خیلی خوبه . اسمش رو یادم نیست و یه اسم طول و دراز سوئدی بود . دم در کارت شناسایی رو دیدن و منم پاسپورتم رو نشون دادم و رفتیم تو . اینجا رسمه دم در لباسهات رو در میاری و میدی بهشون و بهت شماره میدن و راحت میری تو مثل بارونی و پالتو و .. . یا اگه کوله و کیف داشته باشی بهشون باید بدی . البته کیف زنونه رو کاری ندارن و کیف و ساک بزرگ رو باید تحویل داد و موقع بیرون اومدن 20 تا 30 کرون ازت میگیرن ! خلاصه ما هم رفتیم تو و چشمتون روز بد نبینه ! یه چیزی تو مایه های دیسکوهای سکسی آمریکایی بود . عربده کشی و رقصیدن مثل دیوانه ها و پسرها و دخترها هم همه ریخته بودن روی هم و فقط کم مونده بود لخت بشن و ... همینطوری هم پسرها می اومدن سراغت و همراهی میخواستن !! هنوز تو شوک این صحنه های فجیع بودم که یهو پسر همراهم منو بغل کرد و شروع کرد مثلن رقصیدن و چسبوند خودشو به من و .. حالا هی داد میزنم و هلش میدم که ولم کن و چیکار میکنی ؟ ولی از بس صدای موزیک بلند بود و همه تو هم بودن که صدا به صدا نمیرسید و تو اون شلوغی و خر تو خر هم نمیشد تکون خورد . خلاصه آقا کلی از خجالت ما در اومدن و گوش آرتین کر .. تو یه فرصت خودمو از بغلش کشیدم بیرون و اومدم بیرون . فقط منتظر بودم بیاد بیرون تا خدمتش برسم . ولی دیدم بیرون بیا نیست و منم رفتم پالتومو گرفتم و اومدم بیرون .
اعصابم حسابی خرد بود و عصبی و کلافه بودم . همینطوری راه میرفتم و قدم میزدم که چشمم افتاد به یه بار خیلی شیک که آدمهاش مثل آدمیزاد بودن . رفتم تو و یه مارتینی گرفتم و نیم ساعتی نشستم و اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه . خونه که رسیدم خواهرم داشت تو اینترنت کار میکرد و منم صاف رفتم خوابیدم . خلاصه اینم از دیشب ما و این چند روزه .



........................................................................................

Wednesday, November 04, 2009

قبل از اینکه بیام سوئد آخر دل به دریا زدم و یه لپ تاپ سونی خریدم . از سری مدل های FW . البته یه اشتباهی کردم و اونم این بود که 16 اینچ گرفتم و خیلی بهتر بود که 13 اینچ میگرفتم چون وزنش برام سنگینه و حملش مشکل و شده وبال گردنم ! روش ویندوز ویستا بیزینس نصب بود و منم همون اول بسم الله زدم ویستا رو کامل فرمت کردم و روش یه ویندوز هفت نصب کردم و فرداش هم سوار هواپیما و ویژژژژژژژ سوئد ! بعد که رسیدم اینجا و کامپیوتر رو روشن کردم تازه دیدم چه گندی زدم ! اول اینکه اصلن از ویندوز اصلیش بک آپ نگرفته بودم و کلش نابود شده بود . تمام برنامه های سونی که روش نصب بود مثل کم کردن نور مانیتور و چک باطری و مالتی مدیا و ... همه از بین رفته بود . سیستم هم 64 بیت بود و من 32 بیت نصب کرده بودم و خلاصه احمدی نژاد بیار باقالی بار کن ! خلاصه هر چی تو سایت سونی رفتم درایور 32 بیت نداشت که نداشت ! اوریجینالش 64 بود و من بدبخت هم فقط میتونستم با امکانات نصف و نیمه ش کار کنم . خلاصه یه چند روزی گذشت و چند تا ایرانی اینجا پیدا کردیم که دانشجوی کامپیوتر بودن و یکیشون یه سی دی ویندوز 7 - 64 بیت پروفشونال اصل بهم داد و گفت اینو دانشگاه بهمون داده و سریالش معتبره و جنیون هم هست و بیا برات نصب کنم . خلاصه نصب کرد و دیدیم به به ! نمردیم و یه ویندوز اوریجینال هم دیدیم و همه چی هم مرتب . کلی هم ازش تشکر کردم و ...
یه چند روز که گذشت حس کردم این ویندوز یه جورایی مشکل داره ! بعد از دو روز صدای زنبور از لپ تاپ بلند میشد وقتی روشن میکردم و وقتی با تکنیکال ساپورت آنلاین سونی چت کردم گفت کامپیوتر داره داغ میکنه و فن سی پی یو با حداکثر سرعت کار میکنه و این صدای اونه ! بعد هم سرعت بوت و کار کردن باهاش خیلی پایین بود و خلاصه باز روز از نو روزی از نو و منم دیگه میترسیدم روشنش کنم ! چند وقد بعد دوباره به تور یه دانشجوی کامپیوتر ایرانی دیگه خوردیم و گفت این ویندوزها آشغال هستن و بیا من برات یکی نصب کنم . از ایران یه ویندوز اولتیمیت 7 آورده بود و اونو برام نصب کرد و تمام مشکلات حل شد ! جالب این بود که ویندوزش نه سریال میخواست نه هیچی و نصب میکردی و تموم و بعد وصل میشد به سایت ماکروسافت و خیلی شیک اکتیو هم میشد و آپدیت هم میشد و خلاصه خیلی عجیب و غریب بود ! بماند سرعتش هم 2 برابر همون ویندوز قبلی بود و الان هم با همون دارم کار میکنم .
این لپ تاپ قبلیم که رایان نابودش کرد و آب ریخت روش رو هم آورده بودم با خودم که بدم درستش کنن و اقلن اطلاعاتش رو بازیافت کنم . یه روز رفتیم نمایندگی مک و نشونشون دادیم و گفتن اصلن این لپ تاپ رو از کجا خریدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل الخالق ! منم هر چی دفترچه و کاغذ خرید و گارانتی های اینترنشنالش رو نشون دادم و اینا سریال چک کردن , گفتن اصلن چنین وسیله ای وجود خارجی نداره .. خلاصه 15 هزار کرون هم میخواستن برای تعمیرش و کل بردش سوخته بود و حالا نوش 21 هزار تا بود و مریض نبودم این همه پول بدم و میخواستم اینقدر بدم میرفتم نو میخریدم ! منم درسته انداختمش دور ..
بعد افتادم دنبال خرید یه لپ تاپ دست دوم 13 اینچ اچ پی ! جالبه که توی تمام کشورهای دنیا اچ پی حرف اول رو میزنه بجز کشور ما ! خیلی جالبه برام وقتی ایران میری لپ تاپ بخری بهت اول سونی بعد دل و بعد توشیبا و بعد اچ پی و دست آخر مک رو پیشنهاد میدن !!! البته این سوئدی ها با اون لهجه مزخرفشون به اچ پی میگن هو په !!!! فروشنده هم هی میگفت هو په من میگفتم نمنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخر شکلشو نشونم داد دوزاریم افتاد یعنی چی ! اینجا اصلن سونی رو نمیشناسن !!!!!! اول مک هست بعد اچ پی بعد دل و ایسوس و ایسر .. خلاصه یه سایت بهم معرفی کردن که لوازم دست دوم توش مردم میذارن برای فروش ولی قیمت هاش یه طرف , مساله اطمینان هم یک طرف و نمیدونم میشه به این سایت ها اعتماد داشت یا نه ؟ آدرسش هم اینه :
http://www.blocket.se/li?ca=11&cg=5020&w=1
تصمیم دارم این لپ تاپ رو بذارم خونه برای کارهای خودم و یه 13 اینچ کوچیک و سبک بخرم برای سفر و اینور اونور رفتن . هم سبک هست هم کوچیک و میشه هم تو ماشین و هواپیما و خیابون و همه جا بازش کرد ولی این یکی وحشتناک سنگینه و دو کیلو و هشتصد گرم وزن داره ! حالا بازم نمیدونم ایران ارزون تره یا خارج از کشور ؟!؟ البته همین لپ تاپ خودمو از ایران یک میلیون و چهارصد خریدم و تو سایتش زده بود هزار و هفتاد دلار . البته هم سایتش آمریکایی بود و هم لپ تاپ من ساخت آمریکاست و مشخصه از آمریکا آوردن و روش کشیدن .. خلاصه بد دردیه این در به دری و عقب افتادگی تکنولوژی در ایران !

حالا اینا رو نوشتم که بگم : من واقعن هنوز گیجم که بازار کامپیوتر ایران از کجا تغذیه میشه و چرا قیمت ها اینقدر ارزون هستن ؟ چرا نرم افزارها با اینکه قلابی هستن , از اوریجیناش بهتر کار میکنن و چطور ممکنه که این نرم افزارهای قلابی سر ماکروسافت رو هم کلاه بذارن و اکتیو هم بشن ؟ و یا همین مک بوک پرو که خریده بودم از ایران نزدیک 3 میلیون و نیم قیمتش بود و هیچ ایرادی هم نداشت تا روزیکه روش آب ریخت و نابود شد , اونوقت چطور ممکنه سریالش وجود خارجی نداشته باشه ؟



........................................................................................

Monday, November 02, 2009


چند روزیه که اینجا ایام الله هالووین شروع شده و شب که میشه جوونها میریزن توی خیابون و خودشونو شکل های اجق وجق در میارن . تو منطقه ما هم که بیشتر دانشجوها هستن , این شور و حال بیشتر دیده میشه . تازه فهمیدم که مردم استکهلم مثل خفاش میمونن . روزها ناپدید هستن و قایم شدن و شبها از خونه هاشون میان بیرون و خیابون ها پر میشه از آدم ! البته بازم به نسبت تهران یا شهرهای دیگه اروپایی جمعیت کمه ولی باز از روز بهتر هست . باور کنین این یکماهی که اینحا هستم باورم نمیشد اینقدر آدمیزاد توی استکهلم زندگی کنن ! خیلی به این کشور 9 میلیونی امیدوار شدم با دیدن جمعیتی که شبها توی خیابون ها پر میشه . مردم تازه از ساعت 10 شب به بعد از خونه ها میان بیرون . ما هم به اتفاق چند تا ایرانی دیگه شب ها از خدا خواسته میریم بیرون و تا دیروقت توی شهر و دیسکوها و پاب ها پرسه میزنیم و جیب سرمایه دارها رو پرتر و پرتر میکنیم .

اینجا بر عکس انگلیس بیشتر پاب ها و دیسکوها پولی هستن و صف های طولانی کشیده شده و باید کلی صبر کنی تا تو خالی بشه و بری تو . ولی شور و هیجان انگلیس رو هم نداره و مردمش خیلی ماست هستن . البته یه دیسکو رفتیم که صاحبش ایرانی بود و بیشتر ایرانی ها اونجا جمع بودن و معلومه هر چیزی که ایرانی توش باشه به آنارشیسم و چیزهای فجیع ختم میشه و ده دقیقه نشد که در رفتیم و کم مونده بود دو قلو حامله بشیم و بدتر از اون یه جای سالم برامون نموند . عربده کشی و دعوا و خر تو خر .. هر جای آدم رو هم یه حالی میدادن و اینقدر ناراحت شده بودم که کم مونده بود اشکم در بیاد .. توی شلوغی هر کاری دلشون میخواست باهات میکردن .. !!!!
توی دیسکوها دخترها و پسرها واسه خودشون مشغول رقصیدن هستن ولی نه دخترها و نه پسرهاشون اصلن رقص بلد نیستن و الکی خودشونو تکون میدن مثل آدمهای مست . میبینی یکی داره با آهنگ هیپ هاپ تانگو میرقصه یکی تکنو و یکی هم مثل درخت بید هی تکون تکون میخوره !
بدتر از اون اینکه یه مشروب درست و حسابی هم پیدا میشه توی این خراب شده ! دو شب پیش رفته بودیم یه دیسکو توی Slussen و با آبجو شروع کردیم . 3 بطری خورده بودم و هنوز انگار نه انگار . چون همیشه وقتی یه بطری یا یه پاینت آبجو میخورم کمی سرم گیج میره ولی این دفعه انگار نه انگار ! به نظرم یه جورایی مشکوک می اومد . بظری چهارم رو که گرفتم رفتم توی نور و روش رو خوندم و تازه فهمیدم موضوع چیه . آبجوهاشون 3 و نیم درصد بود . بر عکس حاهای دیگه که 5 درصد هست ! بعد پرسیدم و گفتن برای خرید 5 درصد و یا مشروبات دیگه باید رفت به جاهای مخصوص بهش میگن سیستم ! هیچ چیز این کشور مثل آدمیزاد نیست و مشروباتش هم به همچنین ... تازه سایز پاینت های آبجو هم اندازه لیوان های آبخوری معمولی هست و چقدر هم گرون !!!
موضوع دیگه اینکه مردم سوئد مخصوصن جوون هاشون هم خیلی بی تربیت و نفهم و به دور از آداب و معاشرت هستن . به زبون خودمونی خیلی حروم زاده و لاشی هستن !!!!!!!! اینو از خودم نمیگم و در مقایسه با کشورهای دیگه اینو میگم . حالا تو ایران ما اینطوری هستیم چون فرهنگ ما از پایه همین بوده و چیز عجیبی نیست تو ایران و وقتی دولت فاسد و دزد هست و رئیس جمهورمون یه شارلاتان بی پدر و مادر و ... قانون بقا یعنی دزدی چون قوانین جنگل در ایران حاکمه و خب مردم برای بقا باید اینطور بی قانون زندگی کنن و نیمه وحشی باشن ولی در کشوری مثل سوئد که داعیه قانون و فرهنگ و .. رو داره دیدن این چیزها عجیبه !! جوون ها خیلی بلند بلند حرف میزنن و سر و صداشون گاهی اینقدر بلنده که آدم اعصابش خرد میشه . ولی دریغ از اینکه کسی به اینها حرفی بزنه و جالبه بعضی از ایرانی ها (!) این رو به آزادی فردی و اجتماعی تعبیر میکنن !!!!!!!!!
کسی از کنارت رد میشه صد رحمت به ایران , با نگاهش بهت تجاوز میکنه و چنان زل میزنه بهت که فکر میکنی روی صورتت شاخ سبز شده و یا یه سلام تو دهنشون نیست و مثل بز بهت نگاه میکنن نه لبخندی نه هیچی .
موقع هایی که داری بلیط میکشی که بری به سمت ترمینال مترو , میبینی که جوون هاشون از روی مانع ها میپرن و کسی هم حرفی نمیزنه بهشون .
از خیابون که میخوای رد بشی صد رحمت به ایران , چراغ قرمز اصلن برای اینها معنی نداره . ماشین که نیاد میرن وسط ولی من کشور دیگه ای ندیدم مردمش اینقدر بی نزاکت باشن !
شبها دیر وقت که میای خونه گوشه و کنار دیوارها تو قسمت های تاریک و روشن میبینی پسر و دختره رفتن تو بغل هم و دارن ترتیب هم رو میدن همین دیشب یکشنبه توی پارک نزدیک خونه دختره خم شده بود روی نیمکت و پسره هم داشت از خجالتش در می اومد ... واقعن ما دنبال این نوع آزادی ها هستیم و به این نوع آزادی باید افتخار کنیم ؟؟؟
هر جایی هم میبینی مردم سگهاشونو میارن . توی قطار و اتوبوس و ... آدم حالش به هم میخوره از دست اینها .
..
..
بعد هم چیزی که منو عذاب میده اینه که چرا خیلی ها فکر میکنن آزادی رو باید در هر جایی بجز ایران تجربه کنن ؟ اونهم در کشوری مثل سوئد که به نظر من دولتش یک دولت فاشیست و کثیف و برابر اصل با دولت ولایت مطلقه فقیه خودمونه اما به شکلی متفاوت !؟ چرا خیلی ها فکر میکنن دانشگاه رایگان داشتن و یا بعضی امکانات و تسهیلات مثلن ویژه دادن به مردم و یا آزادی ابراز عقیده و نظر کذایی میتونه خیلی خوب باشه ؟ و اینها یعنی بهترین معیارهای یک زندگی ایده آل در کشوری مثل سوئد ؟
در صورتیکه این آدمها به نظر من واقعن احمق هستن و یا سرشونو مثل کبک زیر برف کردن تا حقایق جامعه دولتی فاشیست مثل دولت سوئد رو نبینن ! دولت سوئد سن بازنشستگی رو بالاتر برده و همینطور بسیاری از امکاناتی رو که زمانی به مردم میداد ازشون گرفته . یک اداره عریض و طویل به اسم سوسیال داره که مثل همون وزارت کشور خودمونه و مو رو از ماست بیرون میکشه . امروزه در سوئد افرادی که کار میکنن کمتر از بیکاران و بیماران و نیازمندان باید مالیات بدن . افرادی هم که کار میکنن مثل سگ باید جون بکنن و شیره بدنشون رو میکشن چه با مالیات و چه با کار سخت و این از نظر من مساویه با یک برده داری به سبک نوین و به شیوه سرمایه داری که فقط از یک دولت فاشسیت بر میاد اما با چهره ای امروزی و زیبا ! آیا فردی که بعد از عمری کار کردن برای کشورش بیمار شده , باید کمتر مالیات بده با بیشتر ؟ این آیا برده داری و نابود کردن نیروی از کار افتاده به سبک هیتلر نیست ؟
مردم در کشور سوئد تا زمانی خوشبخت هستن که میتونن کار کنن و زمانیکه از کار افتاده میشن همه چیزشون در حد بخور و نمیر کاهش پیدا میکنه . و این یعنی رفاه ؟؟؟؟؟؟
در مورد آزادیهای سیاسی و مذهبی و .. هم خیلی حرف هست . در کشور سوئد همه کاری آزاده ولی قبلش باید برین و از دولت اجازه بگیرین ! دوم اینکه شما دنیایی تظاهرات کنین و دولت رو در صد تا روزنامه زیر سوال ببرین آب از آب تکون نمیخوره و بقول معروف کسی تخمش هم نیست ! و آیا این یعنی آزادی واقعی ؟ و یا آزادی جنسی که در اینجا آزاده و به نظر من مردمش دارن به سبک حیوانات در گوشه و کنار خیابون جفتگیری میکنن رو میشه بهش گفت آزادی جنسی ؟
در ایران یک میلیون نفر برین فحش خوار مادر به رژیم بدین و فرداش هم تموم بشه و برین سر زندگی خودتون . نه دولتی تغییر میکنه و نه مردم به خواسته هاشون میرسن و این همون چیزیه که اینجا هست . همین الان که دولت راست ها سر کار اومده 70 درصد مردم سوئد ازش ناراضی هستن ولی این همه مخالفت و مقاله دارن ضدش مینویسن نه تنها وضع فرق نکرده بلکه هر روز از روز قبل داره اوضاع برای مردم سخت تر میشه ! رفاه کمتر میشه و تسهیلات رایگان اجتماعی از گذشته کمتر و کمتر .
اینکه دولت گرمای آب و شوفاژ خونه ت رو کنترل کنه و یا دولت برای تو تعیین کنه چطور زندگی کنی آیا اسمش آزادیه ؟
اونهایی که میگن من و امثال من از شکم سیری میگیم ایران بهتر از سوئد هست منم دقیقن همین نظر رو دارم که یک عده نخبه ایرانی از روی شکم سیری در سوئد دارن میگن سوئد کشور خیلی مترقی و خوب و دارای رفاه هست ! بله درست میگن . تحصیلات دانشگاهی بالا با استخدام رسمی شدن در شرکت های سوئدی با درآمد خیلی بالا و خیلی چیزهای دیگه مشخصه میتونه یک زندگی خیلی خوب برای این دسته از افراد رقم بزنه ولی برای یک پناهنده سیاسی یا یک مهاجر بدبخت چه چیزی میتونه به ارمغان بیاره ؟ دو سال زبان یاد بگیره , 2 سال بره دیپلم سوئدی بگیره . 4 سال دانشگاه درس بخونه تازه بعد از ده سال بشه یه شهروند عادی سوئدی و قدم به رفاه نسبی بذاره ؟ فقط به صرف اینکه از دیکتاتوری در بیاییم و به فاشیسم سرمایه داری سوئدی پناه ببریم , این میشه رفاه و اسایش و امنیت ؟ من خیلی دوست داشتم خیلی ها میتونستن حتا شده یکماه زندگی در خارج از ایران رو لمس و تجربه کنن اونوقت شاید نیمی از ایرانی ها هرگز رویای ترک وطن به سرشون نمیزد ! زندگی در خارج از ایران با زندگی در ایران خیلی متفاوته . برای ما ایرانی ها ساعت معنی نداره و همه چیز روی وقت تنظیم میشه ! برای ما ایرانی ها کار مداوم و یکنواخت مثل ماشین خرد کننده ست ولی در اینجا روال عادی به حساب میاد و از ثانیه ها استفاده میشه . قانون در ایران وجود خارجی نداره ولی در این کشورها قانون حرف اول رو میزنه ! یک کرون نمیتونی از قانون کلاه برداری کنی . من خودم توی ایران شرکت داشتم تشکیلات بزرگی داشتم و اعتراف میکنم چقدر سر همین مالیات سر دولت کلاه گذاشتیم که رقمش میلیارها تومن میرسه ... ولی جرات داری توی این کشور اینطور زندگی و کار کنی ؟ در هیچ جای دنیا نمیتونی به اندازه ایران پول در بیاری و در رفاه باشی و نظر شخصی من اینه که در ایران باش و پول در بیار و برو خارج از کشور کیف و حال کن .. تجربه زندگی در خارج از کشور رو باید با کار کردن جدی و افتادن در روال زندگی تجربه کرد تا فهمید ایران چیه و اینجا چیه . زرق و برق رو دیدن مثل همون آوای دهل از دور شنیدنه . همونطوری که گفتم آدمهای بدبختی که در کشور خودشون جایی نداشتن و امکاناتی نداشتن و یا جونشون در خطر بود کشورهای دیگه میتونه براشون محل خوبی باشه ولی برای نیمی از قشر متوسط و تمام قشر مرفه ایرانی , زندگی در خارج سرابی بیش نیست ! واقعن چیزی که بتونه منو مجذوب اینجا بکنه پیدا نمیکنم و نکردم .. آلمان بودم انگلیس بودم فرانسه بودم دانمارک بودم استرالیا بودم سوئد هم اومدم خیلی از کشورهای عربی رفتم حتا کانادا هم بودم ولی هیچ جا نتونست منو نگه داره و سر آخر با همه حرف و حدیث ها دوباره برگشتم به همون کشور خودم . معمولن همیشه به چشم خریدار سفر میکنم و سعی میکنم با مردمش در زندگی روزمره کشورها غرق بشم و مثل اونها ببینم و زندگی کنم . برای همین وقتی مقایسه میکنم میبینم هیچ جا بازم ایران نمیشه نه که بدی ها و کاستی های ایران رو فراموش کنم ولی بازم کشور خودم یک چیز دیگه ست . چون نه من آدمی سیاسی هستم و نه اینکه مشکل خاصی در کشورم دارم . شاید اگه سیاسی بودم و یا در تنگناهای خاص قرار داشتم , هر جایی رو به ایران ترجیح میدادم ولی وقتی سختی های زندگی در کشورهای دیگه و یکسری باید ها و نبایدهای استثماری نهفته این کشورها رو میبینم , زجر میکشم و بهم زور میاد ! وقتی برای تمدید 10 روزه ویزام 2 روز تمام معطل میشم و به من هم به چشم یک خارجی فراری از کشورش نگاه میشه , بدم میاد ! وقتی برای گرفتن یک ویزای خشک و خالی توریستی باید مثل سگ هار پشت نرده های سفارت خونه ها معطل بشم و اسیر و از شب قبل تا فردا صبحش منتظر نوبتم باشم , بهم توهین میشه ! در صورتیکه من دارم کلی پول وارد کشور میزبان میکنم و اقتصادش رو رشد میدم و باید با من با عزت و احترام رفتار بشه نه اینکه از من سند خونه و سند ازدواج و فیلم مراسم ازدواجم و حضور شوهرم و کوفت و زهر مار و فلان رقم نجومی حساب بانکی و کلاسه کامل اثر ده انگشت دست و .. بخوان تا 20 روز به من ویزا بدن برای دیدن کردن از کشور نکبت منجمدشون ! شاید از دید خیلی ها گرفتن این ویزا یک نعمته و میرن به عرش میرسن ولی برای من معنا نداره ... آدم نکشتم . مشکل سیاسی ندارم . فقیر نیستم . دنبال تحصیلات دانشگاهی بدون کنکور نیستم ! شعورم و فرهنگ خودم و کشورم از تمام سوئدی ها غنی تر و بالاتر میبینم و میدونم . بیکار و گدا نیستم و جویای کار پر در آمد و ... پس چرا باید افتخار کنم به اومدن به کشوری که منو مثل یک تروریست میپذیره ؟ به هر حال دیدگاه هر کسی یک جوره و منم اینطورم ... اگه ندیدین و در آرزوش هستین , راه باز و جاده دراز .. خوشتون اومد نوش جان بدتون اومد و راه برگشت نداشتین , از ما گفتن :)

تکبیر.




........................................................................................

Thursday, October 29, 2009

خداوند پدر این لپ تاپ و اینترنت رو بیامرزه که منو از تنهایی در میارن . روزها که خواهرم میره دانشگاه , من میشینم خونه پشت کامپیوتر و میرم تو اینترنت و مشغولم و سرمو گرم میکنم . سرعت اینترنت اینقدر زیاده که دلم نمیاد رهاش کنم و فکر میکنم باید همه اینترنت رو دانلود کنم ولی واقعن نمیدونم چی میخوام و فقط الکی میگردم دور خودم و صد دفعه ویندوز آپدیت میکنم و .. . یا توی یوتوب میرم و فیلم های تظاهرات ایران رو که نمیتونستم از ایران ببینم , ببینمشون ! این آپارتمانی که توش هستیم رو دانشگاه داده و یه مجتمع بزرگ 5 طبقه یه اتاق خوابه ست و با یه حموم و دستشویی و یه هال فسقلی . حدود 10 دقیقه از مرکز شهر دور هست و یه جایی به اسم استادیوم قرار گرفته و یک ایستگاه با دانشگاه فاصله داره . غذا رو دانشگاه میده یا بیشتر خودم میرم بیرون میخورم .
بجز منظره طبیعی آدمیزاد به ندرت میشه دید و همینطور ماشین . سوئدی ها کلن بیشترشون اصلن ماشین شخصی ندارن . اینجا سرزمین عجیبیه با مردمی عجیب تر . بر عکس کشورهای دیگه هر چی زمان میگذره از اینجا بیشتر خسته میشم . ایرانی هم که میبینی جرات نمیکنی بری طرفشون کلن طبق یک قانون نانوشته , ایرانی ها در هیچ کجای دنیا به هم روی خوش نشون نمیدن و از هم متنفر هستن و دلیلش رو هم نمیدونم چیه ! از شانس ما هم همه ایرانی ها جمع شدن توی گوتبرگ یا همون یوتوبوری و توی استکهلم خیلی کم هستن و تنهایی رو بیشتر حس میکنم . اونجا هم که 4 ساعت با استکهلم فاصله داره اونم با قطار سریع السیر .
متاسفانه این سوئد از بس که هواش سرد هست نمیشه رفت جایی و روزهایی هم که هوا کمی گرم تر هست برای خودم میرم میگردم و فروشگاهها رو نگاه میکنم ولی چیز جالبی پیدا نمیکنم بجز منظره های طبیعی ای که میبینیم و تو ایران از وجودشون محرومیم . پاییز بسیار زیبایی داره و درختها رنگهاشون فوق العاده ست و از دیدنشون سیر نمیشم . ظهر هم که میشه میرم رستوران و یه چیزی میخورم . هر دفعه یه جایی . مک دونالدشون مزه گوشت سگ میده . برگر کینگ هم مزه گوشت آخوند ! کلن این جور غذاهاشون مزخرفه . یه رستوران عربی پیدا کردم که غذاهاش عالی هست . کباب ترکی میکس میگیرم ازش و خیلی خوبه . شدم تقریبن مشتری دائمش و بیشتر روزها ناهارها میرم اونجا . پیتزاهای خوبی هم درست میکنه و خیلی نازک و کم حجم هست . جالبیش اینه که اینجا به پیتزاها کالباس و سوسیس نمیزنن مگه خودت سفارش بدی و اینش خیلی خوبه .
اینجا مردم عاشق غذاهای دریایی هستن اونم بیشتر بصورت خام . یکبار رفته بودم یه رستوران که توی یه کشتی بود و غذای دریایی داشت . سفارش میگو دادم از روی شکل منو چون زبون سوئدی رو بلد نیستم و انگلیسی هم شکر خدا هیچ جا ننوشته ! چشمتون روز بد نبینه یه ظرف آورد گذاشت جلوم توش پر از یخ خرد شده بود و روی یخ هم پر بود از میگوی خام با شاخک و سر و دم و پوست و 2 برش هم لیمو کنارش . ایییییییییییییییییییییییییی فحش خوار – مادر بود که میدادم بهشون .. بعد فهمیدم اینا کلن میگو رو خام میخورن . اووووووووق . دومین چیزی که خیلی دوست دارن سوشی هست . عاشق سوشی هستن و نفرت انگیزه .. یه نوع کیک هم دارن که گوشت میگو و مرغ خام توش داره با خامه و ... اییییییییییی اینقدر هم این کیک گرونه که حد نداره . خدا خفه کنه این قوم روان پریش وایکینگ رو ..
مسلمون های اینجا هم دیدنی هستن ! آدم میبینشون میخواد بالا بیاره . واقعن نمیتونم درک کنم دولت سوئد یا سایر دولتهای اروپایی دیگه , رو چه حسابی به این گره گوری های تروریست اقامت میده . زنهاشون مثل خیک هستن و با نقاب و روبنده و چادر مشکی و بوس گند میدن .. آدم فکر میکنه به خودشون بمب بستن و الان میری رو هوا !!
تو این مدت دو – سه تا موزه هم رفتم دیدم ولی خیلی احمقانه بودن . اینجا مثلن تو موزه هاشون میری میبینی یه انگشت قطع شده گذاشتن و زیرش نوشتن این انگشت رفته تو کون فلان کس !!!!!!!!!! این شده حالا اثر تاریخی . خاک توی سرشون . یا مثلن رفته بودم موزه هالوکاست رو ببینم و فکر میکردم الان چه چیزهای فجیعی توش میبینم ! یه اتاق 10 متر در 10 متر بود توش 40 تا عکس گذاشته بودن و شده بود موزه هالوکاست . یا رفته بودم موزه تاریخ طبیعیش رو ببینم و استخون دایناسور و اینا .. گرفته بودن 3 تا استخون دایناسور رو مصنوعی درست کرده بودن و شده بود اسکلت دایناسور . باقی حیووناش هم همه مصنوعی بودن و به لعنت خدا و صد کرونی که دادم نمی ارزید ! رفت و آمد هم توی این مملکت خراب شده دردسر بزرگیه . خیلی جاها رو نمیشه راحت رفت و حتمن باید با مترو و اتوبوس رفت و همین خیلی خسته کننده ست . بعضی قسمتهای شهر اصلن مترو نداره و این خیلی بده . ساعت های اتوبوس ها خیلی دیر به دیر هست و طولانی و با اینکه شهر ترافیک نداره اما در طول مسیر صد تا چراغ قرمز و ایستگاه هست و حرکت رو خیلی کند میکنه . تاکسی هم که مثل همه جا قیمتش سر به فلک میکشه .. یه مسیر کوتاه رو بین 50 تا 100 کرون باید بدی !
شاپینگ سنتر هم که میرم هیچی نمیتونم بخرم . مدل لباس ها واقعن زشت هستن و رنگها همه تیره . صد رحمت به ایران که همه میگن ایرانی ها تیره دوست دارن اینا انگار بدتر از ما هستن ! قیمت ها هم خیلی بالاست و یه چیز درست و حسابی میخوای بخری واقعن گرونه و زیبایی هم نداره . یه چیزی هم که خوشم میاد , هر چی سعی میکنم خودمو راضی کنم به خریدنش , نمیشه که نمیشه ! همون پول رو حتا ایران بدی بهترش رو میتونی بخری .
یکی دیگه از دوستان وبلاگ نویس هم چند روز پیش ما رو مهمون کرد به یه رستوران ایرانی به اسم زعفران که غذاش خیلی خوب بود . من سفارش چلوکباب سلطانی دادم و به نظرم طعم و کیفیت غذاش از مال ایران هم بهتر بود . من تا حالا هر نوع غذای ایرانی که خارج از ایران خوردم طعم و مزه ش به پای مال ایران نرسیده ولی این واقعن عالی بود خیلی هم مقدارش زیاد بود طوریکه نصف غذام اضافه اومد . اگه سوئد اومدین این رستوران رو که تو منطقه شیستا یا به زبون اجق وجق سوئدی kista نوشته میشه رو از دست ندین !
امروز صبح رفته بودم اداره مهاجرت تا ویزام رو تمدید کنم تا بتونم با خواهرم برگردم چون مدت ویزای من از اون کمتر بود . از زندگیم سیر شدم . هر جور آدمی که بگی بود اونجا و هر کلکی سوار میکردن تا بتونن اقامت سوئد رو بگیرن . سوئد تا 4-5 سال پیش خیلی خوب بود ولی از اون موقع به بعد افتضاح شده مخصوصن وقتی که این دولت دست راستی روی کار اومده تمام مزایای خارجی ها و بازنشسته ها و بیماران تحت پوشش بیمه رو قطع کرده و در مورد دادن ویزا و اقامت و پناهندگی سیاسی و ... به شدت سختگیری میکنه . تازه شانس هم بیاری و پناهده بشی دیگه مثل سابق نیست که ازت حمایت همه جانبه بشه و کمک مالی چشمگیر و .. ! زندگی واقعن توی سوئد سخته . درسته که زندگی همه جای دنیا سخته ولی وجود هوای خیلی بد در سوئد و نبود امکانات عمومی و حمایتی و خیلی چیزهای دیگه مانع از این میشه که آدم عاقل این کشور رو برای زندگی و پناهنده شدن انتخاب کنه . کسانی فقط میتونن اینجا رو بعنوان جایی بهتر برای زندگی انتخاب کنن که در کشور خودشون واثعن بدبخت هستن و هیچی ندارن و یا جونشون واقعن در خطر جدی باشه ! وگرنه با بهانه رفتن از ایران و فکر اینکه اگه در خارج باشی زندگی مرفهی میتونی داشته باشی و ... , با این توهمات جز بدبختی و سختی چیزی نصیب آدم نمیشه ! قومیت هایی مثل آفریقایی ها و افغانی ها و پاکستانی ها و عراقی ها و بعضی از مردم کشورهای عربی متخاصم , براشون سوئد میتونه محل بهتری از وطنشون باشه نه برای کسانی مثل ما که در ایران زندگی متوسط و خوبی داریم و فکر کنیم اگه از اونجا در بیاییم بهشت در انتظار ماست .. اینجا نه کار هست و نه رفاه . صبح تا شب باید سخت کار کرد . حتا درس هم بخونین و مقیم بشین باز هم زندگی سخته اینجا ! باید مثل ماشین کار کرد و این به گروه خون ایرانی جماعت زیاد جور در نمیاد . قدیم سوئد بهشت پناهنده ها بود ولی حالا جهنم منجمدی بیش نیست ...
از آرتین هم بگم که آقا هر روز یکبار زنگ میزنه به من و اعصاب برای من نذاشته . دائم غر میزنه که چرا نمیای و این بچه منو کشت و التماس که بیا .. از اونور هم رایان هی از آرتین شکایت میکنه و .. دارم از دستشون خل میشم و کم کم نگران ! به ما زن ها سفر مجردی نیومده . نمیدونم این مردا چطور با خیال راحت میرن با دوستاشون کوه و سفر و جالب اینه که هیچ کس هم اصلن نه دلش براشون تنگ میشه نه بهشون نیاز پیدا میکنه .. تنها همون نیاز رختخوابی !!! وگرنه بجز اون به درد هیچی نمیخورن . ولی ما بدبخت ها 24 ساعت که از خونه دور میشیم انگار گناه کبیره انجام دادیم و تمام امورات زندگی از هم میپاشه و ارکان زندگی خانوادگی متلاشی میشه و هزار و یک اتفاق فجیع دیگه .. خوبه جنس دست دوم هم هستیم و کمتر اهمیت رو از نظر قانون در جامعه داریم و این همه مسئولیت روی دوشمون هست وای به اینکه نقش ما در جامعه مثل مردها بود !!!
امروز بعد از 2 هفته رنگ آفتاب رو دیدم . به نظرم خیلی دلچسب اومد . تو ایران از آفتاب فراریم چون بهش آلرژی دارم و تنم قرمز میشه و به خارش می افته ولی نمیدونم اینجا چرا یهو اینقدر از آفتاب خوشم اومد .. البته آفتابش هم آفتاب نیست و آفتابه ست !!! دو دقیقه نشده غیب میشه و تمام مدت رو آسمون ابر میبینی اونم ابر یک تکه . وقتی از هواپیما آسمون سوئد رو نگاه میکردم یک پارچه آسمون با ابر صاف و خاکستری پوشیده شده بود و نه خبری از زیبایی ابرها بود و نه میشد زمین رو دید . بعد که روی زمین قرار گرفتم تازه متوجه عمق فاجعه شدم که آسمون این خراب شده بدتر از تهران همیشه خاکستریه !



........................................................................................

Tuesday, October 20, 2009

سرمای معروف سوئد رو باید زیاد روش بحث کنیم . خیلی سال پیش که هنوز دوبی نرفته بودم هر کی می اومد و میگفت خیلی خیلی گرمه , من پیش خودم میگفتم خب مثلن چقدر میتونه گرم باشه ؟ تهران 40 درجه اون 5 درجه گرم تر ! بعد که خودم رفتم و کباب شدم , فهمیدم منظور از گرمی یعنی چی ! سوئد هم همین بود و وقتی میگفتن سرده و آدم منجمد میشه میگفتم مثلن میخواد چقدر سرد باشه ؟ 10 درجه زیر صفر ؟ خب ایران هم تقریبن گاهی اینطور میشه ! اما وقتی اینجا اومدم فهمیدم سردی هوا یعنی چی !!!!

همین طوری هوا سرده ولی وقتی باد هم بهش اضافه میشه , اشک آدم در میاد از زور سرما ! روز اول یه جوراب شلواری پوشیدم و روش هم شلوار و رفتم بیرون , نیم ساعت نشده حس کردم پاهام داره هی سست و سست تر میشه از زور سرما و پهلوها و کمرم هم همینطور تازه پالتوی خیلی گرمی داشتم ولی فایده نداشت که نداشت . الان که میرم بیرون یه جوراب شلواری پشمی از زیر میپوشم یه جفت جوراب سه ربع هم میپوشم که کف پاهام یخ نزنه و یه استرچ هم روش . لباسم هم حتمن یه زیر پوش باید بپوشم و یه بلوز نازک آستین بلند و روش هم یه پلیور پشمی و بعد پالتو و دستکش و شال گردن تا بتونم برم بیرون و قندیل نزنم ! با این همه لباس هم آدم مثل آدم آهنی میشه و راه رفتن خیلی سخت ... خلاصه این سرماش بیداد میکنه تازه خودشون میگن این هنوز پاییزه و هنوز زمستون شروع نشده ! نمیدونم زمستون بیاد دیگه من باید چی بپوشم تازه من از سرما خوشم می اومد ولی اینجا کم آوردم !!!!! آدم های اینجا رو هم که میبینی مثلن پیرزنه 90 سالشه چقدر سرحال و سر زنده ست . فکر میکنم بخاطر سردی هوا باشه . خب طبیعیه وقتی گوشت رو میذاری فریزر خوب و تازه میمونه , آدمیزاد هم همینه دیگه بیخود نیست اینقدر دیر چیر و شکسته میشن !! والا
در مورد زبون سوئدی هم یه کم بگم البته ببخشید یه کم بی ادبیه ! من نمیدونم این زبون سوئدی چیه که 80% این زبون با کُ .. (!) شروع میشه و اگه یه ایرانی اینجا باشه شرشر عرق میریزه از شرم از بس از آلت زنها تو زبون اینها مایه میذارن !!!! سلام و خداحافظی و گپ زدنشون هم اصطلاحات اجق وجقی داره . هی هی و تک تک و کوفت و ... من نمیدونم این دیگه چه زبونیه !
خسیسی سوئدی ها به نظرم شاهکاره در نوع خودش در دنیا ! یه زمان بود همه , انگلیسی ها رو گدا و خسیس میدونستن ولی باور کنین اگه سوئدی ها رو ببینین به انگلیسی ها امیدوار میشین ! باز تو انگلیس توالت مجانی هست ولی اینجا حتا یه جیش هم میخوای بکنی باید 5 کرون بدی بری توالت . دم در توالت هاشون یه نره غول ایستاده و 5 کرون ازت میگیره بعد میری تو !!!! نمیدونم کجای دنیا آدم برای شاش کردن باید 5 کرون ضرب در 130 تومن بده .... تو روحشون .............. از اون بدتر اینه که این دولت مثلن دموکراتیک که به نظر من یه دولت حروم زاده برده دار هست که به آدم ها به چشم برده نگاه میکنه و باهاشون مثل سگ رفتار , کارهایی میکنه مخصوصن با خارجی ها که آه از نهاد آدم بلند میشه . مثلن شاید خیلی ها نمیدونن که توی سوئد دمای شوفاژ و گرمی آب گرم رو دولت سوئد برای مردم تعیین میکنه . یعنی شوفاژها همیشه خدا ولرم هستن و خونه ها سرد . کسی که سردشه باید لباس بپوشه و یا خودش بخاری برقی ای چیزی بخره و خب وقتی میبینی کشوری که نصف بیشتر مردمش پول آنچنانی ندارن و واقعن کم درآمد هستن , نمیتونن هر طور مایلن زندگی کنن . تقریبن خیلی از مواردش همینطوره و اونوقت برای من خیلی جالبه که چطور ایرانی ها اینجا میان و اینجا رو بهشت دموکراسی میدونن ؟ اگه قرار باشه به آدم به چشم انسان نگاه بشه , والا تمام کشورهای دیگه اروپایی هم همین دید رو به انسان دارن ..
دیروز تو شهر میگشتیم و شنیدیم از یه قسمت شهر صدای سرود ایرانی میاد . نزدیک تر که شدیم دیدم 20 نفر از طرفدارهای این زنیکه روان پریش دیوانه , مریم رجوی , جمع شدن و سرود ای ایران میذارن و پرچم رنگ شاش و خودشون و پرچم ایران دست گرفتن و هی تکون میدن . سرود که تموم میشه یه مرده از پشت میکروفن یه شعارهایی به زبون سوئدی و فارسی میگه و این احمق ها هم تکرار میکنن . خلاصه یه کم نگاهشون کردیم و بعد هم رفتیم . خاک تو سرشون ... ایرانی ها باید چقدر بدبخت باشن که امثال رجوی ها بخوان اینا رو از دست ملاها نجات بدن ... تف !
یه سری هم به فروشگاههای فروش مواد غذاییشون زدم . تقریبن هر جانداری که فکرش رو بکنی اینا میخورن . از هشت پا گرفته تا کوسه و انواع خرچنگ و صدف و ایییییییییییی حالم داشت بهم میخورد . سوشی هم چقدر اینا دوست دارن . کم مونده بود بالا بیارم . ماهی فروشی های خیابون استانبول این بوی گند رو نمیداد که اینا این بو رو میدادن ! تصور اینکه این خرچنگ های بدترکیب با اون دست و پاهای نفرت انگیز رو قراره بخوری , حال آدمو خراب میکرد ! اوق ..

دیشب یه آقایی که نخواست اسمشو بیارم باهامون قرار گذاشت از خواننده های وبلاگ بود و خلاصه کلی بقول معروف مرام گذاشت برامون و بردمون چند جا گردوند و آخر هم شام مهمونمون کرد و خیلی خوش گذشت جاتون حسابی خالی .. اول رفتیم رستوران اسرائیلی ها توی گملستون که منطقه قدیمی استکهلم هست و خیلی قشنگه و شراب و کباب خوردیم و بعد هم رفتیم کمی گشتیم و یه کمی خرید کردیم و رفتیم کازینو و خیلی شیک 1500 کرون هم باختیم و بعد هم رفتیم رستوران چینی و خلاصه جاتون خالی اینقدر خورده بودیم که دیگه نمیتونستم راه برم . اولین اتفاق جالبمون همین بود و خوش گذشت . دعا میکنم دستش برسه به زری خانم کربلا !
اینترنت های اینجا هم خیلی جالبه . پریشب یه فیلم داشت تلویزیون نشون میداد و خیلی ازش خوشم اومد و رفتم توی تورنت و میخواستم بگیرمش . سرعت هم اینقدر بالاست که سر 10 دقیقه یه فیلم اچ دی رو میتونی دانلود کنی . خلاصه منم زدم دانلود بشه و یهو دیدم تلفن زن زد و سرویس هتل بود و گفتن لطفن دانلود رو قطع کنین وگرنه اینترنت شما رو قطع میکنیم ! آخرش معلوم شد که مدتیه دانلود فیلم تو سوئد ممنون شده و اگه این کارو بکنی اینترنت رو قطع میکنن و جریمه و ... اینم از شانس ما !



........................................................................................

Saturday, October 17, 2009

و اما سوئد ... راستش این خراب شده رو تا نبینین فکر میکنین خیلی جای خفن و باحالیه ! مخصوصن که خیلی از ایرانی ها میگن سوئد کشوری پیشرفته هست و خیلی هم مردم با فرهنگی داره و تقریبن بهش میگن مهد حقوق بشر و فرهنگ اروپا ! در صورتیکه به نظر من سوئد رو میشه به یه ده کوره توی اروپا تشبیه کرد که به درد جرز لای در مستراح میخوره و بس . این کشور منجمد فسقلی که نه ترافیک داره نه آدمیزاد و نه هیچی , واقعن نمیدونم و نمیتونم درک کنم مردمش به چیش مینازن و ایرانی های اینجا هم از چی اینجا خوششون اومده که اومدن اینجا ! مخصوصن با اون دولت دست راستی نفهم گدا گشنه چس خورش که فقط دنبال کون بی مو میگرده !
من چند تا کشور اروپایی رو دیدم و همینطور چند تا کشور عربی ولی هیچ جا به اندازه سوئد تو ذوقم نخورده یعنی من انتظار خیلی بیشتری داشتم از اینجا با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم ولی واقعن ناامید شدم . شهر کلن خیلی خلوت و سوت و کوره . نه آدم میبینی نه ماشین . برای منی که توی تهران هستم خیلی این چیزا اعصاب خرد کنه ! کلن از یه جای شلوغ و پر جمعیت یهو میری تو یه دهات , خیلی افسرده میشی . ترافیک کلن دیده نمیشه . آدم هم نیست و خیلی کمه تازه مثلن ما توی استکهلم و پایتختش هستیم . مرکز شهر هم که رفتم همینه و کلن فرقی نداره . در قسمت T-Central که مثلن باید قلب پایتخت سوئد باشه هم انگار از همه جا خلوت تره !
اینقدر هم از زیبایی اینجا میگن به نظرم هیچ چیز خاصی نداره بجز چند تا ساختمون های تک و توک قشنگ مثل کلیسا و مجسمه هاشون و ... و اونهایی که چنین تعریف هایی میکنن لابد خیلی جاهای دیگه رو ندیدن و اولین بار بوده از ایران خارج شدن و اومدن سوئد که چشمشون اینجا رو گرفته !
اتوبوس هاشون قراضه ست و کلی صدا میده . دود هم داره و وقتی رد میشه بوی دودش تو دماغت میره ! بی آر تی های ایران رو به اینا من ترجیح میدم ! بیشتر وقت ها هم که سرپا باید بایستی و جای نشستن نیست انگار جمعیتشون توی اتوبوس ها جمع شده ! تاخیر دارن اتوبوس ها و همیشه با 5 تا 8 دقیقه تاخیر میان ! تعداد اتوبوس ها به نظرم خیلی کم هست . به سمت منطقه سفارت ها میرفتیم با یه اتوبوس رفتیم و نیم ساعت اونجا بودیم . موقع برگشتن با همون اتوبوسی که رفته بودیم برگشتیم اونم شلوغ یعنی توی این نیم ساعت هیچ اتوبوسی نرفته بود .
بعضی جاها اصلن آدم نیست ازش آدرس بپرسی . آدم های سرد و خشکی هستن و مثل یخ میمونن . نه نگاهت میکنن نه بهت لبخند میزنن نه حرفی .. تو آمریکا یا کشورهای دیگه باز آدمو که میبینن یا الکی سلام میکنن یا بهت یه لبخندی میزنن !
طرز لباس پوشیدنشون هم خیلی مسخره هست . واقعن به معنای واقعی کلمه جواد هستن . مخصوصن مردهاشون ! خیلی بد لباسن و اصلن شیک پوش نیستن ! خارجی خیلی زیاد میبینی . قد سوئدی ها هم از دم متوسط هست و هم اندازه ایرانی ها تازه ما قدمون به نظرم بلندتر از اینهاست . قد بلند خیلی کم میبینی . قد کوتاه هم زیاد دیده میشه ولی بیشتری ها متوسط هستن .
بچه هاشون خیلی بی ادب و نفهم هستن . توی اتوبوس یا مترو عربده میکشن یا میگوزن یا آروغ میزنن و میخندن و بلند بلند حرف میزنن کسی هم کاریشون نداره اصلن . سگ هم که انگار براشون عروسکه . تو مترو نشستی یهو میبینی در باز شد یه مرده با یه سگ اومد تو باور کنین سگه اندازه گاو و یک متر قدشه , یکی دو بار من که خودم سگ دارم و نمیترسم از ترسم بلند شدم رفتم یه طرف دیگه !
قیمت ها اینجا بیداد میکنه و خیلی گرون هست مخصوصن پوشاک . مواد غذایی هم دست کمی از ایران نداره . مرغ مثلن 4 تیکه رون میشه حدود 65 کرون . همون قیمت ایران تازه ایران ارزون تره که 3 تا مرغ درسته میخری 14 تومن . میوه هاش هم چیز خاصی نداره و قیمتش همون مثل ایران هست . همون چیزای وارداتی که به لطف محموت وارد ایران میشه , همون ها رو هم اینجا میبینی گاهی کمی گرون تر ..
هر چی می گردم لباس ارزون قیمت پیدا کنم نمیشه که نمیشه . یه بسته شورت 3 تایی برای آرتین دیده بودم میخواستم بخرم زده بود 250 کرون . ای تو روحتون ! یه پالتو براش دیده بودم سایز مدیوم چیزی هم نداشت زده بود 1800 کرون ! نصف اینو میدادی تو ایران بهترینش رو بهت میدادن ! کفش هم که فقط به نظر من اکو حرفی برای گفتن داره که اونم نصفشون بدترکیب هستن و قشنگ هاش هم که قیمت خون بابای پادشاه سوئده ! یه کفش دیدم برای خودم خیلی ساده بود و 2800 کرون !!!!!!
طبیعتش هم مثل همه جای اروپاست و قشنگه و چیز خاصی نداره به نظرم . دوبی رو که ما اینقدر مسخره میکنیم شاپینگ سنترهاش خیلی عظیم و پر زرق و برق هست و آدم ساعتها میگرده و لذت میبره ولی اینجا گوزم نداره . یکی از فامیل ها ما رو برده بود شاپینگ سنتر مرکزی استکهلم و اینقدر تعریف میکرد که نگو بعد که رفتیم تو و قیافه های وا رفته ما رو دید گفت : خوشتون نیومد ؟ دیگه نمیدونستم بهش چی بگم ! میلاد نور تهران به نظرم از اون مجلل تر بود ...
یادمه انگلیس که بودم یکی از دوستام اومده بود پیشم و وقتی برده بودمش لندن , وحشت کرده بود از متروهاش و میگفت چقدر بزرگه اینجا . من هی تو دلم میگفتم اینو باش ! انگار تو شهر خودشون مترو نیست . حالا که خودم اومدم سوئد تازه میفهمم این بیچاره از چی وحشت کرده بود . شهری که 3 تا خط متروی فسقلی داره با لندن که 15 تا خط مترو داره و قدم به قدمت ایستگاه و ورودی مترو هست رو مقایسه کنی میفهمی یعنی چی ! اینجا یه بدی هم داره اینه که هر جا میخوای بری نمیتونی با مترو بری و باید یه قسمت رو با مترو بری یه قسمت رو با اتوبوس ! بدیش هم همینه . در صورتیکه انگلیس هر جایی که اراده میکردی مترو داشت و ایستگاه بود .

کلن نظر منو در مورد سوئد بخواهین چه تابستون باشه چه زمستون به لعنت خدا هم نمی ارزه و از من به شما نصیحت برین دوبی والا سنگین ترین ! یه مشروب فروشی هم ما ندیدیم تو این خراب شده . انگلیس باز قدم به قدم یه پاب بود میرفتی یه چیزی میخوردی اینجا هیچی نداره ! مزه غذاهاش هم اصلن جالب نیست . یه روز گفتیم بریم بیرون غذا بخوریم و رفتیم برگر کینگ خوردیم مزه گوشت سگ میداد ! یه طعم بدی داشت . من راستش همبرگرهای گوشت قاطر ایران رو به اون ترجیح دادم !!! یا مثلن ایکآ رفته بودیم و اون هات داگ معروفش . 2 روز توی توالت اطراق کرده بودم ... نمیدونم چه کوفتی داشت تر افتاده بودم ..
هواش هم بدتر از انگلیسه زرت و زرت نشتی داره و هی بارون میاد ! یه روز آفتابه یه هفته ابری . بارونم میاد بیخیال نمیشه ! من نمیدونم این چه مدلشه دیگه . خلاصه که پشیمونم ! یعنی اگه دفعه دیگه بهم مجانی هم بگن بیا برو سوئد , احمدی نژآد یخورم این طرف ها پیدام بشه ... قربون ایران خودم برم که با همه کثافت و نکبتش و حکومت جلادش شرف داره به این کشور دره پیت .. حالا هر چی میخوایین بگین بگین ولی من واقعن بدم اومد از اینجا و امیدوارم این یکماه زود تموم بشه برگردم خونه خودم .



........................................................................................

Friday, October 16, 2009

گرفتن بلیط هواپیما از ایران هم حکایت های خاص خودش رو داره که تو هیچ بقالی ای جز بقالی های ایران پیدا نمیکنی . تلفنی گرفتن که معنی نداره . 2 هفته قبل از سفرمون زنگ زدیم رزرو کنیم ! مشخصات رو پرسید و کپی ویزا و پاسپورت رو هم براشون ایمیل کردم و گفتن چشم و رزرو شد و تمام ! ما هم خیالمون راحت و رفتیم تدارک سفر . هفته بعد زنگ زدیم بهشون که بلیط رو بفرستن برامون و گفتن اصلن شما کی هستین ؟ حالا هی بگو رزرو کردیم , گفتن اشتباه میکنین و ... خلاصه سرتونو درد نیارم آخر مجبور شدیم رفتیم یه آژانس هواپیمایی و مستقیم دو تا بلیط خریدیم . البته بدیش این بود چون هزینه ش رو خود دانشگاه داده بود نمیشد درجه یک رو گرفت و منم مجبور بودم بلیط خودمو کنار خواهرم بگیرم که با هم باشیم .
انتخاب هواپیما هم جالب بود . اولین گزینه نمیدونم چرا همیشه ایران ایر هست !؟ تصور میکنم از بس رو دستشون باد کرده که هر کی میاد فکر میکنن طرف هالو یا ببو گلابی هست که این تابوت پرنده رو بهش پیشنهاد میدن که شانسشون بزنه و بخره ازشون . هواپیماهای خارجی هم اول از همه هواپیماهای عربی رو پیشنهاد میدن مثل امارات و قطر و تازگی ها هم که عربین ایرلاین اوله رو بورس که حتا غذات رو هم باید بخری ازشون ولی سگ همشون شرف داره به ماهان و ایران ایر !!!! هواپیماهای اروپایی مثل KLM و لوفتانزا و بریتیش و ترکیش و فرانس و فلوت و ... هم که شانس بیاری یک در میون چیز خوبی نصیبت بشه . از نظر غذایی و جا دست کمی از هواپیماهای ایرانی ندارن مخصوصن اگه برای کشورهای اسکاندیناوی باشه که مسافر کمه اینها هم هواپیمای فسقلی میذارن ! غذاهاشونم که به لعنت خدا نمی ارزه و همه ساندویچ اونم ماهی یا پنیر یا کالباس ! باز خوبه ایران ایر مثل قهوه خونه و رستوران میمونه از نظر غذایی !!! خلاصه ما هم به خیالمون یه هواپیمای خارجی انتخاب کردیم که از همه محاسنش فقط امنیتش نصیبمون شد و باقی سفر کوفتمون !
ردیف اول بودیم و جا تنگ . خواهرم دم پنجره و منم وسط و یه مرده هم کنار ما سر نشسته بود اینقدر هم تنگ بود که وقتی میخواستیم بلند بشیم هر 3 باید بلند میشیدم تا یکی رد بشه بره دستشویی ! حالا چشمتون روز بد نبینه ما دو تا هم شاشو .. من خودم که هر نیم ساعت باید برم جیش کنم . خیلی هم سعی کرده بودم آب نخورم که کمی دیر به دیر بشه ولی دهنم خیلی خشک بود خلاصه یک ساعت از پرواز گذشته بود که خواهرم صداش در اومد و گفت : شیوا جیش دارم !
- خیر سر عمه ت خب من چیکار کنم ؟
خب بلند شو من برم دستشویی دیگه !
حالا با کلی خجالت به این آقا گفتیم بلند بشه و خواهرم که رفت منم دنبالش . یه صف 10 نفره هم ته هواپیما تشکیل شده بود برای جماعت شاشوها ! خلاصه یه 15 دقیقه ای معطل شدیم تا نوبتمون شد . توالتش هم بدتر از صندلی ها ! یه وجب . فقط میتونستی بشینی و جای اضافی وجود نداشت ! خلاصه اومدم و دوباره آقا رو بلند کردیم و نشستیم سر جامون . دهنم اینقدر خشک بود که دیگه گفتم جهنم و 2 تا آبمیوه گرفتیم و خوردیم . تو این فاصله هم چراغها رو خاموش کردن که یعنی بخوابین و این آقا هم انگار فقط منتظر همین بود چراغ خاموش نشده دیدم خر و پفی میکنه بیا و ببین ! آرتین رو مچل میکردیم و بهش میگفتیم تراکتور ! کل هواپیما داشت میلرزید از خرخرهاش ! آقا بیست دقیقه نشد جیشم گرفت . خواهرم هم از اونور که بلند شو بریم . بهش گفتم این خوابه ! گفت خب بیدارش کن ..
منم کمی تکونش دادم و آروم گفتم آقا آقا ! ببخشید .. ولی انگار نه انگار تکونش میدادی انگار خوابش عمیق تر هم میشد ! خلاصه نیم ساعتی صبر کردیم و من دیگه حس میکردم چشمام زرد شده .. آخر یه تنه محکم بهش زدم و پرید از خواب و بهش گفتم : ببخشید میخواییم بریم دستشویی ! اخم کرد و بلند شد و رفتیم . موقع برگشتن بهش گفتم آقا ما تند تند میریم دستشویی شما برین دم پنجره بشینین که اذیت نشین ! خیلی عصبانی گفت من همین جا میشینم . تو دلم گفتم به تخمای آرتین حالا یک بلایی سرت میاریم که اصلن بری جاتو عوض کنی !
خلاصه کنم تو 5 ساعت و نیم پرواز , ما نزدیک 20 دفعه اینو هی بلند کردیم رفتیم شاشیدیم و آخرین دفعه که برگشتیم دیدیم خودش رفته دم پنجره !!!!!!!!!!! برنامه های هواپیما هم خیلی جالب بود . هر کانالی رو که میزدی فیلم سکسی بود یا لب میگرفتن یا رو هم افتاده بودن .. مرده هم زیر چشمی هی ما رو نگاه میکرد آخر هم از خیرش گذشتیم ! صد رحمت به امارات . چقدر جا دار و بزرگ و دلباز هست و چه سرویس خوبی ...
توی ....... هم یه توقف یکساعته داشتیم و بعد هم به سمت سوئد پرواز کردیم . این هواپیمای دوم هم بدتر از اولی . یه جت فسقلی بود و تنگ ! البته خوبیش این بود که 2 ساعت بیشتر نبود زمانش . خلاصه تا برسیم کلی ماجرا داشتیم .
از فری شاپ یه ویسکی گرفتم برای خودمون و یه ادکلن برای آرتین و 2 تا هم عطر برای خودم و کمی هم شکلات برای رایان و رفتیم بیرون . دم در یه آقایی تابلو به دست اسم خواهرم رو نگه داشته بود و از طرف دانشگاه اومده بود دنبالمون و رفتیم باهاش تا هتل محل اقامتمون ...

دفعه بعد درباره این سوئد خراب شده مینویسم !



........................................................................................

Wednesday, October 14, 2009

یه ضرب المثل سوئدی – ایرانی میگه : آدم عاقل زمستون سوئد پیداش نمیشه ! خب این مثل برای آدمهای عاقل گفته شده نه روان پریش هایی مثل من ! البته باور کنین من اگه یک درصد هم میدونستم با چنین وضعیتی مواجه میشم , کونم میخندیدم این طرف ها پیدام بشه !!!!! قصدم تنها همراهی خواهرم بود برای تکمیل یه دوره دانشگاهی یکماهه که گرفته بود و میخواستم منم همراهش باشم و مدتی از خونه و جریانات ایران به دور چون تو این مدت واقعن روحم خسته شده بود و داغون بودم . اما به قول معروف چی میخواستیم و چی شد :
همین الان که دارم مینویسم توی هتل با سرمای 6 درجه زیر صفر بیرون اتاق نشستم و یه پلیور بافتنی و یه پتو روی دوشمه و جوراب و شلوار گرم کن هم پام و از سرما دارم میلرزم ! تو این خراب شده نمیدونم حکایت چیه که دولت برای آدم ها دمای همه چیزو تعیین میکنه ! صد رحمت به کشور خودمون که پیچ شوفاژ رو تا ته باز میکردی و درجه موتورخونه رو هم میذاشتی روی 80 و با تاپ و شلوارک تو سرمای زمستون تو خونه راه میرفتی ... آدم اینجا میاد تازه میفهمه چه چیزایی تو کشور خودش داشته و قدر نمیدونسته !!
به هر حال , سفر کوتاه مدتی هست و برای یکماه اومدیم اینجا . دلم میخواست اونهایی که وبلاگمو میخوندن تو سوئد میتونستم ببینم ولی مثل اینکه بیشتر ایرانی ها گوتبرگ هستن و توی استکهلم کمتر اقامت دارن , از دریا هم ممنونم برای لطفش ولی متاسفانه فقط تو استکهلم اقامت داریم و جایی نمیتونیم بریم . تنها کسی رو که فکر کنم بتونم ببین خسن آقا باشه و باید یه شب سرش خراب بشیم و از دست پختش بخوریم ! " حالا میاد فحش خوار مادر بهمون میده " :) به هر حال ایرانی بودن و چترباز بودن ...

آرتین وقتی فهمید که من و خواهرم میخواییم بریم سوئد از خوشحالی داشت میمرد . ولی وقتی فهمید که قرار نیست بچه رو با خودم ببرم و تنها میرم , فکر میکنم اون شب تا صبح 99% موهای بدنش ریخت , دیگه به سرش نکشید !!!! تا یکهفته هم کارمون دعوا بود که من بچه داری بلد نیستم و خواهش و التماس که منو با این جانور تنها نذار !!! البته بیچاره حق هم داشت و هیچ کس بحز خودم با رایان نمیتونه کنار بیاد و درکش کنه ! تمام شرارت های من به این بچه انگار از عالم غیب ارث رسیده و 10 برابر هم جهش ژنتیکی در این مورد داشته و شده یه پدیده !!! خلاصه تا روزی که بلیط ها رو گرفتیم آقا فکر میکرد شوخی میکنم وقتی دید توی بلیط اسمی از رایان نیست , مثل شیر برنج وا رفت ! به هر حال نمیتونستم هم ببرمش چون مدرسه داشت .. از طرفی هم خیلی دلم میخواست یه مدت این دو تا با هم باشن و آقا بفهمه که من تو خونه چی میکشم که هر وقت میاد خونه نگه وااااااااااااااای مردم از خستگی و تو که همه ش خونه هستی و چه می فهمی کار بیرون و مردونه (!) یعنی چی .. تف ! بازی کردن با کامپیوتر تو حجره باباش و پول شمردن شده کار مردونه ...
هر چند ته دلم خیلی هم نگران این دو تا بودم چون آرتین یه آدم گیج و ویج و سر به هوایی هست و رایان هم وقتی کسی بهش توجه نمیکنه شرارت های وحشتناکی خلق میکنه که 50 نفر آدم هم نمیتونن جمعش کنن ! از طرفی هم رابطه احساسیش با آرتین خیلی افتضاحه و تاثیر پذیریش از اون هم زیاد و هز چی اخلاق بد داره زرتی ازش میگیره ! قضیه شاش کردن و ... رو که حتمن خوندین ! خلاصه هر چی که میگذشت من بیشتر نگران تر میشدم و رایان بیشتر خوشحال تر میشد و آرتین هم بیشتر غمگین تر . البته دلیلش رو میدونستم چون وقتی بچه سرش خراب بود آقا دیگه نمیتونست با دوستاش بره الواطی و ولگردی یا داشاق پارتی راه بندازه و بقول معروف عشق و حال کنن دور از چشم من و مجبور بود دائم مراقب بچه باشه ! خلاصه با همه این ها آماده شدیم و بالاخره موقع رفتن رسید . از دو روز قبلش دائم داشتم تو گوشش میخوندم که چیکار کنه و چیکار نکنه نزدیک 25 ورق هم پرینت کرده بودم از کارهایی که باید میکرد و .... یه خانمی رو هم برای یکماه استخدام کرده بودم که بیاد براشون غذا درست کنه و خونه رو مرتب کنه و لباسها رو بشوره و ... و صد البته یه مادر فولاد زرهی بود که حشری ترین مردها هم با دیدنشون آغا محمد خان میشدن و احتمال اینکه به آرتین تجاوز بشه بیشتر بود تا آرتین ترتیب اونو بده !!! یه پیرزن اخموی فمینیسم که مرد رو کلن موجود اضافی و اشتباه خلقت در کره زمین میدونه ...
شب رفتن هم مادر آرتین که فکر کرده بود مثل سری قبل که چریکی از دستشون در رفتیم و رفتیم انگلیس و پسر گهش رو نتونست ببینه , این دفعه هم میخواهیم همینطوری بریم , غافل از اینکه پسر جونش همین جا باید بمونن , با تمام قبیله شون ریختن سرمون و چنان قشون کشی ای کرده بودن بیا و ببین . بعد که فهمیدن فقط خودم میرم باور کنین دو دقیقه نشد همشون بلند شدن و رفتن و مادر آرتین هم دم در گفت : پسر از فردا بیا پیش ما !!!!!! بعد از رفتنش تهدید منم شروع شد که وای به حالت بچه منو ببری خونه ننه پتی یاره ت و من برگردم تخماتو ریس میکشم میندازم گردنت و میرم یه گونی خیار چمبر میخرم و دونه دونه میکنم تو کونت تا بمیری !!!! اونم قسم و آیه که به خدا نمیرم و برم هم تنها میرم وقتی رایان مدرسه ست ! منم برای اطمینان بیشتر گفتم دو زار پول هم برات نمیذارم و همه پول ها رو میذارم پیش خاله مادرم و هر وقت پول لازم داشتی اول گزارش روزانه بهم میدی و بعد من زنگ میزنم میری پول میگیری ....
خلاصه تا فرودگاه ما فقط دعوا داشتیم و داد و بیداد و راننده تاکسی هم هی میانجی میشد و .. آخرم حرف شد حرف من و آقا دست به چیز موند !
خوشبختانه تو فرودگاه مشکلی پیش نیومد و از نظر بازرسی و ایراد گرفتن به چمدون مشکلی نبود بر خلاف گذشته ! دفعه قبل که می اومدم ایران همیشه جمدونم رو میگشتن و میگفتن بمب داری ؟ از بس که لوازم الکترونیکی تو چمدون داشتم و سیاه بود همیشه هاهاها ..
این هواپیمای ما هم حکایتی داره که باید بنویسم .. فعلن باید بریم صبحانه بخوریم و بعد هم بریم شهر .. تا بعد !



........................................................................................

Tuesday, October 13, 2009

اینجا استکهلم , صدای آزادی ....

دوستانی که ساکن استکهلم هستن اگه دوست دارن بهم اطلاع بدن تا با هم دیداری داشته باشیم . خوشحال میشم ببینمشون .
به زودی مطلب میذارم , کمی سرم شلوغ هست . به کوری چشم بدخواهان هم از اون خراب شده اوندیم بیرون و امیدوارم دیگه برنگردم !!!!!

به زودی ....



........................................................................................

Wednesday, September 30, 2009

چند کلمه حرف حساب سیاسی :

آقا ما هی نمیخواییم سیاسی بنویسیم ولی نمیشه ! این اخبار رو که میبینی و میخونی و میشنوی یه چیزایی روی دلت قلمبه میشه که اگه بیرون نریزی , دچار جنون میشی !

ماجرای هووو شدن مسئولان ارشاد و بازیگران سینما و تلویزیون رو که همگی شنیدن ! من یه پیشنهادی دارم برای اون دسته از بازیگرانی که هزار چهره هستن و صدها شغل ریز و درشت دارن و پولهای کلانی هم پارو میکنن بدون اینکه مو لای درزش بره و بعد در همایش های خاص (!) مثل دیدار با رهبر و .. شرکت هم میکنن و پشت سرش نماز میخونن و بعد با افتخار در جمع مردم ظاهر میشن به این نیت که مردم ازشون قدردانی میکنن ولی یهو از عجایب روزگار لحن مردم از هورا به هووو تغییر میکنه ! اینجا من پیشنهاد میکنم که از این به بعد کسانیکه میخوان از صدقه سر دولت و سیاست و طرفداری از اره اوره و شمسی کوره هایی که مردم پشتیبانشون نیستن نون بخورن , سعی کنن این حمایت هاشون رو مثل گذشته زیر زیرکی و مخفیانه انجام بدن چون پا گذاشتن روی احساسات مردم و رفتن توی حافظه مردم کمترینش طرد شدن از سوی مردم هست ! فرقی نمیکنه بازیگر باشی , رئیس باشی , آقا (!) باشی , هنرمند باشی , دانشمند باشی , هر کوفتی باشی . وقتی مردمی نباشی به درد لای جرز در مستراح هم نمیخوری ...

این ماجرای برنج های زهرآگین مدتیه مردم رو گذاشته سر کار ! برنج ایرانی که قیمتش سر به فلک کشید و به نرخ هر کیلو 5 هزار تومن به فروش رسید , یه نابغه ای پیدا شد و گفت خب ما که نمیتونیم مافیای داخلی رو کاری بکنیم پس بیاییم برنج از خارج وارد کنیم مثل میوه و سایر محصولات تا قیمت شکسته بشه . همین کار رو هم کردن و سیل برنج های باسماتی به ایران سرازیر شد ! برنج هایی با بهترین کیفیت ولی بی عطر و بو و خاصیت که فقط ظاهر دلفریب داشت و شکم پر کن خوبی بود ! قیمت ها اونقدر پایین اومد که این برنج های به ظاهر اعلا به قیمت هر کیلو 1700 تومان به فروش رسید ! مردم هم خروار خروار خریدن و هنوز هم میخرن ! کسی هم از خوردن این برنج ها نه به لقا الله پرتاب شد و نه بیمار شد ! ولی نکته جالب این بود که زمانی این برنج ها سمی اعلام شدن که چند روز قبلش خبری منتشر شد که برنج های کشاورزان ایرانی که قیمت خون آدمیزاد روش هست داره توی انبارها میگنده و فاسد میشه و تازه برنج های برداشتی امسال هم بهشون اضافه میشه و خریدار نیست ! بعد یهو باز یه آدم نابغه ای زد به سرش که بگه آقا برنج های خارجی همه سمی هستن تا مردم برن برنج ایرانی بخرن ... حالا راست و دروغش پای کسی که ادعا کرده ولی مساله اینه که برای مردم در این دوره زمونه پول مهم تر از سلامتیه ! حالا هی بگو سمیه ! اصلن بگو توش سیانور داره .. شکم گرسنه مگه دین و ایمان سرش میشه ؟ والا...

این روزها بیماری رئیس جمهور تقلبی ایران خیلی به چشم میزنه . تا 4 سال پیش و قبل از تقلب انتخاباتی همه مردم فکر میکردن که رئیس جمهور ایران چیز خور شده و جفنگیاتی که میگه بخاطر اونه ولی بعد از ماجرای تقلب و صحبت هایی که از حلق این مردک به گوش میرسه , مردم ایران کم کم متوجه شدن که نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است .. این آقا هم باور کنین دیوانه و روانی نیست که مثلن میاد میگه دور سر من هاله نور بود یا میره دم چاه میشینه و خلوت میکنه و صدها هزار مساله دیگه ! اینطور که متخصصان کشف کردن آقا محموت (!) دچار چند بیماری جدی شدن یکی مشکل بینایی پیدا کردن که نمونه اون سازمان ملل هست که صندلی های خالی رو آدم دیدن ! مشکل بعدی مشکل شنیداری و آلزایمر پیدا کردن که تمام صحبت هایی که در جامعه هست رو برعکس برداشت میکنن و معکوس بیان میکنن . البته شاید بقول سریال شبهای برره ایشون از افعال معکوس استفاده میکنن که مثلن بفرمایین داخل یعنی گورتو گم کن و ... !!!!!! یا مردم رو خس و خاشاک میبینن و یا تظاهرات میلیونی مخالفان رو چند صد نفر میبینن و مخالفت با خودش رو حمایت از خودش میدونه ! به هر حال بیاییم همگی برای شفای آقا محموت دست به دعا برداریم و دعا کنیم خداوند بیماران و دیوانگان را شفا بدهند .. آمین !

این روزها شکایت کردن خیلی رونق گرفته . این میرزا بنویس های کنار دادگستری هم نونشون توی روغنه . تازگی ها بعضی هاشون کاغذ نوشتن کنارشون و روش نوشتن : شکایت از میر حسین موسوی پذیرفته میشود ! آدم واقعن لذت میبره از این همه قانونمندی شهروندان ایرانی . من پیشنهادم به شما امت شهید پرور اینه که برین از میرحسین موسوی شکایت کنین تا مشکلاتتون حل بشه برای نمونه براتون مینویسم :
- اگه مورد ضرب و شتم اونهایی قرار گرفتین که لباس هاشون فقط مال خودشون بوده برین از موسوی شکایت کنین !
- اگه گاردی ها و بسیجی ها اتومبیلتون رو زدن داغون کردن , از موسوی شکایت کنین !
- اگه تورم و گرونی هست از موسوی شکایت کنین !
- اگه هواپیماها سقوط میکنن از موسوی شکایت کنین !
- اگه به شبکه مزدور بی بی سی فارسی و یا شبکه VOA معترضین از موسوی شکایت کنین !
- اگه از اون کارای بد بد با بچه و پدر و مادرتون توی هتل های لوس کردن , از موسوی شکایت کنین !
افزايش قيمت‌ها، رکود بازار مسکن، آتش‌سوزى تالاب گندمان، تخريب سى‌و سه پل اصفهان، گسترش آنفلوآنزاى خوکي، سقوط هواپيماهاى مسافربري، مصادره بوعلى سينا توسط دولت ترکيه، اختلافات خانوادگي، انحصار وراثت و دعوای شوهر ننه تون با مادرتون و باردار نشدنتون و خلاصه هر چیزی که به ذهتون میرسه, میتونین از میر حسین موسوی شکایت کنین . بعدن مهدی کروبی هم اضافه میشه !

مبارزه با نمادهای سبز این روزا شدت زیادی گرفته و آدم نمیتونه حتا سبزی خوردن هم بخره مبادا ببرنش کهریزک ! میوه فروش محلمون میگفت خانم اگه اوضاع همینطوری پیش بره از فردا دیگه کشاورزا خیار هم نمیکارن ! گفتم چرا ؟ گفت آخه رنگش سبزه , دراز هم هست ممکنه فردا مردم معترض بجای پارچه های سبز خیار دست بگیرن و بگن این تو کون متقلب !!!!! جلل الخالق ... خیار هم که میدونیم هم سبزه هم درازه در نتیجه هم میتونه یک سلاح سرد باشه و هم یک نماد سبز رنگ ! فردا هم فلان مسئول نظامی میتونه ادعا کنه که انقلاب جالیزی هم به راه افتاد و خر بیار باقالی بار کن .. راستی باقالی هم سبزه ها ...

باز شدن دانشگاهها هم شده قوز بالا قوز برای حکومت ! توی فصل تابستون مسئولان خیلی خوشحال بودن که یه مریضی جدید به اسم آنفولانزای خوکی پخش شد توی جهان و تصور میکردن به زودی همه ایرانی ها این مریضی رو میگیرن و دانشگاهها و مدارس تعطیل میشه ! ولی فراموش کردن که تو ایران تابستون بود و سرما خوردگی چندا شیوع پیدا نکرد . هر چی هم تلاش کردن دانشگاه رو ببندن نشد که بشه ! آخرش هم از اون چیزی که میترسیدن سرشون اومد و هنوز درهای دانشگاه باز نشده , دانشجوها داد و بیدادشون رفت آسمون ! بهانه هم که شکر خدا اینقدر زیاد داریم که مجالی به بهانه های سیاسی نمیرسه ! غذای خوب , خوابگاه عالی , رفتار مناسب با دانشجو , دانشجوی بازداشتی , ماه و ستاره دادن به دانشجوها , کمیته های انظباطی و خیلی چیزهای دیگه که باعث میشه دانشجوها قلقلکشون بیاد !!!!

نصب دوربین مدار بسته توی مدارس از ابتدایی گرفته تا دبیرستان نکته مهم و جالب دیگه ای بود که این روزها هی تکذیب میشه هم گفته میشه ! راستش باید خیلی به مردم ایران افتخار بکنیم که اونقدر فهم و شعورشون بالا رفته که حتا یه دانش آموز ابتدایی هم میتونه خطری برای نظام باشه که حتا توی کلاس درس و راهروهای مدرسه و روم به دیفال , توی مستراح مدرسه هم دوربین مدار بسته میذارن تا مثلن مراقب امنیت دانش آموزان باشن . معلوم نیست حکومتی که تو روز روشن بچه های مردم رو میدزده و هزار و یک بلا سرشون میاره چرا یهو اینقدر دلسوز شده که تا توی توالت بچه ها هم دوربین زده تا مراقب سلامتیشون باشه ! البته باید مراقب این مساله هم باشین که از فردا یهو فیلم بچه هاتون توی اینترنت پخش نشه در حال پی پی کردن و جیش کردن و دودول بازی و یا در مقاطع دبیرستان در حال کارهای مستهجن ...

ماه رمضون امسال هم خیلی جریان جالبی داشت که باید ازش تعریف بشه ! هر سال ماه رمضون که میشد قیمت همه چیز میرفت پایین تا روزه داران محترم در رفاه و با فراق بال به امورات اخروی بپردازن ! ولی امسال طبق آمار تعداد روزه گیرها هم افت شدیدی داشت . یک دسته چون با دولت پدر کشتگی پیدا کردن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون از نون خوردن افتادن اصلن روزه نگرفتن ! یک عده چون زیر خط فقر بودن و یک وعده بیشتر غذا نمیخوردن در طول سال , روزه نگرفتن چون همیشه روزه بودن اتوماتیک ! یک عده هم چون همه بلاهایی که سرشون اومده مقصرش رو خدا میدونستن , با خدا لج کردن و روزه نگرفتن ! یک عده هم که زیر بقا بودن و با هوا و آب زنده بودن , اومدن روزه بگیرن که ریق رحمت الهی رو سر کشیدن و معلوم نیست شهید شدن یا چی ؟ خلاصه که ماه رمضون امسال تعداد مومنین خیلی کم بود و مردم ترجیح دادن بیشتر بخورن تا بیشتر جون داشته باشن برای زنده موندن و بقا در آینده تاریک روشن پیش رو !!

عید فطر همیشه در ایران جنجالی بوده . ما قسم خورده بودیم ایرانی بودن خودمون رو ثابت کنیم و وقتی عرب ها هلال ماه رو میدیدن ما همیشه یک روز بعدش میدیدیمش ! اما امسال قضیه فرق میکردن . اول آقا دیدن بعد عرب ها دیدن بعد مراجع تقلید ما دیدن ! آخرش هم معلوم نشد که عید فطر کی بود و کی شد ! یک دسته خیلی کم روزی رو که حکومت اعلام کرد عید گرفتن , همه مردم از تعطیلی این روز لذت بردن , نصف بیشتر مردم از لج حکومت روزه گرفتن و فرداش رو عید گرفتن , یک عده هم منتظر مراجع تقلیدشون شدن و به گفته اونها عید گرفتن و این نشون میده که در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی , همه مردم با هم متحد و منسجم هستن طوریکه هر کسی خر خودش رو میرونه !!!!!!!

مساله هسته و تخم و بیضه و اتم و موشک هم که این روزها شده نقل و نبات ! از تاکتیک های حکومت ما یکیش اینه که درست وقتی که میخواهیم تحریم بشیم در سازمان ملل و سازمان ملل و کشورهای غربی بهانه ای برای تحریم ما پیدا نمیکنن , دیپلماسی خارجی ما این بهانه رو همیشه با گشاده دستی به دستشون میده تا ما رو تحریم کنن . مثلن درست زمان اجلاس 5 بعلاوه یک و دو سه , یهو یه مرکز اتمی جدید رو بهشون معرفی میکنیم و بعد هم پشت سرش هر چی موشک داریم ول میدیم هوا تا غربی ها نفس راحتی بکشن و مثل آب خوردن ما رو تحریم کنن ! بیخود نیست که معاون آقا محموت ما که یه زمانی گفته بودن ما با مردم اسرائیل مشکل نداریم و دوست و برادر هستیم , چنین حرف هایی زدن ! آخه با این کارها ما بیشترین خدمت رو داریم به اسرائیلی ها میکنیم و اونها رو در جهان اسلام و مخصوصن بین عرب ها سر افراز و سر بلند میکنیم و بدبخت عرب ها که موندن اسرائیل دشمنشون بود یا ایران ؟!!!!

مساله تحریم بنزین هم نکنه ای بود که باید بهش میپرداختم . کتاب تن تن در سرزمین طلای سیاه رو اگه دیده باشین ماجراش شبیه به ماجرای بنزین های ماست . یه بنزینی اختراع میشه که باعث میشه ماشین ها موتورشون منفجر بشه و ... تو ایران ما هم این روزها تعمیرگاههای ما شده پر از ماشین هایی که مشکل اصلی اونها رو نوع بنزین های بسیار مرغوب (!) چینی و ونزوئلایی تشکیل میدن !! حالا وای به اینکه تحریم بشیم و خودمون بخواهیم بنزین تولید کنیم !!! احتمالن این دفعه بجای آتش گرفتن موتور و یا خراب شدن موتور ماشین ها , با همون انفجار روبرو بشین !!!!



........................................................................................

Saturday, September 26, 2009

اول مهر :

از هشت سال پیش که شروع به نوشتن وبلاگ کردم تا به امروز , هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که توی این وبلاگ از مدرسه رفتن بچه خودم هم مطلب بنویسم . همیشه نوشته ها در مورد احساسات خودم از روز مدرسه و حال و هوای مهر ماه بود و پارادوکسی از دلتنگی و خوشحالی از اینکه دیگه مدرسه نمیرم و ای کاش بازم مدرسه میرفتم بود !!!! حالا هم قرعه افتاد به بچه خودم و کارم در اومده حسابی . تا همین پارسال مهد کودک میرفت و امسال نوبت مدرسه رفتنش شد .. البته مدرسه رسمی و اجباری نه و پیش دبستانی .. ولی بازم همون حال و هوای مدرسه رو داره و بچه ها رو برای مدرسه رفتن آماده میکنه . آقا رو نوشتیم دوره پیش دبستانی غیر انتفاعی و 850 هزار تومن هم برای 6 ماه اول از ما پول گرفتن تا بچمون رو برای دبستان آماده کنن خیر سرمون . یاد بچگی خودم که می افتم دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار !!! حالا وقتی بچه های امروزی و پدر و مادرهایی مثل خودم رو می بینم تو دلم به خدایی که منو سی و چند سال زودتر متولد کرد کلی فحش میدم که کاش ننه بابای ما هم اینطوری بودن و ما هم این زمان به دنیا می اومدیم نه عهد بوق . همه مادرها دستشون دوربین دیجیتال یا هندی کم های فیلم برداری بود و داشتن از مدرسه رفتن بچه هاشون فیلم و عکس میگرفتن . سر و وضع بچه ها رو هم که نگاه میکردی , از هیکل خیلی از آدمهای امروزی بیشتر ارزش داشتن .. کفش و لباسی که پوشیده بودن نصف شهریه پیش دبستانیشون بود ! بچه هایی هم که گریه میکردن , صد نفر دورشون جمع شده بودن و قربون صدقشون میرفتن و تازه خانم روانشناس مدرسه هم مرتب بهشون سر میزد و به مادرها دستوراتی میداد که چطور رفتار کنن با بچه ! اونوقت دوره من بدبخت ..
یادمه وقتی خودم هم بچه بودم دو سال به مهدکودک رفتم . اولین روزها رو هنوزم یادمه که چقدر گریه میکردم و مادرم رو میخواستم ولی کسی به گریه هام اهمیت نمیداد و من یه گوشه نشسته بودم و اشک میریختم و کسی محل سگ هم بهم نمیذاشت و اینقدر گریه کردم تا صدام دیگه در نمی اومد . بعدن یادم نیست چطور شد که عادت کردم و برام عادی شد .. وقتی هم که به مدرسه رفتم , دیگه برام عادی بود و بجای اینک گریه کنم , شاد و خندون بودم . کسی هم نه عکسی از ما گرفت و نه فیلمی , اصلن از این خبرا نبود .. دوربین سوپر هشت قراضه اوج تکنولوژی زمان ما بود که تازه با آپارات هم فیلم هاش رو میشد دید و تازه کسی هم از این قرطی بازیها در نمی آورد ! حالا این بچه های امروزی کجا و ما کجا ...
این بچه تخس ما هم انگار نه انگار ! به تخمش هم نبود که از من جدا میشه و هر لحظه منتظر بودم بزنه زیر گریه و مثل خودم کولی بازی در بیاره ولی آقا انگار از خداش هم بود . یه بوس بهم داد و پرید رفت توی حیاط مدرسه . یهو کلی دلم گرفت و احساس تنهایی کردم و بغض ته گلوم رو گرفت ! برعکس شده بود بجای اینکه اون گریه کنه کم مونده بود من بزنم زیر گریه . دلم نمی اومد برم و نیم ساعتی پیش مادرای دیگه ایستادم و بعد هم برگشتم خونه .
موقع غذا پختن توی آشپزخونه هم مثل احمق ها هی اشک میریختم و بی صدا گریه میکردم و انگار چیزی از قلبم کنده شده بود . حالا انگار نه انگار صبح تا ظهر همیشه مهد کودک میرفت و عصرها هم کلاس زبان و شنا و کاراته و کوفت و ... عین خیالم هم نبود ولی نمیدونم چرا این دفعه اینقدر دلم گرفته بود و حساس شده بودم ! ظهر که شد تند تند مانتومو پوشیدم و پریدم از خونه بیرون تا زودتر برسم مدرسه . وقتی اومد دم در انگار دنیا رو بهم داده باشن , کلی خوشحال بودم و دلم آروم گرفت . تا برسیم خونه سرمو خورد از بس حرف زد . یاد خودم افتادم و روز اول مدرسه که دست چپ و راست رو بهمون یاد داده بودن و وقتی با مادرم بر میگشتیم خونه , مدام دست چپ و راست رو بهش توضیح میدادم !
خنده داره ولی انگار روال زندگی هیچ وقت نمیخواد عوض بشه . فقط این ظاهر و نمای زندگیه که تغییر میکنه ولی اصل همیشه یکیه .

خلاصه چند روزیه که آقا میره مدرسه و منم دارم کم کم عادت میکنم به نبودش . چند تا هم دوست پیدا کرده و منم با مادر دوستهاش دوست شدم و با هم تا یه مسیری میریم خونه . همون اتفاقی که دوران کودکی خودم افتاد . با چند تا دختر دیگه دوست شدم و مادرم هم با مادرهاشون دوست شد و سالها با هم رابطه و رفت و آمد داشتیم و حالا همین اتفاق هم برای بچه خودم و خودم اتفاق افتاده ! هر چند پیش دبستانی خیلی با دبستان فرق میکنه ولی فعالیت هاش به نظرم خیلی جالبه و برای آماده کردن بچه های امروزی ضروریه . توی پیش دبستانی روی خلاقیت بچه ها کار میکنن و میتونن حسابی بازی کنن . کاردستی باید درست کنن . خلاقیت تصویری و تجسمیشون رو پرورش میدن . کلاس های سفالگری و نقاشی و ساخت اشیا با کاغذ رنگی و کامپیوتر دارن . هر هفته یکبار گردش در طبیعت دارن . آموزش گل کاری مثل کاشت لوبیا و چمن و تخم گل و ... دارن . هر هفته یک حیوون زنده رو میارن و بهشون کلی مطلب یاد میدن . روی تغذیه خیلی جدی کار میکنن و یک روز در میون برای مادرها کلاس میذارن و یکساعت درباره خوراکی هایی که باید به بچه ها بدیم بهمون آموزش میدن و همینطور خانم دکتر روانشناس کودکان هم در مورد رفتار با بچه ها کلی مطلب بهمون یاد میده . آموزش ریاضی در حد خیلی ابتدایی و فقط با اشیاء رو دارن و همینطور هجی کردن کلمات بصورت خیلی ساده و همینطور ورزش و آموزش سازهای موسیقی و کلی برنامه دیگه که زمان ما خوابشون رو هم نمیدیدیم !
وقتی این ها رو با زمان خودم مقایسه میکنم خنده م میگیره ! ما اگه این امکانات رو داشتیم چیزی تو مایه های پرفسور حسابی میشدیم . هر چند با توجه به پیشرفتی که دنیا کرده و در عصری زندگی میکنیم که مربوط به اتم و فضا و نانو و کامپیوتر هست , باید هم به بچه ها از سن کم چنین آموزشهایی داده بشه !!!!!!!!! مدتیه دارم فکر میکنم که اگه همینطور پیش بره تا 3-4 سال دیگه دچار بیسوادی شدیدی در مقابل پسرم میشم مگه اینکه منم پا به پای اون مدام یاد بگیرم . خلاصه که کارم حسابی در اومده و سرم حسابی شلوغه . مدام تو اینترنت باید بگردم و روش های جدید تربیتی و آموزشی پیدا کنم و از اونطرف هم بعد از مدرسه باید کلی با آقا سر و کله بزنم در مورد چیزهایی که یاد گرفته و با صبر و حوصله به حرفهاش گوش بدم تا چیزهایی که یاد گرفته رو برام تعریف کنه و ... عصر که میشه مغزم دیگه سوت میکشه !!! یکساعتی باید بخوابم وگرنه دیوانه میشم . کارهای خودم و خونه هم که قوز بالا قوز و فرصت سر خاروندن دیگه ندارم . تازه خانم روانشناسشون پیشنهاد دادن که تک فرزندی خوب نیست و مادرهایی که همین یه بچه رو دارن بهتره یه جانور دیگه هم به دنیا بیارن تا تک فرزند لوس و ننر و از خود راضی بار نیاد و از تنهایی هم در بیاد ! یکی نیست بهش بگه ما تو همینش هم موندیم , وای به دومی !!!!!!



........................................................................................

Saturday, September 19, 2009

ماه رمضون پر ماجرا :

میدونین چیه ؟ من آخرم نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟ صد دفعه هم گفتم که من این کامپیوتر رو بطور موقت میخوام و بعد همون مک خودمو یا درست میکنن یا نو میخرم ! به هر حال , فعلن دارم با لپ تاپ آرتین کار میکنم . اینقدر این مردها چندش آورن که حد نداره , آقا میشینه پای کامپیوتر و دست میکنه تو دماغش و دو سه دور میچرخونه و بعد هم با همون انگشت ها میره رو صفحه کلید کامپیوتر .... الان که نشستم دارم تایپ میکنم , دستکش یکبار مصرف دستم کردم و تازه بازم چندشم میشه به این کامپیوتر گندیده آقا دارم دست میزنم که توش پر از ویروس هست ! از موضوع پرتاب نشیم :

این ماه رمضونی بر خلاف همه سالهای دیگه برای من خیلی سوت و کور بود . انگار مردم همه ضد دین شدن و کسی نه روزه میگیره نه اهمیتی به ماه رمضون میده البته بدبخت ها حق دارن . اونهایی که زیر خط فقر هستن , همون یکی دو وعده بیشتر نمیتونن غذا بخورن و نصف سال رو روزه میگیرن و اگه بخوان روزه بگیرن که فاتحشون خونده ست . اونهایی که زیر خط بقا هستن هم که 365 روز سال رو روزه هستن و بخوان روزه بگیرن به لقا الله پرتاب شدن . میمونه مردم طبقه متوسط که عاقل شدن و دیگه سمت این چیزا پیداشون نمیشه . یه عده مرفه بی درد هستن که یا دمشون به دولت وصله و مجبورن (!) روزه بگیرن و یا یک عده خل و چل روان پریش مثل خاله مادرم که دچار یاس فلسفی شدن و با عقاید خر در چمنشون هم ضد دین هستن و هم مذهبی یک عده هم برای لاغر شدن روزه میگیرن و یک عده انگشت شمار هم خر مذهب داریم مثل همین همسایه حزب الهی ما که سرب داغ تو کونشون بریزی بازم روزه میگیرن و روزه گرفتن براشون عادت و وظیفه ست .
مادر آرتین هم هر سال ماه رمضون ما رو چند بار دعوت میکنه افطاری خونشون که منم از هر 10-15 دفعه شاید رضایت به یکبارش بدم اونم فقط بخاطر آرتین , وگرنه به من باشه پامو خونه این زنیکه جادوگر پلید نمیذارم . امسال خواهرم هم با ما بود و اونم برداشتیم با خودمون بردیم . بماند که از 24 ساعت قبلش داشتم تو گوشش روضه میخوندم که چطور رفتار کنه و چیکار کنه و چیکار نکنه ! معمولن افرادی که از سن کم تو خارج بزرگ میشن ساده لوح و پخمه بار میان و با ما ایرانی های وطنی تومنی چند میلیارد فرق دارن و پدر سوختگی و هفت خطی ما رو ندارن . خیلی رک و صادق هستن و در عین حال حساس . منم از چیزی که وحشت داشتم این بود که مبادا مادر آرتین انگشت بذاره رو خواهر من و بخواد شوهر براش پیدا کنه ! چیزی که خیلی تو این مراسم و مجالس مد هست !!!
حاج آقا , بابای دزد و پدر سوخته آرتین هم اینقدر پول داره که نمیدونه چیکارشون کنه و برای نمیدونم تفریحه یا چی که هر سال دهها مراسم به بهانه های مختلف میگیره تا این پولش رو یه جوری خرج کنه و حالا شهرت برای خودش کسب کنه یا ویلا و باغ آخرتش رو آباد کنه و هر چی .. اونوقت همین آدم از وقتی که ما ازدواج کردیم تا امروز باور کنین من فقط یک دست کت و شلوار نخ نما تنش دیدم و مادر آرتین هم بدتر از اون همیشه خدا تو خونه یه پیرهن گل و گشاد گل منگلی تنشه که زیر بغلش شکافته و لباس بیرونش هم یک سره مشکی با یه چادر توری کهنه بور شده ! ماشین آقا هم یه رنو لگن هست که وسیله ورزش هم به حساب میاد و هر چند وقت که میخوان برن بیرون باید هلش بده تا روشن بشه و با یه تیر دو نشون میزنه هم ورزش میکنه هم گردش و از بس از این ماشین استفاده کرده که اندازه 10 تا تانگر 18 چرخ اقا بنزین ذخیره کرده و فکر کنم بتونه با بنزین هاش پمپ بنزین راه بندازه . با این سن 70 سالگیش که یه پاش لب گوره هنوزم با اتوبوس و خط یازده میره بازار .
یادم نمیره اولا هر وقت می اومدیم خونه اینا , موقع برگشتن دست میکرد تو جیب کتش و دو تا بلیط اتوبوس در میاورد میذاشت کف دستمون و میگفت : برین سر خیابون ایستگاه هست با همون برین خونه . بیخود سوار تاکسی نشین !! ما هم میگفتیم چشم و وقتی می اومدیم بیرون بلیط رو جر واجر میکردم میریختم دور و بعد یه ماشین در بست میگرفتیم و میرفتیم خونه !

موقع افطار همه خانواده دور هم رو زمین نشسته بودن . من و خواهرم انگار که آسکاریس داشته باشین هی وول میخوردیم . من که زانوم درد میکنه و نمیتونم رو زمین بشینم و خواهرم هم تو زندگیش رو زمین نشسته و عادت نداشت و پاش هی خواب میرفت . مادر آرتین و یکی از عروس ها شروع کردن برای همه آب جوش ریختن ! خواهرم هم که اولین بار بود افطار کردن رو میدید خیلی خوشحال بود ولی میدونستم وقتی که برگردیم خونه آخر شب , تا یکسال فقط ننه آرتین رو فحش میده ... خواهرم با تعجب به پر شدن استکانش از آب جوش نگاه میکرد بعد در گوشم گفت : چرا چاییشون سفیده ؟
- سفید نیست خنگول ! آب جوشه ..
هنوز سوالش تموم نشده بود که یکی از عروس ها 4-5 قاشق غذا خوری شکر رو خالی کرد توی استکانش و تا نصف پر شکر شد ! بابای آرتین هم شروع کرد قرآن خوندن و بعد هم همگی شروع کردن خوردن ! مادر آرتین رو کرد به خواهرم و گفت : بفرمایین بخورین دیگه .. خواهرم هم که رو در بایستی با کسی نداره , صاف برگشت تو روش گفت :
- مگه خل شدم آب جوش بخورم ؟ میخواستم آب جوش بخورم , آب خنک میخوردم دیگه ...
محکم کوبیدم تو پهلوش و زیر لب گفتم : حلقتو ببند ... مادر آرتین هم که بهش بر خورده بود به روی خودش نیاورد و فقط زیر لب لیچاری گفت و مشغول خوردنش شد ! خواهرم با وحشت به خوردن بقیه نگاه میکرد که چطوری آب جوش اشباع و غلیظ شده از شکر رو میخوردن و بعد نفری 4-5 تا خرما و بعد زولبیا و بامیه و بعد حلوا خوردن و دوباره چایی ریختن و چایی که تموم شد شروع کردن نون و پنیر و سبزی و گردو خوردن و پشت سرش هم شله زرد ! خوشبختانه به من کار نداشتن و میدونستن من روزه نمیگیرم و اهل این چیزا نیستم و منم فقط برای خالی نبودن عریضه یه لقمه نون و پنیر و گردو خوردم که نناراحت نشن و رایان هم نشسته بود بغل آرتین و آرتین هم یکی میچپوند تو دهن خودش و دو تا تو حلق رایان !!! آخر بهش گفتم : اینقدر نده بچه , مُرد !
- بابا بذار بخوره جون بگیره ..
سرمو بردم در گوشش و گفتم : پدر سگ , شب ریق بیافته خودت می بریش بیمارستان ها من تا صبح تخت میخوابم ! همون موقع بچه رو از بغلش برداشت و نشوند کنار و گفت : بسه دیگه بابایی سیر شدی .. خوب نیست برات !!!!!!!
باز دوباره مادر آرتین به خواهرم گفت : چرا چیزی نمیخوری ؟ خواهرم هم ساده برگشت گفت : مگه الان صبحه که صبحانه بخورم ؟؟؟
- این صبحانه نیست , این افطاری هست !
ما نون پنیر رو صبحانه میخوریم نه شام !!!
موهام کم کم داشت سیخ میشد از دست خواهرم و میدونستم آخر یا مادر آرتین کم میاره یا خواهرم و یه دعوای حسابی در پیش داریم .. خوبه تازه کلی باهاش حرف زده بودم که جلوی زبونشو بگیره . نیم ساعتی طول کشید افطار کردن و بعد همه بلند شدن و سفره جمع شد .
بلند شدیم و رفتیم کنار نشستیم و تلویزیون روشن کردن و یه سریال مزخرف ایرانی داشت و همه محو تماشای تلویزیون بودن . من و خواهرم هم در گوشی با هم گپ میزدیم . یکساعت بعد دوباره سفره چیدن و اینبار رنگ و وارنگ غذا بود که چیده میشد روی سفره . آش و پلو خورش قیمه و قرمه سبزی و بادمجون و کوکو سبزی و کشک بادمجون و مرغ و .. وقتی سفره تکمیل شد , دوباره همه نشستن دورش و مشغول خوردن شدن ! خواهرم هاج و واج این منظره بود و آخر هم طاقت نیاورد و گفت : شماها که یکساعت نیست شام خوردین پس این دیگه چیه ؟؟؟؟؟ یهو همه دست از خوردن کشیدن و زدن زیر خنده .. بابای آرتین بهش گفت : اون افطاری بود روزه رو باز کردیم و یه غذای مختصری (!) خوردیم و این شام هست ! تو دلم میگفتم : آره چقدر هم مختصر بود .. تنها چیزی که خواهرم توی این همه غذا پسندید همون آش رشته بود و مرغ . یه ملاقه آش خورد و یه تکه هم مرغ گذاشت و خالی خورد و تموم . منم کمی پلو و قرمه سبزی و کمی هم کشک بادمجون خوردم . آرتین هم که قسم خورده بود هر چیزی که وجود داره رو بخوره و از تمام غذاها کشید و خورد . هر چی میگفتم کم بخور و بسه , مادرش هی میگفت : چیکار داری بچمو ؟ بذار بخوره جون بگیره .. شما که ماشاالله دستتون به پخت و پز نمیره و همه ش علفی جات میدی به پسرم ! " منظورش این بود که همه ش سبزیجات آب پز و ماهی و مرغ توی فر میدم پسرش "
منم برگشتم گفتم : راستش اگه منم میخواستم اینطور غذاهای عمله خفه کن بذارم جلوش که تا الان شکل دایناسور شده بود یا صد دفعه سکته کرده بود . زندگیش رو مدیون منه ! مادرش یه اییییش کشدار گفت و مشغول خوردن غذاش شد . پتی یاره ..
بعد از شام مادر آرتین اومد پیش ما نشست و عروس هاش هم اومدن و یه مجمع زنونه تشکیل داد . همون چیزی که ازش میترسیدم . دائم از خواهرم سوال های خصوصی میپرسید و آخر هم تیر خلاص رو زد و گفت یه شوهر برات سراغ دارم لنگه نداره .. خواهر منم ساده , رو کرد به من و گفت : شیوا ؟؟ به نظرت شوهر کنم ؟؟؟ برق از چشمام پرید و تا بیام بفهمم چی شد چی نشد , مادر آرتین شروع کرد مخ این بدبخت رو تلیت کردن و یکساعتی فقط ور زد و هر چی من وشگونش میگرفتم و سقلمه بهش میزدم فایده نداشت .. برای آدمهایی مثل خواهرم این مسائل اصلن جدی نیستن و بیشتر FUN هستن و متاسفانه کسی نمیدونه و فکر میکنه جدی میگیرن ! منم میدونستم خانم فقط از روی کنجکاوی داره قبول میکنه و آخرش که گندش در می اومد , همه کاسه کوزه ها سر من بدبخت خراب میشد و من بده میشدم و برای همین دلم شور میزد .
خلاصه این دیوانه ها قرار خواستگاری هم گذاشتن و منم فقط نشسته بودم اینا رو نگاه میکردم و تو دلم فحششون میدادم مخصوصن خواهرمو که همه آتیش ها از اون بلند شده بود . آخر شب موقع رفتن اصرار کردن که بمونیم و باز این خانم جو گیر شد و گفت شیوا من بمونم ؟؟؟ اونا هم از خدا خواسته تا من بیام جواب بدم , دستشو گرفتن و بردنش و ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ! آرتین که کلی خوشحال بود که خواهرم شب خونه نیست و میتونه بیاد سر جاش کنار من بخوابه چون آقا رو انداخته بودیم بیرون و من و خواهرم پیش هم رو تخت دو نفرمون میخوابیدم و آرتین هم خیلی کفری بود سر این قضیه .
وسط راه پنچر کردیم و کلی وقتمون سر پنچر گیری تلف شد . آقا از بس خورده بود که نمی تونست خم بشه و نفسش بالا نمی اومد و منم فقط فحششمیدادم و تف و نفرین بود که حواله خودش و اون ننه پتی یاره ش میکردم . آخر خودم با لباس های مهمونی مشغول عوض کردن لاستیک شدم . زورم هم نمیرسید به باز کردن پیچ ها و بماند با چه سختی تموم شد . وقتی برگشتیم خونه توجهم از دور به زنی که جلوی در خونه ایستاده بود جلب شد . به آرتین گفتم این کیه دم در خونه ما ؟
- حتمن زهرا خانمه !
احمق ! اون که تا توی حموم هم با چادر میره این که چادر سرش نیست !
رایان گفت : خاله ست .. ! خاله ت که موند خونه اون پتی .. چیزه .. خونه مامان جون و بابا جون !
نزدیک تر که رسیدیم دیدم نخیر , خواهر خودمه ! با تعجب پیاده شدم و رفتم طرفش و گفتم : تو مگه نموندی اونجا ؟ اینجا چیکار میکنی ؟
- شیوا ؟ یه بار دیگه منو ببری خونه این دیوونه ها من میدونم و تو !
وا ! خوبه خودت اصرار میکردی بریم و خودت خواستی بمونی . حالا چی شده ؟
- هیچی ! مامان این شوهر دیوونه ت تا شماها رفتین شروع کرد از من پرسیدن که virgin هستم یا نه ؟ منم عصبانی شدم آژانس گرفتم اومدم .

مرده بودم از خنده .. میدونستم به این جاها کشیده میشه ولی نه دیگه اینقدر زود . تجربه خوبی بود براش . خلاصه اینم یه خاطره از ماه رمضون امسال ما !



........................................................................................

Wednesday, September 16, 2009

از لطف همتون ممنونم ولی این وسط چند تا مشکل هست :

لپ تاپ خودم مک بوک پرو بود که این جانور روش آب ریخت و تق صدا داد و رفت که رفت و به لقا الله پرتابش کرد . چون توش پر از عکس و فیلم خانوادگی هست , اطمینان نمیکنم بدم تعمیرگاه های ایران درستش کنن و منتظرم از ایران که رفتم بدم درستش کنن . این از این .

نکته بعد اینکه هر چی دل میبینم , حالمو به هم میزنه و در مقایسه با چیزی که خودم داشتم اصلن به دلم نمیشینه . به عبارتی واقعن زشت هستن !!!! من از شکل سونی ها خوشم اومده . نقره ای هاش و کلیدهاش هم قشنگ هستن و زیبایی هم برام مطرحه . دل یه کم کار کردم تو مغازه و انگشت هام قاطی میشد رو کلیدهای دیگه و به نظرم یه جوری بود !

صد تا بروشور لپ تاپ از مغازه دارها گرفتم و متاسفانه تمام اونها چینی هستن و اونهایی هم که ساخت آمریکا یا هلند هستن , 13 اینچ هستن و یا بالای 2 میلیون و نیم قیمت دارن که من اصلن نمیخوام اینقدر هزینه کنم !

فقط یک مدل رو که پسندیدم این بود : Sony NW160 J/S
و اونم ساخت چین . در مورد مانیتورها هم 3 گزینه وجود داره یکی : LED – HD – ECO که بازم نفهمیدم اینا چی هستن و چه فرقی دارن ..

چند نفر لطف کردن و مارک های دیگه رو معرفی کردن , من اصلن از برندهای دیگه خوشم نمیاد ! ایسر و توشیبا و آی بی ام و فوجیتسو زیمنس هم دوست ندارم !

یه نکته ای که توی بروشورها دیدم این بوده که لپ تاپ های دل همشون با کش 6 مگا بایت بودن و سونی ها با 3 مگابایتی و در عوض از نظر قیمتی یکی بودن !

مدل دل که همه به من پیشنهاد دادن این بوده : VOSTRO 1520 . باز ساخت چین !

مثلن همین دو مدلی که اینجا نوشتم از نظر قدرت مارک دل قویتر هست ولی جفتشون یک قیمت دارن :
پردازنده دل 2.6 شش مگ کش باس 1066 و پردازنده سونی 2.1 دو مگ کش باس 800 . گرافیک دل 1.5 جی فورس 9600 جی اس و مال سونی 2.2 ای تی آی 4570 . باقی چیزاشون یکی هست . 4 گیگ رم و هارد 320 و مانیتور 15 ...

گرافیک هاشون هم عجیب و غریب بودن . بعضی ها 2 گیگا بایت بودن که به عقل جور در نمیاد ! و یا بعضی ها بلو ری داشتن فقط ریدر . همشون هم شکر خدا چینی بودن . فروشنده میگفت اینها چینی سفارش آمریکاست . نمیدونم وقتی آمریکا خودش لپ تاپ تولید میکنه و مارک میزنه دیگه چرا به چین سفارش میده ؟

ال سی دی هم حتمن میخوام 15 اینچ باشه . نه 17 و نه 13 به دردم نمیخوره . 17 سنگینه و 13 کوچیکه .

کارهایی که باهاش میکنم , اینترنت و تایپ و فتوشاپ و کورل و رایت سی دی و دیدن فیلم و عکس و دانلود برنامه و کلن در همین حدود هست و سنگین ترین کار گرفیکی من همون فتوشاپ و ویرایش فایل های RAW هست و بس . گاهی هم موقع کار کردن موزیک گوش کنم .

خلاصه آخرش من نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟!؟ نمیدونم از اروپا اگه بخرم ارزونتره یا از ایران بخرم ؟ برای من مکانش فرق نمیکنه از کجا بخرم چون هر از گاهی میرم سفر و میتونم از هر جا میخوام بخرم . سال گذشته برای آرتین میخواستیم لپ تاپ بخریم همه مغازه دارها میگفتن دل بخرین و جون سخته ولی امسال همه میگن سونی بخرین ! جدن نمیدونم چی خوبه چی بده ...



........................................................................................

Tuesday, September 15, 2009

استمداد از امت همیشه در صحنه و شهید پرور :

آقا یه چند روزه لپ تاپ نازنینم به لقا الله پرتاب شده و نمیتونم بنویسم . چون ایران خدمات مک نداره مجبورم صبر کنم تا ببرمش خارج بدم درستش کنن . حالا میخوام دل یا سونی بخرم . شما کدوم و چه مدلی رو پیشنهاد میدین ؟ در حدود نهایت یک میلیون و دویست . وای فای داشته باشه , بلوتوث , کم , ریدر و چه میدونم همه چیزش کامل باشه دیگه .. برای کارهای گرافیکی قوی هم خوب باشه , هاردش هم 7200 باشه و 15 اینچ هم باشه و 4 گیگ رم داشته باشه و .. . ممنون میشم راهنماییم کنین . چند تا مغازه توی پایتخت سر زدم ولی به نظرم رسید هر کدوم میخوان جنسشون رو بچپونن به آدم و من موندم که 10 تا مغازه رفتیم همشون چطور نماینده اصلی سونی بود ؟؟؟ شکر خدا گارانتی هر کدوم و قیمت های هر کدوم هم با اون یکی فرق داشت ! در ضمن میخوام امکان آپگرید به ویندوز 7 رو هم داشته باشه ! خلاصه ادرکنی ... وگرنه پست بی پست ..



........................................................................................

Monday, September 07, 2009

چت کردن با یک لباس شخصی :

بعد از گذشت سی سال از انقلاب امروزه دیگه ارزشهای انقلابی نابود شدن مخصوصن با اومدن احمدی نژآد و گندکاری هایی که خودش و دار و دسته ش براه انداختن , اگه سر سوزنی ارزش انقلابی که تا قبل از این باقی مونده بود , اونها هم به باد فنا رفت ! یکی از اونها ریش و پشم و تقدس مآبی بود که در اوایل انقلاب هر کسی دو کیلو ریش داشت و یا با چادر یه چشمی رو میگرفت و تسبیح دست میگرفت و قاشق داغ میکرد به پیشونی میچسبوند که بگه نماز شب میخونم و ... همه یه حساب دیگه ای براش باز میکردن و ازش حسابی هم حساب میبردن ولی امروزه اگه کسی این مشخصات رو داشته باشه به تخم های مبارکه نرینه های خانواده و یا خودشون حواله ش میدن و تره هم براش خرد نمیکنن ! اگه دقت کنین این روزها پلیس های راهنمایی و رانندگی و ماموران نیروی انتظامی و سربازهای وظیفه , همشون 3 تیغه هستن و عینک آفتابی میزنن و تمیز و مرتب لباس میپوشن و چنان ریش و سبیلی صفا دادن که شپش روش لیز میخوزه !!! اگه یه زمان کثافت بودن و ریش نامنظم داشتن و بوی گند دادن و لباس پاره کهنه پوشیدن ارزش بود امروزه شده ضد ارزش و فرهنگ غنی ایرانی این تفکرات افراطی رو هم در خودش بلعیده و حل کرده ! حالا خرده افرادی که باقی موندن و شدن مزدور و هنوز اصرار دارن وانمود کنن که ما جزو ارزشی ها هستیم , کسانی هستن که ظاهرشون یک چیزه , باطنشون یک چیز دیگه :

تو اینترنت داشتم میچرخیدم که یهو یکی منو پیج کرد . آی دی یاهوش یک متر طول داشت و با سید شروع شده بود و با 3-4 تا اسم پیغمبر امامی تموم میشد . سید علی رضا محمد ابراهیم !!!!! جلل خالق .. پیشنهاد کرد کمی با هم چت کنیم . منم که همیشه خدا با مذهبی جماعت مشکلات فجیعی داشته و دارم , قبول کردم .. کمی صحبت معمولی کردیم و آشنایی و ... و یهو آقا عکسش رو برام فرستاد . صورت گرد و تپل با یه کوپه ریش و موهای فرق راست کم پشت ..

- چشمم روشن لباس شخصی هم هستین که ..
شرم کنید !
- از چی شرم کنم ؟ اشتباه گفتم ؟ پس اطلاعاتی هستین ؟
دارد به بنده بر میخورد !
- تقصیر من چیه قیافه ت اینو میگه . بسیجی هستی ؟
خانم محترم لطفن بخث را عوض کنید !
- باشه .. میتونم ادد کنمتون توی یاهو ؟
در مذهب من ارتباط با زن شوهر دار نکوهیده است !
- مگه میخواهیم با هم سکس داشته باشیم ؟ فقط میخواهیم چت کنیم !
خیلی بی پروا هستید !
- برو بابا قدیمی .. به هر حال من ادتون میکنم ..
* نشون به اون نشون منو ادد هم کرد همون لحظه !!!
- خب بریم سر اصل مطلب . شما حزب الهی هستین ؟
نخیر . بنده حزب الهی نیستم بنده مذهبی هستم و بسیار هم روشنفکر .
- پس به عشق آزاد اعتقاد دارین ؟
خیلی از حرف شما ناراحت شدم . دلم برایتان سوخت .
- آخی .. تی تیش .. آب بریز روش خاموش بشه . خب یه سوال دیگه . شما سکس داشتین ؟
خانم فیلتر کنید حرفهایتان را جوان مجرد اینجا نشسته .
- رفقات فیلتر میکنن نگران نباش تو میتونی آنتی فیلترت رو خاموش کنی :))
یک حرمت هایی باید حفظ شود .
- مثلن چی ؟ اگه تو روشن فکری پس منم آزادم هر چی میخوام بگم وگرنه میشی طالبان !
بنده روشنفکر متفکر هستم .
- خب پس عشق رو تجربه کردی یا نه ؟ یا فقط تئوری بلدی ؟
بنده همه چیز را میدانم اما دلیل نمیبینم با یک زن نامحرم هر چیزی را بگویم اتفاقن بنده بسیار بد دهن میباشم .
- تو دیگه زیادی پاستوریزه هستی البته مطمئنم داری ادا در میاری .
اگر منزل با من اینطور حرف میزد سرش را روی سینه اش میگذاشتم .
- خوبه پس .. معنی روشن فکر اندیشمند رو هم فهمیدیم . صد رحمت به طالبان ..
براتون دعا میکنم .
- باشه بکن .. حالا نگفتین نظرتون راجع به سکس چیه ؟
این س ک .... که میگویید بنده با دختر مجرد شرمم میآید بگویم چه برسد به شما .
- خب فکر میکنی چیه ؟ خصوصی ترین و عادی ترین رابطه سالم دو انسانه آقای متفکر .
چرا نمیگیرید چه میگویم ؟ یک سری چیزهاست نباید گفته شود . فساد تولید میکند .
- به نظر من نگفتن این چیزهاست که فساد تولید میکنه و باعث فساد جامعه امروز ما همین سکوت سی ساله بوده و ایجاد خفقان توسط امثال شماها ..
خانم اعتقادات ما را مسخره نکن .
- باشه پس یه سوال دیگه . شما اگه یه جنسی رو از خارجی ها بگیرین چیکار میکنین ؟
میپرسیم ازشون که دست خیس به آن زده اند یا خیر ..
- هاهاهاها من پیشنهاد میکنم مثلن لپ تاپ که خریدی یه لگن آب کن اینو 3 بار توش فرو کن درش بیار بعد 7 بار هم به خاک بمالش . برای شرط احتیاط واجب هم روش وایتکس بریز تا از نجاست در بیاد !!!!!
برایتان دعا میکنم .
- شیطان پرستی ؟
خیر بنده خدا پرست میباشم .
- آخه تا حالا نشنیده بودم کسی برای شیطان دعا کنه هاهاها .
شرم کنید ..
- باشه الان خیلی شرم کردم آب شدم رفتم تو زمین . خب حالا یه پیشنهاد . من پیشنهاد میکنم کمی با زنها آشنا بشین برای آخرتتون خیلی خوبه .
ممنون از راهنمایی شما . بنده آشنا هستم .
- یعنی دوست دختر دارین ؟
با این ریش و دوست دختر ؟
- پس چطور میگی آشنا هستم ؟ تئوری آشنایی ؟
خانم بی خیال بشو .
- خیلی از چادری ها هستن میمیرن واسه امثال تو . جلوت لخت میشن سینه میزنن ..
استغفرالله .
- خودت از سقف برو بالا ! من دوست دخترت بودم یکساعته درستت میکردم !
بنده بسیار بد دهن هستم اما جلوی شما رعایت میکنم . بنده را وادار نکنید به پاسخ
- خب بگو .. من مشکلی ندارم .
شرم و حیا اجازه نمیدهد ..
- بمیرم برات . مگه نمیدونی زنهای شوهر دار همشون آب بندی شدن ؟ پس راحت باش ..
بنده دیگر با شما صحبت نمیکنم .
- به تخمای شوهرم :)))) تو رو خدا حالا حرف بزن ...

خیلی بی جنبه بود ...



........................................................................................

Saturday, August 29, 2009

ترین های زندگی با یک مرد !!!

خوار مادر براتون نمیذارم . اینقدر ایراداتون رو مینویسم تا خودتون اعتراف کنین که مردها ایراد دارن و گل بی خار یعنی زن . مردها با همه حماقتی که در زندگی دارن , خیلی شبیه به ترکها هستن و اتساد در تف سربالا انداختن . مثلن میخوان ازت ایراد بگیرن , بیسوادی خودشونو نشون میدن میخوان مچتو بگیرن , خودشون ضایع میشن و خلاصه هر کاری میکنن زنها رو خراب کنن یا از میدون به در , نه تنها به جایی نمیرسن که بدتر خودشون خراب میشن و موضعشون رو از دست میدن درست مثل همین رئیس جمهور بوگندوی خودمون که همین هفته تو نماز جمعه اومد ریدمون های خودش و دار و دسته تروریستش رو درست کنه و بگه قتل و تجاوز به مردم کار ما نبوده , رید و گفت : همه اینها زیر سر دشمنان خارجی بوده !!!! من موندم این همه جن و پری و اجنه و دشمنان خیالی اگه نبودن و کریستوف کلمب هم آمریکا رو کشف رمز یا زهرا نکرده بود اینا به کی و چی گیر میدادن ؟

- من از صداقت مردا همیشه خوشم اومده . مثلن درو محکم میبندن و بعد میگن هوووووش ! خب این یعنی اوج صداقت ....

- من عاشق اعتمادی هستم که مردها به ما دارن . مثلن در لباس پوشیدن .. لباس پوشیدن مردها در نوع خودش نظیر نداره و اوج اعتماد به شریک زندگیشون رو نشون میده . تو لباس رو هر طور بذاری همونطوری برات میپوشن . چروک , برعکس , کثیف , پاره ... اونقدر بهت اعتماد دارن که حتا جلوی آینه هم می ایستن چشمهاشون هم به خودشون دروغ میگه ...

- از اینکه مردها در ظاهر هم که شده با اینکه چشم دیدن ما رو ندارن ولی جرات نشون دادن خلافش رو ندارن خیلی خوشم میاد . این نشون میده که حتا با اینکه نسل مردها از آغاز خلقت با زن چپ بوده ولی نمیتونه خلاف اون عمل کنه . مثلن وقتی جشن تولدت میشه , اینقدر قربوس صدقه ت میرن و اینقدر بغلت میکنن و ماچت میکنن که فکر میکنی روز اول ازدواجته و آقا لبریز از عشق ... همیشه هم میگن ما به فکر شما هستیم بعد با اینکه میدونن از کیک شکلاتی متنفری , چون خودشون یکی شکلاتی دوست دارن , شکلاتی میخرن ولی بازم کم نمیارن و با زبون میگن فقط بخاطر تو ...

- دقت کردین چرا مردها همیشه خسته و گرسنه هستن ؟ حتا وقتی که بیکارن و هیچ کاری نمیکنن و هیچ استهلاکی ندارن ؟ مثلن روزهای تعطیل که فقط تخماشون رو باد میزنن , زودتر از همیشه گرسنه میشن و بیشتر از همیشه هم میخوابن . میدونین چرا ؟ چون بقول خودشون مغزشون دائم در حال تفکر هست !!!!! فقط من موندم اگه مردها اینقدر فکر میکنن چرا ریدن توی این جهان و تمام بلاهای این جهان زیر سر اینهاست ؟؟؟؟؟

- از هوش مردها خوشم میاد چون عقلشون به چشمشونه و بیشتر از اون قد نمیده . برای همین هم هست که همیشه میگن مردها باهوش تر از مردها هستن در واقع چون خودشون هم میدونن خنگ تر از زنها هستن و موجوداتی کودن هستن , مجبورن که برای خودشون نوشابه باز کنن چون اگه این کارم نکنن که دیگه مردن ! مثلن وقتی شب قبل از خواب نشستی داری کرم شب میمالی , با اینکه صد بار هم پرسیدن و بهشون گفتی چیکار میکنی و برای چی هست , یهو بهت میگن : 6 ساعت چی داری میمالی به خودت ؟ مگه میخوای بری مهمونی داری آرایش میکنی ؟؟؟

- غذا خوردن مردها هم خیلی جالبه . در نوع خودش کم نظیره و جالب اینه که بدونین بین انسان و حیوان " نرینه هاشون " مشترکه . مثلن شیر نر رو دیدین ؟ شیرهای ماده میرن شکار میکنن و بعد میرن کنار و شیر نر میاد حاضر و آماده میخوره وقتی سیر شد تازه ماده ها و توله ها میان باقیمونده شکار رو بخورن ! در زندگی مشترک هم همینه . وقتی غذا کمه یا خونه نیستی و غذا گذاشتی , برمیگردی خونه و میبینی اثری از غذاها نیست .. وقتی میگی غذا چی شد ؟ میگن مرد خونه چون کار و فعالیت میکنه و نان آور خونه ست , باید بخوره تا جون داشته باشه ...

- جون دوستی مردها هم منو کشته . کافیه بشنون فلان چیز برای بدن مردها خوبه , باهاش دوش میگیرن . چند وقت پیش آقا شنیدن مردها باید زیاد گوجه فرنگی بخورن تا سرطان پروستات نگیرن . فرداش با دو تا صندوق گوجه فرنگی اومد خونه و از صبحانه بگیر تا ناهار و شام فقط گوجه میخورد بعد که ریق افتاد یهو همه اینها هم به فراموشی سپرده شد ..

- مردها ادعا میکنن در شجاعت نظیر ندارن . ولی فکر میکنین شجاعتشون توی چی هست ؟ اینکه از سوسک و موش و مار نمیترسن ؟ از بلندی نمیترسن ؟ خب اینها قابل تقدیره ولی همین موجودات ابله اونقدر ترسو هستن که هرگز اعتراف به گناه نمیکنن و یا اگه گندی بالا میارن , نمیگن مقصر ما بودیم ! توی دعواهای زناشویی هیچ وقت کوتاه نمیان و عذرخواهی بلد نیستن . ولی زنها اونقدر شجاعت دارن که وقتی کار خطایی میکنن اعتراف کنن و یا برن منت کشی آقا !!!

- میدونین چرا مردها از رانندگی زنها بدشون میاد و ایراد میگیرن ازشون ؟ چون زنها مثل خودشون دیوانه وار و بیمارگونه رانندگی نمیکنن و جنون سرعت ندارن . از قدیم گفتن دیوانه چون دیوانه بیند خوشش آید .. مردها هم چون مثل خودشون دیوانه نمیبینن , ناراحتن و زنها رو توی رانندگی مچل میکنن ... خوبه بالاترین آمار تصادف هم مال اونهاست ..

- خودشیفتگی مردها هم نظیر نداره . تا حالا از زبون مردی شنیدین بگه من زشتم یا مشکل دارم یا ایراد دارم ؟ به مرد کچل بگی کچل , بهش بر میخوره و آقا انتظار داره بهش بگی زلف علی ! یا مردی که شکمش مثل خیک زلیخاست , بهش بگی خیکی , میخواد از وسط نصفت کنه و آقا خیال میکنه باربیه !

- رقابت عجیبی بین مردها با عزرائیل همیشه در جریانه . اونقدر که مردها به فکر سلامتی خودشون هستن , زنها نیستن . وقتی بهشون میگی پدر سگ ! مگه یه جون بیشتر بدهکاری که اینقدر به خودت میرسی ؟ میگن : دویست سال این عزرائیل رو دنبال خودم نکشونم , بهش جون نمیدم !

- از غیرت مردها هم خیلی خوشم میاد . غیرت رو در این میدونن که مبادا با مرد غریبه ای صحبت کنی یا برقصی یا بخندین با هم تخمای آقا ورم میکنه و رگ گردونش اندازه دودول فیل میشه . ولی وقتی میخوای آشغال ها رو نصف شب ببری بذاری دم در , آقا غیرتشو موش میخوره یا وقتی شیشه میخوای پاک کنی و آقا میترسه بره بالای نردبون , اینجا غیرت معنی نداره .. یا وقتی آقا ماشین زیر پاشه و تو پیاده مجبوری بری خرید و صد کیلو بار رو بکشی بیاری خونه , اینجا غیرت معنی نداره ...

خلاصه تا دلتون بخواد مورد هست . به تعداد موهای سرتون ...



........................................................................................

Monday, August 24, 2009

در جستجوی آب :

خاله مادرم و شوهرش هر وقت میرن مسافرت کلید خونشون رو میدن به ما که بریم به خونشون سر بزنیم و گلدونهاشون رو آب بدیم و شب ها هم چراغها رو روشن کنیم که مثلن دزد نیاد ! دیگه این قدیمی ها نمیدونن که دزدهای الان مدرن شدن و شعورشون بالا رفته و خودشون ختم روزگارن و نه به چراغ و نه به نرده و نه دزدگیر و ... نگاه نمیکنن هیچ , اهمیت هم نمیدن ! بیشتر وقتها این وظیفه آرتینه که بره گلدون هاشون رو آب بده و چراغها رو روشن کنه و بیاد . هر وقت هم می اومد حس میکردم یه جورایی نامیزونه و زیاد دری وری میگه و شنگول میاد خونه ! ولی عقلم به جایی قد نمیداد .. امروز چون همگی داشتیم میرفتیم بیرون برای شام , گفتیم سر راه چراغها رو روشن کنیم و بعد از اونور بریم :

آرتین گفت من تو نمیام و میشینم تو ماشین شما برین و بیایین . من و خواهرم و رایان رفتیم تو . پارچ آب رو برداشتم و داشتم آب پر میکردم که به گلدونها آب بدم که رایان گفت : تشنمه آب میخوام . به خواهرم گفتم از یخچال بطری آب رو در بیار بهش آب بده تا من گلدونها رو آب بدم . چند دقیقه بعد صدای گریه رایان رفت آسمون و بدو رفتم ببینم چی شده و دیدم لیوان آب رو انداخته زمین و دهنشو گرفته و گریه میکنه و میگه سوختم !! خواهرم هم با تعجب داره نگاهش میکنه ...
- چی دادی به خورد بچه ؟
هیچی , آب ریختم براش تا خورد زد زیر گریه !
- مامان جان چی شد ؟
+ سوختم ! تو آبش فلفل داشت !!!!!!
بطری آب رو گرفتم و بو کردم و تازه فهمیدم چی بود و نگو توش مشروب بوده ! نگاه چپ چپ انداختم به خواهرم و اونم گفت : خب به من چه ؟ کف دستمو بو کرده بودم ؟!؟
میدونستم اینا از آب شیر نمیخورن و بطری های آب معدنی میخرن و همیشه خاله میگفت آب طرفهای ما خوب نیست و بو میده و خیلی ها مریض شدن ! برای همین هم ترسیدم از آب شیر به بچه بدم . خلاصه شروع کردیم به گشتن خونه که بطری های آب معدنی رو پیدا کنیم . توی کابینت زیر ظرفشویی توی فریزر توی انباری توی کمد لباسها و ... خلاصه هر جا رو باز میکردی بطری مشروب در می اومد حتا توی فریزر !!!! آخر هم آب پیدا نکردیم که نکردیم و در عوض نزدیک 100 بطری مشروب از انواع مختلف کشف شد !! یادم آفتاد خاله مادرم میگفت این فیروزخان در عمرش لب به آب نزده و آب بخوره مریض میشه , تازه فهمیدم چرا هر جا رو باز میکنی مشروب پیدا میکنی و البته اینم فهمیدم چرا آقا آرتین همیشه شوخ و شنگ می اومدن خونه و این آدمی که تیرآهن 24 تو کونش بکنی شب یه کیسه آشغال رو نمیره بذاره دم در , اونوقت این همه راه رو میکوبید تا بیاد چراغها رو روشن کنه !!!!



........................................................................................

Sunday, August 16, 2009

فیزوتراپی :

ایرانی ها از قدیم توی همه علوم سر آمد بودن و به نظر من ریشه همه علوم از ایران به کشورهای دیگه رفته از جمله همین فیزیوتراپی . دلاک های قدیم در حمام های عمومی فیزوتراپ های قدری بودن و چنان دست و پای آدم رو گره میزدن که همه درد و مرض هایی که با اعمال نرمشی علمی امروزی یعنی فیزیوتراپی بر طرف میشه رو حل میکردن و سلامتی رو به شخص بر میگردوندن . البته که اگه شما بلد نباشین و بخواهین تقلید کنین از کار این دلاک ها , نتیجه چیزی جز قطع نخاع یا مودن دست و پای طرف روی دستتون نیست :

یکسالی میشد این آرتین مشنگ الله کمر و کتفش درد میکرد و نمیتونست وزنه سنگین بلند کنه . هر چی میگفتم بیا ببرمت دکتر , میگفت خوبم چیزیم نیست ! حال از ترسش بود ! ولی میدیدم وقتی میخواد چیزی رو برداره صورتش جمع میشه و کلی به خودش فشار میاره از درد . دو روز پیش وقتی آقا داشت خریدهای میوه رو میاورد از پشت ماشین تو یهو کمرش گرفت و خشک شد . چند دقیقه بعد هم صدای عربده ش رفت آسمون که منو صدا میکرد . رفتم دیدم آقا افتاده کف پارکینگ و میوه ها ریختن رو زمین و شکل سوسک بایگون خورده شده و لنگاش سیخ شده رو به هوا !
- پدر سگ این چه وضعیه ؟ باز داری منو سر کار میذاری ؟
شیوا کمرم .. نمیتونم تکون بخورم !
- الان میرم دسته هونگ رو میارم درستت میکنم !
شوخی نکن شیوا .. این دفعه جدی دارم حرف میزنم !
- راست میگی ؟
به جون آقام قسم ....
خواهرمو صدا زدم تا دو تایی این تنه لش رو ببریم تو ولی مگه زورمون رسید ؟ آخر مثل کیسه آشغال کشون کشون بردیمش تو و اینقدر هم جیغ و داد کرد و کولی بازی در آورد که مخم سوت کشید ! بعد که رو تخت خوابوندیمش گفت : زنگ بزن خونمون به مامانم بگو خلج دلاک رو بفرسته اینجا !
- خلج دلاک دیگه چه جونوریه ؟
دلاک محلمون بود هر کی یه جاش میگرفت میرفت پیشش درستش میکرد !
- پدر سگ جای این شعر و ورا بیا ببرمت دکتر .
+ شیوا ؟ من یه راه خوب سراغ دارم !
- جدی ؟ چی هست ؟
+ بیا بخوابونیمش کف زمین بعد بریم روی تخت جفت پا بپریم رو کمرش !
- تو باز حرف زدی ؟ نمیخوام فلج بشه تا آخر عمر وبال گردنم بشه که ... فرانکشتین !!!! تو اینقدر این مغزتو به کار ننداز ...
شیوااااا ؟؟؟؟؟؟ زنگ بزن دارم میمیرم !
- بمیری تو که فقط مایه دردسری ....
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به مادر پتی یاره آقا . طبق معمول چند تایی متلک بارم کرد و منم 4 تا کلفت تو جوابش دادم و بعد که حسابی از خجالت هم در اومدیم , رفتیم سر اصل مطلب و جریان رو بهش گفتم و شروع کرد وای خاک به سرم , بچه م از دستم رفت و ... بعد که آروم شد گفت الان آجانس (!) میگیرم میفرستمش بیاد !!!!!
حالا من فکر میکردم این جانوری که قراره بیاد چیزی شبیه این دکتر چمنی ها و شکسته بندهای قدیمی هست و یه پیرمرد زپرتی لق لقو باید باشه و میاد بادکش میکنه و میره . چشمتون روز بد نبینه ! یکساعت بعد که این موجود فجیع اومد , پیشاپیش دلم برای آرتین کباب شده بود . موجودی بود با قد بالای دو متر و عضلات کت و پهن و چیزی شبیه به هرکول ! یعنی میتونست آرتین رو مثل خیار تو مشتش بگیره و بچلونه . اومد بالا سرش و کمی بالا و پایینش کرد و بعد گفت : آبجی حموم رو راه بنداز تا بیام !
- ببخشید حموم آماده ست چیشو آماده کنم ؟
آب گرم کنو روشن کن آب گرم بشه !
- ما شوفاژ داریم . نیاز نداریم آبو گرم کنیم همیشه گرمه !
پس 2 تا حوله بذار کف حموم خودم درستش میکنم !!!!!
حوله ها رو پهن کردم کف حموم و رفتم پایین . چند دقیقه بعد صدای عربده های آرتین به گوش میرسید . چنان هم دلخراش بود که انگار داشتن تخماشو آروم آروم میکشیدن یا میچلوندن ! یه 10 دقیقه ای که گذشت دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بالا ببینم داره چه بلایی سر آرتین میاره و نگیره ناقصش کنه ؟!؟ چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه در حموم رو باز کردم دیدم یارو نشسته دو زانو کف حموم و آرتین رو مثل بچه بغل کرده و یه دستش رو انداخته دور گردنش و یه دستش رو هم زیر شکمش و بعد زانوشو میذاره وسط کمر آرتین و فشار میده و گردنشو میکشه بالا و باور کنین این مهره های کمرش از بالای لگن خاصره تا گردنش مثل کلیدهای پیانو تق تق تق تق صدا میدادن و میشکستن و آرتین عربده ای میکشید که موهای آدم وز میکرد ! بعد نوبت گره زدن دستهاش رسید و چنان پیچ و تابی میداد به دستهاش و تق تق میشکستشون که گفتم الان دستش از کتف کنده میشه ! از انگشتهای دستش و مچ و ساعد بگیر تا کتف و بازو ... خلاصه یک بلاهایی سرش آورد که من حالم بد شد و کم مونده بود غش کنم ! نیم ساعت بعد آقا غوله منو صدا زد و رفتم بالا لش آرتین رو تحویل گرفتم و 20 تومن هم به آقا دادیم و رفت . گفت تا عصر از زیر لحاف درش نیار و بذار خوب دم بکشه (!) ....
عصر بود که آرتین اومد پایین و مثل موجی ها شده بود و همه مفاصل بدنش لق میزد . ولی با این همه حالش خوب بود و دیگه درد نداشت . البته این ظاهر قضیه بود . نصف شب خواب بودم از صدای آه و ناله های آقا بیدار شدم و دیدم مثل گرگ داره زوزه میکشه . میگم چی شده ؟ میگه نمیتونم تکون بخورم بریم بیمارستان همه تنم درد میکنه ! دمپاییمو برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش و بعد هم لباس پوشیدم و آقا رو کشون کشون بردم سوار ماشین کردم و رفتیم بیمارستان .
تو اورژانس وقتی جریان رو به دکتر گفتیم , گفت شانس آوردین نخاعش قطع نشده و این چه درمانیه ؟ بعد هم 4 تا آمپول کورتن نوشت و رفتم از داروخونه بیمارستان خریدم و خیلی شیک 2 تا شو زد توی وسط کتف آقا و دو تاشم کنار کمرش و گفت باید برین فیزیوتراپی . فرداش رفتیم فیزوتراپی , دکتر یه معاینه کرد و بعد به آرتین گفت بیا کنار دیوا وایسا و بعد گفت دستتو میذاری روی دیوار و با انگشتهات آروم آروم میری بالا و میای پایین . نیم ساعت ! بعد هم گذاشت رفت .. حالا هی آرتین میگه : این دکتره خره حالیش نیست آخه این چه کاریه ؟ میگم دکتره از تو و اون دلاک احمق بیشتر شعور داره یالا انجام بده ! خلاصه شروع کرد هی با انگشتهاش بالا پایین رفتن . هنوز ده دقیقه نشده بود که گفت شیوا درد دستم خوب شد !!!!!
- دیدی حالا ؟ بجای اون آرتیست بازی ها و شکسته بند بازی ها باید از اول می اومدیم دکتر !
خلاصه که آقا با همون جلسه اول خوب خوب شد و دکتر گفت هر وقت دستت درد گرفت همین کارو میکنی و تموم ! یکسری نرمش ملایم هم برای کمرش داد و همین !
..
..
کلن ما ایرانی ها همگی دکتریم . اول خودمون تجویز میکنیم بعد که طرف رو زدیم ناقص کردیم و مریض تر کردیم و نزدیکتر به مرگ , تازه میفرستیمش دکتر . که خیلی از مواقع دیگه دیر شده . یادمه 15 سال قبل مادر یکی از دوستهام سرطان رحم گرفته بود و تازه اولش بود و با یه جراحی ساده میتونست کاملن درمان بشه , خانم بجای رفتن دکتر گفت : میرم سوریه نذر میکنم و شفا میگیرم . رفت و برگشت و چند وقت بعد هم به لقا الله پرتاب شد .. سرما خوردگی هم همینطوره . وقتی سرما میخوریم , خودمون دکتری میکنیم در صورتیکه یه سرما خوردگی ساده میتونه باعث صد جور بیماری خطرناک بشه ! امیدوارم یک روز این عادت های خرافی و اشتباه از فرهنگ ما به کل حذف بشه ...



........................................................................................

Tuesday, August 11, 2009

انقلاب گوز :

اطلاع رسانی در تمام انقلاب های دنیا حرف اول رو در پیروزی انقلابیون زده . چه از راه پخش شب نامه چه از راه نامه پراکنی , سخنرانی , شغار نویسی , اینترنت , فیس بوک , توئیتر , پیام کوتاه موبایل و با تلفن خبر کردن و اعلامیه پخش کردن و بصورت کلامی و دهن به دهن گفتن و ... صدها راه برای ارسال اخبار و یا اطلاع رسانی بین انقلابیون وجود داره که بعضی چون خیلی علنی یا بقولی تابلو هستن میتونه باعث صدمه دیدن و یا دستگیری انقلابیون بشه ! خاطرات بخشی از این اطلاع رسانی ها رو سی سال پیش مردم ایران یادشونه و تجربه کردن . اون زمان نه خبری از موبایل بود نه از اینترنت ولی با وجود این مردم سخنرانی ها و پیام های خمینی رو پخش میکردن و تا حدی همین اطلاع رسانی ها باعث انسجام انقلابیون شده بود و ساواک رو به ستوه آورده بود . اما حالا چطور ؟ وقتی ما همه امکانات ارتباط جمعی رو در اختیار داریم اما در کنارش سانسور و شنود هم داریم , آیا موفقیت آمیز خواهند بود ؟
نمیدونم در مورد انقلاب های مخملی چیزی شنیدین یا نه ؟ انقلاباتی نرم و بدون خونریزی با استفاده از نمادهای رنگی . کسانی که دست به چنین کارهایی میزنن رو متهم به انقلاب مخملی میکنن . حالا اگه کله رو کار بندازیم میفهمیم که میشه با خیلی چیزها انقلاب کرد از جمله اطو !!!!! والا باور کنین منم تا همین چند روز پیش نشنیده بودم . عصر بود که خاله مادرم زنگ زد خونمون و تا گوشی رو برداشتم شروع کرد احوالپرسی کردن و بعد هم شروع به گفتن یک سری چرت و پرتی کرد که با هر حرفش موهای من بیشتر وز میکرد و چشمام گشادتر میشد از تعجب !!! میدونستم شوهرش بجای آب , الکل میخوره و نوشیدن آب اسهالش میکنه , ولی مطمئن بودم خودش هرگز به الکل لب نزده که حالا بخواد دری وری بگه :

- شیوا جون . این ضد انقلابی هایی که مخالف آقای دکتر احمدی نژاد گل هستن تازگی ها یه طرحی ریختن که باید گرفت همشونو اعدام کرد .
بله ؟؟؟؟؟
- آره همین ضد انقلاب ها رو میگم دشمنان آیت الله خامنه ای و نظام جمهوری اسلامی رو . اینا اینقدر آدم های پستی هستن که میگن مردم بگیرن ساعت 9 شب اطو بزنن به برق . چقدر آدم میتونه بیشرف باشه . اونم فقط 15 دقیقه هاااا نه بیشتر !!
ببخشید اتفاقی افتاده ؟ تب ندارین ؟ حالتون خوبه ؟
- چی میگی دختر ؟ تب کدومه . دارم بهت میگم که گوش نمیدی مگه ؟ میگم این ضد انقلاب های پدر سوخته گفتن شب ساعت 9 شب مردم اطو بزنن به برق اونم یک ربع که چی بشه ؟ که به نظام شکوهمند اسلامی ضربه بزنن ...
خب اینو که شنیدم حالا منظور ؟ یعنی چی این ؟
- به شوهرت بگو برات قرص فسفر بخره از این خنگی در بیای ...... بعد هم زرت گوشی رو گذاشت و قطع کرد ! هر چی فکر کردم چرا اینطوری شده بود هیچی نفهمیدم . آقای دکتر احمدی نژاد ؟ نظام شکوهمند اسلامی ؟؟؟؟؟؟ جل الخالق ... مگه اینا به سگشون یاد نداده بودن وقتی اسم احمدی نژآد بیاد بره جیش کنه ؟ مگه همین خانم نبود که آنتن تلویزیونش رو کنده بود که چشمم به آخوندا نیافته ؟ پس این حرفها چی بود ؟ رفتم به آرتین جریان رو گفتم و گفت : آها .. تو فیس بوک گفتن که ساعت 9 شب اطو به برق بزنن مردم تا خوار مادر وزارت نیرو ردیف بشه چون خیلی از خبرهای مهم و دروغ رو تو این موقع شب پخش میکنن و اگه برقا قطع بشه اطلاع رسانیشون کور میشه !
- نه بابا ؟ تو با این خنگیت خوبه اینو فهمیدی ؟!؟
تو که همیشه ادعای عقل کل بودن میکنی و میگی من گیگیلی و گاگول هستم , این دفعه لایی خوردی ...

تازه دوزاریم افتاد که خاله مادرم داشت به زبون سانسور میگفت که ساعت 9 شب اطو بزن به برق . خلاصه ساعت 9 شب شد و آرتین و خواهرم و من و رایان هر چی لوازم برقی دستمون بود رو زدیم به برق و چشمتون روز بد نبنیه . روشن کردن این همه وسایل برقی همان و پریدن فیوز هم همان ! از روشن کردن ماکروویو بگیر تا لباسشویی و 3 تا کولر و تلویزیون ها و اطو و همه چراغها و ... فحش بود که حواله آرتین و خاله مادرم میکردم با این فکر بکری که کرده بودن که حکم تُف سر بالا رو داشت !
..
..
نتیجه گیری اخلاقی :
آقا این مسائل نشون میده که اولن مردم ایران دارن برای اولین بار متحد میشن با هم و بعد هم دارن کم کم اعتراضات مدنی و غیر خشونت آمیز رو یاد میگیرن و نتیجه اون رو بهتر از درگیری مستقیم فهمیدن که نتیجه ای جز ضرر برای خودشون و منافع ملی نداره . مثلن روشن کردن شمع در ساعت خاص یا خاموش کردن چراغ یا روشن کردن چراغ یا الله و اکبر گفتن یا روشن کردن چراغ ماشین ها توی روز روشن یا بوق زدن یا سکوت کردن , تحریم موبایل های نوکیا و خرید نکردن از مواد غذایی ای که از آگهی های تلویزیونی پخش میشه و گوزیدن و چه میدونم هر کاری که به دور از خشونت باشه میتونه یک اعتراض مدنی قوی به حساب بیاد که نه جرمه و نه بخاطرش شما رو دستگیر و شکنجه و مورد تجاوز قرار میدن (!) و نه باعث میشه که جونتون به خطر بیافته ! مثلن در یک ساعت خاص همه تف بندازن زمین ! برف پاک کن ماشین هاشون رو روشن کنن ! ماشین هاشونو خاموش کنن و یهو شهر در سکوت فرو بره ! 2 تا بوق بزنن و هزار و یک چیز دیگه ! اینها نشون دهنده اعتراض و همبستگی هست بدون اینکه آزارش به کسی برسه و منافع ملی تخریف بشه و مهمتر اینکه بدون اینکه باعث انجام جرم بشه و بهانه دست کسی بده که بخواد شما رو دستگیر کنه ! اونوقت وقتی همه مردم در یک ساعت خاص مثلن بگوزن و هوا پر از گاز متان بشه , کسی نمیتونه بگه انقلاب مخملی بوده و بجای اون انقلاب گوز اختراع میشه ... اینم به مدلشه دیگه ... والا !



........................................................................................

Friday, August 07, 2009

چهارشنبه تلخ و شیرین :

چهارشنبه همین هفته که مراسم لیف و کیسه کشیدن احمدی نژآد برگذار شد , روز جالبی بود . طبق معمول که همیشه وقتی خبری میشه و توی فیس بوک خبر تجمعات یا تظاهرات مردم مثل بمب میترکه و از کله صبح کیلو کیلو برات پیغام میاد که فلان روز راهپیمایی یا تظاهرات و گردهمایی داریم , روز چهارشنبه هم همینطور بود و عواقب چنین پیغام هایی کاملن مشخص بود . چیدمان منظم نیروهای نظامی در میادین اصلی شهر تهران ! وقتی از صبح به میدون های اصلی شهر وارد میشدی با دیدن نیروهای نظامی متوجه میشدی که حتمن اون روز اتفاقی می افته !
چهارشنبه اما جریان کمی متفاوت تر بود . نه تنها نیروهای نظامی میدون ها رو محاصره کرده بودن , که حتا در سطح شهر و مناطقی که جمعیت زیاد بود هم حضور بسیار گسترده ای داشتن . توی پیاده روها که قدم میزدی دسته دسته نیروهای نظامی رو میدیدی که نشستن روی زمین و سپر و باتوم و کلاه خود هاشون روی زمین کنارشون قرار گرفته و گرم صحبت با هم هستن و انگار نه انگار که ممکنه تا دقایقی دیگه همین ها که شبیه آدمیزاد هستن و نفس میکشن و میگن و میخندن و جوک میگن برای هم و خیلی هاشون 20 سال هم ندارن , با ضربات باتوم له و لورده ت بکنن و مادرانی رو داغدار کنن و جوون هایی رو بدبخت کنن و باعث مرگ و شکنجشون بشن . یا از بیکاری مثل معتادها چرت میزنن یا با موبایلشون بازی میکردن و بعضی ها با موبایل صحبت میکردن . بعضی ها معرکه گرفته بودن و همقطارهاشون رو دور خودشون جمع کرده بودن و با آب و تاب صحبت میکردن . اینها برادران نیروی انتظامی بودن و ملبس به لباس های سبز لجنی یک دست !

در سوی دیگه این جمعیت نیروی موتور سوار با لباس های پلنگی قرار داشتن که تابلو بود از ناف دهات جمعشون کردن آوردن . همشون چنان منظم و عصا قورت داده یا ایستاده بودن یا نشسته بودن که انگار با چسب چسبونده بودنشون به زمین و حتا انگار همقطارهاشون رو هم نمیشناختن . نه حرف میزدن نه شوخی میکردن . فقط سیخ سیخ مردم رو نگاه میکردن و هاج و واج بودن . اینها برادران مزدور بسیجی بودن !
عصر که از کنار این تجمعات رد میشدم خیلی جالب بودبرام . مردم که اصلن انگار نه انگار اینها حضور دارن . محل سگ هم بهشون نمیذاشتن و اهمتی بهشون نمیدادن و اتفاقن با دیدنشون لبخند میزدن . لبخندی از جنس ننگ از جنس تمسخر از جنس تاسف ... حتا خود من با تاسف بهشون لبخند میزدم و دلم براشون میسوخت ... وقتی تو صورتشون نگاه میکردی با شرم فوری سرشون رو میگرفتن پایین . انگار خودشون هم میدونستن که چه عملی دارن انجام میدن و کارشون حکم تُف سر بالا رو داره و رو در روی مردمی قرار گرفتن که از خودشون هستن و خودشون هم از اونها هستن نه دشمن هستن نه اجنبی نه منافق نه جنایتکار نه قاتل ! فقط جرمشون مردم بودنه و بس ! جرمشون حق خواهیه و بس ...
در سوی دیگه وقتی به برادران مزدور بسیجی نگاه میکردی نه تنها احساس شرم نمیکردن , بلکه با غضب بهت زل میزدن و نگاهشون بهت میگفت چقدر دوست دارن تو رو تکه و پاره کنن !!! اینها همون مزدورهایی هستن که پول میگیرن تا مردم رو سرکوب کنن . رحم در وجودشون نیست و مثل آدم آهنی دستورات رو اجرا میکنن . بیشترشون بی ریشه هستن و بعضی هم به طمع پول تو روی مردم قرار گرفتن چون آدم ریشه دار و اصیل هرگز با مردمی که از جنس خودش هستن اینطور برخورد نمیکنه . بسیجی های انسان همون هایی بودن که 20 سال قبل روی مین ها خوابیدن و تکه و پاره شدن و با پایان جنگ 8 ساله هم نسلشون منقرض شد و اونهایی که موندن نفس بسیجی رو به لجن کشیدن و اونها رو هم بدنام کردن !!!!

این حال و هوای تهران در روز چهارشنبه بود . چهارشنبه ای سیاه و سفید که باید اسمش رو گذاشت آغاز استبداد صغیر چهار ساله . درست در روزی که باید مشروطیت رو در ایران جشن میگرفتیم و خون هایی که مشروطه خواهان برای سرنگون کردن استبداد در تهران فدا کردن رو ارج میذاشتیم , اما همچنان بعد از گذشت 100 سال خم اندر خم همون کوچه پس کوچه های مشروطیت هستیم . با این تفاوت که به توپ بستن خانه ملت و کشتار سربازان مزدور قزاق جای خودشون رو دادن به بسیجی و لباس شخصی و نیروهای انتظامی . اما اینها از هیجان موضوع چیزی رو کم نمیکنه و تنها بخش سیاهش هستن . اینها نشانه های بسیار خوبی هستن و نشون میده ما مسیر رو درست اومدیم . نشون میده پروسه دموکراسی به آرامی داره عمل میکنه و در طول این صد سال متوقف نشده . نشون میده که جامعه ایران و مردم ایران همچنان پویایی خودشون رو خفظ کردن . از استبداد مطلقه ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و محمد علی شاه گرفته تا بی کفایتی احمد شاه و دیکتاتوری رضا شاه کبیر و محمد رضا شاه و بعد هم حکومت اسلامی , جریان دموکراسی خواهی در ایران هرگز متوقف نشده و دائم در حال حرکت و تحول و آموختن هست تمام سرکوب هایی که در طول این صد سال انجام شد و خیانت هایی که دولت های گوناگون به ملت ایران روا داشتن , هرگز باعث نشد این روند از حرکت بایسته . مردم مدام آموختن و روش های مبارزه رو عوض کردن . یک نمونه اون همین چهارشنبه بود . قرار بود مردم روز چهارشنبه تظاهرات کنن درست روزی که حکومت منتظر بود و براش تدارک دیده بود ولی اتفاقی نیافتاد و بجای اون فرداش درست روزی که کسی انتظارش رو نداشت این کار صورت گرفت ! اگر پویایی مردم ما از بین میرفت باید نگران میشدیم ولی حرکت رو به جلو همچنان ادامه داره و در مسیر درستی در حال ادامه ست و این نوید دهنده اینه که اگر روزی به دموکراسی حقیقی برسیم , که اون روز دیر نخواهد بود , تا ابد دموکراسی در جامعه ایران ماندگار خواهد شد و هرگز به آفاتی مثل آخوندیسم و شاهنشاه و دیکتاتورهای ریز و درشت مبتلا نخواهد شد . خون های بسیاری ریخته میشه مثل تمام این صد سال که انسان های بیشماری کشته شدن و به قتل رسیدن و شکنجه شدن , ولی در نهایت یک پیروزی جاودان متولد میشه و نسل های آینده ما طعم شیرینش رو خواهند چشید و کشورمون تا ابد سر افراز خواهد موند . به امید اون روز ...



........................................................................................

Tuesday, August 04, 2009

دو دقیقه نشد رسیدن به ما . ما بدو اونا بدو دنبال ما . من دست خواهرمو گرفته بودم و بدو بدو در میرفتیم و از اونطرف هم هی سرمو میچرخوندم و دنبال آرتین میگشتم که غیب شده بود . دو کوچه بالاتر یه پیرمردی ایستاده بود و مردم رو راه میداد توی خونه ش و ما هم دنبال بقیه مردم چپیدیم توی خونه و درو بست . 5 دقیقه ای قلبم همینطوری میزد و خواهرم هم دست کمی از من نداشت و نشسته بود روی زمین و دستشو گرفته بود به سینه ش و صورتش خیس عرق شده بود . تازه یادم افتاد خانم پرولاپس قلب داره و هیجان براش بده . صدای مامورا رفتن که به گوش رسید , مردم از خونه پیرمرده زدن بیرون و فقط من و خواهرم موندیم . پیرمرده تند تند رفت یه لیوان آب قند درست کرد و آورد . کمی خورد و حالش که کمی جا اومد , زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم و یواش یواش راه افتادیم به سمت ماشین . چشم و گلومون از گاز اشک آور میسوخت و داشتم خفه میشدم . به ماشین که رسیدیم دیدم آرتین ایستاده کنار ماشین و داره با تخماش بازی میکنه !
- پدر سگ کجا رفتی تو ؟
من ؟ هیچی .. سریع خودمو به ماشین رسوندم یه وقت گاردی ها نزنن خرابش کنن .
- اومدی مواظب ماشین باشی یا از ترست در رفتی ؟
من و ترس ؟ خودم دو تا گاردی رو زدم شل و پل کردم !
- آره ظاهرت نشون میده اونا شل و پلت کردن یا تو اونا رو !! حالا ماشینو روشن کن بریم بیمارستان ..
رفتیم میدون فاطمی بیمارستان سجاد و خواهرم رو بردم بخش اورژانس . دکتر گفت چیز مهمی نیست و هیجان زده شده و یه سرم براش نوشت تا بزنه و براش کپسول اکسیژن هم گذاشتن . به آرتین گفتم پیشش باشه و خودم رفتم ماشین رو که جلوی بیمارستان پارک بود برداشتم تا جای مناسب پارک کنم و بیام . تو اون ترافیک و خر تو خری تا جای پارک پیدا کنم , نیم ساعت طول کشید و اونم 10 تا خیابون بالاتر از بیمارستان . برگشتم بیمارستان و رفتم ببینم چیکار میکنن و چشمتون روز بد نبینه ! خواهرم رو تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش , آرتین هم رو تخت کناری دراز کش و سرم تو دستش !
- تو دیگه چرا سرم زدی ؟؟؟؟؟
بابا مگه ندیدی هیجان زده شدم ؟ باید میزدم دیگه !
- خاک تو اون سر ترسوت کنن . من از دست تو آخر سکته میکنم میمیرم !
بابا اینقدر جوش نخور بیا تو هم یه سرم بزن خوبه برات !
- حرف بزنی میکشمت ! فقط پات برسه خونه من میدونم و تو .
بعد هم رفتم نشستم کنار خواهرم تا سرمش تموم بشه . یکساعت نشده تموم شد و پرستار رو صدا کردم و اومد سوزن رو از دستش کشید و منتظر موندیم تا سرم آقا هم تموم بشه . ولی مگه تموم میشد . بلند شدم رفتم بالا سرش و دیدم آقا تنظیم سرم رو طوری کرده که هر 10 ثانیه یه قطره می افته . پیچ شلنگ رو باز کردم و مخزن سرم پر شد ! آقا دادش رفت هوا که :
- چیکار میکنی ؟ الان میمیرم ؟
زودتر بمیری تا از شرت راخت بشم .
- کمش کن الان میمیرم . خانم پرستارررررررر به دادم بررررررس ...
یهو هر چی دکتر و پرستار بود جمع شدن دور ما و کولی بازی آقا رو دیدن و غش غش خندیدن ! آخر هم یکی از دکترها اومد و سرم رو از دستش کشید و گفت : اصلن کی گفته شما مریضین و سرم لازم دارین ؟ و خلاصه آقا رو انداختن بیرون . تا برسیم خونه فقط آرتین رو مچل میکردیم و غش غش میخندیدیم بهش و آقا هم چنان قیافه ای گرفته بود که با 6 من عسل هم نمیشد خوردش و مثل جهودها یه دستمال گذاشته بود روی جای سرم و هی جای سوزن رو نگاه میکرد و آه میکشید . مرده بودم از خنده ... حالا دارم میفهمم راز سگ جونی مردها چی هست و چرا در طول تاریخ نسل اینها منقرض نشده ...



........................................................................................

Saturday, August 01, 2009

پنج شنبه پر ماجرا :

پنج شنبه تهران قیامت بود . صدا و سیما که اخبار رو پوشش نمیده و مردم باید این وظیفه رو به دوش بکشن . تهرانی ها و ساکنان خارج از کشور خبر دارن ولی مردم شهرستان نه ! پنج شنبه دو قرار مهم بطور خودجوش گذاشته شده بود . یکی در گورستان بهشت زهرا و یکی هم در مستراح تهران , مصلا , که سالهاست در حال ساخت هست و اگه شعبه دوم لاس وگاس رو قرار بود بجای اون روی کویر لوت بسازن تا الان ساخته شده بود . مردم در عمل دو دسته شده بودن عده ای که رفته بودن بهشت زهرا و عده ای که دور مصلا تجمع کره بود . البته عنصر غافل گیری جالبی هم این وسط اتفاق افتاده بود و اونم این بود که مردم در ساعت تعیین شده سر قرارها حاضر نبودن و زمانیکه احتماع تشکیل شد , تعداد مامورها خیلی کم بود و نامنظم بود . در سطح شهر که میگشتی گوشه و کنار مامورها رو میدیدی که خسته از گرما در زیر سایه نشستن و منتظرن تا مردم جمع بشن و از خجالتشون در بیان . از ساعت 6 عصر به بعد بود که بازی شروع شد .
برای من جای سواله که چه کسی این نیروهای مردمی رو هدایت میکنه .. مطمئنم که رهبری ندارن و انگار بطور تله پاتی هدایت میشن . به ظاهر رهبرانشون هم که در زندان هستن ولی قیام ها همچنان شکل میگیره و هر روز از روز قبل منظم تر و هدفمند تر و متفکرانه ! چون پنج شنبه به شکل عجیبی خیابون ها خلوت بود و بعد به ناکهان چنان شلوغ شد و درگیری و شعار و آتش زدن سطح های زباله شروع شد که در کمتر از نیم ساعت شهر ریخت به هم . اینبار شعارها بسیار هدفمند بود و باز تعجب من این بود که مغز متفکری که این شعارها رو میسازه کی هست ؟ برای اینکه بیشتر این شعارها رو اولین بار بود که میشنیدم . مثل رهبر ما الاغه یه دستشم چلاغه یا شعاری که اوایل انقلاب برای شاه ساخته بودم و اینبار به شکلی زیرکانه برای احمدی نژاد و خامنه ای گفته میشد با بانگی سهمگین طوریکه ما فاصله از 100 یا 200 متری اونو بصورت کر کننده میشنیدیم و تمام ساختمان ها به لرزه در اومده بودن و حتا مردمی هم که شرکت نداشتن از پنجره ها و پشت بوم ها هم صدای عابران شعار میداد !
همکاری مردم بینهایت جالب بود تمام مردمی که در محل حضور داشتن دم در بودن و درها رو باز گذاشته بودن . هر زمان فریاد مامورا اومدن بلند میشد , مردم درها رو باز میکردن و خیل جمعیت عظیم به ناگهان مثل آب تو زمین غیب میشدن و کوچه ها و خیابان ها خالی از جمعیت میشد ! بعد که ماموران موتور سوار میرفتن , جمعیت یهو تصادعدی زیاد میشد . نکته قابل توجه این بود که اینبار خبری از لباس شخصی ها و مزدوران بسیج نبود ! البته تعجبی هم نداشت . با نزدیک شدن به فصل بازگشایی دانشگاهها و مدارس و جشن های شعبانیه , سعی دولت بر این هست که مردم رو کمتر تحریک کنه و فقط نیروی انتظامی رو با مردم درگیر میکنن تا سطح جنایت ها کاهش پیدا کنه .
تمام دیدن این صحنه ها و شعارها منو یاد دوران انقلاب می اندازه و صخنه هایی که از اون زمان در تلویزیون دیدم انگار که تاریح دوباره تکرار داره میشه . اشتباهات علنی ای که شاهنشاه آریامهر کرد و باعث سقوطش شد و حالا همون اشتباهات رو بدون ذره ای پس و پیش و حتا در مواردی بدتر , حکومت اسلامی داره مرتکب میشه و این برای من جالبه . برای همین هست که همیشه گفتم سیاست کثیفه و از سیاست متنفرم و دوست ندارم هرگز قاطی سیاست بشم . قدرت برای همینه که همه میگن مرگ آوره . 30 سال پیش همین کسانیکه امروز بر ضد مردم بلند شدن , شعار در حمایت از مردم و ظلم میدادن ولی امروز همین ها چنان در قدرت ذوب شدن که خودشون جا پای همون کسانی گذاشتن که زمانی باهاشون مبارزه کردن و حتا ظالم تر از اونها هم شدن . امیدوارم همگی ما از این جریانات درس بگیریم و بفهمیم که قدرت و سیاست چقدر کثیف هستن و قدرت تا زمانیکه در دست مردم و به اراده کل مردم نباشه راهی جز بیراهه و فساد نمیره !
..
..
با اصرار آرتین و خواهرم رفته بودیم درگیری ها رو ببینیم . با جفتشون شرط کرده بودم که از ماشین پیاده نشن و از محل درگیری ها دور بمونیم . هر چی گفتن دوربین و موبایل هم بیاریم عکس بگیریم , نذاشتم . چون داشتن این وسائل و گرفتن حتا یک عکس میتونست جرم جاسوس بودن و صد تا چیز دیگه رو به آدم بچسبونه و حالا بیا و ثابت کن که میخواستیم یادگاری بگیریم !!!!! دست خالی و با کمی دلهره رفتیم . یکساعتی چرخ زدیم و خبری از کسی نبود . با نزدیک شدن به ساعت 7 یهو خیابون های اطراف مصلا مملو از جمعیت شد . انگار که همه در کمین بودن و به ناگهان در ساعتی خاص ریخته بودن از پناهگاهها بیرون ! قبل از اینکه خیابون بند بیاد ماشین رو جای خیلی دوری پارک کردم و پیاده راه افتادیم به سمت مردم .
خیلی بامزه بود که مردم خانوادگی اومده بودن . بچه و زن و پیر و جوون و همه بودن . انگار که یه کنسرت یا کارناوال برگذار شده و همه دارن میرن شرکت کنن . همین مردمی بودن این قیام ها خطرناک میتونه باشه برای رژیم ! به همون سرعت که مردم ریختن بیرون به همون سرعت هم نیروهای گارد ظاهر شدن , سوار بر موتور و یا پیاده و شروع به پراکنده کردن مردم کردن . البته پراکنده کردنشون مثل روندن جمعیتی از ماهیهای ریز توسط نهنگ ها بود . لابد توی فیلم های مستند دیدین که وقتی نهنگی به گروه ماهی های ریز حمله میکنه چطور پراکنده میشن و دوباره به هم میپیوندن ؟ همین اتفاق می افتاد وقتی گارد حمله میکرد مردم در میرفتن و دوباره به هم پیوند میخوردن ! موش و گربه بازی بود و شوق عجیبی رو تو چشم مردم میتونستی ببینی . انگار سالهاست هیجانی نداشتن و حالا حتا به قیمت جونشون هم شده از هیجان و بازی با دم شیر استقبال میکردن .
شعارها که بلند شد مشخص بود که گاردها ترسیدن . حملاتشون بیشتر دفاعی شد تا تهاجمی و حمله که میکردن دیگه تکی نبود و گروهی بود و سوار بر موتور و اونم توقف نمیکردن و فقط ویراژ میدادن و وحشت مثلن ایجاد میکردن . گاز اشک آور هم از همین زمان شلیک شد ولی خبری از تفنگ و تیر اندازی نبود ! انگار خودشون هم فهمیده بودن که اگر اشتباه استراتژیک شاه مبنی بر کشتار مردم رو ادامه بدن , و بیشتر خون بریزن , سقوط چقدر میتونه شیب تند تری به خودش بگیره !
با جمعیت به سمت یوسف آباد کشیده شدیم و مردم جمع شدن و شروع کردن سطها رو آتش زدن . سطح ها فلزی بود ولی مواد داخلشون قابل اشتعال . مردم ساکن در محل نفت آوردن و شروع به آتش زدن کردن . بعضی ها چوب می اوردن و مبل های شکسته و ... بعد هم شروع کردن یک صدا شعار دادن . لرزش و قدرتی که صدای مردم ایجاد میکرد پشت منو مورمور کرده بود . احساس شور میکردم و به شدت احساس خوبی داشتم . گاردها جلو نمی اومدن و از دور ایستاده بودن و فقط هر از گاهی گاز اشک آور شلیک میکردن به سمت مردم .
ولی مردم هر چی اونها بیشتر اذیت میکردن , بیشتر شعار میدادن و بلند تر . نکته بسیار قابل تعمق این بود که شعارها دیگه ربطی به احمدی نژاد نداشت و تمام نوک حمله به سمت خامنه ای و رهبری بود ! یعنی عملن احمدی نژاد رو کسی دیگه آدم حساب نمیکرد و همه خشمشون رو متوجه رهبر کرده بودن و انگار بعد از سالها از خواب بیدار شده بودن و فهمیده بودن که ریشه فاسده نه شاخه ها ! وقتی شعار مرگ بر خامنه ای بلند شد , گاردها یهو حمله کردن به سمت مردن و زد و خورد شدیدی در گرفت . همه جیغ میکشیدن و فرار میکردن و کسایی که دورتر بودن هر چیزی دستشون بود پرتاب میکردن سمت گاردی ها . خیابون بند اومده بود و ماشین ها بوق میزدن و گاردی ها هم به کسی رحم نمیکردن . ادمها رو با باتوم میزدن و شیشه ها و کاپوت ماشین ها رو خرد و له میکردن ..

ادامه دارد ...



........................................................................................

Monday, July 27, 2009

بسوی دموکراسی :

اگه این جنبش سبز و تظاهرات مردم رو که من اسمش رو جهش و بیداری سی ساله میذارم , هیچی هیچی نباشه و فایده ای نداشته , اقلن این نتیجه رو داشته که مردم رو با هم یکی کرده نه تنها در داخل بلکه در خارج از کشور . در طول این سی سال رژیم ایران سعی زیادی میکرد تا قشرهای مختلف مردم رو از هم دور نگه داره و اختلافاتی رو ایجاد میکرد که به این دوری مردم از هم کمک زیادی میکرد . برای نمونه در داخل بین خودی ها و غیر خودی ها یا مردم عادی با حزب الهی ها یا بین فقیر و غنی یک دیوار کشیده شده بود طوریکه زنهای مانتویی از چادری ها متنفر بودن , جوون ها از جوون های بسیجی و ته ریشی متنفر بودن فقرا از پولدارها و طاغوتی ها و .. . مردم از کسانی که توی کمیته و سپاه و بسیج و دولت بودن نفرت داشتن و این کمک بزرگی بود برای اینکه تفرقه بنداز و حکومت کن .
از طرفی هم اپوزوسیون خارج از کشور هم به دردی بزرگتر از داخلی ها دچار بود ! گروه های زیادی از مخالفین حکومت اسلامی در خارج از کشور بودن ولی جالب این بود که اونقدر که اونها با هم دشمنی داشتن و با هم ستیز میکردن , با حکومت اسلامی کاری نداشتن . یعنی تمام انرژیشون صرف این میشد که وقتی فلان دسته میاد تظاهرات میکنه , بریزن پرچم های اونها رو پاره کنن و خودشون رو کتک بزنن یا به فحش ببندنشون در صورتیکه هدف همگی یکی بود ولی به بیراهه رفته بود .

اما جریانی که امروزه به راه افتاده و باعث حیرت جهانیان شده این بوده که تمامی دسته های اپوزوسیون امروزه یکی و متحد شدن . در خارج از کشور دیدیم که در بیش از 100 کشور جهان تظاهراتی هم زمان و هم صدا در حمایت از مردم ایران از تمام گروههای مخالف رژیم ایران و همراهی تمام مردم مهاجرت کرده به غربت صورت گرفت . مردمی که سالها بود مردم ایران رو بایکوت کرده بودن و میگفتن عرضه ندارن کاری بکنن . و مردم داخل ایران که اونها رو متهم به این میکردن که بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن ! امروز همگی متحد و یکصدا هستن و میدونن چی میخوان !
در تظاهرات مردمی داخل ایران دیدیم که چطور زن های چادری هم پای زن های مانتویی که تا دیروز خار چشم بودن و یا همون جوون های پولدار بالا شهری همپای مردم عادی به نیروهای بسیجی و لباس شخصی حمله میکردن و چطور همون حزب الهی های دیروز و سپاهی های رونده شده از نظام , همپای مردم رای خودشون رو میخواستن . این یعنی اتحاد مردم و اتحاد وقتی شکل میگیره بمب اتم هم جلودارش نیست ..

اتفاق جالب دیگه ای که افتاده , این بوده که مخالفت های مدنی هماهنگی صورت گرفته که در این 30 سال سابقه نداشته . مردم ما هر زمان که دولت قیمت اجناس رو بالا برد , بدون حرف و حدیثی خریدن . اعتراضی به هیچ چیزی نکردن . کسی باورش نمیشد با این روحیه و اعمال و رفتار , امروز اونها کسانی باشن که وقتی میگن ساعت 9 شب اطوها رو به برق بزنین همه مردم چنان بلایی سر وزارت نیرو بیارن که خوابش رو ندیده باشن و بعد فلان سردار اعلام کنه که اطو زدن به برق اهمیتی برای ما نداره و مسخره ست ولی کسانی که ساعت 9 شب اطو به برق میزنن رو با شدت و قاطعیت سرکوب میکنیم , دم خروس و قسم حضرت عباس !!!!!!!! احتمالن نباید در آینده حتا لباس هم اطو کرد ...
و یا وقتی میشنویم که مردم بطور خودجوش از خریدن موبایل های نوکیا چشم پوشی میکنن و بازار نوکیا در ایران رو متضرر میکنن , یا وقتی مردم چراغ های ماشین هاشون رو روشن میکنن در روز روشن و ... همه اینها یعنی بیداری و جهشی بسیار بزرگ به سمت دموکراسی حقیقی .
سالها قبل در کشورهای غربی این روش ها به عنوان حربه ای مسالمت آمیز بر ضد دولت ها بکار گرفته میشد و موفق هم بود . نمونه ساده اون گرون شدن شیر در انگلستان و نخریدن مردم بود که به کاهش قیمت منجر شد ..

در مطالب قبلی بارها و بارها نوشته بودم که دموکراسی تحمیل کردنی نیست و اگر تحمیل بشه و به زور به جوامع سرکوب شده و تحت فشار قرار گرفته دموکراسی بدن نتیجه اون چیزی جز عراق و افغانستان و همین ترکیه امروزی نخواهد بود که مردم ترکیه با زور آتاتورک پیشرفت کردن و امروزه ایران رو ندیدن و طالب حکومتی اسلامی مشابه ایران هستن . دموکراسی مسیری طولانی و پر فراز و نشیب و بسیار سخت و پر هزینه ست که باید به مرور طی بشه تا استوار و با دوام بمونه ! در غرب مردم با همه وجودشون دموکراسی رو درک کردن و براش هزینه سنگینی دادن و میبینیم جاودانه شده . در ایران هم از 103 سال پیش زمانیکه زمزمه های دموکراسی خواهی و مشروطیت بلند شد تا به امروز , اتفاقات بسیاری رخ داده و فراز و فرود های زیادی رو دیدیم . از ظلم قجر به عدالت پهلوی گام برداشتیم و آزادی ها و رفاهی که پهلوی دوم به مردم داد رو مثل مردم نادان ترکیه درک نکردیم و دنبال شیطان رفتیم تا آب و برق و همه چیزمون مجانی بشه و تو دهن دولت بزنیم و بعد دیدیم همه چیز شد صلواتی !!! و دوباره داریم در ادامه همون مسیر تحول گام بر میداریم .. امروز مردم ما با نگاه به پشت سرشون درس های بسیاری گرفتن . مردم امروز نمیخوان انقلاب کنن . نمیخوان خون ریخته بشه . نمیخوان کشور تجزیه بشه و جنگ های داخلی و فرقهای و قومی رخ بده . میخوان مردم بر مردم حکومت کنن ! و این راه معلوم نیست کی به نتیجه برسه اما در نهایت روزی این عقیده استوار خواهد شد ... پس امروز امیدوار باشیم که قدم در راهی درست گذاشتیم و خون جوون های وطن ما به هرز ریخته نشده همونطور که خون مشروطه خواهان به هدر نرفت و امروز بعد از صد سال ما دنباله روی همون ها , همون تفکرات و همون اهداف هستیم که صد سال قبل به بیراهه و انحراف کشیده شد و مردم درکی ازش نداشتن . ما اونقدر ادامه میدیم تا ریشه ظلم و دیکتاتوری رو برای همیشه از ایران زمین برچینیم و ایران و ایرانی رو در جهان سر بلند کنیم ..



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001